‏نمایش پست‌ها با برچسب زهرا ناصری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زهرا ناصری. نمایش همه پست‌ها

۶/۱۷/۱۳۸۹

الف489

قالی
مینا غفوری
وااای،چه قالی قشنگی!یسنا هیجان زده روی قالی ایستاد و با تحسین به شکوفه های قالی نگاه کرد.قالی متوسط کرم رنگی بود با گل های صورتی،همرنگ دیوار اتاقش.مادرش لبخند به لب پرسید:دوسش داری عزیزم؟یسنا با لحن بچگانه اش جواب داد:اره پس چی،ممنون مامان جونم.این را گفت،به طرف مادرش دوید و او را بوسید.مادر دستی از نوازش بر سر دخترش کشید و از اتاق بیرون رفت.یسنا روی قالی نشست و با انگشتانش قالی را لمس کرد.چیزی نشده عاشق آن قالی شده بود. به فکرش رسید این بهترین کادوی تولدی است که تا کنون از کسی گرفته است. یک هفته گذشت. بعد از ظهری بارانی بود. مریم، دوست یسنا، امده بود خانه آنها تا با هم برای فعالیت فوق درسی شان کاغذ دیواری درست کنند. یسنا مریم را به اتاق خودش برد. وسایلشان را روی قالی گذاشتند و مشغول به کار شدند. مطالبشان را نوشتند. دور تا دور کاغذ دیواری را با پاپیون های قرمز و بنفش تزیین کردند. نوبت به نقاشی رسید.مریم گفت:میگم بیا برا چشمهای این اهو از جوهر استفاده کنیم،نظرت چیه؟یسنا کمی فکر کرد و گفت:باشه، صبر الان میرم میارم.جوهر را آورد.سعی کرد درش را باز کند اما نتوانست._بده من شاید بتونم بازش کنم.مریم قوطی را گرفت. آن را کف دستش گذاشت و با هرچه توان در بدن داشت بر آن فشار آورد.در قوطی یکهو باز شد و مقداری زیادی جوهر بر روی قالی ریخته شد. یسنا جیغ بلندی کشید. نه،این ممکن نبود، قالی قشنگش...این لک زشت آنجا چه کار میکرد؟ مریم معذرت خواهی کرد اما او دیگر هیچ چیز نمیشنید.صدای هق هق گریه اش اتاق را پر کرده بود.فردایش به مدرسه نرفت،از اتاقش بیرون نیامد و لب به غذا نزد. پدرش چاره ای ندید جز آنکه قالی دیگری برایش بخرد. اینبار قالی متوسط آبی با گل های صورتی.-خوشکله،دستت درد نکنه بابایی.غم از چهره اش رفته بود. اما چیزی نگذشت که نگرانی جای آنرا گرفت. نکند این قالی هم مثل آن یکی از چشم بیفتد. شاید دیگر هیچ وقت پدرش برایش قالی نخرد. بله،آنها او را تنبیه خواهند کرد. او نباید می گذاشت این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار شود..._خانم طاهری، معلومه حواست کجاست؟با شمام دختر خانوم.یسنا به خود امد.همکلاسی ها نگاهش می کردند.معلم عصبانی بود._چند وقته انگار اصلا تو کلاس نیستی،نه درس میخونی،نه تو کلاس به درس گوش میدی.از یه دانش آموز زرنگی مثل تو دیگه بعیده این رفتارا!و یسنا شرمگین بود.آن روز ظهر که به خانه برگشت،مستقیم به اتاقش رفت. در اتاقش را بست،روی تخت نشست و به قالی نگاه کرد.احساس کرد دلش برای قالی کرمی تنگ شده،اما او این قالی را هم دوست داشت،درست مانند آن یکی.می دانست جای خالی این قالی در اتاقش او را زجر خواهد داد اما چاره ای نبود.او سه سال اول ابتدایی را با معدل 20 گذرانده بود و دلش نمیخواست امسال نمره هایش بد شوند.قالی که جمع می شد، دل او هم قرص بود که بلایی بر سر قالی نمی آید و با خیال راحت می توانست به درس هایش برسد.یک سر قالی را گرفت. زیر لب گفت:خداحافظ قالی خوشکلم،میدونم دلت واسم تنگ میشه اما قول میدم بهت سر بزنم.فقط یه چند وقتی برو تو زیرزمین تا من درسام تموم شه بعد میارمت بیرون،باشه؟اشکش را از روی گونه هایش پاک کرد. بار دیگر سر قالی را گرفت و آن را پیچید.
***
_یسنا،دخترم،بیا شام حاضره.راستی،ظهر که دانشگاه بودی،دختر عموت اومد باهات کار داشت،یه زنگی بهش بزن._چشم مامان.یسنا دست از کار کشید. کش و قوسی به کمرش داد و از جایش بلند شد.اما بلافاصله نشست. پاهایش به خواب رفته بودند. کمی همانجا روی موکت نشست.نگاهی به دار قالی بافی اش انداخت. قالیچه در حال اتمام بود. لبخندی بر لبانش نقش بست. دستش را به دار گرفت و بلند شد و از اتاقش بیرون رفت. بعد از شام به اتاقش برگشت.ساعتی دیگر کار کرد و قالیچه را به پایان رساند.آهی از سر رضایت کشید.قالیچه را با احتیاط برداشت.در کمد دیواری اش را باز کرد و قالیچه را کنار قالیچه های دست باف دیگرگذاشت.در کمد را بست. به دیوار رو به رویش نگاهی انداخت و چشمکی زد. قالی قشنگی پهناپهن آنجا آویزان بود، قالی آبی با گل های صورتی.
مرد ناکوک
امیر عباس امانی
در یک شب سرد زمستان مرد سازش را برداشت و به کنار دریا رفت. با دریا حرف‌ها داشت اما ساکت ماند. به دریا می‌نگریست. انگار با التماس چیزی را از او طلب می‌کرد. سازش را برداشت، کوک کرد و نواخت. صدایی از ساز بلند نشد. چرخاند، هی چرخاند، تا وقتی که سیم‌ها پاره شدند. چشم‌هایش را بست و شروع به نواختن کرد. انگار همه‌ی ملودی‌های دنیا به سویش هجوم می‌آوردند. این نت‌ها از کجا می‌آمدند؟ چه کسی برایش می‌فرستاد؟ آیا در خیالش بود یا حقیقت داشت؟ هر چه بود، زیبا بود. چنین آوایی را تا به‌حال نشنیده‌بودند نه او و نه دریا. دریایی آرام و آبی که روزی خروشان و قرمز شد و قرمزی‌اش را به چشم‌های نوازنده هدیه داد. چند روز قبل نوازنده عشق‌اش را از دست داده‌بود. نه تابوتی و نه مراسم خاکسپاری. او می‌نواخت و بیدار بود، مردم خوابیده بودند. او به خواب رفت و همه بیدار شدند. دریای آوا، او را همچون عشق‌اش غرق کرد. دیگر هیچ صدایی از ساز شنیده نمی‌شد. دریا بی‌تابی می‌کرد و می‌خروشید. شاید دلش برای آن موسیقی تنگ شده‌بود یا نه از کار خودش شرم‌سار بود. دریا به نوازنده سیلی می‌زد اما او بیدار نمی‌شد. دریا ساز مرد را با خود برد و عشق مرد را به او پس داد. فردا صبح دو جنازه در ساحل پیدا شدند، با چشم‌های باز، که به همدیگر زل زده‌بودند. شب‌ها، آوای سوزناکی از دریا به گوش می‌رسد. گویی دریا می‌نوازد، با ساز مرد، برای آن دو...
نامه ای به امام زمان (عج)
زهرا ناصری
ای خورشید همیشه فروزان طلوع کن تا پیامدی برای سرسبز بودن حقیقت به ارمغان آوری و عاشقان چشم‌به راهت از دریای عمیق عشق و معرفت مرجان و صدف برچینند تا آمدن تو را نظاره‌گر باشند. ای قائم آل محمد جان‌ها به گلو رسیده و صداها در سینه‌ها حبس شده‌اند. گرداب کدورت و تیرگی را با آمدنت از دل‌ها بزدا تا لایق ابدیت گردیم. ای گل همیشه بهار بگو با کدامین شبنم هم‌نفس شده‌ای و کدامین گلستان نور تو را از پس پرده‌ی حق به انتظار خواهد کشید. موج‌ها می‌روند و ما با آن‌ها هنوز هماهنگ نشده‌ایم تا به ساحل نجات برسیم. ظهور کن و ما را به ساحل نجات برسان. ای تفسیرگر عشق، جمال حق‌گرای خود را به ما بنمایان تا عشق و ایمان و عمل به قرآن ناطق حق را نظاره‌گر باشیم. ای فجر به تمام معنا ارمغان پر فضیلت و تازه‌ای دیگر را برای ما حکایت کن و تابش نور حقیقی را به ما بنمایان تو را به حق آن کسی که انسان را خلق کرد و نوشتن به قلم را به او آموخت ما را پیش حضرتش شفاعت فرما و نام ما را در زمره‌ی محبین و دوستداران آن حضرت ثبت بفرما. الهی راز دل ما را پیشاپیش به یوسف گم‌گشته‌ی زهرا برسان. الهی ما همه بیچاره‌ایم و سرگردان و پریشان خاطر، به حق صفات والایت و نور هدایتت، چشمان ما را به جمال مهدی فاطمه روشن بگردان. آمین به حق رب العالمین.
هفته کتاب12
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مارگوت بیکل
در میان ترجمه‌های شاملو نوشته‌های مارگوت بیکل از بحث‌برانگیرترین‌ها هستند. شاملو پس از استقبالی که خوانندگان و شنوندگان از نخستین کتاب و نوار بیکل به فارسی، «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» کردند دومین مجموعه از نوشته‌های او را نیز به دوستدارانش عرضه کرد. مارگوت بیکل را در آلمان به عنوان شاعر و نویسنده نمی‌شناسند. از او دو سه مجموعه وجود دارد که شامل متن‌های احساساتی هستند که در مورد تعدادی عکس نوشته شده‌اند. این متن‌ها که برگردان آزاد آن‌ها به عنوان دو مجموعه شعر به خوانندگان فارسی عرضه شده، در اصل آلمانی به صورت کتاب‌های مصور و چشم‌نوازی در قطع رحلی منتشر شده‌اند که اصطلاحا کتاب‌هایی برای هدیه دادن خوانده می‌شوند. متنی که در فارسی با عبارت «پنجه در افكنده‌ایم با دست‌هایمان - به‌جای رها شدن» ترجمه و در کتاب «سکون...» منتشر شده زیر عکسی از دو دست نوشته شده است. یا متنی که با عبارت «جویای راه خویش باش، از این سان كه منم!» آغاز می‌شود زیر عکسی نوشته شده که راه باریکی در جنگل را نشان می‌دهد.

