‏نمایش پست‌ها با برچسب ابراهیم اسدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ابراهیم اسدی. نمایش همه پست‌ها

۸/۰۸/۱۳۸۸

الف 442

علی
فوزیه عبدالهی
علی پسر ساده روستاییه که همراه پدرش برای کار به شهر اومدن. پدر علی تو یکی از ساختمونای شهر سرایداره. در این گیرودار علی دوستایی پیدا می‌کنه. دوستای علی، همه از بچه‌های بالاشهر و پولدارن. علی هم خجالت می‌کشه پدرش رو به دوستاش معرفی کنه. «یکی از مهمونیهایی که تو خونه‌ی علی برگزار شد:»
علی: بفرمایید تو بچه‌ها، هیچکی نیس.
(یکی‌ از دوستان علی) هومن: خودت تنهایی؟ خوش به حالت! هیچکی بهت گیر نمی‌ده
علی: آره دیگه، مائیم و این اتاق و بس.
هومن: خب بچه‌ها! معطلش نکنید، بیاین تو دیگه.
سیاوش: بفرما، بفرما!
علی: بچه‌ها بنشینید تا برم چند تا چای بریزم و بیام، راحت راحت باشین! داش سیاجون پاهاتو دراز کن فدات شم!
(علی در حال ریختن چای) علی: خوب شد اومدین وگرنه تنهایی چای نمی‌چسبید.
(هومن در حالی‌که قاب عکس پدر علی رو نگاه می‌کند) هومن: این دیگه کیه علی جون؟! حداقل عکس «براد پیت» رو می‌ذاشتی، بی‌کلاس!
علی: عکس قدیمی پدرمه، ولی حالا خیلی خوشتیپ‌تره.
(پدر علی در حالی که حیاط رو تمیز می‌کنه صدای اونا رو می‌شنوه و خیلی ناراحت می‌شه)
هومن: علی جون! سیگارمو فراموش کردم، سیگار داری یا نه؟
علی: نه بابا، سیگاری نیستم.
سیاوش: اه... اه... چه بچه ننه، معلومه هنوز بزرگ نشدی، کوچولو!
(علی در حالی که کمی ناراحت شده بود) علی: یعنی می‌کشم ولی الآن ندارم.
(هومن کاستی رو از جیبش بیرون میاره و میگه) هومن: بگیر، از آهنگ‌های توپه! همین چند ماه پیش آلبوم شده، اولین نفری که نوارو داره منم، بگیر و حالشو ببر، داداش! علی: دستخوش بابا! تو دیگه کی هستی! (سیاوش خمیازه‌ای می‌کشه و در حالی‌که با همان صحبت می‌کند) سیاوش: پاشو هومن! پاشو که صبح شد بریم دیگه.
هومن: آره بریم. علی جون فدات شم ما دیگه بریم، کاری نداری؟!
علی: نه بچه‌ها، خیلی خوش گذشت. هومن: پس بای تا فردا شب خونه‌ی ما ولی کلک آخر پدرتو ندیدیما! علی: پس فردا افتادیم شامو؟!
هومن: آره جونم. اون شکن صاب مردتم صابون بزن. ( و می‌روند و در را هم به هم می‌کوبند)(از بسته شدن در، پدر علی که روی زمین سرد کنار باغچه درهم پیچیده بود بیدار شد و رفت تو اتاق)
پدر: پسرم! دست بردار از دوستات. اینا برات رفیق بشو نیستن بابا! حالا ببین کی بهت گفتم.
علی: باز گیر دادی! (و پتو رو، رو سرش کشید و چند دقیقه بعد، صدای خروپفش بالا رفت.)
(از صد متری خونه‌ی هومن، صدای آهنگ به گوش می‌رسه. علی در حالیکه لباس و شلوار و کفشش رو از بچه‌های ساختمونشون قرض گرفته بود به در خونه‌ی هومن نزدیک می‌شد. از دور خونه زیبا و مجللی رو دید که با نشونی‌های هومن مطابقت داشت. تو دلش آهی کشید و خیلی حسرت خورد. زنگ در رو زد. در باز شد و رفت بالا) (علی با داد و هوار و با صدای بلند حرف می‌زد تا صداش به گوش هومن برسه)
علی: هومن، پسر چه خبره؟!
هومن: آره بابا، بیا بشین.
علی: هومن خوش به حالت اون بنز تو حیاط مال خودتونه؟! هومن: آره، قابلی نداره جون علی! علی: مرسی داداش، مردی!
( علی مردی رو دید که گوشه‌ای نشسته بود و منقل و ذغالش آتیش بود و فضای خونه رو پر از دود تریاک کرده بود و هی می‌خندید و مهمونا رو تعارف می‌کرد، علی سرفه کنان پرسید.) علی: این دیگه کیه؟! ضایع است بابا!
(هومن با پا به اون مرد کوبید) هومن: احمق پدرمه. (و پک عمیقی به سیگارش زد)
او که پسر ساده روستایی‌ای بود و تو خانواده‌اش همچین رفتاری ندیده بود کلی متاثر شد و از اونجا اومد بیرون و به خونه رسید. پدرش رو دید که منتظرش تو حیاط نشسته) علی: بابا! من اشتباه کردم، متاسفم.
پدر: همین که فهمیدی اشتباه کردی خیلی خوبه پسرم، خوبه که خیلی زود به اشتباهت پی بردی.
(علی پدر را در آغوش می‌کشد) علی: نوکرتم بابا!

اعتراف
ابراهیم اسدی

* نه !
من آنقدرها هم شجاع نیستم
اعتراف کردم
برایم
همانند شکنجه شدن است
*انگار کسی کف پاهایم هیزم داغ می گذارد
انگار می خواهد روی پیشانیم هیزم داغ بگذارد
فرد نزدیک که می شود
دلم سرجایش
تندتند
درجا می زند
تنم گرگرفته
می ترسم
پاهایم دوباره سست شدند
درجایم نیم خیز می شوم
تنم دوباره
شل و لرزان است
*تو
سنگین گام برمی داری
و سنگینی قدمهایت
در قلبم حس می شود...

کوچ
ظهير سالي
به من مهتاب هم حتي حسادت مي‌كند اي دوست
زماني كه به لبخند تو عادت مي‌كند اي دوست
دلم مي‌ايستد با يك نگاه مهربان تو
تو معبودي و من عاشق، تو را تنها عبادت مي‌كند، اي دوست
بياد آن قرار آخرين، آنجا كه پونه‌اي تنها
دل بي‌تاب من پر مي‌كشد هر وقت فرصت مي‌كند اي دوست
هنوز آن خاطره، آن لحظه‌ِ زيباي روحاني
از اين گمگشته مهمر، سلب طاقت مي‌كند، اي دوست
اگر يك‌شب به‌يادت تا سحر اشكي نريزم من
چو گلبرگي جدا از گل احساس ندامت مي‌كند اي دوست
سوار ابرها بودي از دل چون پرستوي مهاجر كوچ مي‌كردي
ولي اصلا هيچ فهميدي غمت در من قيامت مي‌كند؟ اي دوست
اگر چون ماه در اوج فلك تنهاي تنهايم
تو تقصيري نداري، زمانه اين‌چنين با من لجاجت مي‌كند، اي دوست
تو رفتي از كنارم، ليك يادت در دلم باقي‌است
بيادت هر كجا باشي، تمناي سلامت مي‌كند، اي دوست

آموزش ادبیات
ادبیات و سینما
مینا غفوری
ادبيات و سينما دو مقوله متفاوتند و هر يك ساز و كاري مجزا دارند. اما اگر از اصرار خود بر تفاوت بنيادي اين دو بكاهيم، متوجه شباهت ‌هاي بسيار آنها مي‌‌شويم و آن گاه با قياس عناصر مشابه در اين دو، شايد به نتايج مفيد و جالب توجهي نيز دست يابيم.
همیشه مذاکراتی درباره‌ی رابطه‌ی بین سینما و هنرهای دیگر وجود داشته است، مخصوصا در رابطه‌ی سینما و ادبیات. در حقیقت، هر دوی این هنرها بر همدیگر تاثیر گذاشته و وام دار یکدیگر هستند. روشن‌ترین شکل رابطه، اقتباس از متن‌های ادبیاتی در فیلم هاست، هرچند ممکن است تغییر و تبدیلاتی هم در این بین وجود داشته باشد. از طرف دیگر، نمایش‌نامه‌ها میتوانند به عنوان متن‌های ادبی در نظر گرفته شوند، اگرچه آنها هنوز در دایره‌ی ادبیاتی مورد قبول واقع نشده‌اند. تولد رمان با تولد سينما مقارن است و تولد رمان رئاليستي با تولد دوربين عکاسي.
یک سری فن‌ها هستند که هم در ادبیات و هم در سینما به کار گرفته می‌شوند. از یک سو بسیاری از نویسندگان قرن 20 نظیر ناباکو، گریر و شپارد اعتراف کرده‌اند که تحت تاثیر فن‌های سینمایی بوده‌اند و از سوی دیگر فیلم‌ها از خیلی از فن‌هایی استفاده می‌کنند که در ادبیات هم یافت می‌شوند. قابل توجه‌ترین این فن ها:
1- فلش بک(پیش نما): از زمان حال بریدن و به زمان گذشته برگشتن برای واضح کردن اتفاقاتی که در گذشته رخ داده او راوی، آنها را تا زمان حال از قلم انداخته است.
2- فلش فروارد: وابستگی دور از پیشگویی نمایشی است، وسیله‌ای ادبی که یک حادثه، وقوع حادثه‌ی دیگر را پیش بینی می‌کند و یا نشانه‌هایی که داده می‌شود تا خبر وقوع حادثه‌ای را قبل از اتفاق افتادنش به ما بدهد. به طور واضح‌تر، در یک لحظه‌ی خاص از زمان حال بریدن، به زمان آینده رفتن و آینده را دیدن و دوباره برگشتن به زمان حال.
3- زاویه‌ی دید: یعنی داستان از دید چه کسی و در چه موقعیتی روایت می‌شود. موقعیت و انتخاب زاویه‌ی دید به راحتی می‌تواند بر عناصر دیگر تاثیر داشته باشد معمولاً در داستان از سه زاویه دید استفاده می‌شود که عبارتند از: زاویه‌ی دید اول شخص، زاویه‌ی دید دانای کل(1)، زاویه‌ی دید دانای کل(2).
اقتباس از آثار شاخص ادبی برای تولید فیلم‌های سینمایی از جمله موضوعاتی است که در ایران بحث‌های بسیاری برانگیخته است. اقتباس سينما از ادبيات نوعي ترجمه محسوب مي‌شود. البته تصوير ترجمه شده بايد نزديک به متن اصلي باشد. تقریباً بیشتر سینماگران ما معتقدند سینمای ما مشکل فیلمنامه دارد و این مشکل به ضعف در قصه‌گویی برمیگردد. منشا این ضعف در قصه‌گویی نیز معمولاً رابطه ناقص سینما با ادبیات داستانی معاصر در نظر گرفته می‌شود.
فیلم‌نامه تعریف داستان کوتاه که (برشی از زندگیست) را در بر می‌گیرد بسط و گسترش می‌یابد و شخصیتش به اشخاص بدل می‌شود پس مسلماً یک فیلم‌نامه‌نویس خوب داستان‌پرداز خوبی نیز هست گاهی عناصری از دو نوشته هم در قالب تفاوت‌ها جا می‌گیرد و هم شباهت‌ها.
ـ شباهت‌ها: عناصری مانند روایت داستان، شخصیت، کشمکش، موقعیت زمانی و مکانی، دیالوگ و مونولوگ، زاویه‌ی دید و نقاط عطف و اوج این شباهت‌ها را به وجود می‌آورند.
ـ تفاوت‌ها:
تفاوت‌های داستان و فیلم‌نامه بیشتر خود را در نوع بیان روایت صحنه و فضاسازی نشان می‌دهند و معمولاً در نگاه اول قابل دیدن هستند همچنین در فیلم‌نامه نویسنده مجبور است از فعل مضارع استفاده کند اما در داستان برای استفاده از افعال محدودیتی وجود ندارد.
در سال‌های اخیر فعالیت‌هایی در جهت سامان دادن به اقتباس ادبی صورت گرفته‌اند ولی هر قدر هم که مدیران فرهنگی به آن اشتیاق نشان دهند، همچنان و همچنان طرح اقتباس ادبی، طرحی رؤیاگون به نظر می‌رسد. یعنی تا وقتی که:
ـ ممیزی ادبیات با سینما تفاوت فاحش داشته باشد
ـ رمان‌نویسان ما نتوانند از این راه ارتزاق کنند
ـ مردم به عادت مطالعه رو نیاورند
ـ تهیه‌کنندگان سینما و مدیران تلویزیون خرید حق اقتباس را دور ریختن پول بدانند
ـ رمان‌نویسان جذابیت آثارشان را خوار بشمارند
ـ نویسندگان گمان کنند سینما صرفا و باید ذهن آنان را مصور کند
ـ کارگردانان ما از قرار گرفتن نام یک رمان‌نویس در کنارشان هراسان نشوند
ـ فیلم‌نامه‌نویسان به اصول اقتباس ادبی پی نبرند.
در سینمای موفق پس از انقلاب ایران، اقتباس‌های سینمایی از آثار ادبی متأخر یا كهن، نقشی حیاتی بازی كردند و این نقش همچنان ادامه دارد. «مرادی كرمانی» نامی است كه در این اقتباس‌ها، ستاره نخست است در میان نویسندگانی كه آثارشان مورد اقتباس قرار گرفته است. "گاو"ساخته داریوش مهرجویی در این گونه اقتباس‌ها، یك نقطه عطف بود هم به دلیل ساخت سینمایی منحصربه‌فرد، هم به دلیل اقتباس درست از یك داستان مدرن و امروزی.«قصه های مجید» كیومرث پوراحمد، «مربای شیرین» مرضیه بروند، «مهمان مامان» داریوش مهرجویی، «خمره» ابراهیم فروزش، «تك درخت‌ها»ی سعید ابراهیمی‌فر و...از آثاری هستند كه هم با استقبال منتقدان، هم تماشاگران مواجه بودند.

