‏نمایش پست‌ها با برچسب فاطمه یوسفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فاطمه یوسفی. نمایش همه پست‌ها

۵/۱۱/۱۳۸۹

الف 485

حماسه آفرینان جنوب
درویش پورشمسی
که راه عبورم از آن کوچه بود
دلم مایل باغ و آن غنچه بود
بدل آرزو داشتم داشتم ساعتی
روم داخل خانه‌ی دولتی
ز نزدیک بینم که دولت‌سرا
همیشه درش قفل باشد چرا
که روزی بدیدم درش باز بود
ندانسته‌ام فتنه آغاز بود
بدون تعارف خودم سر زدم
نه اذنی گرفته نه‌ام در زدم
شدم غرق زیباییِ آن سکان
ندیده به زیبایی‌اش آن زمان
شدم مات و مبهوتِ در بسته‌اش
کجا صاحب بخت برگشته‌اش
چرا کاخ زیبا درش بسته است
مگر صاحب او کجا رفته‌است
در آن قصر آن روز بود چند نفر
کجایی که هستند، ندارم خبر
بدم غرق دروازه و پنجره
شش‌هفتا تفنگچی زد یکسره
سر و صورت خویش را بسته‌اند
سلاح‌ها به ؟ تیر بستن بسته‌اند
شنیدم صداهای تیر و تفنگ
پریدم به باغچه بدون درنگ
خالی
فاطمه یوسفی
ونگ
ونگ
ونگ
ایستاده‌اندروبه روی هم
برزخ
بهشت
جهنم
و سرابی که حال می چرخد
می چرخد
می چرخد و می‌چرخاند
می‌کشاند
پایین که می‌رسم
اسمم یادم می‌رود
اسمم یادشان می‌رود
بی‌پنجره
ای بی‌پنجره
اینجاخودت باش
این‌باردستانت را تکان بده
ناهماهنگ
خالی شو
خالی
خالی
خالی
گورستان
مریم قاسمی‌زادگان
چیست این سان که می خواند
در نگاه گور
باد؟
گور
پوشش سردی که آهِ باد را
از آن عبوری نیست
ذره ها اینجا
به طرز وهمناکی ناپایدارند
استخوان ها سرد
اشک ها گرم
دیده ها
بارانی و خسته
من در اینجا در پی آرامشی که روزها
از دلم رسته
کاش گوری بود او را
شاید از آن گور برمی خاست
بی نظیر آوای غمناکش
شاید از آن گور برمی داشت دستم
سراسیمه
قبضه ای را - شادمان-
از خاکش
کاش گوری بود او را
تا گذارم در کنارش آب آیینه
همچو آن رنجور مادر را
کز داغ عزیزش
خاک گورستان نهد سینه
گورها ته مانده جای مردگان و نیست نامانند
من تو را ته مانده جایی نیست
جز قلبم
کاش گوری بود او را
هفته کتاب 8
سرزمین‌های هرز
تی.اس.الیوت
منظومه‌ي «سرزمين هرز» نوشته‌ي «تامس استرنز اليوت» شاعر امريکايي، از نام‌دارترين و به‌ترين شعرهاي قرن بيستم است. اين شعر بلند، که آن‌را مرثيه‌اي بر پوچي و نوميدي انسان پس از جنگ بزرگ اول ناميده‌اند، نخستين‌بار در اکتبر ۱۹۲۲ به چاپ رسيد. «سرزمين هرز» خيلي زود به گنجينه‌ي ادبيات کلاسيک انگليسي افزوده شد.اليوت تسلط و احاطه‌ي بي‌نظيري بر شعر کلاسيک و مدرن و نيز شعر يونان و روم و اساطير باستاني دارد. عظمت و اهميت «سرزمين هرز» از همين شناخت نشات گرفته و بدون اين شناخت نيز کامل نمي‌شود، يعني هم‌آن‌طور که اليوت از دانسته‌هاي فراوان‌اش براي سرودن شعري اين چون‌اين سمبوليستي و سرشار از معنا و اشاره بهره گرفته، مخاطب هم بايد به ابزار اليوت مسلح باشد تا بتواند شاه‌کار او را رمزگشايي کند و معناي شعر را از وراي پوسته‌ي ظاهري آن دريابد. اليوت مدام از ديگر شاعران و نويسنده‌گان بزرگ گذشته و معاصر ياد مي‌آورد و در جاي‌جاي شعرش از اساطير کلاسيک نظير فيلومل و تايريسياس استفاده مي‌کند، هم آشکارا و هم در عمق.ارائه‌ي يک تفسير واحد از «سرزمين هرز،» هم‌چون‌آن‌ که از ديگر شاه‌کارها، تقليل ارزش‌هاي متن و ناديده انگاشتن ظرفيت‌هاي فراوان نشانه‌شناسيک و معناشناختي آن است. با اين حال، مي‌توان اين منظومه‌ي بلند را تصويري از جهان پوچ انسان معاصر دانست، جهاني که از هر چه معنويت خالي‌ست و تنها خشونت و تزوير بر آن حکم مي‌راند. سرزمين هرز هم‌اين زمين باير ماست که جز تخم کينه و دشمني و کشت و کشتار نمي‌پرورد. شايد اليوت با ايجاد کنتراست بين ناباروري و باورهاي مسيحيت مي‌خواهد اين ديدگاه را به مخاطب خود القا کند که جهان بي‌معنويت جهاني‌ست سترون که جز فاجعه و پوچي و بطالت دربرندارد، طرفه اين‌که اين شعر در سال‌هاي سخت و پر از خلا پس از جنگ بزرگ اول سروده شده است.چند پاره‌گي شعر و کلاژوار بودن آن را مي‌توان از نگاه فرماليستي به تماشا نشست و آن‌را ستود. درواقع، اليوت با استفاده از اين تمهيد بين فرم و محتواي اثرش هارموني ايجاد کرده است. اثر او جهاني آشفته و تکه‌تکه را مي‌سازد و اين مضمون در فرم اثر نيز نمود يافته است.

۳/۱۱/۱۳۸۹

الف 476

بعد از ظهر یک روز
معمولی فاطمه یوسفی
درست اين جا
روي نبض اين كوير
آدمك برفي‌ام را ساختم
باد مي‌وزيد آن شب
و ستاره‌هايي كه مي‌باريدند
با بغض كال آسمان
براي چشم‌هاي خيره‌اش
جاده‌ها‌ي تشنه كه به مهماني‌اش رفتند
بر گردن آويخت
گردنبد سكوتش را
آدم برفي من
پشت اين پنجره
طوفان شن را ديد
و خاطره‌هايي كه پشت بوته‌اي خار
بازي مي‌كردند با سايه‌ها
بعد از ظهر يك روز معمولي
غريبه‌اي با گيسوان بلند
هديه برد برايش شالگردني خاكستري
به همراه كلاه منگوله‌دار فراموشي
درست همان جا
لجبازي عقربه‌ها نيش زد
آدمك برفي سرگرداني كه
هماهنگ با خورشيد
آرام آرام
مي‌گريست

طلاق دوستی

زهره فتحی
دوست دارم عاشق شوم
دوست دارم مثل همه زندگي كنم
طلاق بگيرم
زن ديگري بشوم
و، زندگي خود را از صفر شروع كنم

نجات‌دهنده

فاطمه جمالی
دستانم تهی
و
صدایم بی‌آوا
با پاهای پینه بسته
و
لبانی ترک برداشته
ایستاده‌ام در این کویر
فریاد می‌کنم
در این شهر منشوری
تشنه‌ام
سیراب کن مرا
این بار قاصدک صدایم را برایت؟
نمی‌دانم
باز هم
پرتاب می‌کند خار و خاشاک
بادی که می‌وزد از رو‌به‌رو
و نمی‌گذارد
من برای لحظه‌ای تماشا
چشمانم را به روی ابرها می‌گذارم
دراز می‌کنم پیاله‌ی سفالینم را
سیراب کم مرا
از آن جام مینایی

پوزش

حسن تقی‌زاده

- كجايي عزيزم، سلام ژاله، سلااااام
- خفه شو
- خوبي؟
- خفه شو
- سلام عرض كرديم‌ها
- خفه شو
- باشه. جواب سلامم رو نميدي
- خفه شو
- خودت خفه شو
- اين گل زيبا تقديم به همسرعزيزم ژاله خانم
- خفه شو
- ژاله خواهش مي‌كنم قبول دارم نبايد جلو فاميلات اون حرف رو مي‌زدم من واقعا عذر مي‌خوام
- خفه شو
- خفه شو بد تركيب
- عزيزم بايد چيكار كنم سلام منو جواب نمي‌دي گل هم قبول نمي‌كني عذر‌خواهي ما رو هم كه نشنيده گرفتي بايد جلوت زانو بزنم باشه. من معذرت مي‌خوام
- خفه شو
- اوف ذله شدم عين يك مجسمه سنگي شدي نه حرفي نه چيزي حتي پلك هم نمي‌زني دارم ديوونه مي‌شم. اصلا من رفتم خودت مي‌دوني و اون طوطي احمقت
- خفه شو
هفته کتاب 29
هکلبری فین
مارک توین
تاريخ نگارش اين كتاب به حدود صد و پانزده سال پيش برمي‌گردد و از ارنست همينگوی كه خود استاد نثر انگليسي است نقل شده که:«هيچ كتابي در ادبيات انگليسي به اعتبار هكلبری‌‌فين منتشر نشده است و بعد از اين هم منتشر نخواهد شد.». همچنین ويليام فاكنر که گفته است:«پدر همه ماست.»
البته شخصي به نام «مارک توين» وجود نداشته و اين نام مستعار نويسنده‌ای است به‌ نام «سموئل کلمنس» که جاشو و بعدها ناخدای لنج‌های شط می‌‌سی‌‌سی‌‌پی‌ بوده است. «مارک توين» اصطلاح جاشوهای می‌سی‌سی‌‌پی بود، به معنای «نشانه دوم» هنگام نزديک شدن لنج يا کشتی به ساحل هميشه جاشو از روي دماغه لنج يا کشتي شاغولي به آب می‌‌انداخت و عمق آب را اندازه می‌‌گرفت و تا زمانی که آب دو بالا عمق داشت و خطر به گل نشستن نبود دم به دم فرياد مي‌کشيد:«مارک توين».
اين مرد خوش‌رو و ژوليده‌مو با سبيل بلند فرزند می‌سی‌سی‌پی و هکلبری فين هم داستان می‌سی‌سی‌پی است. تا قبل از اين کتاب از زبان بين‌العامه استفاده نمی‌‌کردند و اگر زبان عاميانه در کتابی به کار گرفته می‌‌شد بيش‌تر برای دست انداختن لهجه‌های محلی و شهرستانی نشان دادن يعنی نوعی کودن‌نمايی بود. با مدرنيسم اين روی‌کرد به زبان عاميانه رايج می‌شود. به‌طوری‌که نويسندگان بسياری به عاميانه‌نويسی و گفت‌وگونويسی لهجه‌دار پرداختند، بی ‌آن‌که همگی در کاربرد و اجرای اين نحوه نوشتار همچون مارک توين توفيق چندانی به‌دست آورند.
سموئل کلمنس از «شوخی‌‌سازان» غرب بود. در نيمه دوم قرن نوزدهم در صفحات غرب آمريکا «شوخی‌‌سازی» يک حرفه جدی و عادی بود و نتيجه آن باطراوت‌ترين و وحشی‌‌ترين طنز جهان است که در پشت آن درد و اندوه نهفته است. درواقع شوخی و طنز آن‌ها برای ملايمت بخشيدن و تحمل‌پذير کردن فضای سخت و دشوار و نفرين و نکبتی بود که جامعه امريکا هنوز خود را از آن آزاد نساخته بود.
تام ساير هم کمابيش داستان می‌سی‌سی‌پی است اما تفاوت فاحش با سرگذشت هک دارد. تام ساير به صيغه سوم شخص نوشته شده و با زبان لفظ قلم؛ يعني به روال همان نوع ادبياتي که تا پيش از آن در غرب کاملاً رايج بود. حال آن‌که هکلبري فين زبان زنده و رايج مردم سواحل می‌سی‌سی‌پی است؛ زبانی که تمام زيروبم‌ها و سايه‌روشن‌های مردم کوچه و بازار و روستاييان و سياهان فقير و جاهل و خرافه‌‌زده با آن تکلم می‌‌کنند. درواقع مارک توين کوشيده است با زبان اين جماعت «بازی» کند، يا روی صفحه کاغذ بياورد. براي همين زبان هک رابطه مستقيم با حواس انساني و وفاداري به اشکال و تصويرها دارد.
در اين‌ کتاب نويسنده مقيد به هيچ قراردادي نيست و فقط احساس و دريافت مستقيم خود را بيان مي‌کند، آن‌هم با زباني بسيار ساده و روشن و بدون هرگونه صفت و قيد اضافه. بايد هم چنين باشد چون هک، به عنوان يک نوجوان بازی‌گوش و سهل‌انگار و تيز و بُز، نمي‌تواند نقش خالقش، مارک توين را به عنوان يک نويسنده جاسنگين، متصل به سنت ادبی گذشتگان، بازی کند. او سرگذشت خود را با اعلام همين تفاوت آغاز مي‌کند:«آقاي مارک توين بعضي چيزها را چاخان کرده بود.» و حالا هک مي‌خواهد «راستش» را بگويد. البته از منظر خودش و با زبان خودش.