۵/۱۱/۱۳۸۹

الف 481

ذره بین
سهیلا جمالی
در یک ظهر گرم تابستانی خیابان‌های شهر را طی می‌کردم. ماشین‌ها همه در پارکینگ‌های گرم و نرمشان خوابیده بودند و بیشتر آدم‌ها زیر کولر سانترال چرت می‌زدند، باد شاخه درختان را به هم نزدیک می‌کرد و آن‌ها هم از فرصت بدست آمده استفاده کرده و در گوش هم پچ‌پچ می‌کردند و زیر زیرکی به من می‌خندیدند. فقط خورشید بود که بیدار و سرزنده آفتاب روی صورت شهر می‌پاشید، و من همچنان خیابان‌ها را متر می‌کردم، 1پا، 2پا، 3پا و الاآخر. از بس این پا و آن پا کرده بودم زبانم خشک شده‌بود حالا در این خیابان که حتی گنجشکانش هم از فرط گرما و بی آبی له‌له می‌زندند باید آب از کجا می‌آوردم؟
به راهم ادامه دادم اما این بار به جای اینکه خیابان‌ها را متر کنم چشمانم رو باز کردم و به ریزترین چیزها و اتفاقاتی که در پیاده‌رو و جدول‌ها می‌افتاد توجه کردم. سنگ فرشهای مربع شکل را لی‌لی کنان، زیگزاکی و پاورچین پاورچین طی می‌کردم چشمم به مورچه‌هایی اقتاد که دور تکه‌ای بیسکویت نیم چاشت جمع شده بودند و ذره‌ذره جدا می‌کردند و به لانه می‌بردند و سریع برمی‌گشتند و دست به کار می‌شدند نه بر سر سهم خود و دیگری دعوا می‌کردند نه بر سر هم داد می‌زند، هر کدام سرشان در کار خودشان بود. با خودم گفتم من و آن آدم‌هایی که زیر کولر سانترال چرت می‌زنن را باش، مثلا برای ما امسال را سال کار مضاعف، همت مضاعف گذاشته‌اند. می‌گفتند مورچه‌ها صدایشان از ما آدما بلندتر است انگار گوششان هم شنواتر است، خودم را خم کردم و آرام بهشان گفتم شما از ما آدم‌ها هم آدم ترید باور کنید.
نگاهم به جدول کنار پیاده رو افتاد اولش تشنگی‌ام را یادم انداخت اما بعد از این یادآوری حالم بهم خورد. آب گندیده‌ای که از پوست پرتقال و قوطی رانی گرفته تا پاکت چی‌توز در آن زیر آبی می‌رفتند و پفک لینا و کیک کامی بود که در آن له شده و از ریخت افتاده‌بود، این چشم هم نمی‌داند کجا بچرخد و کی زوم کند به چیزی.
در راه سطل آشغال بزرگی دیدم که آشغال‌های سیاه چند ساله به بدنه‌اش چسبیده بود و بوی تعفن از سر و کله‌اش بالا می‌رفت و گربه‌های سیاه و سفید و ما بقی رنگ‌ها که در آن شیرجه می‌رفتند، نمی‌دانم به خیالشان در استخر توپ ما آدم‌ها می‌پریدند یا خواب‌های شیرین خودشان تعبیر شده‌بود و یک جعبه پر از غذا‌های گندیده یافته‌بودند، حالا اینهایش زیاد مهم نبود مهم این بود که این‌ها هم در آن ظهر گرم تابستانی در تدارک نهار و شامشان بودند.
دیگر از تشنگی و گرما نفسم به شماره افتاده بود و از سر و صورتم عرق می‌بارید، آب دهانم که قورت می‌دادم سوزشش را در گلو احساس می‌کردم و آن‌قدر تشنگی به من فشار می‌آورد که سراب می‌دیدم اما چون می‌دانستم خیالی واهی بیش نیست جو گیر نمی‌شدم و به دنبالش نمی‌دویدم، بلکه آرام آرام راه خود را گرفتم و رفتم تا اینکه بقاله‌ای کوچک را دیدم که درش باز است از آنجایی که بقاله‌ها هم دیگر باکلاس شدند سر درش نوشته بود "هایپر مارکت سناتور" گفتم بی خیال هایپر کارت و سوپر کارت و بقاله یا هر چیز دیگری که اسمش را گذاشته‌اند چه طور در این روز خلوت این به اصطلاح هایپرمارکت باز است جای تعجب دارد درست که نگاه کردم دیدم مرد مسنی کت و شلوار پوشیده، کراوات زده، عینک دودی گذاشته، سیگار برگ هملت دود می کند و زیر لب آواز هتل کالیفرنیا را می‌خواند. رفتم جلو خواستم یک آب معدنی خنک سپیدان سفارش دهم اما گفتم در این روز تابستانی بستنی دایتی بیشتر می‌چسبد مخصوصا روبروی این مستر حال می‌دهد برای لیس زدن بستنی و چاله کندن با چوبش.
عشق
حسن تقی‌زاده

- می‌دونی‌ عزیزم، عشق یه چیزی شبیه برخورد بال‌های پروانه و شکستن بوی نامرئی گل‌های بهاریست
- اه. بس کن
- عشق یعنی آمیزش تاریکی شب با بوی دل‌انگیز گل شب‌بو
- خفه شو
- عشق سایه‌ی صدای برخورد یک قطره آب روی گلبرگ یک گل شقایقه
- خفه شو
- عشق سنگینی یک نگاه روی تن بلورین و زیبای یک شاخه گل سپیده
- خفه شو
- عزیزم، عشق من یه عشق پاک، یه عشق حقیقی، واقعی‌تر از دعای مادریست که فرزند کوچکش گم شده
- خفه شو
- عشق یعنی خواستن ِ...
- خفه شو... الو...الو کدوم گوری هستی کیوان؟ مگه نگفتم برو داروخونه قرص‌های مادربزرگ‌ات رو بگیر بیار؟ زود باش سرم‌ رو خورد...
***
- کیوان بیا بریم بچه‌ها خیلی وقته منتظرند
- باشه ولی اول باید برم داروخونه قرص‌های بابابزرگم‌ رو بگیرم. بیچاره از وقتی مادربزرگم مرد...

اناری و قناری
یعقوب فیروزی
میخانه را آباد کن آوار کن هر خانه را
هر شب بیا با یاد ما لبریز کن پیمانه را

دیوانه‌وار از ما بخواه هر جام را صد مرتبه
از جام ما سرمست شو هشیار کن دیوانه را

یک دل به ما بسپار و تا صبح ابد با ما بمان
اغیار را کنجی بنه بیگانه شو بیگانه را

یک شب بیا در خلوتم با من بمان ای ماه‌من
روشن کن از زیبایی‌ات تاریکی کاشانه را

آغوش ما را گر شبی قابل بدانی تا سحر
من می‌نویسم صد ورق افسانه در افسانه را

صد شوق کن با نام ما کامی بگیر از کام ما
سوزنده کن اندام ما یک مستی جانانه را
زهرا ناصری
در انتظار روی تو نشسته‌ام تو پروانه به روی گل
به آسمان چشم دوخته‌ام تو پروانه به روی گل
به امید نسیم سحر گشته‌ام در انتظار تو
به غیبت کبری تو نادیده‌ام چو پروانه به روی گل
هفته کتاب 4
(هیچ) و (واو)
جلیل صفر بیگی
جلیل صفربیگی شاعر معاصر متولد سوم بهمن سال ۱۳۵۲ در روستای چالسرا در استان ایلام است. وی دانش‌آموخته و دارای مدرک کارشناسی ریاضی است. وی هم‌اکنون معلم و به تدریس ریاضی اشتغال دارد.
اشعار وی غالبا در قالب‌های رباعی و شعر سپید است. از او ۱۳ کتاب به چاپ رسیده که شامل ۹ مجموعه شعر، یک ترجمه، و سه گردآوری است.
صفربيگي در برخي رباعي‌هايش ساختار و چارچوب سنتي رباعي را كاملا درهم ريخته است. در کتاب «کم‌کم کلمه می‌شوم» صفربیگی به رباعي‌هايي برمي‌خوريم كه ديگر تعريف رباعي و خصوصياتي كه در كتب قديم براي آن برشمرده‌اند، در مورد آنها صدق نمي‌كند. از آثار او می‌توان به «کم‌کم کلمه می‌شوم»،‌ «انجیل به روایت جلیل»، «هیچ»، «و»، «واران»، «اونویسی»و «عاشقانه‌های یک زنبور کارگر» اشاره کرد.