۷/۰۸/۱۳۸۸

الف 418

سنگ صبور
ابراهیم اسدی
سنگ صبور من فقط خط خطی نوشتنه
گاهی رعد اسمون از سر فریاد منه
دل پاییزی من با خدا کل کل میکنه
سر یه مشت حرف حساب داره تمنا میکنه
میدونی بهار من دروغکی نقاشی شده
میون این همه ادم چه بی صدا قربانی شده
شاید خودش یه جور دادن تقاص باشه
تقاص به خیانتت یا شایدم هوس باشه
منی که از خودم فقط خودت هستی ام میشی
چرا یهو از همون ادمکای شهر میشی
میدونم یه روز نقش نگاهم توی اشکات میشکنه
ولی بدون که بی هوا دلم واست پر میزنه

وقت پاره‌سگ
نرگس اسدی
واق واق شب
در هراس بوف بدنامی
و
روزهای هار نمانده
جان بکند مثل سگ

در حسرت باران
عبالرضا آذرمینا
شيشه ماهي خشك
سيمان پوسيده
روري روي آينه
پر شده گرد و غبار
شمع، سرد و خاموش

تخم‌مرغ خالي
زندگي در خطر است
روي سفره سبزه،
سبزه مصنوعيست
سبزه‌ها خشكيده
همه زرد و بي‌جان
آخر امسال
نيامد باران
مثل هر سال دگر
از شكوفه
خبري نيست كه نيست.

چشمه‌ها بي‌آبند
چشم‌ها بي‌خوابند
تا كه يك قطره آب،
خاك را لمس كند.
دشت‌ها تفتيده،
پر از خاك و خسند
همه دلها خسته

دانه‌ها
منتظر زندگي‌اند
خاك‌ها
چشم به راه باران
نيست آبي اما...
در تمام صحرا
تك گلي هم حتي
بهر بلبلها نيست.
آري
امسال نيامد باران.


آموزش ادبیات:
اسطوره

مسعود غفوری

اسطوره‌ها، مذاهبی هستند که دیگر کسی به آنها اعتقادی ندارد. آنها داستان‌هایی هستند شامل حوادث خارق‌العاده، شخصیت‌های ماورای انسانی و موجودات ماورای طبیعی، که شاید زمانی مورد پذیرش گروه‌هایی از انسان‌ها بوده‌اند؛ چون سعی می‌کرده‌اند در آنها توضیح دهند که چرا دنیا اینگونه است و چرا این اتفاقات طبیعی رخ می‌دهند و .... به عبارتی، ذهن داستان‌پرداز بشر چون از همان ابتدا نمی‌توانسته دلیلی علمی یا منطقی برای خیلی از چیز‌هایی که در اطراف خود می‌دیده پیدا کند، شروع به ساختن داستان‌هایی می‌کند که در آنها خدایان متعدد، موجودات غیرعادی و اتفاقات نامعمول، باعث و بانی پدیده‌های پیرامون بودند. این داستان‌ها به دلیل همین خاصیت توجیه‌کنندگی‌شان، خود منبعی برای آداب و سنن اجتماعی می‌شدند و رسوماتی را شکل می‌دادند که نوعی مذهب باستانی به شمار می‌آمده‌اند. ولی با پیشرفت علوم و پیدا شدن توجیهات علمی‌تر درباره پدیده‌ها، اعتقاد به این داستان‌ها به تدریج کم‌تر و کم‌تر شد. البته این اعتقاد که اسطوره‌ها دیگر در نظام منطقی و علمی بشر جایی ندارند، کاملا اشتباه است. هنوز هم بسیاری از پایه‌های دانش ما بر روی اسطوره‌ها بنا شده است؛ چه اسطوره‌های قدیمی، و چه اسطوره‌های جدید.
در دوران ما، اسطوره‌ها جایگاه محکمی در مباحث مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی پیدا کرده‌اند. لوی اشتراوس اعتقاد دارد که اسطوره‌های هر فرهنگ، سیستمی از نشانه‌هاست که معنی‌شان را باید با استفاده از مدل زبان‌شناسی سوسوری کشف کرد. بارت و اکو از دیگر اندیشمندانی هستند که سعی کرده‌اند اسطوره‌های مدرن را شناسایی و کشف رمز کنند. مقاله‌ی «اسطوره سوپرمن» اکو نمونه‌ای عالی از این‌گونه تلاش‌هاست که پدید آمدن شخصیتی اسطوره‌ای مثل سوپرمن را درون جامعه‌ی سرمایه‌داری آمریکایی توضیح می‌دهد.
قاعدتاً چنین مقوله‌ای نمی‌تواند روی ادبیات بی‌تاثیر باشد. این تاثیرگذاری به شیوه‌های بسیار زیاد و در سطوح گسترده‌ای انجام گرفته است -بخصوص از دوران مدرنیسم که رویکرد جدیدی به اسطوره‌ها باب شد- و برشمردن همه آنها امکان‌پذیر نیست. حتی گروهی از منتقدان بر این باورند که تمام انواع ادبی و دست‌مایه‌های داستانی، برگرفته از فرمول‌های اسطوره‌ای‌اند. نورتروپ فرای معتقد است که چهار نوع اصلی روایت وجود دارد: کمدی، تراژدی، رمانس، و طنز؛ و این چهار نوع روایت در واقع همان چهار فرم اصلی اسطوره‌ای هستند که به ترتیب بر چهار فصل سال تطبیق داده شده‌اند.
شاید بتوان برخی از مهم‌ترین انعکاس‌های اسطوره‌ها در ادبیات را اینگونه بیان کرد:
بخش اعظم قدیمی‌ترین متونی که به دست ما رسیده‌اند را اسطوره‌ها تشکیل می‌دهند. «ایلیاد» و «اودیسه» هومر و شاهنامه فردوسی از نمونه‌های این متون‌اند. این داستان‌ها –چه به صورت کامل و چه فقط قسمتی از آنها- بارها و بارها به شیوه‌ها و زبان‌های مختلف بازنویسی شده‌اند و در ذهن مردم نقش بسته‌اند. بسیاری از مدرنیست‌ها هم علاقه زیادی به بازآفرینی اسطوره‌های کهن به شکل مدرن داشتند. جیمز جویس شاهکارش «اولیس» را دقیقاً بر «اودیسه» بنا کرده است. گاهی هم بخشی از داستان‌های اساطیری در یک اثر ادبی استفاده می‌شوند؛ شبیه استفاده الیوت در «سرزمین هرز».
شخصیت‌های اسطوره‌ای هم به وفور در ادبیات پیدا می‌شوند. رستم شخصیت ایده‌آل ایرانی است؛ پرزور و دانا و اخلاق‌گرا. داستان‌ها و آثار زیادی بر اساس این خصوصیت‌ها نوشته شده‌اند و می‌شوند. اصلاً هر پدری که فرزندش را به اشتباه می‌کشد، در ذهن ما ایرانی‌ها یادآور رستم است. و هر پسری که پدرش را به اشتباه بکشد، در ذهن اروپایی‌ها یادآور اودیپ است. بعضی از شخصیت‌های مدرن هم خیلی زود به جمع اسطوره‌ها اضافه می‌شوند، مثل پیرمرد خنزرپنزری در «بوف کور» هدایت، یا شخصیت هاکلبری فین.
اما درون‌مایه‌ها و موتیف‌های اسطوره‌ای، پیچیده‌ترین و جالب‌ترین تاثیرات را بر ادبیات دارند. این مورد آنقدر گسترده است که از درون‌مایه‌ی اصلی اثر تا یک سمبل یا نشانه‌ی کوچک را در بر می‌گیرد. مثلاً الگوی سفر که در بسیاری از آثار ادبی به چشم می‌خورد عموماً منطبق بر سفرهای اسطوره‌ای است. قهرمانی که برای رسیدن به خواسته‌اش باید سختی‌های زیادی تحمل کند، باز هم یادآور رستم و خوان‌هایش است. هولدن کالفیلد باید مثل اولیس -ولی در نیویورک- سفر کند تا مثل او به خودشناسی برسد. و در طرف دیگر، بازوبندی که نشانه‌ی فرزندی است، همان بازوبند سهراب را به یاد می‌آورد؛ و آتش زدن یک پر، حتی اگر در یک داستان مدرن شهری هم باشد، سیمرغ شاهنامه را به ذهن می‌آورد.
مطالعه نقش اسطوره‌ها در ادبیات یکی از شیرین‌ترین و هیجان‌انگیزترین بخش‌های مطالعات ادبی‌اند. در این نوشتار کوتاه سعی شد گستردگی این عرصه تا حدودی نمایان شود.

۱/۰۳/۱۳۸۶

الف 315

ایستادن، نشستن، خوابیدن
یادداشتی از محمد خواجه‌پور
فکر می‌کنی قرار است چیز خاصی عوض بشود. می‌دانی روزها بر همان مدار خواهد چرخید و باز اصرار می‌کنی که چیزی عوض خواهد شد.
بیل را بر می‌داری و باغچه ذهن را هی زیر و رو می‌کنی. ریشه‌هایی را می‌جویی که می‌دانی بسیار سال است خشکیده و از آن شادی نمی‌روید. و این باید غمگین‌ات کند. یک حس دوگانه از این گرد و غبار فراموشی بر همه چیز نشسته. و انگار این سرنوشت محتوم همه است. فکر می‌کنی باید دلگیر شوی.
آنقدر روزهای پیشین را در شعرها، داستان‌‌ها و یادداشت‌ها پس و پیش کرده‌ای که نمی‌دانی باید به چه چیز تازه اشاره کنی که تو را نشان بدهد. تو را نشان بدهد به مردمی که نظاره‌ات می‌کنند. به مردمی که در یک رسم گیر کرده‌اند که باید به تو شادباش بگویند و باید بخندند اگر خستگی این همه راه نرفته بگذارد.
کودکی‌ یک شورِ حالا فراموش شده بود. نه نوستالژیای قشنگی که با یاد آن شب سیاهی در نوجوانی رنگ بگیرد و در میان‌سالی شعری از آن بروید. نه افتخاری که بشود مغرورانه با آن سینه سپر کرد. چیزهایی را نگه داشته‌ای که برای خودت زیباست. این که کلاس اول وقتی در بیستمین املا نوزده گرفتی چقدر گریه‌ کردی. این که کلاس سوم ابتدایی را بی‌خیالش شدی و می‌خواستی سریع‌تر به پیش بروی. این که از همان موقع مرض خاطره‌دار شدن را داشتی و ازمعلم‌هایت نوشته‌ای و هنوز هم همان مرض را داری و همان برگه بد خط را «خانم سارافزون معلم خوبی است»
نمی‌دانی از کجا ریشه گرفته است. دیگران می‌گویند آن مرد، آن زن، آن بزرگ من را متحول کرد. و تو تلخی خارهایت را از یک خشکی بی بدیل گرفته‌ای. رویدن در یک شوره‌زار. شوره‌زاری که همچنان به آن دلخوش کرده‌ای و هیچ دلخور نیستی که در اینجایی. اینجا خانه توست و ممکن بود هر جای دیگری، هر ویران‌سرای دیگری خانه تو بود.
و حالا در این خشکی آن طراوات کم‌کم بخار شده است و از تو یک جرثومه از تلخی مانده است. چون درختی که در بادها رقصیده و رقصیده و حالا بی برگ و بار، لخت و عور ایستاده که تماشایش کنند. نمی‌هراسد از زشتی خود در نگاه دیگران. نمی‌هراسد از این که دوباره بادی بیاید و بی برگ برقصد. نمی‌هراسد و ترک‌هاش لبخند تلخی است به سبزه‌های تازه رسته. نمی‌هراسد از پیر شدنی که شده است.
بی مخاطب می‌نویسم نه این که کسی نمی‌باشد که بشنودم نه این که تنها باشم. بلکه تنهایی را خاک کرده‌ام. فقط در کنار آدم‌هایی بوده‌ام که توانسته‌ام محترم بدارم‌شان و دوست بدارم بی واژه. با لبخندهاشان خندیده‌ام و با گریه‌هاشان سکوت کرده‌ام. سعی کرده‌ام فهمیده‌امشان و گاه فکر کرده‌اند چه گیاه چموشی. از کوچک‌ترین دلخوشی سرمست شده‌ام از کوچک‌ترین لذت. و خندیده‌ام و خندانده‌ام و به آنچه بوده‌ام فکر کرده‌ام و زجر کشیده‌ام و لذت برده‌ام و شادمانه این راه آمده را نگاه می‌کنم و نمی‌خواهم برگردم.
دور می‌ریزم و دوباره شکوفه می‌زنم. می‌دانم نمی‌شود. خستگی‌هایم را از دوش این همه سال بر می‌دارم. می‌دانم نمی‌شود. تمام روزها تمام ساعت‌ها را می‌دهم که ساعتی برای خودم باشد. می‌دانم نمی‌شود.
سلام! ظهر که از خواب بیدار شوم. می‌بینم خودم هستم. هنوز خودم هستم و او که خودش است و کنار من است.
محمد خواجه‌پور. 24/12/85

مرا با خود ببر
شعری از نرگس دادوند
دستهايم خالي ست
تمناي مرا ببين !
مرا با خود ببر !
دلم تنگ است
هوايي شده ،
سخت گرفته ...
از سرزمين قلبهاي پوچ وتو خالي
از خلايقي که فکرهاشان بوي پول وغرور مي دهد
چهره هاشان نمايانگر ريا وغرور است
مرابا خود ببر !
سوي آب ،
آفتاب ،
پاکي وزيبايي ،
سوي محفلي که بي ريا باشد ،
محفلي که باصداي عشق ومحبت آشنا ست ،
محفلي که پر شده از بوي خدا....
خدايي که هرلحظه با او بودن آرامش است
مرا باخود ببر !
به سرزمين سکوت وخالي از نيرنگ
رهايم ساز، از اين سرزمين پول پرست وخالي از معنويات
مرا باخود ببر!
آی آدم‌ها
شعر از سهیلا جمالی
آي آدمها كه شاديد
مگر نمي بينيد،آن طرف تر
مردي گريه مي كند
زخم خورده و مرهمي مي خواهد
آي آدمها
آه،مگر نمي دانيد
غرورش زنگار گرفته؟
نامردي بي مروت
قلبش را
خال گرفته؟
آي آدمها!
آي آدها شما ديگر چرا؟
ببينيدش
سرش را پايين گرفته
دستش را بالا
آي آدمها كه مدعي حقوق بشريد
او كمك مي خواهد
كدام يك حاضريد
گوشي شويد برايش
آي آدمهاي راحت طلب
بپاخيزيد
آن طرف تر
آن مرد گريان و تنها
شما را بي صدا
ندا مي دهد
آي آدمها ببينيد
آن مرد زخم خورده
آن غرور زنگار گرفته
آن سر پايين و دستان بالا
لااله الا الله
اين هم از آدمهاي حالا
عشق حسینی
شعری از حبیبه بخشی
كربلا يَعنهِ حسين سرش از عشق
كربلا يعنه فرات.دجله.دمشق
اي خدا اَنكه ابوالفضل تشنه وا
اِسكهِ اندازه‌ي اي صبر اُشنِوا
اي خدا اِسكه حسين ياريش نِكِه
حتي يك ذره، وفاداريش نِكِه
دنيا اي تَرَمِندسون اي خدا
اي هَمَه ظلم و جفا بَرتِه كُدا
اي خدا دنيا چه تَهري وابُزن
بعضي آدَمِن و بعضي چُن بُزن
اَنيا كه فكر اَكنن خيلي خشن
نادَنِن كه جاش تِكِ غرق تَشِن
اي خدا يا غيرت مردي كوچو
طاقت هرغصه و دردي كوچو
تِكِ دنيا بِشتَرُش مرد اُمندِي
آدمياش طاقت درد اُمنِدي
هركه اَم يك ذره درد اُشكَشي
اَكهِ جوم واسه خدا يا زِيتَري
طاقت هيچ دردي اُمنيستِن خدا
مَهزِ چه درد اُتفِرِستا بَرِما
اي خدا درد مَهزِ امتحان اَتِش
وَله باز شكرُت خدا خيلي خَشش
دِگَرَم خَشي اَتش بَرِ امتحان
كه چه تَهرِني بِخرِنيك لقمه نان
آيا شكرگذار نعمتُت اَبِن
يا فقط بِخرِ نو يك جا آخَتِن
چه ابي كُلِ جوون حسيني وا
هَمَشو راه امام خميني وا
وَله دنياش، دنياي نامردي‌اِن
دنياي مكر و فريب و سردي‌اِن
18/11/85
برای اولین بار
شعری از اعظم سعیدی
براي اولين بار
قرار است شعر بگويم
اما نمي‌دانم از چه؟
...از كوه، از دشت يا ياس‌هاي كبود
فقط مي‌دانم بايد شعر بگويم
پس مي‌گويم از ياس‌هاي كبود باغچه‌ي مادربزرگ
قرار است اشك بريزم
اما نمي‌دانم بهر چه؟
بهر غم يا شادي
فقط مي‌دانم اكنون در حال گريه كردنم
پس مي‌گويم براي بال‌هاي شكسته‌ي گنجشكك آرزو
قرار است راهي غربت شوم
نمي‌دانم كجا،تا كي،براي چه؟
فقط مي‌دانم مي‌روم
پس مي‌روم بي‌آنكه به فكر غربت چشمان خاكستري تو باشم
قرار است بميرم
نمي‌دانم چرا؟شايد خطا كردم
فقط مي‌دانم دو سه روزي بيش نيستم
پس مي‌ميرم و حسرت با تو بودن را نيز با خود مي‌برم