۳/۰۶/۱۳۸۹

الف 474

شین هشتم
سهیلا جمالی

ساعاتی دیگر به لحظه‌ی سال تحویل باقی نمانده بود. همه‌ی خانه‌ها چراغ‌هایشان روشن بود و صدای قهقه خنده‌هایشان به آسمان می‌رفت، اما در گوشه‌ای دیگر از همین زمین خاکی خانه‌ی کوچک و سرد و تاریکی بود که چند مدت قبل چراغش خاموش شده و شادی از خانه‌اشان رخت بسته بود.پسرک که حلقه اشکی چشمانش را فرا گرفته بود با بغضی در گلو گفت: آبجی مادر که بود هر سال سفره هفت سین پهن می‌کرد یادته؟
- داداش کوچولوی من این که کاری نداره ما هم پهن می‌کنیم.
اما چند ساعت دیگه به سال تحویل نمونده و تو هر چی پول درآورده بودی برای من لباس نو خریدی، دیگه پول نداریم وسایل سفره بخریم، حیف کاش وقت بود لباس رو پس می دادی و به یاد مامان سماق و سمنو و سنجد می‌خریدی سفره می‌انداختیم.
- خب با چیزایی که تو خونه داریم سفره می‌ندازیم، اصلا بیا یه کاری کنیم به جای سفره هفت سین سفره هشت شین پهن کنیم موافقی؟
یعنی میشه؟ واقعا میشه؟
- چرا نشه مهم اینه که ما هم مثل هر سال بشینیم سر سفره و مثل بقیه سال جدید رو شروع کنیم، پاشو داداشم پاشو برو تو اتاقت و هر چی که حرف اولش شین هست رو بیار من هم تو اتاق خودم می‌گردم.
و آنها هر دو مشفول پیدا کردن شین های سفره سال تحویلشان شدند.
من فقط همین شمشیررو پیدا کردم
- وااای چه شمشیر بزرگ و برنده‌ای، این عالیه.
پس با این شمشیر تا سال آینده مثل یک مرد ازت مواظبت می‌کنم
- عزیز دلم مرد کوچولوی من، ممنونم. من هم این شال رو پیدا کردم اما بازم کم باید بیشتر بگردیم.
چند دقیقه بعد پسرک باچهره‌ای غمگین و درهم در حالی که چیزی را پشت سر پنهان کرده بود وارد اتاق خواهرش شد.
- چیه داداشی چرا ناراحتی اون چیه پشت سرت گرفتی؟
مممن اییین، من، این شمع رو که پنجشنبه‌ها می‌بریم سر خاک مامان هم پیدا کردم امااا...
- اشکال نداره فقط موقع سال تحویل روشنش می‌کنیم باز می‌ذاریم برای سر خاک مامان خوب شد؟
تو چیز دیگه‌ای پیدا نکردی؟
- اوووم.... دیییگه.... ها یادم اومد چه طوره سفره‌مون رو تو حیاط پهن کنیم اونوقت می تونیم شب رو هم از اون بالا بیاریم پایین بذاریم رو سفره‌مون.
حالا چندتا شد؟ شمشیر من، شال تو، شمع سر خاک مامان، شب ، چهار تا هنوز چهارتای دیگه مونده
- دختر با لبخندی گفت: من یه شکلات له شده و تاریخ گذشته هم از ته کمدم پیدا کردم، نمی‌دونم ماله چند سال پیشه، قابل خوردن نیست اما مگه همه ی سین های هفت سین قابل خوردن که مال ما هم باشه؟
پسرک که مدتی بود طمع شیرین شکلات را نچشیده بود به فکر فرو رفت و چیزی نگفت خواهرش که متوجه ناراحتی برادر 8 ساله‌اش شد خواست ذهن او را از شکلات دور کند.
- خب تو چیزه دیگه به ذهنت نمی‌رسه؟ یه کم فکر کن، زود باش زود وقت نداریما
نه یادم نمی آد
-آها خودش 2 تا شین دیگه هم پیدا کردم
پسرک با بی اعتنایی جواب داد: چی؟
- شهاب و شیما، ما تو خودمون می تونیم دوتا از شین های سفره مون بشیم چه طوره؟
پسرک که از شنیدن حرف غافلگیر کننده خواهرش کمی متعجب شد و البته خوشحال، با شادی به هوا پرید
هوراااااا آخ جون چه سفره ی با مزه‌ای خیلی خوبه
- می‌دونی داداشم می گن هر وقت به آسمون شب نگاه کنی و یه شهاب رد بشه همون موقع هر آرزویی کنی برآورده میشه حالا که شب یکی از شین های سفره مون چرا یه شهای خوشکل و مهربون مثل داداش من از آسمون دلم رد نشه و آرزوی منو برآورده نکنه‌ها؟
یعنی من می تونم آرزوی تو رو برآورده کنم؟ یعنی اونقدر مرد شدم؟
- چرا که نه؟
وای چه قدر خوب خدایا شکرت که خواهر به این خوبی دارم من الان چه قدر خوشحالم خواهرم،( بعد ار کمی مکث) راستی نگفتی آرزوی تو چیه؟
- آرزوی من شاد بودن تو عزیزم، شادی تو
دیدی پاک یادمون رفت شین هشتم چی شد؟
شیما دستان برادر کوچکش را سخت در دست فشرد و در حالی که قطره اشکی گونه اش را نوازش می‌داد گفت: شین هشتم هم درست شد، شادی تو همون شین هستم سفره‌مون بهم قول بده همیشه شاد باشی تا این شادی بهت قدرت بده و بتونی مثل یه مرد بالای سر آبجیت وایسی. باشه؟ بهم قول بده
پسرک در حالی که هنوز لبخند بر لب داشت و احساس مردانگی می‌کرد با صدای بلند گفت: قول قول قول
ساعت 21:2
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
شنبه 29 اسفند

ستون‌های لرزان

حسن تقی‌زاده
اگه خدا فقط شش‌هزارتای دیگه پیغمبر فرستاده بود، این ستون هم کامل می‌شد. اصلا چرا سرراست صدوپنجاه‌هزار تا نفرستاد، برای خدا که کاری نداشت. من چی دارم می‌گم، توبه، استغفرالله، نکنه دارم دیوونه می‌شم؟ نه بابا حالا اینا چقدره که من دیوونه بشم؟ ولی کاش چک گرفته بودم. نه خوب کاری کردم صدوبیست‌و‌چهارتا سکه‌ی خام ازش گرفتم. سزاش همین بود. شوهر بیچاره. چقدر از این طلافروشی به اون یکی رفتی، چقدر دوستات و همکارات متلک حواله‌ات کردند. آخه بیچاره محمود، ولی خوشم اومد حرفت حرفه. فکر نمی‌کردم به این زودی بتونی این‌همه سکه جمع‌و‌جور کنی. حالا چرا اینو با سکه فرستادی؟ یعنی چه؟ مسخره‌ای ها محمود. نکنه زده به سرت. نکنه قاطی کردی محمود خان، ها؟‌‌‌
آخ اگه این ستون ده‌تایی می‌شد، سیزده ستون طلایی خوشگل...نه...نه... سیزده نحسه، باید این چهار سکه رو بزارمش کنار. کاش این چهارتا را می‌دادمش به خاله. اون بود که گفت!؟ راستی انگار همین دیروز بود، مادر محمود نظرش پنج‌تا بود، بعدش گفتند به عدد دوازده امام، بعدش‌ چهارده معصوم. آفرین خاله‌جون که گفت حالا که حرف از مقدساته، صد‌و‌بیست‌و‌چهار سکه به عدد صد‌و‌بیست‌و‌چهار‌هزار پیغمبر. آره، این چهارتا را می دم به خاله. نه زشته، اصلا این چهارتا را نقدش می‌کنم. متأسفم سکه‌های خوشگل من، سکه‌های بهار آزادی من، فردا شما چهار‌تا اینجا نیستین. «بهار آزادی» چه اسم قشنگی دارین. من هم مثل شما آزادم، آزاد آزاد ولی نه، یه ماه دیگه من آزاد می‌شم. راستی منظورش چیه محمود، گفت اول مهریه، یک ماه بعد طلاق. حتماً یه منظوری یه حرفی چیزی...
- سلام محمود
- سلام خانوم‌ خانوما، مهری خانوم بفرمایین
- بیا دیگه اینا به درد من نمی‌خورند
- این‌ها چیه، سکه‌ها؟ چرا؟
- به خاطر اینکه اینو با سکه برام فرستاده‌بودی. خیلی معنی داشت. خیلی شاعرانه بود. این باعث شد من فکر کنم و واقعیت‌ها را ببینم. چیزهایی که داشتم ولی نمی‌دیدمشون را درست ببینم...
همان روز مهری ذره‌بین را در گاوصندوق گذاشت

به بازی کلاغ پر قانع باش
فاطمه یوسفی
بي‌راهه‌ها را طي كن
چشم‌هايت را ببند
به آن سو نرو
آنجا، اشتباهي آسفالت شده‌اند جاده‌ها
تا جايي كه مي‌تواني
سنگ‌هايت را براي خودت نگه دار
كلاغ‌ها بي‌تقصرند
حتي بلبل‌ها هيچ‌كاره‌اند
بيا برويم بازارچه‌ي سراب
عادت كرده‌ام
هر روز آنجا براي خودم
كلاه مي‌خرم
نفس نفس مي‌زني چرا؟
قانع باش به بازي كلاغ پر
باز شب شد و اين پنجره
يادش رفت خوابم را بيدار كند
و من باز تا صبح درگير اين سوالم
چه كسي مي‌داند؟
چگونه مردن مهم‌تر است
يا
چگونه زيستن؟

هفته کتاب 28

طغیان
چارلز دیکنز
این داستان به نام طغیان در کتابی منتشر شده است ولی در اصل ماجراهای نیکلاس نیکلبی است.داستان نیکلاس نیکلبی مجموعه‌ای از وقایع و ماجراهای کوچکی است که دیکنز شرح می‌دهد. همین ساختار پیکارسک رمان است که موجب می‌شود تا نیکلاس در مسیر خود با شخصیت‌ها و ماجراهای بسیار ملاقات کند. به عبارتی دیگر، دیکنز بیش از آن که به خلق موقعیت بیاندیشد، ماجراهای اتفاقی را اساس کار قرار می‌دهد و شخصیت خود را با گذر از این اتفاق‌ها به پایان رمان می‌رساند.درونمایه‌های اصلی این رمان، همچون بیشتر کارهای دیکنز، سوءاستفاده از کودکان، بدرفتاری و آموزش نادرست به آن‌ها، شکاف طبقاتی میان دارا و ندار، و حفظ شرافت و پاکی در بدترین شرایط است، دیکنز صحنه‌ها و شرح‌های بسیار خنده‌دار و کمیکی بر موضوع‌ها می‌افزاید تا آن جا که برخی داستان نیکلس نیکلبی را از خنده‌دارترین رمان‌های انگلیسی زبان به شمار آورده‌اند. شخصیت نیکلس نیکلبی، از شخصیت‌های جالب و تقریبا منحصر به فرد در میان دیگر شخصیت‌های آثار دیکنز است.

۲/۲۹/۱۳۸۹

الف471

ديو سفيد
حسن تقي‌زاده
كليد را چرخاند واردآپارتمان شد. باز فرشته خانه نبود، بغض كرد غم روي دلش سنگيني مي‌كرد سنگين‌تر از هميشه قاب عكس را در دست گرفت با آستين پاك كرد و ميان بازوانش قرار داد و محكم به سينه فشرد. سرش را گذاشت روي قاب مدتي گذشت با يك دست قاب را جلو صورتش نگاه داشت و با دست ديگر اشك‌‌هايش را پاك كرد و به چشم‌هاي فرشته خيره شد. فرشته دو بار پلك زد و لب‌هايش به آرامي از هم باز شدند.
- مامان
- جون مامان
- دوست دارم
- منم دوست دارم عزيزم
- مامان كي مي‌آيي؟
- ميام عزيزم، ميام پيش تو قول مي‌دم
- مامان چرا دروغ مي‌گي، هميشه مي‌گي مي‌آي ولي هيچ وقت نمي‌آيي
- ميام عزيزم من مي‌آم
- مامان
- بگو عزيزم
- چرا از پيش من رفتي؟
- من نرفتم، تو رفتي عزيزم تو رو از پيش من بردند
- كي برده؟
- يه ديو مامان يه ديو بي‌رحم. يه ديو پولدار با كمك يه قاضي بدجنس. ديوه فكر مي‌كنه تو مال اوني تو رو از من دور كردند. دزديدند. قانونا تو رو از من دزديدند. اونا اين حق رو نداشتند. تو مال من بودي. حق من بودي.
- مامان بيا دنبالم، بيا منو ببر.
- كاش مي‌تونستم، تو رو بردند اون طرف دنيا. اون‌ور اقيانوس، يه جاي دور، توي قلعه ديو زنداني شدي، دوست دارم عزيزم. ديگه هيچ وقت بهت دروغ نمي‌گم قول مي‌دم.
افسر آگاهي: نه، به اون چهار پايه دست نزن برو اون صندلي رو بيار. مواظب باش، آفرين. حالا خيلي آروم اون كاغذ و از دستش دربيار ببينم چي نوشته.
« لعنت به قانون شما. اگر قاضي يك زن بود هيچ فرشته‌اي گم نمي‌شد.