۳/۱۲/۱۳۸۹

الف 477

بار سنگین
حسن تقی زاده
- سلام عمو جان
- سلام دخترم اوو، چقدر خوشحالم می بینمت، خوبی، شیوا چی شده یاد عموی پیرت افتادی؟
- سلام استاد
- سلام محمود جان، از دیدنت خیلی خوشحالم، شیوا قدر نامزدتو بدون، بهترین دانشجوی دانشکده، اون هم در این فصل از سال کارشو رها می کنه و با نامزدش می آد دماوند، معنی اش چیه یه نوع عارضه زن ذلیلی قبل از ازدواج نیست.
- خان عمو خودت یادم دادی( همیشه بهترین ها را انتخاب کن)
- آاو بله ولی متاسفانه یادم نمی آد که اینو به محمود هم یاد داده باشم
- عمو جان!
- ناراحت نباش شوخی کردم شیوا جان محمود خودش یک پارچه استاده یه نابغه است همه علوم نظری را وارده ولی وای به روزی که بره طرف علوم تجربی اون هم اولین درسش عنصر(زن) باشه نمره هفت بگیره شاهکار کرد.
- راستی محمود اون پسره رفیقت همونی که توی نشریه سرای ادب رمان پگاه در غروب می نویسه دو، سه هفته است که چیزی ازش چاپ نمی کنند همه منتظرند ببینند دنباله ی داستانش به کجا می رسه.
- اسمش فرود ولی فرد، عمو جان پسر خاله محمود.
- پسر خاله مادره
- آره آره فرود اون یک عجوبه است همه را سر دو راهی قال گذاشته برای من و دوستام سوژه جالبیه فعلا که هیچ کدوممون نتونستیم تا اینجای رمان، کارشو به طور جدی نقد کنیم فقط چند اظهار نظر ساده مطرح شده و چند تا شوخی.
- جالبه
- می دونی شیوا او همزمان برای دو قشر می نویسه، ظاهر قضیه یک رمان رئال عامه پسنده و در عین حال برای قشر صاحب نظر یه جورایی گربه می رقصونه( به قول یکی از دوستام شخصیت رمانش یک پست مدرنیست حرومزاده است که یک پدر رئال و مادری ملودرام مهربان اونو به فرزندی قبول می کنند بزرگ می شه می ره دانشکده مدرنیته و زیر نظر یک استاد سوررئال دیوونه تعلیم می بینه) تلفیق چندین مکتب ادبی در یک رمان نمی دونم وا...؟!
- یکی از دوستام می گفت کارش مثل خالکوبی معروف یک شیر بی یال و دم و اشکم که از شیر کامل جذابتر و ترسناک تر به نظر می آد، راستش هم همینه ترسیم مجازی یال و دم و اشکم او بی نظیر، چه جوری بگم.
- استاد نظر خود شما چیه؟
- من فکر می کنم او کم می آره به آخر نمی رسه او مثل یک راننده اتوبوسه که مسافر زده و به جای اینکه در طول جاده حرکت کنه از عرض جاده می ره و مسافراش شکایتی ندارند خسته نمی شوند و فکر می کنند که دارند به مقصد نزدیک می شوند اون نمی تونه این بار سنگین را به مقصدش برسونه اون گیر می کنه حتما کم می آره نکنه فرود گیر کرده؟ الان سه هفته است ادامه رمانش چاپ نمی شه درست حدس زدم محمود اون کم آورده؟
- بله استاد متاسفانه او کم آورد.
- آخرین بار کی دیدیش؟
- یازده روز پیش
- جدی؟ چرا ازش نپرسیدی؟ منظورم رمانشه، حرف هم زدین؟
- نه
- چرا؟
- چون مرده بود.

ظرف امکان
حوریه رحمانیان

مرد با دست راست گوشی همراه و با دست چپ فرمان ماشین را چسبیده، می‌گوید: "ااااه عجب تصادفی"
صدای زن با لحنی شتابزده از گوشی میجهد:"مواظب باش"
مرد می‌خندد و فکرمی‌کند" چه زود باور!"
خورشید مثل توپی کور کننده بالای جاده است.
در انتهای جاده انگار آبگیری با موج‌های کوچک دیده می‌شود.
زن فکر می‌کند"بهتر است که جاده را هم در ظرف امکان بگذارم"
پانوشت:
ابن سینا:مطلبی که به گوش شما می‌رسد مادامی که برهان قطعی بر بطلان آن اقامه نشده است، آن را در ظرف امکان قرار دهید.

ندای عشق

زهرا ناصری

چون ندای عشق آید گوش کن جانا بیا
وز شبم در پی گذاری گوش گن جانا بیا
دیگران خسته من محزون و دل‌خسته
نوش مرجان کی بنوشی گوش کن جانا بیا
وز سر عشق حقیقی بلبلان سرگشته‌اند
تا تو آیی غم‌گسار بی‌پناهان گوش کن جانا بیا
ناز مرجان عشق مجنون در تکاپوی خیال
کی تو آیی یاوران چشم‌انتظارند گوش کن جانا بیا
ای دوای بی‌پناهان تاکی بنشینم چشم‌انتظار
چون رخ نرگس ببینی گوش کن جانا بیا
ای طبیب دل‌نوازان وز سرم صبر شد تمام
تا تو آیی دلبرا پا‌به‌پا ایستاده‌ام گوش کن جانا بیا
هفته کتاب 30
رمان کوری
ژوزه ساراماگو
ژوزه ساراماگو، نویسنده‌ی پرتغالی، که بارها نامزد جایزه‌ نوبل ادبیات شده بود، سرانجام و دیر هنگام در 76 سالگی موفق شد در سال 1998 این جایزه را از آن خود و کشورش کند. آثار این رمان نویس و شاعر که به عبارتی رئالیسم جادویی را با انتقادات گزنده‌ی سیاسی می‌آمیزد به 25 زبان ترجمه شده است.
« کوری» یک رمان خاص است، یک اثر تمثیلی، بیرون از حصار زمان و مکان، یک رمان معترضانه اجتماعی، سیاسی که آشفتگی واجتماع و انسانهای سر در گم را در دایره افکار خویش و مناسبات اجتماعی تصویر می‌کند. ساراماگو تأکید بر این حقیقت دارد که اعمال انسانی در «موقعیت» معنا می‌شود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد، زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دائمی است. در یک کلام ساده، دغدغه‌ی عمده‌ی ذهن ساراماگو در این رمان فلسفی مسئله‌ی سرگشتگی انسان معاصر یا «انسان در موقعیت» است که از خلال ابعاد و لایه های مختلف و واکنش‌های آنان بررسی می‌شود. از دیگر مایه‌های اصلی رمان نقد خشونت و میلیتاریسم، اطاعات کورکورانه، دیکتاتوری و سیر تاریخی و فراگیر بودن آن است.
در شهری که اپیدمی وحشتناک کوری- نه کوری سیاه و تاریک که کوری سفید و تابناک- شیوع پیدا می‌کند و نمی‌دانیم کجاست و می‌تواند هر جایی باشد، خیابان‌ها نام ندارد. شخصیتهای رمان نیز نام ندارند: دکتر، زن دکتر، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت، پسرک لوچ. سبک و ساختار دشوار رمان، پس از چند صفحه، جاذبه‌ای استثنایی پیدا می‌کند. درخلال پاراگراف‌های طولانی، پیچیدگی‌های روح انسان و مشکلات غامض زندگی را تداعی می‌کند.
کوری مورد نظر ساراماگو کوری معنوی است. سازماندهی و قانونمندی و رفتار عاقلانه خود به نوعی آغاز بینایی است. ساراماگو در « کوری» تعهد و باور عمیق خود را به عدالت اجتماعی، احترام به خرد و عقل سلیم همراه با تزکیه روح و جسم که تنها را ضمانت پایدار ماندن هر جامعه‌ای است درغالب یک رمان هنرمندان و شگفت انگیز به ما ارمغان می‌دهد.
«کوری» در سال 1995 منتشر شد. ساراماگو می‌گوید:« این کوری واقعی نیست، تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسانها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی‌کنیم....»