قرار بود شعر بگويم
قرار بود گريه كنم
قرار بود بروم و قرار بود...
و بعد از اين همه...
كسي از راه رسيد و گفت:
و قرار بود بميري!!!..
و من حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
غریبه
شعری از هدی موغلی
اي غريبه، اي ناشناس خواستني
تو آرزوي لحظه‌ي دل‌بستني

اومدي به شهر چشام مثل بارون
تو چه زيبا با صداقت شدي مهمون

توي قلبم عشق پاكو كردي ترسيم
اي غريبه، اين تروونه به تو تقديم

اي غريبه با من بمون
آهنگ يه آوازم بده
با حرفاي خوب و قشنگ
نغمه به اين سازم بده

اگه خواستي هديه بدي
يه دل همرازم بده
تو آسمون آرزو
با عشق پروازم بده

اي نازنين تو شهر عشق
يه قصر آبادم بده
دستي به كش به حرف من
شوري به فريادم بده

آهسته و يواش يواش
وابستنُ يادم بده
اگه نخواستي تو منو
اونوقت تو بربادم بده
من-تو
شعری از سمیه کشوری
من
در جفت گيري لحظه ها
به دنيا آمده ام
حادثه اي بي نظير
با اسمي بي نام
و شهري
در ناکجا آباد
اصلييتم همين
کارم
کاشتن رز سفيد
روي خاکهاي بي جان
تا طراوتي دوباره
نگاهم پروانه اي
پروازم پرستويي
-
تو
از هبوط حادثه اي نا بهنگام
در لحظه اي نا فرجام
پا به اين کره ي بي نهايت وسيع
و به ظاهر زيبا
که به اندازه ي تو حقير است
گذاشتي
نامت زالو
که مي مکي تمام وجود اين درخت سبز را
کاش
زالو اي بودي
که مي مکيدي تمام اهريمن هاي وجودم را
در تالاب نگاهم
يک نيلوفر مرده اي
من ناسي تمام لحظه هايم
که تراکم غم را حس مي کند
تو چون سمندري
که خاموش مي کني
آتش عشق را
در مقبره ي قلبم
تو ملعبه ي دست هاي مني
ساعت که چهار شد
چهار بار نواخت
دنگ
دنگ
دنگ
دنگ
من تابوت روحت را
به گورستان زنده ها مي برم
شلیک خنده
معرفی کتاب «رفاقت به سبک تانک» از مصطفی کارگر
يادداشتي روي مجموعه داستان رفاقت به سبک تانک/ داوود اميريان/ انتشارات سوره مهر/ چاپ دوم 1384
وقتي کتابي را در دست بگيري که در قطع خشتي باشد و توي تمام صفحاتش يک عکس نقاشي کرده باشند و فونت کلماتش هم درشت باشد، خيلي هوايي مي‌شوي که ببيني چگونه کتابي هست. تازه گوشه‌ي بالاي سمت چپش توي يک دايره عنوان کتابهاي طلايي رويش نقش بسته باشد و برنده جايزه بهترين کتاب دفاع مقدس بخش کودک و نوجوان سال 83 را هم يدک بکشد، براي زيادشدن شوق به خواندنش بس است. وقتي نويسنده‌اش، نويسنده‌ي کتاب «خداحافظ کرخه» باشد – حتي اگر آن را نخوانده باشي و فقط نقدها و تعريفهايش را خوانده باشي – و بداني داوود اميريان است که باز در حوزه ادبيات پايداري نوشته آنهم به صورت طنز،‌ ديگر هيچ دليلي نمي‌ماند براي نخواندنش. اسمش که ديگر طنز بودن کتاب را داد مي‌زند: رفاقت به سبک تانک. چهل و هشت داستان طنز در صد و دوازده صفحه. با کلي نقاشي کاريکاتوري.
اميريان اين داستان‌ها را بر اساس خاطرات دفاع مقدس نوشته است. اکثر داستان‌ها در حد دو صفحه و کمتر است. زبان طنز و خودماني کتاب، چنان خواننده را درگير خود مي‌کند و با خود همراه مي‌کند که با تمام شدن هر قسمت انگار هنوز مي‌خواهي لبخندت تمام نشود. اشاره به شوخي‌ها و اذيت‌ها و تکيه‌کلام‌هاي موجود بين رزمنده‌هاي جبهه از نکات قابل توجهي است که مشخص مي‌کند نويسنده درصدد توليد طنز نبوده است. بلکه تنها به روايت لحظات شادمانه و تفريح‌گونه‌ي حتي حين درگيري پرداخته است. به طوري که بارها در تنهايي خودت بلند بلند خنديده‌اي و دوباره...
داوود اميريان 10 سال بيشتر از خودت بزرگتر نيست. لحن پر از شيطنت داستان و روحيه‌ي جوان نويسنده خيلي به صميميت کتاب و دلنشيني آن کمک کرده بود
22/12/1385
شام تار
نوشته‌ای از ابراهیم اسدی
کم کم آب چاهي که وسط يه دشت بزرگ قرار داشت و دور تا دور آن را سيمهاي خاردار گرفته بودند مي خواست سرازير شود.کسي نمي دانست در اين قحطي چطور چاه پر از آب شده بود!شايد بخاطر غم و غصه ايي بود که در دل چشم خود داشت.آسمانرا نيز کم کم شرم فرا گرفته بود و خجالت ميکشيد که او را سيراب نکند و شايدديگر از فردا نمي توانست به نگاه چشمه زل بزند و بخاطر همين بود که او را پر از آب کرده بود تا با همان زباني که مثل تير کشيدن مغز انسان هست و گوش هر کسي را کرد ميکند بگويد:چاه من خسيس نيستم.من سخاوت دارم ديگرهيچ وقت رويت را از من برنگردان.حال که چاه از اين حرفهاي آسمان بغض گلويش را پر کرده بود و از اينکه اين همه سال غم بي آبي را در درون خود جاي داده بود ديگر داشت کم کم شکاف بر ميداشت به نحوي که انگار مي خواست بترکد يا منفجر شود.و کم کم قطره هاي اشکي که سرازير ميشد به سيل تبديل ميگشت و از چاه سرازير ميشد.انگار بدنيوسيله مي خواست بگويد:آسمان آب برايم يادآور لحظه ي لطيف با تو بودنه و زلالي آب به معناي آخرين پناه واسه بودن من.خلاصه نمي دانم شايد هم از شادي زياد بود که مي خواست اينطور با جاري کردن قطرات اشک خودم زمينهاي اطراف خود که از عطش له له مي زدند رو کمي سيراب کند.
در همين حال بودم که روي تخت خود نشسته بودم همان که تا رويش مي نشستم و دراز ميکشيدم صداي گوش خراشش آتاق را پر ميکرد ولي لذتش به اين بود که هنوز هم منو به بالا و پايين مي برد.بلند شدم کمي به در و ديوار زل زدم و بعد به سقف اتاق نگاه کردم.از بي خوابي پنجره اتاق را باز کردم نسيم خنکي از لا به لاي پيچکهايي که به دور نرده هاي بالکن اتاقم گره خورده بودند به صورتم وزيد و برخورد ملايمي با مژه هايم داشت.ولي بخاطر سرد بودنش چشمهايم را براي لحظه ايي بستم.نگاهم در آن سکوت رفت به سمت آسماني که در آن شب , پر از الماسهاي براق شده بود که همه آنها آن شب ميخنديدن و آنها هم از اينکه چاه غصه هايي که در دلش مانده بود را بالاخره خالي کرده بود شاداب بودند. ولي ماه آن شب يه جور ديگه بود و حال و هوايي ديگر داشت انگار هر چقدر چاه سبک شده بود به آسمان اضاف شده بود و چهره اش از هميشه سنگين و خسته تر به نظر مي آمد,طفلک چقدر دلش گرفته بود.هنگاميکه نصف خود را از من قايم و به پشت ابر رفته بود تا من او را نبينم و پيدايش نکنم من از همين پايين يواش در گوشش گفتم:ماه جونم امشب قلکي که در عين, خودت که مي دوني در اوج تنگدستي پرش ميکردم تا سطحش کمي بالا بياد و اونو با ده تومنيهايي که ذره ذره تو زمستون سرد مامانم ميذاشت کف دستم به عنوان پول تو جيبي پر کرده بودم, اخه مي خواستم باهاشون اون جوجه هاي توپول موپول قشنگي بخرم که وقتي بين دوتا دستت ميگيريش و لمسش ميکني از ظريف بودن پرهاش تو هم دلت غش ميره اما نمي دوني اون چه حسي داره چون هيچ فضايي واسه اينکه بالهاشو تکون بده نداره انگار وسط دو ديوار با نرده هاي بلند با مفتولاهايي که اونو فشار ميدهند قرار گرفته. آن موقع هست که حس ميکند در بدترين سلول انفرادي زنداني شده که حتي مقداري دانه هم واسه ي خوردن ندارد.ولي از همه ي اينها گذشته بجاش هر بار که سکه ايي توي قلک مي انداختم و صداي قشنگ ترک و روي هم افتادن سکه ها رو ميشنيدم باز هم بهم اميد ميداد.ميخوام امشب اونو بشکنم تا بهت ثابت کنم ماه تو تنها همدم شبهاي بي کسي من هستي مي دوني مي خوام با اون پولا چيکار کنم؟مي خوام با نصفش اون نيمه نازت که پشت ابر جا گذاشتي و و باهام قهر بود رو بخرم چون من تمام ماهمو مي خوام.با بقيشم مي خوام مداد رنگي بخرم و اگر در حد توانم باشه زيباييه نازتو بکشم.
ماه منتظرم بمون فردا شب با دست پر ميام پيشت.
مجمع عمومی سیزدهم
سيزدهمين مجمع عمومي انجمن شاعران و نويسندگان گراش در تاريخ 18/12/1385 در ساعت 4:15 با حضور مسئول خانه فرهنگ جناب آقاي صلاحي و ساير اعضا در خانه فرهنگ گراش برگزار گرديد. در اين نشست روند نزولي يا صعودي الف و همچنین تشکیل انجمنی مختصص شاعران کلاسیک مورد بررسي قرار گرفت. در انتخابات اعضای گروه دبیران از میان 21 حاضر در جلسه:
آقاي محمد خواجه‌پور با 20 راي
خانم نرگس اسدي با 16 راي
خانم‌ها بخشي و نادرپور با 14 راي
و خانم نجفي با 12 راي
به عنوان هيت دبيران كار خود را آغاز نمودند!