معادله
حوريه رحمانيان
پریسا پریسا این درو باز کن. خواهش میکنم پریسا پریسای نکبت گفتم در رو باز کن. امکان نداره باز کنه.باید تا غروب اینجا بمونم. حالا صدای کفشش رو می‌شنوم .تند و عصبانی. حتما مانتوش رو پوشیده داره میره بیرون. آره مثل اینکه رفت. در رو هم کوبید تو سرم. پریسا من که کاریت نکردم. اون دفعه که رفتیم دندونپزشکی یادته. دکتر دست زد بهت. به خدا من فهمیدم. ولی تو عین خیالت نبود. شایدخودت هم خوشت اومد. آره پریساو گرنه منو دعوا نمی‌کردی. تو طرف منو نگرفتی. حالا باید تا غروب اینجا معادله‌ی سه مجهولی حل کنم.
پریسا ایکس
شهرام وای
؟ زد
کی میتونه زد باشه؟
دکتر احمدی دندونپزشک یا دکتر خالقی روانپزشک یا شاید مهندس توسلی آره اونم میتونه جزئ احتمالات باشه.
پریسای نکبت تو خودت میدونی که من دیوونه‌ی توام.من موهای حلقه‌حلقه‌ات رو دوست داشتم.عمدا رفتی از ته زدی. من یادم نمیاد اونا رو کشیده باشم. فکر کردی کلئوپاترایی. حالا سرت رو کی داره نوازش میکنه؟ کدوم زد؟نکنه دوباره پیش دکتر خالقی نشستی میگی شهرام پارانوییدیه. اونم نگاه هیزش رو روی چشمهای قشنگت زوم کرده. نکبت می‌کشمش. صدبار بهت گفتم من از خالقی خوشم نمیاد. هی قرصاشو بهم دادی. حالم بدتر شد. همش می‌خوابم. من دوست دارم بیدار باشم. تو رو ببینم. مثل اون وقتا باهم باشیم. من یادم نمیاد چه جوری زیر چشمات کبود شد. تو گفتی من زدم. من برات یخ آوردم تا دردت کمتر بشه. ولی تو بازهم رفتی. زد زد زد از تو بدم میاد. ایکس ایکس ایکس منو تنها نذار. اصلا تو همین زیرزمین نمور میمونم تا برگردی. برگردی بگی شهرام من اشتباه کردم. حق با تو بود. دکتر احمدی و دکتر خالقی کرم داشتند. تو درست می‌گفتی. بعد دستمو بگیری از این زیرزمین نمور بیرونم بیاری. مثل اون وقت که با هم می‌رفتیم بیرون. سینما رو یادته. پسره متلک انداخت. من یقه شو چسبیدم. مردم سوامون کردند. پسره ی چشم دریده.یادته بعدش چقدر خندیدیم.تو گفتی:جان پریسا بگو تو واقعا رشتی هستی؟
صدای کفشش میآد.
پریسا پریسا خواهش میکنم.دررو باز کن!
صدای غ.....ر در اومد.
- تو اومدی پریسا
- بیا این قرصا رو بگیر
- نه نه خواهش میکنم
- تا نخوری نمیذارم بیای بیرون
- باشه گفتم باشه
_پریسا چرا این شکلی شدی چرا بینیت ورم داره.نگو که من زدم. باورم نمیشه. نه پریسا گریه نکن. چشم‌هات قرمز میشه. من اون‌ها رو شفاف دوست دارم سبز و شفاف مثل اون وقتا. موهاتو که زدی. چشماتو خراب نکن. پریسا دستت می لرزه. می‌ترسم دوتایی از روی پله‌ها بیفتیم. هوای منو تو داشته باش.
انگار دارم روی ابر پا می‌ذارم نه پله.
.زد داره پاک میشه. ایکس منو تنها نذار. فقط یه مجهول مونده. حالا دیگه هیچی.

ما به تو محتاجيم
فاطمه يوسفي
ما چقدر به هم شبيه‌ايم
يك تكان كافي‌ست
تا منفجر شويم
بوم بوم بوم!!!
تو كه اين را نمي‌خواستي
دست‌هايي كه بسته بماند
بسته بماند؟
نه
ما خواستيم كه نماند
و نماند
نمادي كه از تو ساخته‌اند
ما به تو محتاجيم
بگو اين‌قدر
روي چهره‌ات برچسب نزنن
مي‌خواهيم ببينيمت
مي‌شود؟
هه!!!
حالا بگو
اگر مي‌توانند
خاكستر‌هايمان را جمع كنند

هفته‌هاي كتاب 25

چشم‌هايش
بزرگ علوي
از متن كتاب
«...زن به محلی که جای پرده‌ی «چشمهایش» بود نزدیک شد. نگاهی به آن انداخت و رد شد. دو مرتبه برگشت، دست‌اش را از کمرش برداشت، سرش را به عقب انداخت، ناگهان خشک‌اش زد. با سر انگشتش گردی را که قاب تابلو باقی گذاشته بود را لمس کرد. رو کرد به من. رنگ‌اش پریده‌بود. چشم‌هایش می‌درخشید...»

۹/۰۲/۱۳۸۸

الف 451

زال نون دا گاف؛ زندگی
زهرا طاهری

زندگی زیباست اما نه به زیبایی سادگی‌اش. نه به اندازه‌ی در کنار هم بودن‌اش. درست مانند رنگین‌کمان که چند رنگ ساده و با هم بودنشان، سبب وجود رنگی پر از رمز و راز‌های نهفته به وجود می‌آورد. همچو: ز، نون، دال، گاف، یا؛ که حروفی ساده بیش نیستند و هیچ‌کدام به تنهایی زیبا به نظر نمی‌رسند. حال آنها را در کنار هم بنشانیم. واژه‌ی زیبای زندگی را تشکیل داده و معنای خاصی به خود می‌گیرند.
زندگی همانند چاهی لست که ما در آن به یک طناب آویزان باشیم (وسط آن چاه). ته آن چاه یک اژدها و بالای آن دو موش قرار داشته باشد. یکی سفید و دیگری سیاه. آن دو دارند طناب را می‌جوند و خودمان هم مشغول به کندوی عسلی هستیم که جلویمان قرار دارد.
طناب عمر ماست. موش سفید روز، و موش سیاه شب‌های عمر ماست که هر دو در کوتاه گشتن عمر ما اثر دارند. آن اژدها مرگ بوده و کندوی عسل لذت‌های دنیوی،‌که اگر ما به لذت‌های دنیا دل بسته و از خود غافل شویم، ممکن است به قهر چاه سقوط کنیم و خلاصه زندگی لذت‌های دنیوی نیست.

به کجا برم شکایت
محمد بلندگرامی

به کجا برم شکایت تو گرم ز در برانی
همه ریزه‌خوار رویت که تو خسرو جهانی
شب تیره با تو گفتم غم بی‌نوایی خویش
که تو واجب‌الوجودی و منم به دهر فانی
تو به سلطنت سزاوار و به عدل حکم‌فرما
منم آن سیاه‌رنگی اگرم ز در نرانی
به چه کار آیدم زر اگرم تو رخ بپوشی
همه وصل توست منظور تو عزیزتر ز جانی
به جمال بی‌مثالت به رقیب حاجتم نیست
کنم اعتراف جانا به زبان بی‌زبانی
به کویر و دشت و صحرا به خروش و قهر و دریا
ز تو دیده بر نگیرم که تو یار مهربانی
من و قایقی شکسته و تو ناخدای رحمت
به نسیم رحمت خویش به ساحلم رسانی
ز رقیب چشم بستم چو تو کس گره‌گشا نیست
تو علیمی و حلیمی و قدیم و جاودانی
نظری به خوابگاه ابدی نما به محتاج
که سیاه‌رو نباشم چه به محشرم کشانی


دعوت‌شدگان
حسن تقی‌زاده

مرد چاق و شیک‌پوش در حالی که می‌خندید رو به زنش گفت: «خانم شاید مهریه سنگین بوده، داماد دبه در آورده!»
زن: «هیس! خجالت بکش محسن!»
مرد مسن گفت: «حتماً یک شوخی بوده. از جوونای امروزی هر چی بگی بر می‌آد.»
خانمی که کنار شوهرش ایستاده بود گفت: «شوخی؟ ما از شهرستان چهار ساعت کوبیدیم اومدیم. فکر نکنم شوخی بامزه‌ای باشه.» و با سرعت کارت دعوت را از دست شوهرش کشید و به طرف مدیر هتل رفت.
مدیر هتل: بله خانم. کاملاً درسته. این اسم هتل ماست. تاریخ و ساعت هم درسته. ولی ما امشب مراسم و جشنی نداریم. با ما هماهنگی نشده. خیلی متاسفم خانم.


هفته بعد، عصر پنج‌شنبه

علی: بارمونو سنگین کردیم مادر. حالا لازم بود این همه خیرات و نذورات بیاریم اینجا؟ همون جا توی کوچه خودمون خیرات می‌کردیم.
مادر: این حرفو نزن مادر. اگه سر خاک خیرات کنن زودتر به میت می‌رسه. خسته شدی بشینیم؟
علی: نه. بریم. بریم.
مادر: وایسادی علی. اونجا قبر کیه مادر؟
علی: دنیای لاکردارو ببین مادر.
مادر: مزارش تازه‌س. آشناست؟ می‌شناسیش؟
علی: انگار یه کارت دعوت هم برا عزرائیل فرستادن.
مادر: چی می‌گی علی؟ کارت دعوت چیه؟
علی: دختره روز عروسیش فوت شده.
مادر: ببینم از کجا می‌دونی؟ مستانه رازیانه چی‌چی؟ نمی‌تونم بخونم. اسم و فامیل عجیب و غریبی داره.
علی: مستانه رازیانه قهقهانی. تاریخ تولد چهارم شهریور 1365. وفات 21 آبان 1388.
مادر: از کجا می‌دونی بیستم عروسیش بود؟ مگه دعوت شده بودی؟
علی: نه مادر. توی چاپخونه کارت عروسیشو خودم حروف‌چینی کردم.
مادر: بسم‌ ا... الرحمن الرحیم. الحمد ا... رب ‌العالمین. الرحمن الرحیم ...


شلوار کردی
مصطفی کارگر
30 مهرماه 88
تو را چون سیب تُردی دوست دارم
که چون از قوم یردی دوست دارم
تو را در هیات و شور محلی
و با شلوار کردی دوست دارم

بی‌نهایت
فاطمه يوسفي

در آستانه‌اي ايستاده‌ام كه نهايتش بي‌نهايتي‌ست
در هجوم ولوله‌آساي ترديد‌ها
ترديد‌هايي
كه زاده‌شده‌ي رخوت‌اند
ميزان مي‌كنم
بي‌نهايتي ترازوي زمانه‌ي زخم‌خورده‌ام
زخم‌خورده‌ام
با خنجر اسطوره‌اي كه كور مي‌كند
و كور مي‌كند
و كور مي‌كند
ذره‌بين چشم‌هاي تيز‌بين زنداني زنده‌ي زجر‌كشيده‌ي
خسته را
تابلو‌هايي از گذشته
و گذر
نيلوفران مرداب
چقدر بيزارم
بيزارم
از عفريته‌هايي كه زره ساخته‌اند
از خورشيد
شرارتي، بي‌شرور
شرم مي‌شود
با نگاه معصوم آسمان
من
در اين آستانه كه نهايتش بي‌نهايتي‌ست
آيينه مي‌خواهم
تا سبز شوم

هفته‌های کتاب 6

ناتور دشت
جروم دیوید سلینجر
J.d. Salinger
تولد: ۱ ژانویه ۱۹۱۹
منهتن، نیویورک
معروف‌ترین نوشته‌ها:
• ناتوردشت
• فرانی و زویی
• دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم (ده داستان)