۳/۰۶/۱۳۸۹

الف 473

درست همان جا
حوریه رحمانیان
درست همان‌جای همیشگی. همان‌جایی که از سرویس دانشگاه پیاده می‌شدیم. همان دانشکده که روبرویش میدانی بود و دور تا دور آن"جوکیان شالمه بسته" تکثیر شده بودند. همان‌جا بود که اول بار دیدمش. آن اندام بلند و لاغرزیر چادر طرحدار تاب میخورد. تاب خوردنش زیبا نبود. بینی اش کوچک بود؟ نمیدانم! و لبهایش؟ ندیدم! رو گرفته بود. فقط آن بادامها که از طرح صورت بچگانه‌اش بزرگتر به نظر میرسید. همان چشم‌ها که سرمه کشیده و آن نیزه‌های سیاه که دور تا دور معرکه بودند. نگاهم برایش لذت داشت انگار. داشتم مثل آهویی از آن چشمه ها آب میخوردم که رمید. به جایش چشم‌های عسلی شری در قالب نگاهم ریخت. همان چشم‌ها که با نفرت به جوکیان شالمه بسته نگاه می کرد. درد نفرتی آمیخته با غربت. کارگران پسته چینی در آفتاب بیهوده‌ی رفسنجان کز کرده بودند. شری حوای از بهشت رانده شده بود.چقدر حسرت شهید بهشتی در آن چشم ها آوار بود.
وقت برگشتن روبروی من بود. وقت داشتم تا خود خوابگاه از آن چشمه‌ها آب بخورم. مثل یک حسرت لایتناهی. کاش رو نمی‌گرفت. آها انگارکمی رویش را باز کرد. صورتش چندان دلچسب نبود. پوستی با کک و مکهای ریز. بینی قلمی کوچک و لبهایی باریک. وقتی رو می‌گرفت رمزآلودتر میشد آن چشمها. شری آینه به دست کنارم بود. خودش را به جلو خم کرده بود و لبهای برجسته‌اش را روژ میزد. جانش بود انگار. آینه ر ا محکم چسبیده بود. کتاب بیوشیمی آبی از روی چادرم سر خورد و رفت زیر صندلی جلو. رویا برگشت تا با لهجه‌ی درگزی اش ملامتم کند:"خاک تو گورت کتاب کتابخونه" به زحمت آن را از زیر صندلی در آوردم. جلد آبی‌اش لکه‌های سیاه زیر صندلی را خورده بود. خواستم پاکش کنم ولی به خوردش رفته بود.
آهنگ شاد. رقص و شادی. توی آن اتاق سه در چهار یک بلوک دختر جمع شده بود. تولد سارا بود. تک دخترتبریزی. کمی چهار شانه بود و قد کوتاه با پوست سفید. صورت دلچسبی داشت. به شرطی که یادت نمی‌آمدتوی کمدش یک دفتر دارد و هر روز بلا استثنا خرجش را یادداشت می‌کند.. رقص سارا زیبا بود با آن صدایی که از زیر زبانش در می آورد و حرکتهای فوق العاده‌ی دستهایش. ولی بهتر بود هیچ وقت حرف نزند با آن صدای ته گلویی. توی آن شلوغی حتی صدای مسخره‌ی آرزو هم گم شده بود. شاید داشت سر تفاوت پولدار بودن و ثروتمند بودن سر به سر میترا ادیب می‌گذاشت یا داشت مجبورش می‌کرد قصه‌ی زردآلوخان گربه‌شان را جلوی جمع بگوید و او با آن خنده‌ای که تو لپهایش جمع شده بود ابرویش را بالا بیندازد و به شری چشمک بزند که بیا و بشنو و شری بیلید و دو تایی آنقدر بخندندکه اشک از عسل‌های شری سرازیر شود و پره‌های بینی‌اش بلرزد و آخر سر مثل آدم‌های مست تعادلش را از دست بدهد و توی بغل آرزو آوار شود. افسانه آمد و اکرم و شیواپشت سرش آن دختر بو گندوی "پچل" اتاق داشت منفجر می‌شد. مثل کرم می‌لولیدیم توی هم."لولی وشان سرمست"نگاهم به در نبود وقتی آمد. آن اندام بلند و لاغردرست جلوی چشمم بود با تاپی صورتی و شلواری مشکی که دور پاهای لاغرش می‌پیچید. لبهایش را قرمز کرده بود و آن چشم‌ها مثل همیشه سرمه زده نیزه‌های سیاه. روبه روی من بود. داشت به دوست تهرانی‌اش نگاه می‌کرد. دوستش با آرزو و شری دم گرفته بود و داشتند شجره‌نامه‌ی هم را ترسیم می‌کردند.کجای تهران؟ کدام خیابان؟و سوالات تکراری که موقع رسیدن تهرانی‌ها به هم می‌شنیدی. تاریخچه‌ی آن‌ها انگار به همان خیابانی وصل می‌شد که در آن ساکن بودند و نهایتا دیدگاه کلی ترسیم می‌شد. چه آسان و مسخره. چقدر فرصت داشتم در آن چشمه‌ها آبتنی کنم. در آن هیاهو ساکت بودم تا فرصت حظ بردن از آن‌ها را از دست ندهم. به دوستش چیزی گفت دست اورا کشید و لبه ی تخت نشاند. دوسیاهی بسان گهواره‌های جفت آرام آرام تکان می‌خورد. موقع تقسیم کیک آرزو ظرف به دست با خنده‌ی موذی‌اش آمد در گوشم مثل مار صدا داد. سوت آن کلمه از لای دندان‌های فاصله دارش به عمق حلزون گوشم خزید و او دوباره مثل اسب خندید. وقتی همه داشتند می‌رفتند دوباره آمد و در گوشم گفت که او با فرش فروش‌های کرمانی سر و سر دارد.لعنت به تو، رویای آن چشم‌ها را فروریختی.فردایش آنقدر برف آمد که همه‌ی سیاهی‌های زمین را پوشاند. سرویس دانشگاه کلی معطل کرد. دوباره منتظر بودیم روبروی میدان با"جوکیان شالمه بسته". آهو رمیده بود. تشنه نبودم. موش‌های سفید زیر بوفه‌ی متحرک دانشکده، دلزده از غذاهای تکراری آزمایشگاه بیسکویت دایجستیو می‌جویدند.

سفسطه
حوریه رحمانیان
دشوار است در تو قدم زدن
بر
پله های سنگی بسیار
با
کفشهای چوبی

گم‌شده زهرا ناصری
کودکی می‌گرید
تو بگو کودک کیست؟
خاطراتش باقی‌است؟
دل پرخون کودک را بین
از عشق و عطش آب روان می‌خواهد
قاصدک بی‌تب‌و‌تاب می آید
موسم غم شده باز
در افلاک خیال
ساحل خشکیده نرسد تا دریا
پشت هر غصه‌ای
گلواژه‌ای است زیبا

باران
محمد رضا آواره
امروز هوا باراني است،
کمي آرام است، ولي شاهاني است
اگر اين خورشيد، نيايد بيرون
تمام منظره، دل گيرد آروم
منم با چشمهايم
خدا را شکر گويم
که اين نزل الهي،
هنوز شامل ما است
دلم مي‌خواست که باران بند نيايد
همين گفتندمش، باران نيامد
کمي دلخور شديم؛ باران سرآمد
بله،
اين بود آن نزل الهي
که مي‌ريخت بر سر ما…!!!
همين بود … همين بود … .

هفته کتاب 27
سمک عیار
فرامرز بن خداد بن عبدالله کاتب ارجانی
برگرفته از ویکی پدیا
سمک عیار، یکی از داستان‌های عامیانهٔ فارسی است که سینه به سینه نقل شده و سده‌ها مایه‌ی سرگرمی مردم ایران بوده‌است.
کتاب سمک عیار این مزیت را دارد که چون داستان‌های آن روایت مردم بود و در میان عوام مشهور و محبوب بوده‌اند، زبان این کتاب نیز زبان عمومی آن دوره را نشان می‌دهد و به همین خاطر بسیار ساده و روان است.
صحنه‌های این داستان در ایران و سرزمین‌های نزدیک به آن اتفاق می‌افتند. بیشتر شخصیت‌ها و قهرمانان این کتاب نام‌های ایرانی دارند. شخصیت اصلی این کتاب پهلوانی نام‌آور به نام سمک عیار است که در طی ماجراهایی با خورشیدشاه سوگند برادری می‌خورد.
با آن‌که صدقه ابوالقاسم و منسوب به شیراز و فرامرز خداداد منسوب به ارجان فارس است شیوهٔ نگارش متن و نکات گوناگون مربوط به داستان احتمال تدوین آن در خراسان را بسیار زیاد می‌کند.
کاربرد نام‌های ایرانی کهن هم‌چون خردسب شیدو، هرمزکیل، شاهک، گیل‌سوار، سرخ‌ورد، مهرویه و زرند و مانند این‌ها این گمان را قوی می‌کند که این افسانه کهن بوده که بعدها یعنی در سدهٔ ششم به فراخور زمان نو شده‌است. موردی که در کتاب سمک عیار در پیوند با وجه تسمیه خورشیدشاه، قهرمان اصلی داستان ذکر شده درست همانند همان است که در کتاب پارسی میانه بندهش در مورد منوش خورشید، از نوادگان منوچهر، پادشاه کیانی آمده‌است. این می‌تواند گویای پیوند این کتاب با کتاب‌های پارسی پیش از اسلام باشد.
قهرمان داستان پسر شاه حلب است که دل‌باختهٔ دختر فغفور شاه چین شده و سپس به جنگ پادشاه ماچین رفته‌است. بیشتر رویدادهای جلدهای یکم و دوم در چین و ماچین می‌گذرد.
متن کامل سمک عیار به تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری در پنج جلد طی سال‌های ۱۳۳۷ تا ۱۳۵۳ در انتشارات بنیاد فرهنگ ایران منتشر شده است.