۹/۲۷/۱۳۸۵

الف 302

گذشته‌ی عشق
شعری از حمید توکلی
تکه تکه ‏
‏ هر طرف ‏
‏ به قول کهنه شاعران "که بنگریم"‏
پاشیده صدای ‏‎ Madona‎و ‏Modern talking
دلم می خواهد سینه اش بگیرد ‏
‏ سردی خم نشدنی چدن ‏
‏ و بوی گرم کافه عرق‏
باز گشته ام
بین تکه های کوچک سنگ
‏ بی معنی استعاره‏
‏ و لذت درد‏
‏ من جا گذاشته ام ‏
‏ برای گرفتگی سینه‌ام ‏
‏ با لمس دست هیچ کس‏
آبان1385‏

بی همنفس
شعری از ابراهیم اسدی
ای امید و قبله گاه من
زیباترین زمان مستی و عاشق شدن
جدا ماندن از هستی من
ای زیباترین جلوه شکوه من
با تو من تا اوج آسمانم
در دریایی بی کران هستی شدن
در جوی آب تا آخر بن بست
در رودخانه خروشان که زلالی استخوانم از زیر پوست پیدا بود
در باغهای بهارنارنج لحظه‌هایت
در سبزه زار سبز زیبا شدن
در دشت‌های آرامش و دل انگیز ساعتها
در جنگلهای پر از وحشت کلاغهای آدم خوار
تا سپیدی نور خورشید پا گذاشتن
در باغچه های پر طروات و شبنم وار
با شور و اشتیاق از خدا گفتن
در حس خوب ترانه‌وار رفتن
تا رسیدن به لوند وجود تو
ای سد مانده تا ابد در کنارم
ای ماهی دریایی تنهایی من
ای گشمده در خیال شب‌های خلوت من
می توانی بگویی در محفل دل کدامین صدف می توانم به آرامش برسم؟
ای همزاد تنهایی سقوط من
ای آشنا و بیمار من
سردترین لحظات من
بی گرمی دستان تو
بغل بغل خواب بی رویا دیدن
لبخند زدن بهم در اوج غریبگی
چه سخت بود برای این گمشده
در این دنیایی بی محبت و تاریک
تنها تو دلخوشی این تن خسته ایی
در سایه سار غم و بی کسی
در اتاق‌های گرم زمستان
که حال همه از دود هیزم سیاه رنگ شده
با من بگو چگونست!؟
با تو رفتن تا غروب ستاره
تا مردن و تازه شدن دوباره

سه شعر از مریم فرهادی
کوچ
نگاه
موج
گهواره‌ی خواب
مادری که فاصله معراج را می‌دانست
ثانیه‌ها نمرده‌اند
کاج‌ها خاموشند
در سکوت متلاطم آرامش
در سطور متراکم یقین
عکست را قاب کرده‌اند
در ابتدای کوچه
بر پیشانی خیابان
و تصویر کرده‌اند کوچ پرستوها را

آسمان

شهر خوابیده است
در آرامش گیج اضطراب
در امتداد دستان فلق
در انتظار نگاه سپید
آسمان جلوه زیباترین جلوه‌ی خداست

ردپا

در هیاهوی خسته باد
در سکوت ممتد نسیم
در نگاه خیس قناری
ردپای خدا جاری‌ست

نگاهی به شعر «اتفاق» اثر فاطمه خواجه‌زاده / الف 301
نوشته: محمد خواجه‌پور
هر کدام از واژه‌ها حس و ضرب‌آهنگ ویژه‌ای را منتقل می‌کنند. تراکم واژه‌های دارای یک حس فضای شعر را تشکیل می‌دهد.
شعر «اتفاق» مملو از اضطراب است. این اضطراب از نگرانی شروع شده و تا وحشت امتداد دارد. حتی در انتخاب واژه‌ها نیز این اضطراب و وحشت نمود دارد. در سطر «هزاران نگاه را دو به دو گره می‌زند» جمله حالت مفعولی دارد از سوی دیگر خود «گره زدن» دارای باری از خشونت است. شاعر می‌توانست از کلماتی مانند «به هم افتادن» «جورشدن» استفاده کند ولی این اصطلاحات آن بار وحشت را منتقل نمی‌کند.
با این دیدگاه شعر را بخوانید در بیشتر سطرها واژه‌ای وجود دارد که بار اضطراب را بر دوش می‌کشد.
حتی واژه «تکنولوژی» نیست بازتاب خشونت و ماشین است. و «بهتر دیدن» جنبه کنایی یافته است. لغت تکرار شده «شوک» اوج این هراس است یک تکان ناگهانی که حس را به هم می‌ریزد.
اما اضطراب این شعر و شاعر از کجا سرچشمه می‌گیرد. با نشانه‌های مانند «سفید عروسی» در نگاه اول جنبه‌های شخصی نمود بیشتر دارد. این اضطراب شخصی فرمی کاملاً زنانه داشته و به شکل شوک در شعر وارد می‌شود. ولی با ته نشین شدن شعر در ذهن خواننده اضطراب انسانی در آن نمد پیدا می‌کند. این اضطراب انسانی از جنبه‌هایی یک اضطراب مدرن است به خاطر«مصنوعی شدن» و «اشتباه بودن» ازسوی دیگر یک احساس گناه است که دارای شکلی مذهبی است.
تمام این وحشت از اتفاقی که معلوم نیست افتاده یا خواهد افتاد و حتی در حال اتفاق افتادن است شعر را در فضای تعلیق قرار داده است.

۷/۱۷/۱۳۸۵

الف 291

چند دوبيتي از حاج درويش پورشمسي
نمیشه باورم
دل‌انگیزم، دلم پایت بریزم
چو تب در قلبمی تو ای عزیزم
نمیشه باورم داری قبولم
پسندت شد دل خونابه ریزم
رفیق کوچه بازی
رفیق کوچه بازی‌ام کجا رفت
کسی بر من نگفت که او چرا رفت
بسوزد ظلم خان بازی دوران
وفادار مرا با بی‌وفا رفت
نیلوفر
بترس از آن دمی که دل ثمر نیست
ز شور و شوق بلبل هم اثر نیست
چو گل پژمرده هر دو در کناری
که نیلوفر به پیچیدن خبر نیست
بلبل مست
تو بودی بلبل مستم شب و روز
کنار دست خماری دل‌افروز
ندانستی که روزی فصل پاییز
رسد از ره رباید عید نوروز
مام میهن
پری رخسار صربستانی من
گرفتی خون جوشان من از تن
خودت گفتی که سونیایم ز ایران
مرا با خود ببر بر مام میهن
رخش سفید
مگر رخش سفید ترکمانی؟
بلورین پیکرت بس که جوانی
ز مونتی نگرو آوردی سلاحی
چو منصورم به دارم می‌کشانی
 10/3/85 دبی

آن روزها
شعري از مريم فرهادي با یاد سردار صبور انقلاب حمید رایگان
سنگر
پوتین‌های خاکی
فانوس
آن سو‌تر کسی سر بر سجده‌ی نیاز داشت
پرستوهای مهاجر
آشیانه‌های آشنا
های‌‌های گریه
همسایگی با خدا در خاک
سرودهای بلند
سقف‌های کوتاه
و انسانها که زود بزرگ می‌شدند
مرخصی، آری- نه
می‌خواست برگردد
برمی‌گشت
و صدای مادر که می‌گفت
مگر آنجا چه خبر است؟!!
و نمی‌دانست که نمی‌داند
قصه‌های عقیم
داویان مهربان
28/6/85

همسفر
شعري از ابراهيم اسدي
ریتم ارکستر بارون رو تن لخت خیابون
عطر نم کشیدن خاک شر شر یکریز ناودون
پا گذاشتن بهار و چشم گذاشتن ستاره
یک تا صد آسه شمردن پشت ابر پاره پاره
ماه و خورشید و سه نقطه
عشق و امید و سه نقطه
هر چی چشمای قشنگت رو زمین دید و سه نقطه
تو رو یاد من میارن
تو که همسفره بادی
تو که رفتی و نموندی
دل به سادگیم ندادی
پاييزان
شعري از مرضيه قرباني
پاییز از راه می‌رسد
و در اندوه من تو پیدایی دوباره
یاد کوچه
یاد آوای برگ و نسیم
باز در آسمان
ابری سیاه پیداست
با ترانه‌های رفته
جانم را می‌شورانم
خیره در نگاه آسمان
با چیره دستی که رنگش را
نیلی نقاشی کرده
با رقص و مواج پرندگان
در جمع پروانگان بی‌همتا
من آتش انتظارم را
با ابر سیاه
می‌خاموشانم
طرح یک پنجره

صداي پاي مهر
متني از رضوان رهنورد
خواهرم تو می توانی فقط کافی است به جوارح پاکت یقین داشته باشی.
باز هم صبح شد و صدای جیک جیک پرندگان صبحی پر امید را به تو نوید می‌دهد. آری ! باز هم اول مهر .کیف و کتاب و مدرسه ، بقیه را نقطه چین می گویم . کودکان با نگاه معصومانه‌اشان کیف به دست روانه سوی کلاس درس می شوند. کمی آن طرف‌تر دختران محجبه ، چادر به سر ، پای به مهد علم و ترقی می نهند. خواهرم چادرت مقدس است. آن را دریاب ! می دانم گاه گاهی گوشه چادرت بر روی زمین کشیده می شود با خود می گویی وای چادرم خاکی شد ، آه وناله مکن،گوشه خاک مال چادرت را با دستانت بگیر و به چشمانت بمال تا دوباره حجابی که چون حایلی جلوی دید بصیرت تو را گرفته از میان برود آن وقت به ما وراء سفر کن آن جا دیگر هیچ چیز مانع آزادی تو نمی‌شود چون تو با چادرت مجوز شرعی حضور در محافل علمی را داری آن گاه ایده و دانش خود را ارائه می‌دهی این گونه می‌توانی در پیشرفت و آبادانی مملکت خود سهیم باشی. خواهرم! تو می توانی فقط کافی است به وجود پاکت یقین وجودی که سرشار از خلاقیت‌های خداوندی است و هر چیزی که به منبع نور اقدس اله متصل است تمام نشدنی پس به جوارح پاکت اعتماد کن تا دریابی که چیستی و کیستی و از بهر چه پای بر این صحرای گذر نهاده‌ای و به کجا قرار است بروی بدان وقتی خواهری محجبه چون تو پای در کلاس می‌نهد گویی پای بر وادی‌ای می گذاری که تو را از ظلمات جهل و نادانی می‌رهاند. سخنان دبیر محترم که همچون طیفی از انوار الهی در گوش‌هایت طنین انداز می شود ، گوشه کتاب درسی‌ات به صورت فرمولیزه بیان شده چشمت را واکن و دریاب آیات خداوندی را از این کتب.
شعار ما در سال تحصیلی ( 86 ـ 85 ) را بشنو :
همه با هم کمربند همت را ببندیم تا اضطراب مغرور را دار مقابل خود به زانو درآوریم.

دوشعر كوتاه از صادق رحماني
اشتياق
از شوق تو
اي برف سراسيمه بهمن ماهي.
تابستان تابستان
درون من پنهان است.
تماشا
آن شب همه ستاره‌ها چشم شدند
وين ماه كه
بي‌بهانه در آب شدند
آن گاه دهان ماهيان آب افتاد

سربازي روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهاي سربازي
دغدغه‌های زنانه، آشپزخانه، لباس و آدم‌ها. معمولی و ساده به آن همه تکرار و هیجان‌ های خرد و کوچک. روایت در همان یک بعد روزمرگی که هست به پیش می‌رود. کلاریس قهرمان نیست فرقی هم با بقیه ندارد. باید زندگی کند و دارد می‌کند. شاید آنچه باید پاس داشته شود تلاش نویسنده در قالبی حرفه‌ای برای بازآفرینی فضای آن سالهاست. هر چند به نظر می‌رسد این فضاسازی خیلی سینمایی-تئاتری یعنی در شکلی کارت پستالی از آب در آمده. گل و چمن‌ها و جستن‌ها و آدم ها. انگار خواسته باشد هر چند که روایت در دهه چهل می‌گذرد ولی زندگی دهه هشتاد را بیان ‌کند مثل آنجا آن زن مدافع حقوق زنان می‌گوید شما خیلی از ما جلوترید. انگار نویسنده هست که می خواهد بگوید زمان همذات پنداری همین سالهاست. پارسال که رفتیم شیر بگیریم. این طوری شاد از غلظت اجتماعی زدگی داستان کاسته شده است و به فضاهای شخصی نزدیک شده است.
چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم /زویا پیرزاد
نشر مرکز-1850-چاپ اول - 7/3/81
خنده
چقدر خندیدیم مثل شب دختره مال منه هر کدام یک گوشه افتاده بودیم و همین طور می‌خندیدیم. دیوانه وار انگار که چیزی، مخدری ما را این طور بی خود کرده است. بدون این‌ها هم ما به اوج خنده و شادی می‌رویم. آن قدر که مویرگ‌های سرم درد گرفته و ماهیچه ه‌ای شکم. دیوانه وار خندیده‌ایم. داستان غروب بود از یک نفر که برای مسابقه فرستاده بود ولی من خواندم و آنها خندیدند و من خندیدم. همین
4:28صبح- 16 خرداد 1381
گزارش جلسه دبيران
اولین جلسه دبیران دوره دوزادهم برگزار شد و با ابقای آقایان کارگر و خواجه‌پور و خانم بخشی، خانم‌ها نادرپور و اسدی به عنوان دبیر روابط عمومی و مالی انجمن فعالیت خواهند کرد.
همچین قرار شد روند چاپ کتاب سرعت یافته و برنامه‌ریزی برای جلسه عمومی چهار صد انجمن انجام پذیرد.

۵/۱۹/۱۳۸۵

الف 284

در گاه و بی‌گاه
شعری از محمد خواجه‌پور
کسي که گاهي، کسي که گداري
از اينجاي من مي‌گذرد
از نزديک‌تر از رگ گردن‌ام
و من مردانه مي‌بويم‌اش
تلفن‌ها به من گفته‌اند
زنی در راه است
و خانه‌ای چون در نقاشی
نقاشی
تصور این که شب باشد در دور و تو باشی
تصور این که من در شب موهای تو خوابیده باشم
کنار ماه صورت‌ات
و فاجعه‌ی روزها
ها
آهی در این سطر است و هیاهویی
آهویی
تو که می‌گذری از ذهن
نه این که گاه به گاه باشی
چون هوا، همیشه
چون دریا
دورت دور است و دیدنی
و گاه آسمانی
با بادبادکی بی‌پیغام
بریز
در من بريز هر آنچه هست و آنچه نيست
من قلقلک گرد توام
خواستي هم بشکن
کيست که بگويد آخ

دو شعر کوتاه از صادق رحمانی
هلال
ماه از پشت حسينيه‌ي اعظم پيدا
اول شوال است
... واي لبخند خدا.1
زادروز
بوي خبري نيست درين گرماگرم
در روز نخستِ ماهِ پنجم- مرداد-
جز پچ‌پچ بادگيرها با تش‌باد 2

پانوشت ...........................
1. هنوز در شهر ما با چشم‌هاي منتظر، مردم ماه شب عيد فطر را رصد مي‌كنند و معمولاً پس از افطار در مساجد به بالاي پشت
بام‌ها مي‌روند تا هلال ماه شب عيد را نظاره كنند. خداوند به آنان با لبخندي پاسخ مي‌دهد، هلال شبيه لبخند خداوند است.
2. من طبق شناسنامه‌ام در اول مرداد ماه 1343، در شهر گراش به‌دنيا آمده‌ام. در سالگرد اين تولد كه در تابستاني گرم اتفاق افتاده است، ممكن است چه اتفاقي افتاده باشد: جز پچ‌پچ بادگيرها با تش‌باد.

خورشید
شعری از فاطمه خواجه‌زاده
تا پر کنی از سیب
سبد را
یک خنده تو را سیر می‌کند
درخت می‌شوم برایت
خدا درختی را نکاشته نگاه می‌کندم
تو همیشه گنجشک
آرام خورشید را خواب کن
.....
ناخن‌هایت را خیس کن
لب‌‌هایم ترک خورده یادگاری بنویس
این خورشید خدا را دارد

اوج صدا
متنی از ابراهیم اسدی
صدایت را شنیدم.صدایت را بوییدم.
از اوج قناری پایین آمدم.
صدایت را به همه پرندگانی که از سفر زمستان بر می‌گشتن نشان دادم.
من پروانه ها و گل برگها را که در دفتر خاطراتم بودند در صدای تو رها کردم.
درود بر صدای تو که اتاق مرا از خواب بیدار کرد...
صدایت را دیدم من سه کوچه آن طرف تر از اقاقی‌ها ایستاده بودم.
صدایت آرام آمد و بر شانه هایم نشست. نرگسها شکوفه کردند.ابرها به من نزدیک شدند.
باران بارید و من رو به روی دلم نشستمو شعر گفتم....
باران بارید و من شمشاد شدم.گاهی بین من و صدای تو چند خورشید فاصله هست.
میدونم صدای تو از تمام گلها خوش بو تر است.