مسعود غفوری
ناتور دشت داستان یک سفر است. سفری که یک پسربچه شانزده ساله بعد از گریختن از مدرسه به ناچار درون نیویورک انجام می‌دهد. وجه تمایز هولدن کالفیلد با هم‌نوعانش، دید بسیار حساس و لحنِ طنزآمیز و به شدت تاثیرگذارش است. شباهت‌های او با برادر ادبی‌اش، هاکلبری‌فین، آنقدر زیاد بود که نظر همگان را جلب کند و شخصیت‌های زیادی با خصوصیات و نوع نگاه او در دنیای ادبیات به وجود بیاید. این خصوصیات باعث شدند رمان سلینجر به یکی از پرفروش‌ترین و مهم‌ترین رمان‌های قرن بیستم تبدیل شود.
آمریکای دهه پنجاه، آمریکایی پر از تناقض است. دوران جنگ سرد، دوران نسلی سوخته از جنگ جهانی دوم، اوج مصرف‌زدگی آمریکایی بعد از رکود اقتصادی دهه 30 و 40، سیطره‌ی رادیو و تلویزیون بر زندگی آمریکایی؛ اینها بخشی از تصویرهای پراکنده و گاه متضادی هستند که از آن دوران داریم. داستان ناتور دشت اثر جي. دي. سلينجر در چنين فضايي، يعني در كلان‌شهر نيويورك در اوايل دهه‌ي پنجاه قرن بيستم مي‌گذرد. شخصيت اول رمان، هولدن كالفيلد، همانند كهن‌الگوي اسطوره‌اي‌اش، يوليس‌ئيز، كشف و شهودي را در دل اين شهر تجربه مي‌كند تا به پيچيدگي زندگي مدرن و نيز به هويت خودش واقف گردد. اين شخصيت را، همانند بسياري ديگر از قهرمان‌هاي رمان‌هاي مدرن، مي‌توان تجسم جديدي از شخصيت «پرسه‌زن» در نوشته‌هاي بودلر و والتر بنجامين دانست؛ شخصيتي كه با پرسه‌زني در خيابان‌ها و پاساژهاي شهرهاي مدرن، سعي مي‌كرد آنها را به مثابه متن قرائت كند و البته به آنها معني ببخشد. اما هولدن كالفيلد در مواجهه با فراواقعيت شهر، متوجه دور از دسترس بودن آرمان پرسه‌زني مي‌شود و به دامان تفكري اطمينان‌بخش‌تر همچون هستي‌گرايي الهي پناه مي‌برد. نتيجه‌گيري نهايي او و هويتي كه احراز مي‌كند بيشترين قرابت را با فلسفه‌ي گابريل مارسل، يعني تأكيد بر گريز از دام تفكر انتزاعي و ماده‌گرا به كمك هنر، پناه بردن به رابطه‌هاي اصيل انساني، و آمادگي معنوي براي كمك به ديگران دارد.

پروفسور بعد از این http://xxqxx.wordpress.com
داستان از زاویه دید «هولدن کالفید» گفته می‌شود. چندان اتفاقاتی نمی‌افتد که بخواهیم بگوییم، زاویه دیدش ما را محدود کرده است. هولدن در اوایل داستان زبان تند و پرخاشگری دارد، اما به مرور متوجه می‌شویم که آدم خوبی ست. در واقع به این نتیجه می‌رسیم که آدم‌ها در درون همه خوب هستند، اگر از درون خارج شده و خود را به دست بادها بسپارند و بی اختیار به این طرف و آن طرف بروند و درون را فراموش کنند، اوصاف بد در کنار نام آن‌ها رژه خواهد رفت. به نظر من، ما وقتی خودمان، خودمان را فراموش کنیم، همه چیزمان را از دست می‌دهیم، فراموشی دیگران اصلا اهمیتی ندارد، اما کلا ما به دومی بیشتر از اولی بها می‌دهیم.
اگر می‌خواهید دایره فحش شما گسترده‌تر شود، توصیه می‌کنم اوایل‌اش را با دقت بیشتری بخوانید! اما همان طور که پیش می‌روید، جذابیت‌های این داستان بیشتر می شود، زبان نرم‌تر شده و فکر می کنم نویسنده به هدفش نزدیک‌تر می شود. البته این کتابی نیست که هدف خود را پوست کنده و جویده شده در حلقوم شما بریزد و شخص شخیص شما تنها آن را قورت دهید، بیشتر باید همراه هولدن غرق شوید، اما یادتان باشد، نگاهِ زاویه 90 درجه را فراموش نکنید.
در این داستان، هولدن پیوسته آدم‌های اطرافش را مورد کندوکاو شخصیتی قرار می دهد. هولدن در زندگی‌اش آدم چندان موفقی نیست، آدمی ترسو و بٌزدل، درس نخوان و همواره در حال اخراج شدن از مدرسه! اما به نظر من این آدم صد شرف دارد به آنانی که در دعواها همیشه پیروزند، با این حال به هیچ وجه حاضر نیستند، سیری در درون خود کنند و عیوب خود را قبول کنند. او همه‌ی عیب‌های خود را می‌شناسد و قبول دارد.
هر چند اسم اکثر آدماهای اطراف خود را با واژه ی “حرومزاده” [در واقع این معادل خوبی برای کلمه‌ی Phoney نیست، که معنایی نزدیک به «قلابی» یا «دروغین» دارد. غ.] همراه می‌کند، اما تقریبآ می توان گفت شخصیت ها را باتوجه به آنچه تا به حال از آن ها دیده، شرح می دهد....

۸/۱۸/۱۳۸۸

الف 450

بازی‌ها
فاطمه یوسفی
يك پله معمولی با هفت جاي پا، تنها چیز غريبي بود كه در حياط آن خانه به چشم مي‌خورد. دلیلی كه آن را خاص، عجیب و مرموز مي‌كرد انتهايش بود كه به ديوار مي‌خورد، به وسط ديوار. هميشه با ديدنش اين سوال در ذهنم مي‌چرخيد، هدف از ساختن اين پله چه مي‌توانست باشد؟ رسيدن
به آن
نقطه از ديوار؟ هيچ كس نمي‌دانست. خانه‌ي مادربزگم را مي‌گويم. او مدت‌هاست كه آلزايمر گرفته، شايد به همين خاطر نمي‌تواند قدمت آن خانه‌ را به ياد بياورد، همان طور كه سوال‌هايم در مورد آن پله را هميشه بي‌جواب مي‌گذاشت. شايد هم دلش نمي‌خواست با من حرف بزند. كسي چه مي داند. سكوت هميشگي مادربزرگم برايم مشكوك بود، و همين خصوصيت هم به نوعي جذابيتش را بيشتر مي‌كرد. حسي مبهم و برنده مرا دنبال آن راز مي‌كشاند. آن‌جا كنار حوض مستطيل‌شكل گوشه‌ي حياط، پيچك‌هاي زيبايي زندگي مي‌كردند. من هميش
ه دوست داشتم روي حوض بنشينم و رقص پيچك‌ها را در باد ببينم. اين حوض درست سمت چپ پله‌‌ي مرموز قرار داشت. روزي همان‌طور كه مابين پيچك‌ها در حياط بازي مي‌كردم چيزي ديدم، نور يا هاله‌اي خاكستري رنگ از پله متصاعد مي‌شد. شك داشتم بيدارم يا خواب، اما در هر حالتي كه بودم آن نور، مانند آهن ربا مرا جذب مي‌كرد. حالت كرختي سرتاسر وجودم را گرفته بود و نمي‌گذاشت خودم را به آن نزديك كنم. با قدم‌هاي آهسته راه افتادم، شعاعش را دنبال كردم. باوركردني نبود. شعاع آن نور به دالان مي‌رسيد، به آن دالان سياه و بعد سمت چپ، يعني جايي كه اتاق مادربزرگم بود. مادربزرگم در چهارچوب در ايستاده بود و مي‌لرزريد، چشم‌هايش، آن نور به مردمك چشم‌هاي گشادش ختم مي‌شد. قدرت درك من درآن لحظه خيلي كم‌تر از آن بود كه بتوانم احساسش را تشريح كنم. اما ترس، شادي، تعجب، غم، انتظار و تمام احساس‌هايي كه يك بشر مي‌توانست داشته باشد درچهره‌اش موج مي زد. انگار سال‌ها منتظر اين لحظه بود و حتي آن را مي‌شناخت. اين بار او بود كه به دنبال آن هاله حركت مي‌كرد، مانند كسي كه مجذوب چيزي شود و براي رسيدن به آن مشتاق باشد، از دالان گذشت و به پله رسيد، از آن بالا رفت. پله‌ي اول، دوم، سوم. روي پله سوم، مدتي مكث كرد و نگاهي به من انداخت كه داشتم او را دنبال مي‌كردم و بعد پله‌ي چهارم، پنجم، ششم و هفتم و آن ديوار، جايي كه مي‌شد گفت منبع نور بود. دست‌هايش را به ديوار گذاشت و از ديوار رد شد و پشت سر او يك پنجره، يك پنجره‌ي مثلثي شكل و شيشه‌اي راهم را سد كرد. من با آن بي‌حسي كه تمام وجودم را گرفته بود روي پله هفتم ايستاده بودم و فقط مي‌توانستم سايه‌‌هايي را از آن پنجره دنبال كنم. پشت ديوار، اتاقي بود وسيع كه فضاي آن در سفيدي خاصي فرو رفته بود، انگار وارد تونلي شده باشي كه هيچ تعلقي به اين دنيا ندارد. روي ديوار دو نقطه‌ي براق ديده مي‌شد. مادربزرگ به سمت آن دو نقطه حركت كرد و بعد جلو يكي از نقطه‌ها كه مانند آيينه تمام هيكل مادربزرگ را نشان مي داد ايستاد، تصوير‌هايي مه‌آلود با سرعت نور در آيينه نقش مي‌بست و چشم‌هاي متعجب مادربزرگ كه به شدت به آن تصاويرخيره شده بود، مي‌شد چيز‌هايي را ديد، كودكي كه در حياط لي‌لي بازي مي‌كرد، عروسكي با لباس سفيد، مترسكي كه كلاغ‌ها گوش‌ها و چشم‌هايش را مي‌دزديدند، يك ردپا و دالاني تاريك كه پوستر‌هايي از اشك و لبخند به در و ديوارش نصب بود. يك نسيم خنك و بعد از آن يك موسيقي آرام كه گوش‌هايم هيچ‌گاه آن ريتم را نشنيده بود مرا به خلسه برد. مادربزرگم را ديدم واضح‌تر از قبل، وارد دروازه‌اي شد كه درست سمت چپ آن نقطه قرار داشت. روي يك تختخواب دراز كشيد و يك پتوي كرم رنگ به روي خود كشيد و بعد آرام آرام زير آن تجزيه شد. اول از همه چشم‌هايش مانند تخم‌مرغ شكسته به روي گونه‌هايش افتاد و بعد از آن پوست، گوشت و استخوانش. سايه‌اش بالاي سرش مي‌خنديد، آن‌قدر بلند كه تحريك شدم با او بخندم، مانند يك مهماني شاد، يك جشن كاملا واقعي، سايه از آن دروازه بيرون آمد و به سمت نقطه‌ي براق ديگر حركت كرد. آن نقطه يك آيينه بود، يك آيينه تمام قد، سايه با لطافت و بي‌پروا خود را در آيينه ورانداز كرد، اول تصويرش به صورت يك لكه در آيينه افتاد و بعد مثل يك شعبده‌باز قهار تصويرش را گسترده‌تر كرد، آن قدر وسيع كه در آيينه جا نمي‌شد و دوباره صداي آن موسيقي ملايم و ديوانه‌كننده مرا به خود آورد و سايه كه هماهنگ با ريتم مي‌رقصيد وارد دروازه‌اي شد كه در سمت چپ آن آيينه قرار داشت ديگر نمي‌خنديد، آرام بود آرام آرام، اما هنوز مي‌رقصيد و آهسته‌ آهسته محو مي‌شد. شايد هم همرنگ و هماهنگ با آن سفيدي محض. نمي‌دانم، يعني نمي‌توانستم بدانم. ديگر نمي‌شد طاقت آورد آن قدر گيج بودم كه تعادلي نداشتم. در يك لحظه همه چيز از بين رفت. دروازه‌ها، پنجره، هاله‌ي دور نردبان، از پله پايين آمدم. پله هفتم، ششم، پنجم، چهارم، سوم، دوم، اول و زمين احساسي مرا وادار مي كرد كه بازي كنم با زغالي كه در دستم بود و من هيچ‌وقت نفهميدم آن را از كجا آوردم، مستطيلي كشيدم و با خط‌هايي آن را به هفت قسمت تقسيم كردم و شروع كردم به لي‌لي بازي.

رباعی
مصطفی کارگر 24/مهرماه/1388
طلوع صبح فردا بی تو یعنی...
دوبیتی های زیبا بی تو یعنی...
تمام هفته با آدینه زیباست
دوباره جمعه... اما بی تو یعنی...