۸/۱۸/۱۳۸۸

الف 450

بازی‌ها
فاطمه یوسفی
يك پله معمولی با هفت جاي پا، تنها چیز غريبي بود كه در حياط آن خانه به چشم مي‌خورد. دلیلی كه آن را خاص، عجیب و مرموز مي‌كرد انتهايش بود كه به ديوار مي‌خورد، به وسط ديوار. هميشه با ديدنش اين سوال در ذهنم مي‌چرخيد، هدف از ساختن اين پله چه مي‌توانست باشد؟ رسيدن
به آن
نقطه از ديوار؟ هيچ كس نمي‌دانست. خانه‌ي مادربزگم را مي‌گويم. او مدت‌هاست كه آلزايمر گرفته، شايد به همين خاطر نمي‌تواند قدمت آن خانه‌ را به ياد بياورد، همان طور كه سوال‌هايم در مورد آن پله را هميشه بي‌جواب مي‌گذاشت. شايد هم دلش نمي‌خواست با من حرف بزند. كسي چه مي داند. سكوت هميشگي مادربزرگم برايم مشكوك بود، و همين خصوصيت هم به نوعي جذابيتش را بيشتر مي‌كرد. حسي مبهم و برنده مرا دنبال آن راز مي‌كشاند. آن‌جا كنار حوض مستطيل‌شكل گوشه‌ي حياط، پيچك‌هاي زيبايي زندگي مي‌كردند. من هميش
ه دوست داشتم روي حوض بنشينم و رقص پيچك‌ها را در باد ببينم. اين حوض درست سمت چپ پله‌‌ي مرموز قرار داشت. روزي همان‌طور كه مابين پيچك‌ها در حياط بازي مي‌كردم چيزي ديدم، نور يا هاله‌اي خاكستري رنگ از پله متصاعد مي‌شد. شك داشتم بيدارم يا خواب، اما در هر حالتي كه بودم آن نور، مانند آهن ربا مرا جذب مي‌كرد. حالت كرختي سرتاسر وجودم را گرفته بود و نمي‌گذاشت خودم را به آن نزديك كنم. با قدم‌هاي آهسته راه افتادم، شعاعش را دنبال كردم. باوركردني نبود. شعاع آن نور به دالان مي‌رسيد، به آن دالان سياه و بعد سمت چپ، يعني جايي كه اتاق مادربزرگم بود. مادربزرگم در چهارچوب در ايستاده بود و مي‌لرزريد، چشم‌هايش، آن نور به مردمك چشم‌هاي گشادش ختم مي‌شد. قدرت درك من درآن لحظه خيلي كم‌تر از آن بود كه بتوانم احساسش را تشريح كنم. اما ترس، شادي، تعجب، غم، انتظار و تمام احساس‌هايي كه يك بشر مي‌توانست داشته باشد درچهره‌اش موج مي زد. انگار سال‌ها منتظر اين لحظه بود و حتي آن را مي‌شناخت. اين بار او بود كه به دنبال آن هاله حركت مي‌كرد، مانند كسي كه مجذوب چيزي شود و براي رسيدن به آن مشتاق باشد، از دالان گذشت و به پله رسيد، از آن بالا رفت. پله‌ي اول، دوم، سوم. روي پله سوم، مدتي مكث كرد و نگاهي به من انداخت كه داشتم او را دنبال مي‌كردم و بعد پله‌ي چهارم، پنجم، ششم و هفتم و آن ديوار، جايي كه مي‌شد گفت منبع نور بود. دست‌هايش را به ديوار گذاشت و از ديوار رد شد و پشت سر او يك پنجره، يك پنجره‌ي مثلثي شكل و شيشه‌اي راهم را سد كرد. من با آن بي‌حسي كه تمام وجودم را گرفته بود روي پله هفتم ايستاده بودم و فقط مي‌توانستم سايه‌‌هايي را از آن پنجره دنبال كنم. پشت ديوار، اتاقي بود وسيع كه فضاي آن در سفيدي خاصي فرو رفته بود، انگار وارد تونلي شده باشي كه هيچ تعلقي به اين دنيا ندارد. روي ديوار دو نقطه‌ي براق ديده مي‌شد. مادربزرگ به سمت آن دو نقطه حركت كرد و بعد جلو يكي از نقطه‌ها كه مانند آيينه تمام هيكل مادربزرگ را نشان مي داد ايستاد، تصوير‌هايي مه‌آلود با سرعت نور در آيينه نقش مي‌بست و چشم‌هاي متعجب مادربزرگ كه به شدت به آن تصاويرخيره شده بود، مي‌شد چيز‌هايي را ديد، كودكي كه در حياط لي‌لي بازي مي‌كرد، عروسكي با لباس سفيد، مترسكي كه كلاغ‌ها گوش‌ها و چشم‌هايش را مي‌دزديدند، يك ردپا و دالاني تاريك كه پوستر‌هايي از اشك و لبخند به در و ديوارش نصب بود. يك نسيم خنك و بعد از آن يك موسيقي آرام كه گوش‌هايم هيچ‌گاه آن ريتم را نشنيده بود مرا به خلسه برد. مادربزرگم را ديدم واضح‌تر از قبل، وارد دروازه‌اي شد كه درست سمت چپ آن نقطه قرار داشت. روي يك تختخواب دراز كشيد و يك پتوي كرم رنگ به روي خود كشيد و بعد آرام آرام زير آن تجزيه شد. اول از همه چشم‌هايش مانند تخم‌مرغ شكسته به روي گونه‌هايش افتاد و بعد از آن پوست، گوشت و استخوانش. سايه‌اش بالاي سرش مي‌خنديد، آن‌قدر بلند كه تحريك شدم با او بخندم، مانند يك مهماني شاد، يك جشن كاملا واقعي، سايه از آن دروازه بيرون آمد و به سمت نقطه‌ي براق ديگر حركت كرد. آن نقطه يك آيينه بود، يك آيينه تمام قد، سايه با لطافت و بي‌پروا خود را در آيينه ورانداز كرد، اول تصويرش به صورت يك لكه در آيينه افتاد و بعد مثل يك شعبده‌باز قهار تصويرش را گسترده‌تر كرد، آن قدر وسيع كه در آيينه جا نمي‌شد و دوباره صداي آن موسيقي ملايم و ديوانه‌كننده مرا به خود آورد و سايه كه هماهنگ با ريتم مي‌رقصيد وارد دروازه‌اي شد كه در سمت چپ آن آيينه قرار داشت ديگر نمي‌خنديد، آرام بود آرام آرام، اما هنوز مي‌رقصيد و آهسته‌ آهسته محو مي‌شد. شايد هم همرنگ و هماهنگ با آن سفيدي محض. نمي‌دانم، يعني نمي‌توانستم بدانم. ديگر نمي‌شد طاقت آورد آن قدر گيج بودم كه تعادلي نداشتم. در يك لحظه همه چيز از بين رفت. دروازه‌ها، پنجره، هاله‌ي دور نردبان، از پله پايين آمدم. پله هفتم، ششم، پنجم، چهارم، سوم، دوم، اول و زمين احساسي مرا وادار مي كرد كه بازي كنم با زغالي كه در دستم بود و من هيچ‌وقت نفهميدم آن را از كجا آوردم، مستطيلي كشيدم و با خط‌هايي آن را به هفت قسمت تقسيم كردم و شروع كردم به لي‌لي بازي.

رباعی
مصطفی کارگر 24/مهرماه/1388
طلوع صبح فردا بی تو یعنی...
دوبیتی های زیبا بی تو یعنی...
تمام هفته با آدینه زیباست
دوباره جمعه... اما بی تو یعنی...