دو شعر کوتاه از مریم فرهادی
در جاده‌ی ابدیت
از فراز کوه زمان
در کنار شمع و پرواز
پنجره‌ای روبه خدا
به سمت افق طلایی توبه
باز است

در هیاهوی مدام ثانیه‌ها
در تکرار مبهم لحظه‌ها
در سکون تلخ روزمرگی‌ها
در رواق آبی دعا
در نگاه شفاف تسبیح
می‌روم تا ساعتی چند میهمان آفریدگار مهربان باشم
تا با بریدن از وابستگی‌ها
تجربه‌گر فضایی متفاوت باشم

من بودم و تو ...
شعری از ابراهیم علی‌پور
چرا شب می‌کند مشکی به تن
داغ مرا دیده است حتماً
آن که می‌رفت دزدکی
از نرده‌ی سنگی قصر قلبیت بالا
تا که اندازد گلی داخل
آه من بود.
آن که می‌دوید همپای باد
تا شود زندانی به سلول نگاهت
چشم من بود
آن که می‌شست
چرکی لباس چشم یاغی‌گران کوچه را
غیرت بیدار من بود
آن که می‌خرید هر شب
ناز رویت را به صد دوز‌و‌کلک
خواب من بود.
آن که کرده است علفی
جاده‌‌ی سیمانی میدان قلب تو را
پای من بود.
آن که کرده است محبوس
لحظه‌ی گرم صدای خندیدنت را
گوش من بود.
آری این‌ها همه بود از من بود امّا
آن‌که خنجر زد
کودک عزلت‌نشین و ساکت قلب مرا
چشم تو بود.
آن‌که صفری داد
دیکته‌ی رؤیایی سبز مرا
دست تو بود
آن‌که پرپر کرد
کفتر مغرور و خندان وجودم را کبر تو بود.
آن‌که بر باد داد
آبروی نازک و کاهی من
وجدان تو بود.
آن‌که بیدارم کرد از خواب
آن‌که آگاهم کرد از عشق
آن‌که بازی را به سودم سوت زد
قصه‌ی تلخ تو بود و
غصه‌ی شیرین من.

روز صد و یک سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
«يك پرونده»
دختر زنگ زده و پسر كه گوشي را برداشته گفته هي هي و قلبش حتما تندتر زده و فكر كرده كه دختر هر روز او را نگاه مي‌كرده وقتي كه پسر كيف را مي‌زد پشت كول و مي‌رفت مدرسه و دختر ديگر مدرسه نمي‌رفت.سوم راهنمايي كه رفت ديد حوصله ندارد پسر بايد اين طور فكر كرده باشد و يا چه دليل ديگر مي‌توانست داشته باشد كه دختر ديگر به مدرسه نرود و حالا به او زنگ بزند و بگويد دنبالم بيا و بايد دختر جالبي باشد كه می‌گويد با موتور بيا شايد مي‌خواهد باد بزند روي پوستش. پسر گفته بود با ماشين و دختر گفته بود با موتور و پسر بايد گفته باشد هي هي هي توي دلش چون اگر خواسته بود بلند بگويد شايد دختر بخندد و بعد او نداند چه كار كند. انگار پرنده آمده باشد و تو حرف بزني بپرد و هر بار كه باد بيايد و پرده مي‌رود كنار تو فكر بكني روي موتور باد كه بيايد چه مي‌شود.با اين چه مي‌شود زنگ زد و نگفت براي چه مي‌خواهد. موتور را كه گرفت دختر گفت بيا و او آمده بود ديگر آنجاهايش ست كه وقتي دختر نشسته و دستش را گذاشته روي دوش پسر و پسر حتما برگشته كه لبخند بزند و دختر كه لبخند زده انگار ماسك لبخند را زده باشد ته چشم هايش يك چيزي بود كه پسر معني آن را وقتي فهميد كه دختر گفت يا شايد با تكان دادن شانه‌هايش خواست كه پسر برود توي آن كوچه بن بست كه دو تا پسر هم آنجا بودند اينجا مي‌تواند پايان قصه باشد جايي كه پسر معني تمام واژه‌ها را فهميد و توي سرش صداي شكستن يك قصه را شنيد. و فكر كرد باد هم بيايد پرده‌ها را كنار بزند حتماً يك دليلي دارد كه يك نفر پشت آن باشد. زير مشتها احساس كرد پرده اي‌ست كه دارد كنار مي‌رود.
5:17 غروب 28/9/80

۵/۱۶/۱۳۸۵

الف 282

سیصد تومن
شعری از اسماعیل فقیهی
برای تو مترسک جان
که نخ‌هات هنوز به‌دست‌های پیرمردی مرده بسته‌اند
می‌خندم
تا وقتی که مرد برایش از اگزیستانسیالیسم بگویم
تا عادت ‌کنم به زندگی که باید هست
مثل یک مومیایی به دار آویخته، که به بودنش
که از پشت تمام حسرت‌های راه‌راه خاک گرفته‌
با حسرت به کلیمانجارو نگاه می‌کنم
که زندگی!
هنوز به اندازه‌ی تمام کرم‌هایی که در تنم لول می‌خورند
دوستت دارم
پس تو هم عاشقم باش
نبودن و نبودن
شکسپیر هم اینجوری مرده بود که مثل همه
حالا من‌اگر هم یک یهودی باشم خودم را با ترقه‌های نیم‌سوخته چهارشنبه سوری آتش می‌زنم
تمام ستاره‌ها از روی تنم می‌پرند و هیچ‌کدام خاموش نمی‌شوند
آرام می‌گفت که من هم می‌توانستم یک قدیس باشم
پس برای تمام حماقت‌هایمان
آیه‌های عاشقانه بباف
و روم به دیوار بگوییم که
زندگیِ این روزها هویج نیست که کیلویی سیصد تومن بیارزد

دوشعر کوتاه از صادق رحمانی
آرامگاه
بوی قرآن در این عصر جمعه
سرخوش، آرام چونان درختان:
بقعه‌ی آبی پیر پنهان.1
خواب
دیگر نه هیاهوی دولولی نه سه قاب.
در خلوت این گورستان:
آنک آنک
حسنقلی خان در خواب2
1. بقعه‌ی پیر پنهان جایی است که برخی از شهیدان و بزرگان شهر در آنجا خفته‌اند. پدرم مرحوم حاج شیخ علی اصغر رحمانی نیز. حس من این است که به خاطر روح آسوده‌ی شهیدان و وفات یافتگان، به بقعه‌ی پیر پنهان نیز رسوخ کرده است و به او آرامش و طمأنینه داده است.
2. حسنقلی خان یکی از حاکمان محلی بوده است که در حادثه‌ای، در جاده گراش به لار به دست یکی از نزدیکانش کشته می‌شود. حسنقلی خان در گورستان خانهای گراش چسپیده به مدرسه‌ی ابدی، روبروی آب‌انبار کشکول- آقا اسدالله- مدفون است.

زلال مثل شبنم
متنی از ابراهیم اسدی
اون روزها دور نیستند روزهای پاک و دوست داشتنی؛ روزهایی به رنگ آفتاب؛ شب‌های همیشه مهتابی! کوچه‌های خاکی! اون روزها دور نیستند ؛ زمانی که من و تو وصل بودیم. دوستی باور بود. هستی اعتماد بود و عشق؛ ساده بود .
رویاها نزدیک بودند و واقعیت حوضی بود که من و تو مثل دو ماهی در آن شناور بودیم. زمانی که آسمان مرز نداشت؛ میان شب و روز فاصله ای نبود. زمانی که بی دلیل دوست داشتیم؛ بی بهانه می خندیدیم و آسوده می‌بخشیدیم! زمانی که قواعد خشک و چارچوب‌های تنگ ؛ من و برای بیان احساسم؛ محکوم نمی‌کرد .
از چه وقت من و تو دست یافتنی شدیم. از چه وقت ترسیدی خودت رو کشف کنی؛ مثل زمین باش ساکت و فعال؛
از وسعت و بی نهایت دریا نترسیدم. می‌دونستم در دل این دریای بزرگ من هم جایی دارم. نقطه‌ای که تنها با حضور من پر می‌شه
پس نترسیدم؛ اعتماد کردم و آموختم که هر آنچه که پیش می‌آد شادمانه بپذیرم .
تو هرگز از روحت جدا نخواهی شد. تو می تونی حقیقت شاد بودنت رو وقتی با تمام وجودت احساس کنی که چشمات همیشه تابناک و درخشان به دنیا می نگره و بی‌قراری‌ها در تو قرار می‌گیره !!!
وقتی از قاب یک پنجره به پرواز کبوتری در باد نگاه می کنی؛ هرگز نخواه کبوتر برای همیشه در قاب پنجره بمونه تا تو بتوانی او را همیشه نگاه کنی . همه شکوه به
پرواز در حرکته؛ تو می تونی قاب یک پنجره باشی. یا یک کبوتر آزاد؛ انتخاب با توست!!
پنجره‌ها اگر نباشند؛ جهان چه قدر تیره ست و حجم آرزوهامون چه قدر کوچیک .
می تونی رسم عاشقی رو جاودانه کنی و معنی عشق و زندگی کنی. با بال‌های خودت بپری؛ سر سپردن و یاد بگیری.
زندگی؛ فقط دل بستن و دل کندنه. قصه رفتن و باز رفتن؛ بودن و نبودن سرنوشت ماست.
ما به آسمان می رویم؛ تو به آسمان می روی؛ تا منقرض نشویم تا پرنده باشیم تا ابر باشیم؛ تا آبی روز و سیاهی شب باشیم و شاید در حافظه روزگار نسیمی که می‌آید.
مطمئن باش با همون کبوتره می تونی تا نزدیکی‌های نفس‌های خدا بال بزنی ...

از دیده تا دل
غزلی از درویش پورشمسی
جهان در غم فرو رفته شفق اختر نمي‌آيد
علي دست از دلش شسته مَهِ حيدر نمي‌آيد
علي اندر قنات غم رخش بگرفته است شبنم
نشسته با خودش گويد چرا همسر نمي‌آيد
ميان كوچه يثرب حسن سر روي زانويش
سراپا غرق ماتم گفت كه تاج سر نمي‌آيد
حسين تنها زده تكيه به ديوار منقش خون
كشد آه از دل خونش دگر مادر نمي‌آيد
بسوزد دل بر زينب زند بر سينه و بر سر
ز سوز دل فغان آرد مرا سرور نمي‌آيد
ز چشم ام كلثومش روان خونابه و گفتا
سلام بابا، چه شد مادر مگر ديگر نمي‌آيد
ببين اسماء پريشانست دلش در سينه حيرانست
به آقايش پيامبر گفت مرا دختر نمي‌آيد؟
بقيع در خون نشسته از فراق دخت پيغمبر
به سينه آتش و گفتا نكو منظر نمي‌آيد
مدينه رفتي اي درويش پي قبرش ز دل گفتي
براي جستن مادر چرا رهبر نمي‌آيد

دوبیتی‌ها
از حاج درویش پورشمسی
1
خدا لعنت كند تبليغ بي‌جا
فريبش خورده‌ام من تا بدين جا
نگاهم شد به روزنامه شدم كور
گرفتم يك گذرنامه ز ناجا
2
هتل هيلتون براش ويزا گرفته
دلش زان همتش غوغا گرفته
نمي‌داند كجا آيد،نديده
همين جا دهر وانفسا گرفته

کلبه عشق
شعری از زینب قربانی
در بیابان‌های عشق
صدای پای باران
همدمم بود
کلبه‌ی تو را نظاره‌گر بودم
با آن یاس‌های وحشی
با آن دیوار‌های هستی
در پی تو...
نگاه دلم را
با باد می‌فرستم
و اشک گرمم را
با ابر
در کلبه‌ی عشق منتظرت هستم
در بیابانی که
خاک آن نشانه‌ی یکرنگی
و چشمان آهویی نشانه‌ی پاکی...
و همه را زیر نم‌نم باران
و همه را در بیابان آرزوها
و شاید همه را
در امواج نگاه‌ها...
خواهیم دید...

خروسانه‌ها
شعرهایی از جواد راهپیما
خروسانه 1
گفتیم سلام بر جنابان خروس
بر کرسی مردپیشگان کرده جلوس
ای مردکه شیر مادرت بر تو حرام
کین گونه زدی به چهره میکاپ عروس

خروسانه 2
صد مرتبه از خروس بدتر باشد
می‌خواست در این زمانه دختر باشد
انگشتر و گوشواره و گردن‌بند
قرتی صفت از قبیله‌ی خر باشد

خروسانه 3
صد مرتبه بدتر از خروسان باشی
کان مرد و تو در لباس لوسان باشی
برداشته زیر ابرویش مرد چموش
ای کاش به فهم ای کیو سان باشد

روز صد و یک سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
مسعود هم نبود و اين هم اعصاب خردي ديگر دو بار هم زنگ زدم خانه‌شان نبود.سعيد هم نبود ، اسمال هم. پنجشنبه هم نبود، نت. انگار تشنه بودم و تخمه شكاندم خيلي و انگار داشتم خودم را توي سطل زباله می‌ريختم. دلم مي‌خواست تمام خاموشي اينجا را با يك خاطره تك نگاري شده منفجر كنم. بگويند كه اين هفته كدام اتفاق غير مهم افتاده است از همان‌ها كه تمام هستي ما را تشكيل داده بود.فلاني.. حالا مي‌تواند هر كسي باشد.(4:15) اصلاً مهم هم نيست كه باشد يك رمز يا يك نام تازه. تشنه بودم و گوشي‌ها چشمه‌هاي خشكيده بودند. به خانه هم زنگ زدم و گفتم زنگ بزنند و گفتم منتظرم و گفتم بايد بروم. گفته بودم مي‌روم خانه عموها و نرفتم اين چند ساعت كه براي بار اول بعد را نمی‌خواستم در آن روابط خسته كننده هدر بدهم. اگر عيد بود مي‌رفتم ولي حالا نه كه روي لباس نو بچه‌ها گردو خاك نشسته، مثل دل من كه مي‌خواهد كسي روي آن طراوت بپاشد.
روز صدم خدمت با صبح مثل هر روز گذشت و عصر بچه‌هاي دانشكده زبان به خصوص آن موهاي بلند. نبودن بچه‌ها در خانه و دو تا فيلم سينمايي گذشت. گذشت و گذشت. 4:42 عصر