شکنجه
حسن تقی‌زاده
خودشه. آره خودشه. تیغه چاقو رو زیر گلوش گذاشتم و با دست چپ موهاشو گرفتم و سرشو به دیوار انباری کوبیدم. جا خورده بود. نفس‌نفس می‌زد. گفتم تو همونی نیستی که منو توی زندان وحشیانه شکنجه می‌کردی؟ سیگارتو توی سوراخ دماغم خاموش می‌کردی؟ اونم به خاطر عقیده‌م. چون مثل شما آشغالا فکر نمی‌کردم؟ ها؟ ها؟ چرا لال شدی؟
...
مادر کریم گریه‌کنان به طرف ساختمان دوید و به شوهرش گفت: «بیا کریم دیوونه شده! جلو دیوار وایساده با خودش بلند حرف می‌زنه.»
پدر گوش کریم را چرخاند و به طرف خودش کشید: «پسره‌ی لندهور! باز رفتی حشیش کشیدی؟»

انشاء نماز: معراج
زهرا طاهری
نماز نردبان عروج انسان و بهترین وسیله‌ی ارتباط و عشق‌ورزی با حضرت دوست می‌باشد. نماز به عنوان عطیه‌ای الهی به گونه‌ای است که انسان به هنگام شروع، احساس پرواز دارد و با بالا بردن دست‌هایش هماند کبوتری که بال خود را برای پرواز می‌گشاید با تکبیر پر گشوده و با ادامه‌ی نماز به تدریج اوج می‌گیرد. آنچنان که رکوع را در فراز بلندی و سجود را در اوج پرواز معنوی خود به جای می‌آورد و به این عروج الهی ادامه می‌دهد تا با نزدیک شدن به پایان این پرواز روحانی حالت نزول به خود می‌گیرد و با سلام نماز بر زمین می‌نشیند. بر خلاف تصور بعضی که نماز را تکرار می‌دانند، نماز نردبان ترقی انسان است و هر چه بیشتر با حضور قلب خوانده شود بالاتر می‌روی. اگر چه در ظاهر رکوع و سجودها تکرار ‌شود ولی در حقیقت مانند کلنگی است برای حفر چاه می‌زنند. کلنگ زدن در ظاهر تکراری است اما در واقع هر کلنگی که می‌زنید یک قدم به آب نزدیک‌تر می‌شوید. هر گامی که در نردبان برمی‌داریم یک قدم به آسمان نزدیک‌تر می‌شویم.
هر چه بیشتر گل خوشبویی را ببویید، لذت بیشتری می‌برید.
به سفر حج هر چه بیشتر سفر می‌کنید به اسرار تازه‌ای بر می‌خورید.
به هر حال ظاهر نماز تکراری است اما در واقع عمق بخشیدن و پرواز است.

خاله سارا
زهرا ناصری
زمستان در راه بود، هوا كم‌كم سرد شده بود خاله سارا، لباس گرم خود را پوشيد و روانه شد و به طرف مدرسه حركت كرد، او معلم بود و شغلش بسيار راضي بود، با اين كه خاله سارا درآمدش خيلي اندك بود هميشه خدا را شكر مي‌كرد و هيچ وقت نااميد نمي‌شد تا اين كه خبر خوشحال‌كننده‌اي به خاله سارا رسيد و اين خبر اين بود كه خاله سارا بايد در يك شركت بزرگ كار كند و درآمد زيادي بگيرد او تصميم گرفت با درآمد خوبي كه نصيبش شده بود براي خود ماشيني بخرد و خيال حج و سفر به خانه‌ي خدا به سرش افتاد و نصف پول‌هايي كه ماهانه به او مي‌دادند به فقرا كمك كند و رضايت خدا را جلب كند.

هفته‌های کتاب 5

مدیر مدرسه
جلال آل احمد
داستان‌نویس، مقاله‌نویس، مترجم
تولد: ۲ آذر، ۱۳۰۲، تهران
مرگ: ۱۸ شهریور ۱۳۴۸، اَسالِم، گیلان
معروف‌ترین نوشته‌ها:
سنگی بر گوری (نوشته ۱۳۴۲، چاپ ۱۳۶۰)، غرب زدگی (۱۳۴۱)، نون والقلم (۱۳۴۰)، مدیر مدرسه (۱۳۳۷)، سرگذشت کندوها (۱۳۳۷)،زن زیادی (۱۳۳۱)، سه تار (۱۳۲۷)، از رنجی که می‌بریم (۱۳۲۶) خسی در میقات (۱۳۴۵) اورازان (مشاهدات، ۱۳۳۳)





داونلود الف 450

۸/۰۸/۱۳۸۸

الف 446

پشت این دیوار
فاطمه یوسفی
برو
ديدني نيست
چشم‌هاي بسته‌ام
ستاره‌هاي سوخته
آفتاب نمي‌خواهد
شنيدني است
لالايي عادت
كنار گهواره‌ي خاكستري ابر‌ها
چقدر آرام
روي دستان عقربه‌ها
قصه‌ها خوابند
نردباني نيست، فراموش كن
پشت اين ديوار
گفتني‌ها سنگين‌اند
من نمي‌ترسم
تا خيال‌هايم زنداني‌اند
برو

مددی یا الله
مصطفی کارگر 29/1/1386
تشنه‌ی خنده‌ی ماهم مددی یا الله
غیر تو هیچ نخواهم مددی یا الله
بعد عمری که دلم سوخته فریاد کنم
بنده‌ای روی سیاهم مددی یا الله
پشتم از شعله‌ی عصیان شب و روز خمید
خسته از بار گناهم مددی یا الله
رحمت و بخشش و غفران تو اقیانوس است
من به درگاه تو کاهم مددی یا الله
آرزومند بهشتم ولی از غفلت ها
ساکن غربت چاهم مددی یا الله
تا سبک تر شود از روی دلم داغ عطش
بده در حنجره آهم مددی یا الله
جز در کوی تو هر در که زدم سود نکرد
سخت محتاج نگاهم مددی یا الله

از دوری تو
عبدالرضا آذرمینا
تا كي از دوریِ تو روی به میخانه كنم
سینه را پر ز شرر در غم جانانه کنم
در صفاي لب تو حور و ملك جا دارد
كي شود بر لب نشكفته تو خانه كنم
مستي چشم تو و آن دل شيدايي تو
چون كه آيد به نظر ناله دو چندانه كنم
زلف زر باف تو و سرو قد و خال لبت
كند از هوش مرا پاك وچو ديوانه كنم
گل اگر ناز تو بيند نكند روي عيان
من چو بلبل شوم و نغمه مستانه كنم
چون حلال شب عيدم خم ابروي تو شد
شمع محفل چو تويي عادت پروانه كنم
دو جهان يك طرف و شوق وصالت طرفي
وقتِ دیدار تو ترکِ می و پیمانه کنم

شیدای عالم
محمد بلندگرامی
گشته‌ام شیدای عالم از دو چشم مست او
می‌زند آتش به جانم آن خم ابروی او
جان شیرین‌ام فنا گشت غم‌گسارم روز و شب
بی‌قرارم کی برآید کام من از وصل او
هر کسی باشد نگاری دل‌خوش است با یاد آن
من برآرم ناله و آه از دل از جور او
آن‌چنان آشفته‌ام از خویش نیست ما را آشنا
در شگفت‌ام بهت و حیران گشته‌ام از کار او
روزها افسرد‌ه‌ام سر در گریبان‌ام مدام
شب چون نیلوفری پیچیده‌ام بر زلف او
روزگارم تیره گشت شام تارم دوزخ است
گشته‌ام شمع شبستان از غم بیداد او
جان فروزم روز و شب دامن‌ام آتش گرفت
خانه را منور گردد از شور او
عزم آن دارم برآیم به دیدارش شبی
در سحر آشوب برآرم از خم گیسوی او
شهره‌ی شهر شدم کارم به رسوایی کشید
نورباران‌ام کند آن قامت رعنای او

هفته‌های کتاب‌ 1
• ماهی سیاه کوچولو
• صمد بهرنگی (۲ تیر ۱۳۱۸ ـ ۹ شهریور ۱۳۴۷) معروف به بهرنگ، داستان‌نویس، محقق، مترجم، و شاعر ایرانی.
• داستان کودکان
• زمستان ۱۳۴۶
• کتاب برگزیده کودک در سال ۱۳۴۷
• جایزه ۶ امین نمایشگاه کتاب کودک در بلون ایتالیا
• جایزه دوسالانه براتیسلاوای چک‌اسلواکی در سال ۱۹۶۹

الف 444

شهر نامریی
فاطمه یوسفی
در شهري نامرئي دو نفر به اسم تمنا و سمنا زندگي مي‌كردند اين دو نفر شهر را به دو قسمت تقسيم كرده بودند سمت چپ، شهرك تعا نام داشت و در تصرف تمنا بود و سمت راست شهرك لاد كه سمنا در آن اطراق داشت. اين شهر دو برج ديدباني داشت كه در كناره‌هاي اين برج دو ضبط كن صدا جاسازي شده بود روزي حلزوني كه راهش را گم كرده بود شهر نامرئي را كشف مي‌كند وسط اين شهر يك پل بود كه درست زير آن پل، چاهي عميق وجود داشت و روبه‌روي آن چاه يك درخت خشكيده حلزون تصميم مي‌گيرد زير آن پل زندگي كند. تمنا و سمنا سليقه‌ ي متفاوتي با هم داشتند كه شخصيتشان را ممتاز و جالب جلوه مي داد تنها مشكل آن‌ها اين بود كه هيچ وقت با هم كنار نمي‌آمدند و روي كمك همديگر حساب نمي‌كردند براي همين هم هميشه در محدوده‌ي حكومتي خود تنها بودند و نمي توانستند درست و به موقع از پس كارهايشان برآيند. شهر نامرئي يك قانون داشت كه اهالي شهر موظف به اجراي آن بودند قانون اين بود كه اهالي شهر بايد با هم غذا درست كنند، يك نوع غذا بخورند و سر يك ميز بنشينند حالا اين كه چه كسي اين قانون را تصويب كرده به گذشته‌هاي بسيار دور برمي‌گردد كه آن موقع كسي وجود نداشت كه ما را باخبر كند همين قانون مشكلات تمنا و سمنا را بيشتر مي‌كرد. آن‌ها در حالت عادي در شهرك‌ هاي خود زندگي مي‌‌كردند و كاري به كار هم نداشتند مثلا تمنا از برج ديدباني‌اش هميشه به مارپيچ‌هاي جاده‌‌‌ خيره مي‌شد و مي‌خواست راز مارپيچ بودن جاده را كشف كند و سمنا تنها براي غروب آفتاب كه صحنه‌ي زيبايي داشت به برج ديدباني‌‌اش مي‌رفت. آهنگ‌هايي كه تمنا دوست داشت سمنا از شنيدن آن اذيت مي‌شد و بالعكس. حالا فكرش را بكنيد آن‌ها مجبور باشند هميشه با هم غذا درست كنند، روزي همان طور كه زير پل و كنار چاه داشتند با هم غذا درست مي كردنند سمنا به تمنا گفت: خيلي وقت است نتوانسته‌ام غذا‌هاي مورد علاقه‌ام را بخورم چون تو هميشه آن‌ها را تند مي‌كني و خودت مي‌داني تندي با مزاق من سازگار نيست تمنا هم دستانش را به كمرش گرفت و با حالتي طلبكارانه گفت خوب من هم نتوانسته‌ام از غذا‌ها لذت ببرم چون تو هم هميشه غذا‌ها را شور مي‌كني و غذاي شور هم با معده‌ي من سازگار نيست، حلزون كه مي‌خواست از چاه آب بكشد پاهايش ليز خورد و خودش را به لبه‌‌ي چاه آويزان كرد و با صداي بلند از تمنا و سمنا كمك خواست سمنا كه خيلي مهربان بود سريع به طرف چاه رفت تا او را نجات دهد اما چون ضعيف شده بود نتواست او را بيرون بكشد اين‌بار تمنا كه خيلي باهوش بود سريع طنابي پيدا كرد و آن را به يكي از شاخه‌هاي درخت خشكيده بست تا با آن حلزون را بيرون بياورد اما شاخه‌ي درخت شكست و او هم نتوانست حلزون را نجات دهد تمنا و سمنا به هم نگاهي انداختند و بعد هر دو دستانشان را به طرف حلزون دراز كردند تا با كمك هم او را بيرون بياورند و اين‌بار موفق شدند اين اولين باري بود كه تمنا و سمنا با هم، كاري را غير از آماده كردن غذا انجام داده بودند حلزون از هر دو آن‌ها تشكر كرد تمنا و سمنا هم از اين كه با هماهنگي يكديگر موفق به نجات حلزون شده بودند احساس رضايت مي‌كردند و بعد ياد حرف‌هاي خودشان در مورد درست كردن غذا افتادند و تصميم گرفتند براي بهتر شدن رابطه‌اشان بيشتر مراعات حال هم را بكنند غذا را با هم آماده كردند و مثل هميشه سر يك ميز و با هم آن را خوردنند اما اين‌بار هر دو اعتراف كردند كه از طعم خوب غذا لذت برده‌اند و از آن ماجرا به بعد تمنا و سمنا به نظرات همديگر بيشتر بها دادند و همه‌ي كارهايشان را با كمك هم انجام مي‌‌دادند تا جايي كه راضي شدند اسم شهرك‌هايشان يعني تعا و لاد را در هم ادغام كنند از آن بعد تمنا و سمنا در يك شهرك زندگي مي‌كردند شهرك تعادل.