شکنجه
حسن تقی‌زاده
خودشه. آره خودشه. تیغه چاقو رو زیر گلوش گذاشتم و با دست چپ موهاشو گرفتم و سرشو به دیوار انباری کوبیدم. جا خورده بود. نفس‌نفس می‌زد. گفتم تو همونی نیستی که منو توی زندان وحشیانه شکنجه می‌کردی؟ سیگارتو توی سوراخ دماغم خاموش می‌کردی؟ اونم به خاطر عقیده‌م. چون مثل شما آشغالا فکر نمی‌کردم؟ ها؟ ها؟ چرا لال شدی؟
...
مادر کریم گریه‌کنان به طرف ساختمان دوید و به شوهرش گفت: «بیا کریم دیوونه شده! جلو دیوار وایساده با خودش بلند حرف می‌زنه.»
پدر گوش کریم را چرخاند و به طرف خودش کشید: «پسره‌ی لندهور! باز رفتی حشیش کشیدی؟»

انشاء نماز: معراج
زهرا طاهری
نماز نردبان عروج انسان و بهترین وسیله‌ی ارتباط و عشق‌ورزی با حضرت دوست می‌باشد. نماز به عنوان عطیه‌ای الهی به گونه‌ای است که انسان به هنگام شروع، احساس پرواز دارد و با بالا بردن دست‌هایش هماند کبوتری که بال خود را برای پرواز می‌گشاید با تکبیر پر گشوده و با ادامه‌ی نماز به تدریج اوج می‌گیرد. آنچنان که رکوع را در فراز بلندی و سجود را در اوج پرواز معنوی خود به جای می‌آورد و به این عروج الهی ادامه می‌دهد تا با نزدیک شدن به پایان این پرواز روحانی حالت نزول به خود می‌گیرد و با سلام نماز بر زمین می‌نشیند. بر خلاف تصور بعضی که نماز را تکرار می‌دانند، نماز نردبان ترقی انسان است و هر چه بیشتر با حضور قلب خوانده شود بالاتر می‌روی. اگر چه در ظاهر رکوع و سجودها تکرار ‌شود ولی در حقیقت مانند کلنگی است برای حفر چاه می‌زنند. کلنگ زدن در ظاهر تکراری است اما در واقع هر کلنگی که می‌زنید یک قدم به آب نزدیک‌تر می‌شوید. هر گامی که در نردبان برمی‌داریم یک قدم به آسمان نزدیک‌تر می‌شویم.
هر چه بیشتر گل خوشبویی را ببویید، لذت بیشتری می‌برید.
به سفر حج هر چه بیشتر سفر می‌کنید به اسرار تازه‌ای بر می‌خورید.
به هر حال ظاهر نماز تکراری است اما در واقع عمق بخشیدن و پرواز است.

خاله سارا
زهرا ناصری
زمستان در راه بود، هوا كم‌كم سرد شده بود خاله سارا، لباس گرم خود را پوشيد و روانه شد و به طرف مدرسه حركت كرد، او معلم بود و شغلش بسيار راضي بود، با اين كه خاله سارا درآمدش خيلي اندك بود هميشه خدا را شكر مي‌كرد و هيچ وقت نااميد نمي‌شد تا اين كه خبر خوشحال‌كننده‌اي به خاله سارا رسيد و اين خبر اين بود كه خاله سارا بايد در يك شركت بزرگ كار كند و درآمد زيادي بگيرد او تصميم گرفت با درآمد خوبي كه نصيبش شده بود براي خود ماشيني بخرد و خيال حج و سفر به خانه‌ي خدا به سرش افتاد و نصف پول‌هايي كه ماهانه به او مي‌دادند به فقرا كمك كند و رضايت خدا را جلب كند.

هفته‌های کتاب 5

مدیر مدرسه
جلال آل احمد
داستان‌نویس، مقاله‌نویس، مترجم
تولد: ۲ آذر، ۱۳۰۲، تهران
مرگ: ۱۸ شهریور ۱۳۴۸، اَسالِم، گیلان
معروف‌ترین نوشته‌ها:
سنگی بر گوری (نوشته ۱۳۴۲، چاپ ۱۳۶۰)، غرب زدگی (۱۳۴۱)، نون والقلم (۱۳۴۰)، مدیر مدرسه (۱۳۳۷)، سرگذشت کندوها (۱۳۳۷)،زن زیادی (۱۳۳۱)، سه تار (۱۳۲۷)، از رنجی که می‌بریم (۱۳۲۶) خسی در میقات (۱۳۴۵) اورازان (مشاهدات، ۱۳۳۳)





داونلود الف 450

۸/۰۸/۱۳۸۸

الف 447

دخترک زیرک
زهرا ناصری
روزی و روزگاری در دهی دو دختر زیبا و جوان با مادری پیر و ناتوان و پدری زحمت کش زندگی می کردند آن دو دختر جوان از پدر خواهش کردند برای رفتن به صحرا و آوردن آب کمکش کنند آن ها که می دیدند که پدرش دیگر توان راه رفتن را ندارد بشکه آب را برداشتند و به طرف چاه دویدند در راه که می رفتند گرگی آنجا کمین کرده بود تا دید آن ها می روند به سرعت خود را به چاه رساند تا آن ها را طعمه ی خود کند. آن دو دختر زیرک و باهوش تا گرگ را دیدند بشکه آب را به طرفش پرتاب کردند و پا به فرار گذاشتند آن قدر عجله داشتند که راه را گم کردند، مادرشان که نگران شده بود و از ناراحتی ای که داشت رنج می برد نتوانست دیگر دوری دو دختر را تحمل کند. مادرش هر روز گریه می کرد ، دو دختر به مزرعه ای بزرگ رسیدند و دیگر دنیا پیش چشمانشان سیاه شده بود و هیچ خبری از پدر و مادرش نبود از سرما می لرزیدند و هیچ پناهی نداشتند تا این که دختر به خواهرش گفت: اذان می گویند بیا برویم نماز بخوانیم، وضو گرفتند و نماز خواندند و از خداونند یاری خواستند تا به ده خود برسند تا این که زنی را دیدند، رفتند به طرف آن زن، زن راه برگشت را به آن ها نشان داد و دو دختر با شادی و خوشحالی از زن تشکر کردند و پیش مادرشان برگشتند.

بی‌دل
رقیه فیوضات 25/7/88
چراغی که در باد می‌لرزد
و دلی که در حادثه
شب که برسد
من آن را به خواب نمی‌فروشم
و تا سحر
فردا را ورق می‌زنم
که من
هیچ‌وقت دلداده نبودم و نخواهم

اینجا
رقیه فیوضات 30/4/88
این‌جا در پهلوی من
جای کسی خالی ست
او که روزی برایش زیبا بودم

بی‌قراری‌ها
محمد بلند گرامی
دل به دامان ول افتاد بی‌قراری‌ها ببین
گشته‌ام بی‌تاب یار و ناله‌ی زارم ببین
روزگارم تیره گشت افسون شدم از جور یار
جان فدا کردم نثارش مهربانی‌ها ببین
داغ حسرت بر دلم بر نیامد کام من
سوگ‌وارم روز و شب سر در گریبان‌ام ببین
بی‌پناهم در غریبی جان من سوخت از غم‌اش
بی‌نصیب‌ام در دو عالم شب‌زنده‌داری‌ها ببین
دل خوش کردم به امید وصال او شبی
چشم اشک‌آلودم و این شب تارم ببین
از فغان و جور یار کارم به رسوایی کشید
آتشی افتاده جانم یاران غم هجران ببین
ناله‌های سوزناکم پرده شب را درید
خو گرفتم با غم خویش سازکاری‌ها ببین
دیدگانم خون شد گشته‌ام دریای غم
غم‌گسارم نازنین چشم بی‌خواب‌ام ببین
پیشه کن خموشی ای عاشق دل‌سوخته
می‌روم بیگانه باشم شام هجرانم ببین

یا رب چه کنم
عبدالرضا آذرمینا
یا رب چه کنم که مردم از تنهایی
یک راه نشان بده که گردم راهی
دل داده ام وبه عشق او میسوزم
خود شاهد من باش. که چون بینایی
در باغ دلم یک گل زیبا دارم
بر این گل زیبا مرسان سرمایی
اشکان زغم هجر رخش مجنون است
دلباخته ام به این چنین لیلایی
از عشق رخش جان ودلم را دادم
یا رب بنما ز روی او سیمایی

هفته‌های کتاب 2
شازده کوچولو
‎Le Petit Prince
  • نوشته‌ی :آنتوان دو سنت‌اگزوپری
  • Antoine de Saint Exupéry
  • (۲۹ ژوئن ۱۹۰۰ - ۳۱ ژوئیه ۱۹۴۴) نویسنده و خلبان اهل فرانسه
  • نوشته شده در سال ۱۹۴۰ در نیویورک
  • انتشار در ۱۹۴۳
  • سوّمین کتاب پرخواننده جهان
  • کتاب سال فرانسه در سال ۲۰۰۷
  • ترجمه به ۱۵۰ زبان مختلف دنیا

از متن کتاب:
تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!

الف 445

تگرگ مجنون
زهرا ناصري
هوا تاريك شده بود، طوفان عجيبي مي‌آمد و باران مي‌باريد و خود را به اين‌سو و آن سوي كوه مي‌زد و لرزش عجيبي در زمين رخ داد و پي در‌پي تگرگ مي‌آمد. هوا به شدت سرد شده بود و مژده‌ي آمدن برف مي‌داد، تا اين كه برف باريد و همه‌جا نوحه‌سرايي سر‌داد و آسمان رخت آفتابي خود را بسته بود و جايش را به رعد و برق داده بود و تگرگ مجنون با رعد‌وبرق خود را هماهنگ كرده بود و آن روز براي من حكايتي شده بود. از خانه‌ي دايي كه بيرون آمدم عمو را ديدم كه سوار ماشينش بود و از سر كار بر‌مي‌‌گشت تا مرا ديد عجولانه از ماشين پياده شد و به طرف من آمد و بعد از سلام و احوالپرسي به من گفت بيا سوار ماشين شو تا بيشتر خيس نشده‌اي من هم پيشنهاد او را پذيرفتم و سوار ماشين شدم از عمو كه به سرعت رانندگي مي‌كرد پرسيدم چرا اين‌قدر با سرعت رانندگي مي‌كني؟ او در جواب به من گفت: چون تگرگ مجنون مي‌بارد.