۳/۱۲/۱۳۸۵

الف 274

با چشم‌های باز
شعری از فاطمه خواجه‌زاده
به شماطه آويزان
تو
آب و رنگ و تبلوري از بلورين انار
اين آرزو جفت نمي‌شود با تو
آب و آسمان و سبزي درخت چنار
بزن و بكوبي چند روزه كه غمگينم مي‌كند
لحظه را بگذار داخل جيب شلوارت
پياده‌ رو را از نگاه دختر بگير
بگذار همان تو
لاي موهاي بافته قهوه‌اي
چادري سياه كه تپه‌اش از ويترين زده بيرون
گم شدن گاهي بي‌معناست
وقتي از اولش گم بوده‌اي
اين مي‌شود كه مي‌چرخد زمين
من در شرق
شبيه يك تيتر قرمز وقتي چشم‌ها خسته افتاده‌اند روي ورق
آرشيو را رو نكن
دنياي قشنگي‌ست
مرگ مرا واكس بزن
برق بيافتد
راستي!
وزن كم كرده‌ام
و غصه رد نشدن از در را ندارم
اين نامه هر چقدر عاشقانه نباشد باز هم از دوري تو ملالي هست
نيمكتي نيست خستگي‌هايم را بريزم
آهي بكشم بعد پيري بگويد آه جواني كجايي يادت بخير
تكراري ترين چيزي كه مي‌شود گفت تا خستگي‌ها باز برگردند
بچسبند به تمام چيزهاي چسبيدني ديگر
غلتيدم روي آسفالت
تمام حوصله شستن را از دو چشم مي‌دزدم نگران نباش
نشسته‌ام و كلاغ‌ها، مي‌شمارم فرد و من زوجش مي‌كنم
اين حلقه نيست باور كن
گردي كوچكي‌ست كه چرخيدن را بلد نيست
زيبا بود
زيبا كه چشم‌هايم از اين بازتر نمي‌شود


دو شعر از سکینه غلامی
اشک
روزی مرغی پر بسته
روزی ابری دل خسته
روزی پرنده بودم
روزی راهی ناتمام
روزی خسته‌ی خسته
روزی توی دریاها
روزی توی آسمون
سیر می‌کردم تو ابرا
اشکی دل خسته بودم
آرام، آرام چکیدم
بر گونه‌ي گل یاس
بر چشمان پر احساس
بر دشت بی‌بهاران
روزی آرام چکیدم
روزی آرام و ابری
از دست غم رهیدم

عکس
تو تن خسته‌ی طوفان
توی چشمان هراسان
توی خستگی دریا
روی قانون علف‌ها
روی تک ستاره‌ی عشق
روی روییدن غم‌ها
عکس تو، روی نگاه‌هاست
عکس تو، تو حوض دل‌هاست
عکس تو، رو موج حرفاست
عکس تو عین خیالاست

پر پرواز
متنی از زهره رهنورد
وقتی که بال و پری داشته باشم
می‌تونم مثل پرنده‌ها به اوج آسمون پرواز کنم
مثل یک دسته پرنده ازاد توی آسمون آبی به این طرف اون طرف برم.
می‌خوام پرواز کنم.
مثل یک پرنده‌ی مهربون بال و پر بزنم
و می‌خوام از توی یک قفس تنگ و تاریک رها بشم.

فاخته‌ای از این دیار
شعری از سهیلا جمالی
فاخته اي بر بام شب
لانه كرده و
مي نوازد آواز غم
شب در ابهام اين موسيقي
همچنان خيره به او
مي ماند
او چرا مي خواند؟
مگر از كسي گلايه دارد؟
با صداي اين موسيقي
همه از خواب گران
مي خيزند
همه هشيار و خبردار
مي ايستند
مگر اين خبر چه بوده؟

خبر غارت يك لانه ي
عشق
خبر حمله ي جغدان عبوث
خبر شليك شكارچان چموش
خبر ورود جلادي
يا خبر ويراني يك آبادي

خیال
شعری از ابراهیم اسدی
از پشت پنجره خیالم تلنگری می‌شنوم
به سویش می روم
قایقی میبینم با سرنشینی به رنگ یاس
قایق با امواج خروشان,ذهنم در حرکت است
شاید سفری دارد به اعماق وجود دل من!
شاید سفری دارد به چشمه ی زلال دو چشم مهتابی
سفری به قعر دل سوخته ی شقایقها
....سفری به خزانها به جدا شدنها

کتاب خری سعید توکلی در نمایشگاه کتاب تهران
داستان کوتاه
کلاغ آخر از همه می رسد / ايتالو کالوينو / رضا قيصريه، اعظم رسولی، مژگان مهرگان / کتاب خورشيد
مرغ عشق / عدنان غريفی / آهنگ ديگر
رمان
کتاب اعتياد / شهريار وقفی پور / نشر قصه
دگرگونی / ميشل بوتور / مهستی بحرينی / نيلوفر
قهرمانان و گورها / ارنستو ساباتو / مصطفی مفيدی / نيلوفر
مجموعه شعر
در حلقه ی رندان (مجموعه شعر طنز) / منوچهر احترامی، حسن حسينی، محمد خرمشاهی و... / سوره مهر
املت دسته دار (مجموعه شعر طنز) / ناصر فيض / سوره‌مهر
سمرقند (فصلنامه ادبی) / ويژه نامه دن کيشوت و ميگل سروانتس
موسيقی
ليلی کجاست «تاملاتی کوتاه و پراکنده در موسيقی و فرهنگ» / محمدرضا درويشی / ماه ريز
هارمونی گيتار / لانس بسمن / فرزاد دانشمند / دنيای نو
کتاب جاز «پيدايش و سبک شناسی» / نيوشا بقرايی / شيرازه
آموزش آهنگسازی / جان هوارد / هوشنگ کامکار / افکار
يک قرن موسيقی مدرن / پل گريفيث / کيوان ميرهادی / افکار

چند نکته از محمد خواجه‌پور
درباره یک شعر بازیگر اثر داوری‌فرد در الف 272
1. واژه سکانس در شعری به این کوتاهی سه بار تکرار شده است. به گونه‌ای که انگار شاعر مسخ این کلمه شده است و بیش از حد از آن خوشش آمده
2. در سطر پیش از پایان، بهتر است فواصل این‌طوری نوشته شود « نفس‌ها ایستاد و تمام شد» که حرکت پیاپی ایستادن و تمام شدن القا شود.
3. به جز بازیگر و سکانس لغات دیگری از این داره واژگانی هستند که می‌توانستند بار این شعر را بر دوش بکشند اما شاعر از خیز آن‌ها گذشته است.
4. موضوع زندگی خیلی بیش از حد کلی است شاعر امروز بیشتر شاعر جزییات است.

روز هشتاد و شش سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
نيروي نوشتن در دست‌هايم است. حال خنديدن و حرف زدن. حوصله كاري براي كردن اما نه هيچ چيزي براي گفتن دارم و نه غصه‌اي كه به واژه در بيايد. می‌شود از شكل مستعمل آب و هوا گفت. هواي ابري و گرفته كه گاهي نمی‌ باران می‌زد و آدم دلش می‌خواهد نگاهش كند و ديگر هيچ.
هنوز معلوم نيست كي چه خواهد شد. كجا می‌افتيم و از اين جور حرف‌ها. اما حالا راحت‌ترم. امروز معاف از رزم بودنم را رو كردم و ديگر از شر گشت و پاسداري و اين جور چيزها راحت شدم. فقط از دست، آشپزخانه ذهنم مغشوش است. خوب آن را هم كاري می‌كنيم. فقط پنجشنبه است كه بايد كاري كرد. واين فكرهاي الكي تنها چيزي‌ست كه آزارم مي‌دهد. نمي‌خواهم اينها توي فكرم باشد اما نمي‌شود.
ديگر ستوده بچه ها را جمع كرد و از ذهن خودش شكل طرح تقسيم را گفت. اميدوار كننده بود ولي خوب هيچ چيز معلوم نيست. و طاهري امروز جور ديگري گفت. انگار روي موج نشسته باشي و بخواهي روزهاي آينده را نقاشي كني. سخت است و زجرآور و يا حتي مي‌شود گفت بيهوده. يك كار ديگر هم كردم از طاهري تشكر كردم شايد بعضي ها اسمش را بگذارند پاچه‌مالي يا اين جور چيزها ولي دلم می‌خواست تشكر كنم و كردم.
2:10 ظهر

تبریک به دو تن از اعضای انجمن که مسافر راه آینده که شده‌اند
سرکار خانم ابراهیمی
سرکار خانم غلامی
آرزوهای خوب را
چون آب و روشنی بر شما می‌پاشیم.
زندگی مشترک سرشار از شادی را برای شما و همراهان‌تان آرزو داریم.

۲/۲۹/۱۳۸۵

الف 272

صبح که بیاید
شعری از سعید توکلی
صبح که بيايد
لبخند بزن
که چه دلگيری!
از دستی که شايد، يا
سخت می شود بزرگ شد
و گفت سال خوبی داشته باشيد
و قبول کنی
نامه ايی نمی رسد که
اميدوارم حالت خوب باشد
بهتر می شود
اين چند، چندها که بگذرد
منم يکی از درختان معمولی اين شهر.
کاش درياچه ايی داشتيم و
آرزوهای خوبی
برای مرغابی هايش.
کاش بزرگ بودم و سايه ام را فراموش
خودم را دور

بازیگر
علی داوری‌فرد
وقتی که باید آدم باشی
بازیگر نیز باید شد
و دو سکانس معروف
زندگی _دو نقطه
تولد _گریه
مدرسه _ دانشگاه _خنده
سه نقطه طی شده است
وآخر سکانس
نفس ها ایستاد وتمام شد
زندگی وسکانس ها
12/1/1385

سکوت
متنی از مریم طالبی
سوار بر قايقي در اوج تنهايي اقيانوس نشسته‌ام و منتظر صدايي، در سكوتي كه كسي حاضر نيست آن را بشكند و از خود و روزهاي سخت زندگي خود سخن به ميان آورد. حتي مرغان دريايي، حتي موج‌هاي اقيانوس هم جنبش‌هاي خود را با آرامش و آهستگي انجام مي‌دهند. در اين سكوت كه ترس تمام وجودم را فرا گرفته چگونه مي‌توانم فرياد بزنم و اين ديوار عظيم را فرو ريزم دريغ از ياري و همراهي كه در اين تنهايي به ياري‌ام بشتابد و اين سكوت مطلق را كه مانند ديوي بزرگ بر وجودم غلبه كرده است را بشكند. از فاصله‌ي بسيار دور اما نزديك صدايي آشنا به گوش مي‌رسد صدايي كه با تكرار واج‌هاي يك تكواژي آشنا را تكرار مي‌كند. به اين صدا گوش فرا مي‌دهم شايد بتوانم چيزهايي هم بشنوم. اما نه جز اين تكواژ چيز ديگري تكرار نمي‌كند نمي‌دانم چرا در اين سكوت ضربان قبلم به طور عجيبي شروع به تپيدن كرده‌اند تكواژ زندگي را در ذهنم مرور مي‌كنم تا شايد اين سكوت مهيب و ترسناك شكسته شود كه ناگهان به ياد جمله‌اي مي‌‌افتم كه چند صباحي پيش آن را خوانده بودم آن هم اين بود: تا شقايق هست زندگي بايد كرد. آري نبايد سكوت اقيانوس باعث شود كه از زندگي نااميد شوم. شايد توانست كاري كرد كه ديگر اين سكوت نتواند بر وجودم غلبه كند.
10/2/85

سفر
متنی از ابراهیم اسدی
همه ما در گذريم در حركتي دائم به سمت نبض هستي . قصه موندن و رفتن يه حسي رو تو وجودت بيدار مي كنه‌. برگرد به خودت . همه چيز از تو شروع مي شه . دنبال دلت برو پاپيش بذار واسه رفتن نه فرو رفتن.
دل به مسافر نبند دل به سفر ببند . زندگي ادامه داره با ما يا بي ما. تو كه دنيا رو بعد از هر اتفاقي وارونه مي بيني . تو كه فكر مي كني همه چيز به كامه . واسه روزهاي افتابي نقشه هاي ابري نكش.!!
تو جاده سرنوشت مسافر به هيچ تجربه اي دل نمي بنده. هر حادثه اي رو پيامي براي روح مي دونه . همه چيز براش با ارزشه . مسافر ميدونه تجربه لازمه . اما اين رو هم مي دونه كه هيچ تجربه اي دو بار تكرار نمي شه . ممكنه شباهتي با تجربيات قبلي اون باشه اما هرگز همان تجربه نيست .
براي همين دنيا هميشه براش تازه است . مسافر تو هر لحظه از زندگي سفر مي كنه . نگاه مي كنه .
اون مي تونه دل هر ادم عاشقي رو با نگاهش بلرزونه .
دنبال كسي كه دنيا رو كشف مي كنه هميشه حيرته. هميشه شاديه. هميشه احساس شگفتیه...