خدای من
ظهیر سالی
هزار درد نياسوده در نگاه من است
و اشك چشم ترم سالها گواه من است
ميان اين همه ترديد و شك و حسرت و وهم
خيال سبز تو تنها جايگاه من است
اكر چه عمر مديدست مانده ام بي‌‌ كس
خدا گواست فقط عاشقي گواه من است
ميان لاله و ميخك كنار حوضچه‌‌ ام
هزار آرزوي كلان در خيال من است
بيا ببين كه در اين سالهاي پي در پي
ستاره شاهد امواج و اشك و آه من است
نگو براي من از لحظه‌هاي دلتنگي
كه كوه صبر من پناهگاه من است
و قسم مي‌‌‌خورم به واژه مقدس عشق
عزيزتر از وجود خودم خداي من است

جای من اینجا نیست
حبیبه بخشی 21 رمضان 88
چه زیباتر شدی امشب بدان جای من اینجا نیست
تو زیباتر از آن حسی که حتی مثل رویا نیست
و ساده می‌نویسم ای خدای مهربانی‌ها
که غیر از مهر پاکت در تمامی دو دنیا نیست
هزاران بار می‌جویم تو را ای بهترین آغاز
که در آغاز هر شعری به جز نام تو زیبا نیست
یگانه همنشین بغض‌ها و خنده‌های من!
یقین دارم کسی تا یار یاد توست تنها نیست
چه دل‌تنگ‌ام در این شب‌ها غروب جمعه می‌آید
گرفته غم وجودم را، دلم دریای طوفانیست


الف 443

خط‌خوردگی
فاطمه یوسفی
پيرمردي چاق با عينك ته‌استكاني ولبخند همیشگی‌اش او مرا به یاد کودکی‌هایم می‌انداخت زمانی که با مادرم برای خرید مدرسه به مغازه‌اش سر می‌زدیم چهره‌اش شبيه يك صورت نقاشي شده بود كه با هر بار ديدنش تغيير نمي‌كرد. هر پنج شنبه طبق عادت هفتگي‌ام، براي خريد خودنويس به مغازه‌ي كوچك لوازم‌التحريرش مي‌رفتم. او كه روي صندلي زوار دررفته‌اي لم داده بود وقتي براي آوردن خودنويس از جايش بلند مي‌شد صداي چليق، چليق صندلي را درمي‌آورد. روزی همان‌طور كه خودنويس را روي برگه‌هاي قهوه‌اي رنگ دفترش امتحان مي‌كرد پرسيد: مي‌خواهم بدانم با اين خودنويس‌ها چه مي‌كني؟ سوالش برايم شوك بود. هميشه از اين مي‌ترسيدم كه كسي اين سوال را از من بپرسد، چون حتي خودم هم جواب درستي براي آن نداشتم. به خانه برگشتم. خواهرم كه متوجه حضور من نشد داشت دفترچه و نوشته‌هايم را بي‌اجازه ديد مي‌زد، نزديكش شدم بدون اين كه هل شود و بي‌هيچ مقدمه‌اي قيافه‌ي حق به جانب به خودش گرفت وگفت: با نوشته‌هايت خوش‌برخوردتر باش. چرا كلمات و جمله‌‌هاي اشتباه را اين‌قدر سياه كرده‌اي؟ بعد پوزخندي زد و گفت: تو يا آن‌ نوشته‌ها را مجازات مي‌كني يا قصد حرام كردن تمام دفتر ‌و خودنويس‌هاي دنيا را داری. حرفش را قطع كردم، درست مي‌گفت تمام دفترم پر بود از خط‌خوردگي، در ازاي هر جمله يك صفحه خط‌خوردگي. دست خودم نبود بايد كاملا آن‌ها را محو مي‌كردم با وسواسي شديد جملات نيمه‌كاره يا اشتباه را خط مي‌زدم اين موضوع تا آن موقع زياد ذهنم را مشغول نكرده بود اما با آن تلنگر فهميدم شايد درون من يك مجرم مضطرب زندگي مي‌كند كه تنها راه نابود كردن مدارك گناه‌كاريش اين است كه ديوانه‌وار به روي هر چيز و ناچيزي پرده‌هاي ضخيم جوهري بكشد تا آن‌ها را بپوشاند. براي اولين بار دلم به حال سرباز‌هايي كه فقط تا پنج‌شنبه‌ها زنده مي‌ماندند سوخت. چه سرنوشت تاريكي، پايان همه‌ي آن‌ها بي‌رنگي بود. خواهرم كه فكر كرده بود از حرفش ناراحت شده‌ام لحن صحبتش را تغيير داد و اين‌بار با حالت رمز‌آلودي برگه‌هاي دفترچه‌ام را ورق زد و گفت: احساس مي‌كنم پشت آن خط‌خوردگي‌ها دنيايي وجود دارد كه من از آن بي‌خبرم. نيم ساعت به اين حرفش خنديدم چون مي‌دانستم چرا آن تعبير به اصطلاح فلسفي را به كار برد. بعد به او كه هاج و واج مانده بود نگاهي انداختم و براي اين كه كم نياورده باشم با حالتي رسمي گفتم: بله عزيزم پشت آن خط‌خوردگي‌ها تصوير مه‌آلود افكار من است كه روزنه‌اي براي هويدا شدن ندارند يا شايد هم مي‌ترسند خودشان را نشان دهند افكاري كه تا به حال سربازان زيادي را قرباني خود كرده. حرفم كه تمام شد اين‌بار هر دو با هم و به هم خنديدم. پنج‌شنبه‌اي ديگر از راه رسيد پيرمرد كه ديگر ساعت رسيدن مرا به مغازه‌اش مي‌دانست همان‌طور كه خودنويسي در دست داشت با لبخند هميشگي‌اش منتظرم بود تا جواب سوالش را بگيرد من با خودنويس‌ها چه مي‌كنم؟ دفترچه‌ام را نشانش دادم و براي توجيه خط‌خوردگي‌هايم راهي نداشتم جز اين كه استدلال‌هايي كه با خواهرم به آن خنديده بوديم را برايش بيان كنم. عكس‌العملش برايم جالب بود. حرفم كه تمام شد مكثي كرد و گفت: براي شفاف شدن تصوير‌هاي مه‌آلود ذهنت بايد فرمانده‌‌اي قوي داشته باشي تا سرباز‌هاي كوچك هم بي‌هدف روي خط مقدم نميرنند. اگر خواهرم آن جملات را مي‌گفت باز هم به آن مي خنديدم اما او براي اولين بار حالت چهره‌اش تغيير كرده بود و جدي بود آن‌قدر جدي كه ترسيدم از او و از تمام خط‌خوردگي‌هايم. آن لحظه احساس كردم چيزي مرا از درون خالي مي‌كند او مجرم نبود، واقعيتي بود در عمق وجودم كه من از بيان آن ناتوان بودم. اين احساس از نيمه‌نوشته‌هاي خط خورده هم برايم غم‌انگيز‌تر بود.

خط فاصله
فاطمه یوسفی
تو راز درهم نگاهم را نمي‌داني
اي ردپا !
پشت آن خط فاصله ...
از هر چه خط بريدم و تنها و بي‌هدف
اين نقطه را تا به هميشه نقطه‌چين كردم
من با حضور سرد آن خط فاصله
هر چند نقطه‌چين
اما -
زندگي كردم


تقدیم به مولای مهربانم
دخیل گریه
مصطفی کارگر
نماز روز و شب من حدیث حیرانی‌ست
طنین رشته‌ی تسبیح شعر ایمانی‌ست

به عالمی ندهم خلوت تکلم را
در آن سحر که دلم بی‌قرار و طوفانی‌ست

از این همه لحظاتی که بی تو سر شده است
وجود خسته‌ام آیینه‌ی پشیمانی‌ست

به هر دری که زدم ذره‌ای ندیدم خیر
خودت مدد برسان تا که وقت مهمانی‌ست

گدای منتظر از غصه اشک می‌ریزد
تمام شوق من اعطای تکه‌ی نانی‌ست

دخیل گریه نبندم مگر به درگاهت
که آرزوی لب تشنه غیر دریا نیست

صدای حاجتم از پشت ناله‌ها پیداست
نیاز واقعی من همان که می‌دانی‌ست

غروب جمعه که می‌آید، آهِ پی در پی
زبان خستگی‌ام از فراق طولانی‌ست

مرا به هیچ احدی جز تو نیست حرف نیاز
همیشه درد دل یک غریبه پنهانی‌ست

نوازشم کن و بگذار عاشقت باشم
که قصر خاطره‌ها بی تو رو به ویرانی‌ست

کجا روم؟ به که گویم چقدر دلتنگم
بیا که چشم امیدم به سطر پایانی‌ست


چند دوبیتی از زهرا ناصری 16/6/1388

عطر قرآن
بهاران در بهاران است قرآن
مثالی مثل باران است قرآن
شکوفا می‌شود عطری معطر
مثال عطر باران است قرآن

نظاره کن
چشمان کوچکم خدا را نظاره کن
سوگند می‌خورم ز بی کسی خدا را نظاره کن
گر مروت و جوانی همه بر باد رفته است
بنشین و به شادمانی خدا را نظاره کن

نفسی بیا
دلم گرفته از این زمانه نفسی بیا
که خوردم مشت و لگد زمانه نفسی بیا
ز از خود بریدن بیاموز کار مرا
ز شیطنت‌های زمانه نفسی بیا

امام علی
تو زاهدترین زهادی
تو عابدترین عبادی
تو شیرین ترین کلامی
تو زیباترین بیانی

الف 441

پشت اين جوهر سياه
فاطمه یوسفی
پشت اين جوهر سياه
سيمان‌هاي ذهنم راخراشيدم
در آيينه هم مشق شب خط خورد
وقتي درخت سيب‌ها مردند
اين‌جا صداي راز مه ‌آلودي
تيك تاك
روي درخت باورم آشيانه كرد
اين لحظه، لحظه‌‌ي نبش قبر سوال‌هاست
اي آدم كوكي! تو رنگ شب نباش
فرياد كن، نترس
در انتهاي حنجره‌ام ترديد
تاريخ تديس‌ها گم شد؟
حالا كه وقتش نيست خاكستري نباش
اين‌جا نمير، مرگ
اين‌جا تمام ثانيه‌ها را تراشيدند
پشت اين جوهر سياه
فصلي نشسته و فرياد مي‌دارد
اين‌جا تمام رنگ‌ها، بي‌رنگ‌اند
اين خط نميري هان!
اي جوهر سياه
شب‌خوش، بخوان با من

مشکل‌گشا
عبدالرضا آذرمینا
ای که مخصوص دوصد حمد و سنایی، ای تو پول
از تو روشن شده هر چشم و سرایی، ای تو پول
میکنی حفظم ز اسیب زمانه، بی بهانه
بعد الله بهترین مشکل گشایی، ای تو پول
چون تو باشی میشود ضایع، گرانی، خوش بیانی
بهتر از اکسیژن و حتی هوایی، ای تو پول
چون تو را دارم ، ندارم در دلم غم ، میدهم لم
بهتر از صد همسری، خیلی بلایی، ای تو پول
میکنی دولا و خم هر بنده‌ای را پیش رویم
می‌دهی من را مقام کد خدایی، ای تو پول
گر کسی هم احترامم میکند از دولت توست
قدرت مطلق تویی هم با صفایی، ای تو پول
از تو دارم اعتبار و هر چه دارم، بی توهیچم
چشم و گوشی. پانکراسی. دست و پایی، ای تو پول
با تو دلشادم، بدونت مثل برج زهر مار
زشتی هر پول داری را جلایی، ای تو پول
جان شیرین را فدایت میکنم با دست باز
چون که سر تا پا طلایی، ای تو پول
میدهی مدرک بدون درس خواندن همچو آب
برتر از فوق لیسانس و دکترایی، ای تو پول
میگنی حاجی بدون کردن حتی طواف
چون که گاهی در نظر همچون خدایی، ای تو پول
دلبری در مکتبت باید بیاموزند و بس
کرده‌ای مجنون کسان را از جدایی، ای تو پول
گردش عالم همیشه بر سر انگشت توست
هر زمانی شاه بی‌چون و چرایی، ای تو پول
خر نشی با این همه تعریف و تمجیدی که شد
با تمام خوبیت بس بی وفایی، ای تو پول
بر سرت در این جهان هی میشود جنگ و جدال
باعث شرمندگی در نزد مایی، ای تو پول
میزنی من را ز عرشم بر زمین در لحظه‌ای
چشمه هر ظلم و جور و هر جفایی، ای تو پول
هر کسی را قیمتی باشد ولیکن آن کریم
میدهد بر بردگانت بد جزایی، ای تو پول
پس بود بهتر که از دل دور گردانم تورا
چون شود از تو نصیبم بد عزایی، ای تو پول