خودم را پوشانده‌‌ام
حبيبه بخشي 9/7/88
چشم به راه
خودم را پوشانده‌‌ام
تابستان در راه است
و من منتظر
تا ردپايي مرا دنبال كند
و صداي دلم را بشنود

هوس كرده‌ام
سيب بدهم
به تو
به تو نيازمندم
به لبخندت
به دست‌هايت
كه به من نزديك شوي
و سير نگاهم كني
و بعد، تكيه بدهي
در زير سايه‌ام

دوست دارم
شاعرانه
دوستم داشته باشي

هوس كرده‌ام
سيب بدهم
و سرخي لب‌هايت را
با شيريني وجودم
احساس كنم

پاييز مي‌آيد
و من همچنان
چشم به راهم

دو غزل از محمد بلندگرامی
غزل 1
کیست آن کس که چو من با دل دلداری کند
بر جای بدنامی چو من یک عمر شیدایی کند
اول با جام می حاجت دهد از دست وی
وآنگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
مرحم زند بر زخم من آگه شود از کار من
همچون طبیب دردمند از من پرستاری کند
دستی کشد روی سرم آغوش کشد جان و تنم
آبی زند بر پیکرم با من مهربانی کند
آتش گرفته دامن‌ام سوخت هم بال و پرم
هم‌دم شود در بی‌کسی با من غم‌خواری کند
هجران کشیدم من از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان شد از او با من هم‌یاری کند
دلبر شده مشتاق او حیران شده از کار او
چون بلبلی از شوق گل مست غزل‌خوانی کند
دلبرستان جان مرا آتش گرفته هر دو را
پروانه‌وار بر گرد شمع باشد جان‌فشانی کند
اول رسد از او پیام گیرم از او یک دو کام
زنده شوم از وصل او گر سازگاری کند
ای عاشق دل‌سوخته آتش به جان افروخته
کو نازنینی باوفا شب زنده‌داری کند

غزل 2
آنقدر با غم در آمیختم تا سوختم چو شمع
با تو ای آرام محبوب خوبانم چو شمع
گشته‌ام مست و خراب از دو چشم نرگس‌ات
آتش افروخت به جانم سوزانم چو شمع
شادمان‌ام کن شبی از وصل خویش ای مهربان
تا منور گردد از دیدارت آشیانم چو شمع
داغ حسرت در دلم آن‌چنان افسرده‌ام
از سر شب تا سحر سر در گریبان‌ام چو شمع
خو گرفتم با غم خود نیست ما را آشنا
در وفایت روز و شب دیده گریانم چون شمع
سال‌ها رنج جدایی من کشیدم از فراق
سرد مهری بین رفیقان جان گدازم چو شمع
جان شیرین‌ام فنا گشت هرگز ندیدم روی او
در خیال‌ات نازنین جان فشانم چو شمع
داغ هجران از غمت خانه کرد در دلم
صبر من لبریز گشت یاران بی‌قرارم چو شمع

ک ت ا ب خ و ا ن ی م
انتخاب حدود 20 رمان از میان این همه رمان که خواندن‌شان واجب است کار سختی است. این‌ها پیشنهادات ما هستند که به فرمت Pdf تهیه شده‌اند و در اختیارتان گذاشته می‌شوند. هر هفته اعضای انجمن و تمام کسانی که به خواندن رمان علاقه دارند، یکی از این رمان‌ها را می‌خوانند و در جلسه‌ی انجمن ادبی به بحث می‌گذارند.
برنامه‌ی کتاب‌خوانی از همین هفته شروع می‌شود. رمان کوتاه ماهی سیاه کوچولو نوشته‌ی صمد بهرنگی را تا هفته‌ی بعد بخوانید تا در جلسه‌ی بعد انجمن ادبی درباره‌اش صحبت کنیم. برنامه‌ی چند هفته‌ی آینده به این ترتیب خواهد بود:

هفته‌ی اول: ماهی سیاه کوچولو / صمد بهرنگی
هفته‌ی دوم: شازده کوچولو / آنتوان دوسنت اگزوپری
هفته‌ی سوم: بوف کور / صادق هدایت
هفته‌ی چهارم: مسخ / کافکا
هفته‌ی پنجم: مدیر مدرسه / جلال آل احمد
هفته‌ی ششم: ناتور دشت / جی. دی. سلینجر

• شاید گفتن این نکته لازم باشد که ما رمان را برای این دوره اول کتاب‌خوانی در نظر گرفته‌ایم. شعر، داستان کوتاه، نمایشنامه و دیگر انواع ادبی را هم در دوره‌های بعد خواهیم خواند.
• دو برنامه هم در یک پوشه قرار داده شده است که با نصب آنها روی رایانه‌تان قادر به خواندن کتاب‌ها خواهید بود.
• درباره‌ی برنامه‌ی خوانش رمان‌های بعدی می‌توانید پیشنهادهای خودتان را مطرح کنید. این لیستی از کتاب‌هایی‌ است که عرضه شده است:
رمان‌های ایرانی:
ماهی سیاه کوچولو / صمد بهرنگی
شازده احتجاب / هوشنگ گلشیری
بوف كور / صادق هدايت
همسايه ها / احمد محمود
اسرار گنج دره جني / ابراهيم گلستان
مدير مدرسه / جلال آل احمد

ها کردن / سامان هوشمندزاده
بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم / نادر ابراهیمی
سنگ صبور / صادق چوبک
شرق بنفشه / شهریار مندنی‌پور
چشم‌هایش / بزرگ علوی
همسایه‌ها / احمد محمود
روی ماه خداوند را ببوس / مصطفی مستور
امیرارسلان نامدار / میرزا محمدعلی نقیب‌الممالک
سمک عیار / فرامرز بن خداداد

رمان‌های خارجی:
بيگانه / آلبر کامو
مسخ / فرانتس کافکا
ناتور دشت / جی دی سالینجر
قلعه حیوانات (مزرعه حیوانات) / جرج اورول
میرا / کریستوفر فرانک
شازده کوچولو / آنتوان دوسنت اگزوپری
كوري / ژوزه ساراماگو
طغیان (نیکلاس نیکلبی) / چارلز دیکنز
موسیو ابراهیم و گل‌های قرآن / اریک مانوئل اشمیت
تهوع / ژان پل سارتر
کیمیاگر / پائولو کوئلیو
سلاخ‌خانه‌ی شماره 5 / کورت وونه‌گات
راز فال ورق / یاستین گوردر
موش‌ها و آدم‌ها / جان اشتاین‌بک
درنده‌ی باسکرویل / سر آرتور کونان دویل

الف 443

خط‌خوردگی
فاطمه یوسفی
پيرمردي چاق با عينك ته‌استكاني ولبخند همیشگی‌اش او مرا به یاد کودکی‌هایم می‌انداخت زمانی که با مادرم برای خرید مدرسه به مغازه‌اش سر می‌زدیم چهره‌اش شبيه يك صورت نقاشي شده بود كه با هر بار ديدنش تغيير نمي‌كرد. هر پنج شنبه طبق عادت هفتگي‌ام، براي خريد خودنويس به مغازه‌ي كوچك لوازم‌التحريرش مي‌رفتم. او كه روي صندلي زوار دررفته‌اي لم داده بود وقتي براي آوردن خودنويس از جايش بلند مي‌شد صداي چليق، چليق صندلي را درمي‌آورد. روزی همان‌طور كه خودنويس را روي برگه‌هاي قهوه‌اي رنگ دفترش امتحان مي‌كرد پرسيد: مي‌خواهم بدانم با اين خودنويس‌ها چه مي‌كني؟ سوالش برايم شوك بود. هميشه از اين مي‌ترسيدم كه كسي اين سوال را از من بپرسد، چون حتي خودم هم جواب درستي براي آن نداشتم. به خانه برگشتم. خواهرم كه متوجه حضور من نشد داشت دفترچه و نوشته‌هايم را بي‌اجازه ديد مي‌زد، نزديكش شدم بدون اين كه هل شود و بي‌هيچ مقدمه‌اي قيافه‌ي حق به جانب به خودش گرفت وگفت: با نوشته‌هايت خوش‌برخوردتر باش. چرا كلمات و جمله‌‌هاي اشتباه را اين‌قدر سياه كرده‌اي؟ بعد پوزخندي زد و گفت: تو يا آن‌ نوشته‌ها را مجازات مي‌كني يا قصد حرام كردن تمام دفتر ‌و خودنويس‌هاي دنيا را داری. حرفش را قطع كردم، درست مي‌گفت تمام دفترم پر بود از خط‌خوردگي، در ازاي هر جمله يك صفحه خط‌خوردگي. دست خودم نبود بايد كاملا آن‌ها را محو مي‌كردم با وسواسي شديد جملات نيمه‌كاره يا اشتباه را خط مي‌زدم اين موضوع تا آن موقع زياد ذهنم را مشغول نكرده بود اما با آن تلنگر فهميدم شايد درون من يك مجرم مضطرب زندگي مي‌كند كه تنها راه نابود كردن مدارك گناه‌كاريش اين است كه ديوانه‌وار به روي هر چيز و ناچيزي پرده‌هاي ضخيم جوهري بكشد تا آن‌ها را بپوشاند. براي اولين بار دلم به حال سرباز‌هايي كه فقط تا پنج‌شنبه‌ها زنده مي‌ماندند سوخت. چه سرنوشت تاريكي، پايان همه‌ي آن‌ها بي‌رنگي بود. خواهرم كه فكر كرده بود از حرفش ناراحت شده‌ام لحن صحبتش را تغيير داد و اين‌بار با حالت رمز‌آلودي برگه‌هاي دفترچه‌ام را ورق زد و گفت: احساس مي‌كنم پشت آن خط‌خوردگي‌ها دنيايي وجود دارد كه من از آن بي‌خبرم. نيم ساعت به اين حرفش خنديدم چون مي‌دانستم چرا آن تعبير به اصطلاح فلسفي را به كار برد. بعد به او كه هاج و واج مانده بود نگاهي انداختم و براي اين كه كم نياورده باشم با حالتي رسمي گفتم: بله عزيزم پشت آن خط‌خوردگي‌ها تصوير مه‌آلود افكار من است كه روزنه‌اي براي هويدا شدن ندارند يا شايد هم مي‌ترسند خودشان را نشان دهند افكاري كه تا به حال سربازان زيادي را قرباني خود كرده. حرفم كه تمام شد اين‌بار هر دو با هم و به هم خنديدم. پنج‌شنبه‌اي ديگر از راه رسيد پيرمرد كه ديگر ساعت رسيدن مرا به مغازه‌اش مي‌دانست همان‌طور كه خودنويسي در دست داشت با لبخند هميشگي‌اش منتظرم بود تا جواب سوالش را بگيرد من با خودنويس‌ها چه مي‌كنم؟ دفترچه‌ام را نشانش دادم و براي توجيه خط‌خوردگي‌هايم راهي نداشتم جز اين كه استدلال‌هايي كه با خواهرم به آن خنديده بوديم را برايش بيان كنم. عكس‌العملش برايم جالب بود. حرفم كه تمام شد مكثي كرد و گفت: براي شفاف شدن تصوير‌هاي مه‌آلود ذهنت بايد فرمانده‌‌اي قوي داشته باشي تا سرباز‌هاي كوچك هم بي‌هدف روي خط مقدم نميرنند. اگر خواهرم آن جملات را مي‌گفت باز هم به آن مي خنديدم اما او براي اولين بار حالت چهره‌اش تغيير كرده بود و جدي بود آن‌قدر جدي كه ترسيدم از او و از تمام خط‌خوردگي‌هايم. آن لحظه احساس كردم چيزي مرا از درون خالي مي‌كند او مجرم نبود، واقعيتي بود در عمق وجودم كه من از بيان آن ناتوان بودم. اين احساس از نيمه‌نوشته‌هاي خط خورده هم برايم غم‌انگيز‌تر بود.