روز هشتاد و چهارم سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
يك هفته‌اي آفتاب نديده‌ايم. ابرهاي نازا انگار می‌خواستند ما را غمگين كنند و امروز بارن آمده.خوابيده بودم و باران آمده بود. جوري كه توي محوطه آب بود و مي‌خواستم توي آن‌ها بدوم كه صداي چلپ چلپ تمام گوشم را پر كند. می‌خواستم يك تنهايي خوشايند بود كه پشت پنجره‌اي می‌نشستم و باران به شيشه مي‌زد و حرف مي‌زد و حسي درون من مي‌روييد كه انگار شاعرتر شده ام ولي باران آمده بود و من خوابيده بودم.
توي اين هواي ابري و باراني گاهي به خط می‌شويم. آماري می‌گيرند يا تكراري از نظام جمع همان كارهايي كه آن قدر تكرار شده كه ديگر فكر نمي‌خواهد تنها جديت مي‌خواهد كه امروزها در هيچ كس نيست. ذهن‌‌ها و در پي آن تن‌ها سست شده و در جستجوي جايي جديد است. هر بار كه به خط مي‌شويم يكي دو تا از بچه ها می‌روند، می‌روند تا جايي اين دو سال را آتش بزنند. زياد حس نوستالژيك ندارد ولي خوب، سه ماه با هم خوابيدن كنار هم ايستادن و صداهاي هم را حس كردن تارهايي در تن آدم‌ها مي‌تند كه وقت دور شدن از هم صداي پكيدن آن‌ها به گوش می‌رسد. تارهايي كه هنوز نازك است ولي صداي قشنگي دارد. گفته بودم من هم افتاده‌ام روي دور آماده شدن براي شرايط جديد. اينجا كارهايم را كرده ام. خوب بوده‌ام. روي تمام ذهن‌ها خط انداخته‌ام و بروم با يك شبح خاكستري كه زود محو مي‌شود. اينجا مانده ام انگار يادگاري‌هايم را نوشته‌ام اينجا و بايد بروم.
3:20 عصر

۲/۱۱/۱۳۸۵

الف 269

در هر ثانيه كه باشي
داستاني از فاطمه خواجه‌زاده
روزنامه رو پرت كن بعد بذار حرفشو بزنه نگاش نكن نه نگاش نكن نگاش كني باختي نه نگاه نكن. خوبه حالا آماده‌اي ابروهاتو راست نكن نه نكن بذار همون جور باشه. خوب پاتو بذار روي هم خودت رو به بي‌خيالي بزن ولي نه زياد چون ديگه حرفشو نمي‌زنه. خوب چرا نمي‌گه پس نه نگاه نمي‌كنم نه.
- مي‌گم اون تو چي نوشته؟
داره خودشو لوس مي‌كنه جوابشو نده نه بده نه خوب چي بگم؟ بايد بگم مي‌گم پس.
- چيز خاصي ننوشته. خوب؟
خيلي مسخره‌اي كجا رو داري نگاه مي‌كني مي‌فهمه داري فيلم بازي مي‌كني تلويزيون رو روشن كن خوبه روشنش كن ولي صداشو كم كن ها خوبه.
- مي‌دوني من كتاب‌هامو همون طور كه خواستي جدا كردم از كتابهات.
داره مظلوم نمايي مي كنه حواستو خوب جمع كن پاتو عوض كن كانال رو عوض كن يه چيزي بايد بگي بايد بگي خوب كاري كردي نه نه محلش نذار ها اين جوري بهتره بذار خودش ادامه بده. چشمات تو، آخه اون دامن‌ه رو پوشيده . نه نگاه نكن باختي‌ها بگم.
- امروز رفته بوديم سبزي بگيريم بيچاره پاي مريم خانوم سر خورد كلي خنديديم.
تصورش رو نكن اصلا خنده نداره جواب لبخندهاش رو بي خيال شو داره ناز مي‌كنه. باور نكن، داره بزرگش مي‌كنه شايد فقط كمي سرخورده باشه ولي نه به اون ضايعي كه مي‌گه. يه كاري كن كاري كن حرف اصلي رو پيش بكشه. رو تو كن اون ور داره بهت نزديك مي‌شه كه چاي رو بذاره روي ميز. نگاش نكن. سيني رو پاهاش بود؟ به تو چه نگاه نكن. گذاشت خواستي بردار ولي نگاش نكن خواستي تشكر كن ولي نه نكن نه. شيرين نيست قند كنارشه بذار بردارم نه مي‌بينيش. همين جوري سر بكش اين عصباني بودنتو مي‌رسونه.
- چرا نگام نمي‌كني وقتي باهات حرف مي‌زنم نگام كن.
اوخ اوخ چيكار كردي گند زدي كه عصباني شد آرومش كن بجنب يجنب يه كاري كن نگاش كن نه نگاش نكن يه چيزي بگو بجنب مي‌ذاره مي‌ره ها! چي بگم چي بگم بذار فكر كنم زود باش.
- شام..شام نمي‌آري؟
كانال رو عوض كن بزن فوتبال فوتبال فوتبال نه نداره كه نداره داره نگات مي‌كنه. داغ كرده؟ چي بگم خدايا غلط كردم اصلا بزن تو گوشش تا ديگه داد نزنه بزنش بزن. روزنامه رو بردار بذار روي سرت تا بخنده بي مزه مي‌زنه روزنامه رو تو حلقت مي‌كنه پاشو برو برو پاشو برو دستشويي.
- چشماتو چرا بستي؟ گفتم كتاب‌ها رو جدا كردم . چرا بچه‌بازي در مياري اين كارها چيه بده من اون كنترلو.
بذار روي ميز. گذاشتم. دامن قشنگيه. ها بلند شد واستاده تلويزيون كه خاموشه دست كن تو بيني. روبه روتو نگاه كن. نه برگردون نه ديدم كه. عكس دو نفري‌مون بود. خودم گرفتم آره خودم گرفتم. باختي بگم بگم چرا خفه شدي چرا جواب نمي‌دي؟ اومد كنارم نشست اومد نشست. مي‌خواد چي بگه چرا كاري نمي‌كنه ؟. محلش نذاري ها فوقش دو تا بوسه مي‌خوره اون ريش‌هات. ظرفيت داشته باش. تكون نخور ببين چيكار مي‌كنه. نگاش نكن. گردنم درد گرفت كه. مرد باش ناز نكن برات افت داره. هر چي گفت جوابشو بده اصلاً . گناه داره بذار تمومش كنم نه صبر كن چرا مثل هميشه‌اش مي‌كني تا اينجا بد نبوده برو جلو. داره صورتشو مي‌آره جلو .
- من رفتم هر وقت مسخره‌بازيت تموم شد بيا دنبالم.
شوخي مي‌كنه داره تهديد مي‌كنه ببين هنوز نرفته منتظره بلند شو خودت برو كار رو تموم كن.
اه بلند شد. كجا رفت تو نرو بذار بره خودش بر مي گرده. دو پاتو بذار رو ميز دستاتو حلقه كن پشت سرت. راحت باش برمي‌گرده. ها اومد ديدي از جات تكون نمي‌خوري.
- اين كتابو خونده بودم. بگير يه بار ديگه تا آخرش بخون. تا آخرش.
نخونده بود. مطمئنم نخونده بود. نمي‌دونست اون هيچي نمي‌دونست اون حتي نمي‌دونست اين كتاب خودمه اسمم بود بود كه ولي نمي‌دونست.
كتتو بپوش بايد كار رو تموم كني. پله‌ها رو برو پايين مريم خانوم بود. بخند داري مي‌ري جايي كه بايد بري.
تاكسي!
- اين مرتيكه تا كي مي‌خواد مجرد بمونه كارهاش هم معلوم نمي‌شه.
- اه مريم! بده چيكار داري به زندگي مردم.
بزن در اتاقو بزن چرا معطلي؟
-سلام! مي‌تونم كتابمو ببينم؟
- سلام آقاي محتشم. بفرمائين. البته. اتفاقاً خواستم تماس بگيرم.
گوشي رو بردار لعنتي. بهش بگو پيشنهاد چاپ رو. نه نه بي‌خيال بذار بمونه. اين جوري بهتره. شايد!

خودپرست
متني از ابراهيم اسدي
گاهي وقتا آدما اون چيزي نيستن که بايد باشن,شايد بهتر باشه بگم آدما بيشتر وقتا آدمي نيستن که بايد باشن.
هميشه با آينه‌ي خودپرستي زيباترين حقيقت دنيايي، در حالي که هيچ وقت از کذايي بودن افکار زيبات با خبر نيستي!
حقيقت وقتي به نظرت تلخ مياد که فرشته‌اي در نهايت معصوميت, زيرکانه وارد قلبت ميشه, با تمام ظرافت وسوسه‌ها رو برات وحي ميکنه.
حقيقت رو وقتي تلخ جلوه ميدي که فرشته‌ي آرزوهات, عمر آجراي طلايي خونه دلت رو کم مي‌کنه. فرشته تا مقصد تباهي , که نهايت زيبايي و رويايي‌ترين هدف توست ياورت مي مونه. و تنها ياورش, تنها هدف توميدوني که هميشه اون فرشته‌ي زيبا پاش به بهشت نمي‌رسه؟ ! آخر کاري هم تو جهنّمي مي‌شي ,هم اون فرشته‌ي واهي!
اما هنوز پاي آينه حق شناس به دوزخ نمي‌رسه که تو هر دو بهشت‌تو از دست دادي! چرا؟ چرا تکرار؟چرا خود سوزي؟ چرا سوختن و نساختن؟.هيچکي نمي دونه ! چون هيچکي نمي خواد بگه من سوختم. و دوباره همون آش هميشه سوزنده ي همون کاسه!
چرا؟چرا ما هميشه خوبيم؟ نميشه يک بار بد بود؟ بهتر از خوب بودن نيست؟. هميشه خودت به خودت دروغ ميگي. هيچ وقت دروغ گفتنات واسه بقيه راست گفتنت نيست! اما فقط تويي و خودت ودنياي خودت. همه بايد تو دنياي تو باشن! نه تو تو دنياي همه!
همه بايد تماشاگر بهترين بودن تو باشن. مي‌توني ببيني هيچ کي تو دنياي تو نيست؟
اگه کسي باشه براش عزيزي؟ يا اونم مثل وجود توست که دستاي تو رو مي بينه!
غصّه نخور فقط تو بهترين نيستي.همه ي ما بهترينيم.همه‌ي ما هميشه خوبيم ولي تا کي؟ اگه هنوز بيداري نخواب سعي کن بدترين باشي! تو بهشت ما جز خرماي طلايي برا مرگ دروغاي قشنگمون احسان نمي‌دن!!! پاتو تو بهشت ما نذار جهنّمي ميشي. تو بهشت ما همه چي قشنگه جز زيبايي! تو بهشت ما همه مي خندن امّا به چي؟ تو روياي ما غصّه معني نداره.امّا اگه بياي غصّه دار ميشي. آره عزيز, ما اين شديم همون که به ما گفتن باشيم همون شديم.اگه هنوز نسوختي از ما فرار کن اگه داري مي سوزي بازم فرار کن. امّا اگه تو هم سوختي, همون جا بمون يا خاموشي ميزبانته يا نابودي. نذار بتي که از وجود خودت ساختيش نابودت کنه. اينو بدون:
هيچ وقت واسه بيداري دير نيست.
خودپرست نباش چون:
چون هيچ چشمي برا نبودنت گريون نيست
چون هيچ طپشي به عمق لرزيدنت نيست
چون هيچ انتظاري واسه اومدنت نيست
چون هيچ اصراري واسه موندنت نيست
چون هيچ وقتي واسه درک حرفات نيست
چون هيچ قلبي براي قلب تو نيست
چون هيچ محرمي واسه حرفاي تو نيست
چون هيچ جا براي تو خونه ي دلت نيست
چون هيچ مهربوني جز دستاي خودت نيست
هيچ چيز واسه فهميدن زشت نيست
هيج چيز قشنگتر از صداقت نيست
هيچ چيز پاکتر از وجدان نيست
هيچ شيريني مثل حقيقت نيست
ويادمون باشه: حقيقت هيج وقت تلخ نيست.


اميد
داستاني از محسن حسيني
توی مسیر رفتن ،امتداد جاده‌هارو دید می‌زدم.
سیاه، سفید، سیاه، سفید، سیاه، سفید.دیگه نفهمیدم چی شد،چشممو که باز کردم ،خودمو با یه جوون حدوداً بیست ساله روبرو دیدم، که جلوی ماشین از حال رفته بود.نمی دونم کی بود و از کجا آمده بود ، فقط اینو وظیفه خودم دونستم که این آقا رو به بیمارستان ببرم.
- آقای دکتر حالش چطوره ؟ خوب میشه ؟
-جای نگرانی نیست،خطر رفع شده،خیلی صدمه ندیده. این آقا با شما نسبتی دارند ؟
-نه آقای دکتر،من نمیدونم این آقا کیه ، این آقا نمیدونم چرا خودشو بی دلیل جلوی ماشین انداخت.نمی دونم شاید قصد خودکشی داشته؟!
  
تقریباً دو ماه مانده بود تا سربازی من تمام بشه و دقیقاً یک هفته مانده بود به عید نوروز، من چهار روز مرخصی داشتم،تصمیم گرفتم سال تحویل را پیش خانواده باشم، خلاصه قسمت شد ومن دو روز مانده به عید مرخصی گرفتم، ولی ای کاش این اتفاق نمی‌افتاد.
  
کوچه تاریکی همیشگی خودش را از دست داده بود وبا نورهای قرمز نقاشی شده بود.اولش فکر کردم ماشین پلیسه، ولی نزدیکتر که رفتم دیدم حدسم اشتباه بوده، در خونه‌ی ما خیلی شلوغ شده بود و ماشین آمبولانس داشت یک نفرو باخودش می‌برد. وقتی نزدیکتر شدم یهو دنیا دور سرم چرخید، یه حس عجیبی داشتم،نمی دونستم دیگه باید با چه امیدی زندگی کنم؟ من مادرم رو به علت شدید شدن بیماری MS از دست داده بودم. بعد از اون حادثه هولناک من بزرگتر خانواده بودم، بعد از اون تصادف پدرم دو ماه در بیمارستان بستری بود ، پدرم حتی آخر عمری منم را فراموش کرده بود، پدرم همه‌رو فراموش کرده بود، آره درسته پدرم بیماری فراموشی گرفته بود. این حادثه خیلی تکان دهنده بود،واقعاً من تحمل این همه مصیبت را نداشتم.
سال تحویل را سر خاک مادرم بودم و تا هفتم اون عزیز مرخصی بودم،بعد دوباره برگشتم پادگان.
  
بدون اینکه صبحانه بخورم ،از خونه زدم بیرون چون واقعاً دیرم شده بود. امروز خیلی کار داشتم باید چندین کار اداری را تو همین روز انجام می دادم ولی امروز واقعاً یک روز خوب و سرنوشت ساز بود. اول باید می‌رفتم کارت معافیت از انجام وظیفم را می‌گرفتم و بعد می‌رفتم مدارکم را برای ثبت نام برای اعزام دانشجویان به خارج از کشور می بردم. برای پاسپورت هم اقدام کردم. بعد یک راست رفتم خانه. اگه امروز را هم حساب می کردم، چهار هفته بود که تنهای تنها توی خونه سر کرده بودم. امروز هم مثل بیشتر روزها خودم را با غذای رستوران سیر کردم. یک روز بعد از برگشتم از سربازی اتاقم را رنگ کردم، اتاقم را رنگ مشکی کردم.
  
ساعت چهار بلیط داشتم .شب قبل را تا صبح بیدار بودم و داشتم از همه ی دوستان خداحافظی می کردم و یک فیلم از آخرین سفری که با خانواده به شهر مشهد رفته بودیم تماشا کردم.
گوشه ی این اتاق سیاه جوراب مشکی رنگمو برداشتم، در کمد را که باز کردم فقط یک دست لباس داخل کمد مانده بود. لباسم رو که مثل بیشتر روزها لباس سورمه ای رنگ و شلوار مشکی پارچه ای بود پوشیدم.
تو همون موقع که مشغول واکس زدن کفشم توی حیاط بودم ،صدای زنگ در کوچه را شنیدم. در را که باز کردم اصلاً این توقع را نداشتم، تمامی اقوام دور و نزدیک از دایی،عمو و خاله گرفته تا همه ی همشاگردی‌هایم برای بدرقه‌ی من آمده بودند.سوار ماشین دایی که شدم قید دیدن خانه ، کوچه و شهر را برای پنج سال زدم. توی اینجا فقط این خانه را داشتم که اونم طبق وصیت پدرم به من رسیده بود. کلید خانه را باید می بردم بنگاه که آقای نادری آن را می‌داد به مستأجری که چهار روز پیش آمده بود و خانه را دیده بود. پول اجاره‌ی خانه را صرف هزینه خورد و خوراک و هزینه دانشگاه می‌کردم.
  