تشنه
مصطفی کارگر
ای آنکه نام تو مهدی ست ما را هدایت کن آقا
تا راه پاکان بگیریم قرآن تلاوت کن آقا
با یک حدیث از حقیقت یک جرعه از معنویت
یک آیه از نور و رحمت از ما عیادت کن آقا
ما را تو با مهربانی چون سوی خود می کشانی
در محضرت می نشانی از خود حکایت کن آقا
ما تشنه ی تشنه هستیم محتاج دست نوازش
با یک نگاه خطابخش بر ما محبت کن آقا
خلقی گرفتار دنیا ای وای از این شور و غوغا
در محضر حق تعالی ما را شفاعت کن آقا
گمگشته دل توی سینه گوید به صوتی حزینه
مهمان شدن در مدینه بر ما عنایت کن آقا
شبهای احیا کجایی در مکه یا کربلایی
پیوسته در گریه یاد از دیوانه هایت کن آقا
در حال ذکر و مناجات هنگام راز و نیازت
به سر چون گرفتی فکر گدایت کن آقا
در محفل ناشکیبان ای آشنای غریبان
بر منبر نور و غفران حق را روایت کن آقا
ما را تو می بینی اما ما راویان تمنا
سهم دل خسته ی ما لطف زیارت کن آقا
پیش نگاه گدایان این عاشقان پریشان
از عالم تلخ غیبت یک لحظه غیبت کن آقا
دلتنگ دلتنگ دلتنگ با بغض و گریه هماهنگ
این حال دل خستگان است بر ما کرامت کن آقا
اندوه ما دوری از توست احساس مهجوری از توست
یک چشمه بر ما نظر کن عزم قیامت کن آقا
ای با تو ایام و اوقات همرنگ عرش و سماوات
ما را برای همیشه غرق حقیقت کن آقا

آموزش ادبیات
حبیبه بخشی
حقیقت و مجاز:
حقیقت: اولین ورایج‌ترین معنایی است که از یک واژه به ذهن می‌رسد و در واقع واژه‌ای که معنایی حقیقی دارد به عنوان مثال: «فلان کس دست به شمشیر برد و پای فرا پیش نهاد» یا این که «رونده ای در خیابان به زمین خورد و دست و پای او شکست» در این موارد مقصود از دست و پا، همان دست و پای حقیقی است که اندام مخصوص باشد.
مجاز: به کار رفتن واژه‌ای است در غیر معنی حقیقی به شرط وجود علاقه و قرینه. مجاز از این رو در زبان پدید می‌آید که الفاظ محدود و معانی نامحدوداند. مجاز علاوه بر خیال‌انگیز بودن، زبان را وسعت می‌بخشد و در سخن موجب ایجاز و مبالغه می‌شود. تلاشی که مجاز در ذهن می‌آفریند، راز هنری بودن و زیبایی آن است.
توجه: کلماتی مانند شیر که چند معنی لغوی دارند مجاز نیستند.
علاقه: پیوند و تناسبی است که میان حقیقت و مجاز وجود دارد اگر علاقه نباشد مجاز هم نخواهد بود.
قرینه: نشانه‌ای است که ذهن را از حقیقت باز می‌دارد و بر دو نوع است لفظی و معنوی.
بیشتر قرینه‌ها لفظی هستند و منظور از قرینه‌ی معنوی، شرایط زمان و مکان و غیره است که مجاز بودن واژه را نشان می‌دهد. به عنوان مثال: فلان کس را بر تو دستی نیست و در دوستی تو پای ندارد. در این جا دست معنی قدرت و تسلط و ای معنی ثبات و مقاومت اراده کننده را می‌رساند.
مثال: فلان کس در دزدی دست دارد. معلوم می‌شود که کلمه‌ی دست در این جا به معنی مهارت و چیرگی است نه به معنی اندام مخصوص که این‌ها مجاز هستند.
قرینه‌ی لفظی یا مقالی: لفظی است که قرینه مجاز شده باشد. مانند اینکه می‌خواهید مرد دانشمند بزرگی را تعریف کنید می‌گویید: «دریایی را بر کرسی درس دیدم» یا «دریایی در کلاس درس نشسته بود»- جمله‌ی بر کرسی درس دیدم و در کلاس درس نشستن، قرینه است بر اینکه مراد شما از (دریا) مرد دانشمند متبحری است که در فن خود احاطه داشته باشد نه مثلا دریای شمال یا جنوب کشور.
قرینه‌ی معنوی یا حالی: هرگاه لفظی در کار نباشد، اما حالت و وضع و چگونگی گفتار گوینده خود دلالت کند بر اینکه مقصود او معنی مجازی است، آن را قرینه‌ی معنوی و حالی می نامند. مثل اینکه شما در میدان کشتی‌گیری ایستاده‌اید و در تعریف یک نفر کشتی‌گیر چابک شجاع می‌گویید: عجب شیری است. در اینجا وضع و مکان و حالت شما دلیل است بر اینکه مقصودتان از «شیر»، حیوان درنده معروف نیست بلکه مراد معنی مجازی کلمه یعنی همان کشتی‌گیر دلاور و چابک است. مثال: مسابقات کشتی دهه‌ی فجر در ایران انجام شد و ایران به مقام اول رسید- «ایران» نام کشوری است در آسیای جنوب غربی که مرکز آن تهران است این اولین معنی‌ای است که با شنیدن ایران به ذهن آدمی می‌رسد. این معنی، معنای حقیقی یا حقیقت نامیده می‌شود. دومین معنی ایران به معنی تیم یا تیم‌هایی است که از کشور ایران در این مسابقات شرکت کرده و ایران در واقع محل زندگی این تیم یا تیم‌هاست مناسبت و پیوندی که این دو معنی را به هم مربوط می‌سازد همین نکته است معنی دوم ایران معنی مجازی است که مجاز نام دارد پیوند و تناسبی که معنی حقیقی و مجازی را به هم مربوط می‌سازد علاقه خوانده می‌شود. فهم معنی مجازی یا مجاز بودن نشانه ممکن نیست باید نشانه‌ای موجود باشد تا ذهن را از معنی حقیقی یا حقیقت باز گرداند و او را به جست‌و‌جوی معنی مجازی یا مجاز وادارد این نشانه را قرینه می‌گویند. گفتیم که قرینه اگر در کلام ذکر شود لفظی و اگر در کلام ذکر نشود معنوی است برای نمونه در این مثال عبارت به مقام اول رسید، قرینه است که نشان می‌دهد ایران مجاز است. استفاده از مجاز، سخن را از ایجاز بهرمند می‌کند.
علاقه‌های مجاز:
علاقه: پیوندی است که میان حقیقت و مجاز وجود دارد. آفرینش مجاز با وجود علاقه صورت می‌گیرد.
رایج‌ترین علاقه‌ها عبارت‌اند از:
جزییه: جزیی از یک چیز به جای تمام آن به کار می‌رود
کلیه: تمام یک چیز به جای جزیی از آن می‌آید.
محلیه: محل چیزی یه جای خود آن چیز می‌شود.
سببیه: سبب چیزی جانشین خود آن چیز می‌شود.
لازمیه: چیزی به دلیل همراهی همیشگی با چیزی، به جای آن به کار می‌رود.
آلیه: ابزاری جانشین کاری می‌شود که با آن ابزار انجام می‌شود. علایق نامحدودند و نباید آن ها را در شمار خاصی محدود کنیم چرا که در این صورت هنرمندان را از خلق مجازهای نو باز می‌داریم.
گاه مجاز را بیش از یک علاقه می‌توان با حقیقت پیوند داد.
پیش دیوار آن چه گویی / هوش دار تا نباشد در پس دیوار گوش
در این بیت می‌خواهیم بدانیم مجازی که در بیت آمده کدام واژه است و قرینه‌ی این مجاز لفظی است یا معنوی؟- چه علاقه‌ایی حقیقت و مجاز را به هم می‌پیوندد؟- «گوش» اندام شنوایی آدمی و در این معنا «حقیقت» است بنابراین نمی‌تواند در پس دیوار بیاید و همین نکته قرینه‌ای است که ذهن را به جست‌وجوی معنی مجازی وا می‌دارد. معنی مجازی گوش در این بیت انسان جاسوس است علاقه‌ای که گوش را به انسان جاسوس می‌پیوندد علاقه‌ی جزییه نام دارد، زیرا گوش جزیی از انسان و اندام شنوایی است.
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیال‌ها گذر کرد و نکرد خوابی.
در اینجا، شاعر از دیرپایی شب می‌نالد و آنگاه با خود می‌گوید: امشب، آفتاب در این اندیشه نیست که طلوع کند. او به جای اندیشه از چه واژه‌ای استفاده کرده است؟- «سر» مجازی است که در مصراع اول به کار رفته است. مضاف بودن سر قرینه است تا مخاطب دریابد که سر در معنی اندیشه آمده است. علاقه‌ای که خلق چنین مجازی را ممکن می‌سازد «علاقه ی محلیه» نام دارد زیرا سر محل و جایگاه اندیشه است. این علاقه از رایج‌ترین علاقه‌ها در ادب فارسی است.
تلمیح:
تلمیح اشاره‌ای است به بخشی از دانسته‌های تاریخی، اساطیری و... یا به عبارت دیگر یعنی به گوشه‌ی چشم اشاره کردن و در اصطلاح بدیع آن است که گوینده در ضمن کلام به داستانی یا مثلی یا آیه و حدیثی معروف اشاره کند. ارزش تلمیح به میزان تداعی‌ای بستگی دارد که از آن حاصل می‌شود. هر قدر اسطوره‌ها و داستان‌های مورد اشاره لطیف‌تر باشند تلمیح تداعی لذت بخش‌تری را بوجود می‌آورد. لازمه‌ی بهره‌مندی از تلمیح، آگاهی از دانسته‌ای است که شاعر یا نویسنده بدان اشاره می‌کند. گاهی تلمیحات، مراعات نظیر نیز هستند. به عنوان مثال: ما قصه‌ی سکندر و دارا نخوانده ایم/ از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس. در مصراع اول، شاعر با آوردن دو نام اسکندر و دارا به ماجراهای نبرد اسکندر مقدونی و داریوش سوم پادشاه هخامنشی اشارتی دارد و این اشارت، برای کسی که از آن آگاه باشد، این دانسته‌ی تاریخی را به یاد می‌آورد. تداعی این رویداد که موسیقی معنوی بیت بدان وابسته است، ذهن را به تلاش وا‌می دارد و سبب کسب لذت ادبی می‌گردد. در مصراع دوم «مهر و وفا» بیش‌تر یادآور عشق و دوستی است اما نام داستانی نیز بوده است. داستانی عاشقانه که قهرمانانش مهر و وفا نام داشته‌اند و کسی که این اشاره‌ی باریک و لطیف را بداند از بیت بیشتر لذت خواهد برد.

۸/۰۲/۱۳۸۸

الف 439

شوخي رنگين‌‌‌‌‌‌‌كمان
فاطمه یوسفی

شوخي رنگين‌‌‌‌‌‌‌كمان كه تفسير نمي‌خواهد
مثل قهقه‌ي ابر‌هاي سياه
جدي نگير
وقتي همه چتر‌ها سوراخ‌اند
مي‌بيني
جاي پايت در برف‌ها ديدني‌ترند
تصويرمان را نمي‌توانند در چهارچوب سنگي حبس كند
وقتي حتي به روي آدمك‌هاي سنگي هم، مي‌خنديم
جدي نگير
اين جا غروب حق است براي خورشيد

رمضانیه
مصطفی کارگر «1 شهریور ماه 1388»

رمضان آمده آهنگ سحر ساز کنید
با مناجات و غزل بر دو جهان ناز کنید

دستها را برسانید به معراج دعا
تا خدا با نفسی سوخته پرواز کنید

کاش یک گوشه‌ی خلوت به زمین هدیه شود
سفری با دلی افروخته آغاز کنید

بندگی راه قشنگی ست که مستان دانند
مستی آموخته و بندگی ابراز کنید

گوهر اشک به هر خون دلی می‌ارزد
همه دم با غم باران زده اعجاز کنید

کار ما نیست قدم در قفس خاک زدن
پر و بالی زده و پنجره را باز کنید

فرصتی نیست که یک عمر معطل باشیم
ماه عشق است در این مرحله ایجاز کنید

۷/۲۸/۱۳۸۸

الف 431

كارهاي عقب‌افتاده
رقیه فیوضات
كلي كارهاي عقب‌افتاده
شعرم كه كتاب نشد
و تو را خوب هوس نكردم
در پاييز خفته‌ام
و يلدا را هنوز سرك نکشيده‌ام
شب شعرم را مي‌بايد با سحر بيگانه
و تولدت را كه جشني
قرار بود زني خسه نباشم
كه باز هم در حس بد اين شعر مانده‌ام
من را حادثه‌ها‌يي بود كه در آن خطر نكردم
قول داده بودم
كنار وسوسه‌هايمان
عكس‌ات را به آتش كشم
خيلي وقت بود حس‌ام نفس تو را بلعيده بود
كه با آن دمي شاعر نشدم
مرا فكري بايد
آن هم پنج‌شنبه
ساعت 5/5
انجمن شاعران و نويسندگان