از آن بالا شهر که با نور های رنگارنگ جلای خاصی به خودش گرفته بود ، جلوه نمایی می کرد. من باید پنج سال توی این شهر زندگی می کردم، از این کشور فقط چندتا اسم بلد بودم، می‌دانستم کشور اکراینه و شهری که قراره من در آن درس بخوانم پایتخت آن کشور یعنی کیفه. وقتی رسیدیم به ساعت من که هنوز ساعت ایران بود ساعت ده شب بود. من به همراه آن گروه اعزامی چهارده نفره از ایران با استقبال نماینده ایران در اکراین روبرو شدیم ، و به هتل رفتیم.
  
تمام وقتم را صرف درس خواندن می کردم ، واقعاً درس ها سنگین بود. بعضی از روزها که وقت آشپزی کردن نداشتم را به رستورانی می رفتم که وابسته به دانشگاه بود. یکی از این روزها که مصادف با چهارمین ماه حضورم در اکراین بود یک جور دیگه تمام شد. داستان از اینجا شروع شد که من طبق روال همیشگی خودم در کنار پنجره رستوران نشسته بودم و مشغول خوردن نهار بودم که یهو یک نفر را جلوی خودم دیدم ، این خانم هم کلاسی من بود. اسمش آفتاب بود. پدرش ایرانی و مادرش اکراینی بود. از این به بعد این خانم آفتاب زندگی من شد و زندگی من را دگرگون کرد. ما با هم خیلی خوشبخت بودیم تمامی وقت های آزاد من با حضور آفتاب پر می‌شد. او تنهایی ها و گوشه گیری های من را تبدیل به شادکامی و سرخوشی کرده بود. ما تصمیم گرفتیم برای همیشه با هم زندگی کنیم، طبق سنت ایرانی من به همراه یکی از هم کلاسی های ایرانیم که با من خیلی صمیمی بود، به خواستگاری آفتاب رفتیم و خانواده آفتاب هم به این ازدواج روی خوش نشان داد و قرار شد ما به طور ساده و خیلی بی سروصدا با هم عقد کنیم و بعد از اتمام تحصیلمان و گرفتن مدرک خود با هم ازدواج کنیم. چهار ماه بعد ما با هم عقد کردیم، جای خالی پدر و مادرم را خیلی احساس می کردم از آشنایان من تو این مراسم جز چند نفر از همکلاسی هایم کس دیگری حضور نداشت.
  
به این زودی شش سال گذشته بود و هم من دکتر شده بودم و هم آفتاب، ما با هم در یکی از بیمارستان‌های دولتی شهر کیف مشغول به کار شدیم. تا امروز حدود شش سال بود از ایران خارج شده بودم خیلی دلم هوای شهر و دیارم را کرده بود، تصمیم گرفتم برگردم و خانه را بفروشم و یک سرو سامانی به اموال باقی مانده ام بدهم، ولی اینها تمامش بهانه بود قصد اصلی من سر زدن به خاک پدر و مادرم بود. خلاصه بلیت گرفتم و به ایران برگشتم.
  
خلاصه در راه رفتن به دارالرحمه بودم که با شما برخورد کردم و این اتفاق افتاد و حالا من و شما اینجا هستیم، و حالا هم اصلاً لازم نیست شما خودتان را ناراحت کنید، همینطوری که توی حرفام گفتم من دقیقاً مثل شما بودم، من هم مثل شما در یک مدت زمان نسبتاً طولانی هیچکس را نداشتم ولی هیچوقت خودم را نباختم و با امید به زندگی و آینده به بودنم ادامه دادم. پس شما هم سعی کن در زندگی و در هر زمانی به زندگی و آینده امیدوار باشی و با سعی و تلاش خودت، خودت را به آن چیزهایی که آرزویش را داری نزدیک کنی،و این را هم بدان که همیشه ،در هر زمان،در هر مکان ما تنها نیستیم و خداوند همیشه با همه ی مردم هست و هوای همرو داره پس به خدا امید داشته باش.
حالا هم اگه شما قبول کنی و این موضوع را بپذیری من تو را به عنوان برادر خودم می دانم و حاضرم شما را با خودم به اکراین ببرم . و آنجا پیش خودم بمانی و با هم با امیدی دوچندان به زندگی ادامه بدهیم.
1/2/85

تنهايي
متني از سكينه غلامي
صدای سوت قطار تنهایی را به سوی خود فرا می‌خواند. دوباره به آرامی به روی ریل‌های مغشوش ذهنم می‌خزد.
صدایی گنگ غریبانه تن سکوت را لمس می‌کند آری شب است و هنوز چراغ خلوت تنهاییم میان اشک‌های روانم می‌سوزد و من چشمان خمود بی فروغ خود را بر پرده‌ی شب دوخته‌ام و تاریکی اطراف را زیر بال نگاهم گرفته‌ام.
سکوت سنگین خانه را آوای ابرهای خاکستری درون قاب آسمان می‌شکند وبا خود به قعر آسمان می‌برد و در آنجا با کهکشان‌ها که با موهای زرین خود تنهایی را به تصویر می‌کشند هم‌آوا خواهد شد.
امواج رقص‌کنان هوای پرواز را در سر می‌پروانند انگار کسی روح بشری شب را ورق می‌ِند و اعصاب دفترچه‌ی تنهاییش را خط‌خطی می‌کند و من در آخرین ایستگاه شب پشت ریل‌های زمان منتظر آمدن دوباره شب هستم.

اشك‌ها
قطعه‌اي از خانم شادرام
لحظه‌اي سخت است كه روان شد اشك‌ها
يافتند جاي پايي به روي اين گونه‌ها
نگران است اين لب براي گفتن واژه‌‌اي
كه امكانش دورتر از فرسنگ‌هاست

معلم
متني از زهرا زارع
معلم دستانم نام تو را می‌نویسند
و لبان نام تو را زمزمه می‌کنند
و عاشقانه ترانه‌ی تو را می‌سرایم ای معلم
معلم همه امیدم به توست
به تو روشنی زندگی را به ارمغان آوردی
معلم چشم‌هام به تو خیره شده‌اند
به تو که با نگاهت معنی عشق و زندگی را به ما آموختی
معلم صدایم کن
چون صدایت آرم‌بخش روح و جانم است
معلم تو شمع محفلم هستی
و اگر نباشی وجودم تاریک و بی‌معناست.


مرگ چه شكلي است؟
مروري از محمد خواجه‌پور
بر شعر كاغذها نوشته فاطمه خواجه‌زاده در الف 268
مرگ اندیشی همیشه با آدمی بوده است. مرگ در پیشینه ذهنی ما تصویری سیاه و نامفهوم است. و مرگ هراسی بخشی از ذهنیت بشری است. مرگ به شکل‌ها و مفاهیم مختلف در ادبیات حضور پیدا می‌کند.اما تصویر مرگ در این شعر خاص چگونه است؟
نرم نرم : تصویر مرگ خشن نیست. همراه با آرامش شعر شروع می‌شود، در ادامه نیز نرگس‌ها، صبح و روشنایی، فضا را روشن می‌کند. اما این تصاویر مرگ است؟ خاطره‌ شدن در واقع شکلی از مردن است که در این بند حضور دارد. قرار گرفتن «خاکستر» نیز مرگ‌آگین بودن این بند را تشدید می‌کند.
خرگوش: یکی از قوی‌ترین بخش‌های شعر است اینجاست که تشبیه به شکل معکوس استفاده می‌شود. از نشر شکلی در کار نوعی آشنازدایی فرمی وجود دارد یعنی ما بعد از ادات تشبیه و مشبه به و وجه شبه وقتی به مشبه (من) می‌رسیم ناگاه یک چرخش را مشاهده می‌کنیم. اگر با موتیف شعر یعنی (مرگ) این بخش را بسنجیم آن هراس از مرگ آشنازدایی می‌شود. «من همان خرگوشم و از عقابی که همه می‌ترسند نمی‌ترسم» و همین روبه‌رو شدن سادیستی با مرگ در ادامه نیز حضور دارد. بیماری و نتیجه آن مرگ همراه با نوعی آگاهی است.
جذام: مرگ در اینجا به دنبال بیماری می‌آید. جذام بیماری انتخاب شده توسط شاعر است. ویژگی جذام در زشتی ظاهری آن است. جذامیان دور از اجتماع نگهداری می‌شود. و همین نیز سختی این بیماری را تشدید می‌کنند. اصطلاح جذامی گذشته از بیماری برای دیگر مطرودین اجتماعی نیز استفاده می‌شود. لغت واگیر چنذلن با متن سازگار نیست هر چند امروزه اثبات شده است که جذذام واگیردار نیست ولی ترس اساسی اجتماع از جذام در همین واگیردار بودن است.
ترس: لغت ترس در این بند وارد می‌شود. ولی این ترس کوتاه است «به اندازه فاصله تا قبرستان من ترسیده‌ام» و از مهمتر این ترس «تمام شد» این ترس کوتاه به نظر نمی‌رسد یک ترس فردی باشد. شکل هولناک مرگ در اجتماعی بودن آن است. ترس مرگ در مسیر پنجره تا قبرستان است یعنی در اجتماع و «تومور محله را گرفته» مرگ هنگامی هراس می‌آفریند که در فضا آکنده باشد. اما وقتی واقع می‌شود «تمام می‌شود».
هراس از مرگ تمام شده است اما شاعر زنده است. او شعر را گفته است. شاعر را زن مچاله کرده است و فرو کرده است در حلقوم دفتر. مسخره است که بعضی‌های سعی می‌کنند «مهرمرگ بزنند به شاعر» او مرگ را شکست داده است. او کاغذ را قورت داده است.
البته شکل دیگری از مرگ نیز در این سطرها وجود دارد. «هیچ کس نفهمید» را اگر در کنار «من کاغذها را قورت دادم» قرار دهیم فرمی از مردن، درک نشدن است. هر چند خوانش نخست شخصی بودن را القا می‌کند ولی به نظر می‌رسد می‌توان متن را این گونه خواند که شاعر مرگ‌اش در اثر عدم ارتباط است. در اینجا نیز مرگ ارتباط دوسویه‌ای با اجتماع دارد. در هر دو شکل هراس شاعر از مردن نیست از اجتماعی است که مفهوم مردن را برای او تعریف می‌کند.
به پایان شعر که می‌رسیم زندگی در کاغذ جریان دارد. شاعر در خود فرو رفته است. اجتماع دارد مرگ را تزریق می‌کند و او در خود و کاغذ فرو رفته و مرگ تمام شده است.

روز هشتاد و یک سربازي روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهاي سربازي
سلام دايانا! غذا بيشتر شده نه به خاطر رمضان يا اين جور چيزها، انگار توي سعادت شهر خبرهايي‌‌ست و چهل نفري رفته‌اند به خاطر همين آدم سير مي‌شود. اما روحيه‌ي زياده‌طلبي نمی‌گذارد آدم‌ها از خير اضافه و توي صف ايسنادن بگذرد. طبق معمول صف غذا داراي بيشترين ميزان آلودگي صوتي‌ست.
انبار كردن غذا ديگر عادي شده چه آن‌ها كه روزه نمي‌گيرند و غذا را مي‌گذارند براي فردا، چه بعضي‌ها كه نان و خرما ذخيره مي‌كنند كه امكان نگهداري طولاني‌تر را دارد. من هم روي نان سرمايه گذاري كرده‌ام و هشت تايي نان گذاشته‌ام. زياد شدن جيره خوب موقعي اتفاق افتاد چون كم كم امكانات پشتيباني‌ام داشت ته می‌كشيد.و تنها كمی‌ پنير مانده بود.
به جز غذا با باز شدن فضا و زياد شدن وقت تمناي چيزهاي ديگر هم می‌آيد. چند روز پيش چاي و قند دادند اما امكان دم كردن آن نيست. بچه‌ها با برق و سطل آب جوش مي‌كردند ولي تا حالا دوبار بساط آن ها توقيف شده است و سطل ها به ديار سوراخ شدن راهي شده‌اند ولي خوب وسوسه چايي هنوز توي آسايشگاه است.
براي من هم از خانه ژله و كارامل فرستاده بودند. به شجيرات گفتم و قرار شد توي يخچال بوفه بگذاريم . پريشب با كلي بدبختي و مكافات ژله را درست كردم. اما از سرنوشت آن اطلاعي در دسترس نيست. شايد به خاطر كارامل يه مرخصي شيري هم بگيرم. ديگر خبري نيست به جز اين كه همه منتظر پايان دوره هستند، همه. 4:54 سحر
روز هشتاد و يک
سلام دايانا!
آسايشگاه ما يكي از پنجره هايش شيشه ندارد. گنجشك‌ها مي‌آيند و می‌روند وقتي در را باز می‌كني هميشه چند گنجشك پر می‌زنند و می‌روند.صداي قشنگي دارد. آدم را شاعر مي‌كند و چند تا كه با هم مي‌پرند روي ميله هاي سياه شده دريچه می‌نشينند چقدر دلم می‌خواهد عكس دل تنگي‌هايشان را بگيرم. از امروز دوربين به دست افتاده‌ام دنبال شكار حس‌هايم اما دقيق نمي‌شود آن ها را گفت. هنوز براي هنرمند بودن و عكاس بودن جوري خجالتي هستم. اما صبح رفتم هر جوري بوداز(1:30) صبح گاه عكس گرفتم. حالا ديگر شب شده تمام آن حال ظهر، تمام آن برنامه ها بر باد رفته است. هواي شاعرانه و باراني تمام شده و من مانده‌ام و دغدغه رفتن به گشت. می‌خواستم صحبت كنم. وقتي اين سطرها را می‌خواني برگرد ببين اين پنجشنبه لعنت شده كجا بودي براي من انگار اين طور بود كه بليط اتوبوس را براي رفتن به آينده گرفته باشي اما اتوبوس نيايد يعني اتوبوس نداند كه بايد بيايد. و تو هنوز منتظري.... زنگ زدم و تنها فضاي آنجا را حس كردم و بي من بود و بي تو و زياد مهم نيست هنوز براي رفتن به آينده دير نشده باز مي‌شود بليط گرفت. می‌خواستم اگر راهي شدم براي بچه‌ها شيريني بخرم. براي خودم با پيتزاي تنهايي يك جشن بگيرم. مي‌خواستم. 6:53