كارهاي عقب‌افتاده
حبیبه بخشی
تو را كم دارد
اينجا
كلي كارهاي عقب‌افتاده دارم
تو نباشي
اين سطرها كه شعر نمي‌شود

سرك مي‌كشي
در دايره‌ي واژه‌گاني‌ام
بي‌آنكه بتوانم رد پايت را دنبال كنم
ديوانه‌وار مي‌چرخم
تا كارهاي نيمه تمام‌ام را تمام كنم
مسواك‌ام را مي‌زنم
و بعد
به دل‌ام صابون مي‌زنم
كه مي‌آيي

خواب ديده‌ام
كلي كارهاي عقب‌افتاده دارم
چشمان‌ات را مي‌بينم كه روبه‌رويم قاب گرفته‌ام

خيره نشو
من هنوز شاعر بي‌شعرم

صدای گریه
فاطمه یوسفی
صداي گريه‌ي كودك اتاق را پر كرده بود. مادرش گهواره را تكان مي‌داد. آرام شد. او را بغل كرد. دستهاي‌اش را روي لب‌هايش گذاشت و گفت: بگو آقا. كودك لبخند زيبايي زد و لب‌هاي كوچك‌اش را باز كرد و چند كلمه‌ي نامفهوم را تلفظ كرد (اُقو،آغون). از خوشحالي جيغ كشيد و او را بوسيد. اين اولين باري بود كه كودك سعي مي‌كرد كلمات را بيان كند. كودك زيبايي بود و مادرش هم كه چشم‌هايش برق مي‌زد به فرزندش نگاه مي‌كرد و در ذهنش آرزوها و آينده را مجسم مي‌ساخت. در اين حين صداي در بلند شد. كودك را در گهواره خواباند و تكان داد. در را باز كرد. غريبه‌اي بود كه خانه‌ي آن‌ها را با خانه‌ي همسايه بغلي اشتباه گرفته بود. در را بست. وسط حياط بودكه صداي افتادن چيزي به گوشش رسيد، به طرف اتاق دويد و در چهار‌چوب در ميخكوب شد. نمي‌توانست چيزي را كه مي‌ديد باور كند. فرياد كشيد نه، خدايا، كمكم كنيد. كودك از گهواره افتاده بود. از دهن‌اش كف و از دماغ‌اش خون مي‌آمد. بي‌حال بود وگريه نمي‌كرد. مادرش كه دست‌ها و پاهاش مي‌لرزيد سريع بلندش كرد و پابرهنه به طرف كوچه دويد. كودك را به درمانگاه مي‌رسانند و اقدامات اوليه را انجام مي‌دهند. كودك فقط زنده مي‌ماند. نگاه‌ام را مي‌غلتانم به روي ميخي كه محكم در زمين فرو رفته و زنجيري كه يك سر آن به ميخ متصل و سر ديگر آن را به دور يكي از پاهاي او بسته‌اند و براي اينكه پايش زخم نشود با يك پارچه‌ي مشكي‌رنگ پوشانده‌اند. يك بار كه فراموش كردند پايش را ببندند تمام شيشه‌هاي در را شكسته و پنكه اتاق را از جا كنده و به يكي از انگشتان‌اش آسيب رسانده بود. مادرش يعني مادربزرگم تازه سه هفته است كه از دنيا رفته و عمو همان‌طور كه زنجير به پاهايش بسته قدم مي‌زد و دور خودش مي‌چرخيد. از دم در به طرف لحاف‌اش و بالعكس آن‌قدر به دور خودش چرخيد كه دانه‌هاي زنجير به هم گره خورد. بلند شدم و دست‌اش را كشيدم و او را نشاندم و بعد گره‌هاي زنجير را باز كردم تا كوتاهي آن پايش را اذيت نكند. آرزويم بود با عمو حرف بزنم. چقدر لباس سياه به عمو مي‌آمد. نگاه‌اش كردم او هم با چشمان درشت و زيبايش من را نگاه مي كرد. حالا ديگر سي و هشت سال داشت. گريه‌ام گرفت. همان‌طور كه نگاه‌اش مي‌كردم آرام آرام قطرات اشك‌ام به روي دستان‌ام مي‌چكيد و او هم كه خيره شده بود به من نعره كشيد و گفت: «اُاُاُ قُولونَ». گفتم: آره. مي‌دانم خدا بزرگه. گفت: «بي‌بي‌بي قَن قَن.» گفتم: نه ناراحت نيستم. گفت: «اي شبا كه اَنكه.» گفتم: آره. ديوانگي هم عالمي دارد و .... برادرم كه نمي‌دانم كي وارد اتاق شده بود داشت به من مي‌خنديد. من هم با او خنديدم. فكر كنم به آرزويم رسيدم. اما كاش عمو محمد هيچ وقت از گهواره نمي‌افتاد و سرش ضربه نمي‌ديد.

شاعر دیوانه
آسیه کوزلی
منم آن شاعرخوشحال خندان
که هستم عاشق هرسی تا استان
به سردارم هزاران راه فرار
که این بهرم شده بهتر زهر کار
زدم بنده مَسیجی به رستم
که من یک شاعر دیوانه هستم
به تو محتاجَست اکنون فلسطین
دل بنده ز دست توست غمگین
نداده هیچ جوابی با پیامک
خریداری کنم محصول رامک
خریدم دسته ی زیبا پر از گل
فرستم سوی رستم آن به زابل
به همراه نوشته آن بخواند
از احوال همه دنیا بداند
که ایران گر چه تنها یک نگین است
زمین از جورِامریک شرمگین است
اگر هستی تو اکنون مرد میدان
برو پیش سفارت توی تهران
بداده پاسخی اینگونه رستم
که گرچه پهلوانی مرده هستم
من اکنون چت کنم با تهم اینه (تهمینه)
که تنها لذت دنیا همینه
ولی از دست این فرزند حیرون
دلی در سینه دارم مثل مجنون
امان ازدست این فرزند ناباب
اگرچه باشد این فرزند سهراب
فرستم بنده او را سوی زابل
ولی رفته زآنجا سوی کابل
زده دیشب به بنده یک ایمیلی
که من هستم هواخواه دو لیلی
فرستم نامه ای زاینجا به کابل
که ای فرزند عیاش و کمی خل
که راه من اگر چه از تو دور است
ولی از عاشقی چشم تو کور است
ولی بدتر ز اینها همسر من
خریده خانه ای آوسا ط جردن
بگفته من روم پیشش به آنجا
وگر نه می رود ده ماه به ویلا
که این باشد کمی از آن مسائل
روم با بنز خود فردا به ساحل
که در غزه اگر چه مردم آن
گرفتار هزاران دشمن جان
رهایی یابد آنجا ماه دیگر
به داد من رسند زن و دوخواهر
گرفتم پاسخم را من ز رستم
که بنده شاعری دیوانه هستم

آموزش ادبیات
گروتسک، زشت‌نمایه‌های جذاب

اصطلاح گروتسک[1] در لغت از ریشه‌ی لاتین گروتو [2] آمده است. این اصطلاح در اصل به معنای مغاک و گودال است. وجه تسمیه‌ی آن برمی‌گردد به مغاک‌ها و مقبره‌های روم باستان که برای اولین بار در آن‌ها نیم‌تنه‌هایی از موجوداتی خیالی یافت شد. سبک هنری این مجسمه‌ها به نام گروتسک شناخته می‌شود. چنان‌چه بخواهیم گروتسک را در یک پاراگراف تعریف کنیم باید بگوییم:
سبکی از هنر در ژانر فانتزی که با تحریف و تخریب اشکال معمول حیوانات و شخصیت‌ها پدید می‌آید. اگر بخواهیم انتزاعی‌تر بگوییم، گروتسک ترکیبی است از زشت‌نمایه‌هایی که آراسته به زیورآلات باشد، اشکال عجیب و غریب تمسخرآور اغراق‌شده و غیرواقعی.
هنر گروتسک در قرن پانزدهم مورد توجه قرار گرفت. از معماران معروفی که در این سبک کار کرده‌اند می‌توان به رافائلو سازیو [3] سرمعمار کلیسای واتیکان اشاره کرد. گروتسک در کلیسا یک فرم دکوراسیون است که شامل حلقه‌های گل و شمایل حیوانات می‌شود. این سبک در رم باستان در دکوراسیون دیوارها و موزاییک‌ها مرسوم بوده ‌است. در دوران رنسانس نیز این سبک در منبت‌ها و نیم‌تنه‌های چوبی و در نقاشی‌های کتابی دیده می‌شود.
نقاشی‌های گروتسک، معمولاً شمایلی هستند درباره‌ی موضوعاتی که در اصل می‌بایست ترسناک بوده باشند؛ اما به شیوه‌ای تمسخرآمیز به تصویر کشیده شده‌اند.
در مجسمه‌سازی، گروتسک معمولاً در کلیساهای گوتیک [4] خودنمایی می‌کند؛ مجسمه‌های گرگویل‌ها [5] بر فراز کلیسای نُتِردام بهترین نمونه از این سبک هستند. دیمیتری شوستاکوویچ [6] این سبک را در موسیقی خود به کار می‌برد.
در ادبیات معمولاً شخصیت‌های گروتسک از یک سو ترحم‌برانگیزاند و از سوی دیگر، منزجر کننده. نمونه‌های کلیشه‌ای این دسته، معمولاً مردمانی ناقص‌الخلقه و یا ناقص‌العقل هستند. با این وجود، شخصیت‌های متملق نیز گاهی در این زمره قرار می‌گیرند. مخاطب همواره با شخصیت‌های گروتسک دچار درگیری می‌شود. او نمی‌تواند تصمیم روشنی درباره‌ی این تیپ شخصیت‌ها اتخاذ کند. تنها در ادامه‌ی داستان است که مشخص می‌گردد نیروهای خیر بر شخصیت برتری می‌یابند یا نیروی‌های شر.
ویکتور هوگو در رمان‌هایش توجه ویژه‌ای به این نوع شخصیت‌ها مبذول می‌دارد. گوژپشت نتردام از بهترین نمونه‌های آن است. در این رمان فضاسازی و نیز خود شخصیت‌ها، بالاخص خود گوژپشت، گروتسک هستند. میخاییل باختین [7]، منتقد ادبی و نویسنده‌ی روس، درباره‌ی این سبک نظریات ارزنده‌ای ارائه داده است. اومبرتو اِکو [8] نویسنده و محقق ایتالیایی که در زمینه‌ی هنر قرون ‌وسطی متخصص است نیز به خوبی این سبک را در رمان موفق خود با عنوان «نام رز» به کار می‌بندد.
هیولای دکتر فرانکنشتاین نوشته‌ی مری شلی نیز نمونه‌‌ای از به‌ کارگیری سبک گروتسک در ادبیات است. شخصیت گالوم در رمان ارباب حلقه‌ها نوشته‌‌ی پرفسور تالکین کاربرد شخصیت‌های گروتسک در رمان‌‌های فانتزی را به تصویر می‌کشد.
[شاید بهترین استفاده از گروتسک را بتوان در داستان مسخ کافکا پیدا کرد، که در آن گرگور زامزا صبح بیدار می‌شود و می‌بیند که به یک سوسک عظیم‌الجثه تبدیل شده است.]
هنر مدرن نیز همچنان از گروتسک بهره می‌جوید. نقاشی‌های دیواری گروه‌های معترض، که تحت عنوان گرافیتی [9] شناخته می‌شوند، اغلب از سبک گروتسک در تصویرگری شخصیت‌ها استفاده می‌کنند. در نماهنگ‌ها نیز این امر به چشم می‌خورد. فیلم‌-کارتون‌ها در نماهنگ دیوار گروه پینک فلوید، نوعاً گروتسک هستند.
این سبک در زیر شاخه‌ی ژانر فانتزی قرار می‌گیرد. مهم‌ترین شاخصه‌های این سبک حضور احساس ترس است؛ اما این ترس مسخ شده و مضحک می‌نماید. مخاطب اثر هنری گروتسک، تکلیف خود را با آن نمی‌داند. گروتسک یقیناً زیبا نیست؛ اما احساس تمسخری که در آن نهاده شده است، جذاب‌اش می‌کند. این سبک ارتباط نزدیکی با طنز گزنده یا طنز تلخ دارد و اغلب برای بیان همان مفاهیم به کار می‌رود.

مراجع:
1- دانش‌نامه‌ی آزاد اینترنتی ویکی‌پدیا، بخش انگلیسی. (en.wikipedia.org)
2- هنر و زیبایی در قرون وسطی، امبرتو اکو
3- fantastic.library.cornell.edu

[1] Grotesque, [2] grotto, [3] Raffaello Sanzio, [4] Gothic, [5] gargoyles, [6] Dmitri Dmitrievich Shostakovich, [7] Mikhail Bakhtin, [8] Umberto Eco, [9] Graffito