خط فاصله
فاطمه یوسفی
تو راز درهم نگاهم را نمي‌داني
اي ردپا !
پشت آن خط فاصله ...
از هر چه خط بريدم و تنها و بي‌هدف
اين نقطه را تا به هميشه نقطه‌چين كردم
من با حضور سرد آن خط فاصله
هر چند نقطه‌چين
اما -
زندگي كردم


تقدیم به مولای مهربانم
دخیل گریه
مصطفی کارگر
نماز روز و شب من حدیث حیرانی‌ست
طنین رشته‌ی تسبیح شعر ایمانی‌ست

به عالمی ندهم خلوت تکلم را
در آن سحر که دلم بی‌قرار و طوفانی‌ست

از این همه لحظاتی که بی تو سر شده است
وجود خسته‌ام آیینه‌ی پشیمانی‌ست

به هر دری که زدم ذره‌ای ندیدم خیر
خودت مدد برسان تا که وقت مهمانی‌ست

گدای منتظر از غصه اشک می‌ریزد
تمام شوق من اعطای تکه‌ی نانی‌ست

دخیل گریه نبندم مگر به درگاهت
که آرزوی لب تشنه غیر دریا نیست

صدای حاجتم از پشت ناله‌ها پیداست
نیاز واقعی من همان که می‌دانی‌ست

غروب جمعه که می‌آید، آهِ پی در پی
زبان خستگی‌ام از فراق طولانی‌ست

مرا به هیچ احدی جز تو نیست حرف نیاز
همیشه درد دل یک غریبه پنهانی‌ست

نوازشم کن و بگذار عاشقت باشم
که قصر خاطره‌ها بی تو رو به ویرانی‌ست

کجا روم؟ به که گویم چقدر دلتنگم
بیا که چشم امیدم به سطر پایانی‌ست


چند دوبیتی از زهرا ناصری 16/6/1388

عطر قرآن
بهاران در بهاران است قرآن
مثالی مثل باران است قرآن
شکوفا می‌شود عطری معطر
مثال عطر باران است قرآن

نظاره کن
چشمان کوچکم خدا را نظاره کن
سوگند می‌خورم ز بی کسی خدا را نظاره کن
گر مروت و جوانی همه بر باد رفته است
بنشین و به شادمانی خدا را نظاره کن

نفسی بیا
دلم گرفته از این زمانه نفسی بیا
که خوردم مشت و لگد زمانه نفسی بیا
ز از خود بریدن بیاموز کار مرا
ز شیطنت‌های زمانه نفسی بیا

امام علی
تو زاهدترین زهادی
تو عابدترین عبادی
تو شیرین ترین کلامی
تو زیباترین بیانی

۸/۰۲/۱۳۸۸

الف 438

آرزو در دنیای سحرآمیز
طاهره قائدی
روز قشنگی بود. آفتاب بر گل‌ها و درختان تابیده بود و همه‌جا در روشنی به سر می‌برد. آرزو در کنار خواهر خود زیر یک درخت بلوط خیلی زیبا نشسته بود و به قصه‌ایی که خواهرش برای او تعریف می‌کرد به دقت گوش می‌داد. آرزو آنقدر غرق در قصه شده بود که کم کم دیگر حرفای خواهرش را نمی‌شنید. آنگاه یک سنجاب کوچک از کنار آرزو با سرعت گذشت. سنجاب کوچولو با خودش می‌گفت چه خوب می‌شد اگر زودتر به کنار دریا برسد خیلی دلم می‌خواهد دریا و دوست قدیمی‌ام را ببینم. آرزو با سرعت از جای خود بلند شد و سنجاب کوچولو را دنبال کرد آرزو به سنجاب گفت: با این سرعت به کجا می‌روی؟ سنجاب گفت دارم به دیدن دوست قدیمی‌ام می‌روم باید تندتر بروم. تا قبل از اینکه شب تاریک فرا برسد به آنجا برسم آرزو از سنجاب پرسید: اسم دوست قدیمی تو چیست؟ سنجاب پاسخ داد اگر می‌خواهی به دنبال ما تا اینجا بیا آنوقت خودت می‌فهمی که اسم دوستم چیست؟ آرزو قبول کرد و با سنجاب همسفر شد نزدیک غروب آنها به دریا رسیدند. سنجاب کوچولو و آرزو از اینکه توانسته بودند دریا زا از نزدیک ببینند خوشحال بودند ناگهان سنجاب یک سوت بلند کشید و در آن لحظه یک ماهی سحرآمیز زیبا از درون آب زلال دریا با قلبی مهربان بیرون آمد و به سنجاب کوچولو و آرزو سلام گرمی داد سنجاب کوچولو دوست خود آرزو را به ماهی سحرآمیز معرفی کرد به آرزو گفت این ماهی یک ماهی معمولی نیست بلکه این ماهی یک ماهی سحرآمیز است. کمی دورتر از دریا یک قصرزیبا وجود داشت که بخاطر داشتن یک پادشاه زورگو و بی‌عدالت به خانه کثیف و زشت تبدیل شده بود ناگهان نگاه آرزو به این خانه زشت افتاد و با خود فکر کرد که این خانه چه کسی می‌تواند باشد از آن موقع ماهی سحرآمیز به آرزو گفت من می‌دانم این خانه، خانه چه کسی است آرزو گفت خواهش می‌کنم به من بگو این خانه بدترکیب خانه کیست ماهی گفت: داستانش طولانی است ولی چون اصرار می‌کنی برایت تعریف می‌کنم و شروع به تعریف کردن داستان کرد و گفت: یکی از روزهای قشنگ بهاری بود همه انسان‌ها با شادمانی در این دشت زیبا زندگی می‌کردند و این خانه زشت یک قصر زیبا بود ولی پادشاه زورگو و بی‌عدالت داشت. شبی از شب‌ها یک پیرمرد که از راه دوری آمده بود و خیلی خسته و گرسنه بود زنگ در خانه قصر را به صدا در آورد و پادشاه در را باز کرد و با نامهربانی به پیرمرد گفت: اینجا چه کار داری. پیرمرد گفت من از راه دوری آمده‌ام و خسته و گرسنه هستم اگر امکان دارد امشب را اینجا بمانم فردا صبح زود از اینجا خواهم رفت. پادشاه با عصبانیت در را به روی پیرمرد بست. پیرمرد دوباره در زد و گفت: اگر نگذاری که من امشب اینجا بمانم قصرت را به یک خانه بدترکیب تبدیل می‌کنم. پادشاه او را مسخره کرد و گفت تو هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. تو یک پیرمرد بدبخت و بیچاره هستی و از آن شب به بعد پیرمرد قصر زیبای پادشاه را به یک خانه کثیف و بدترکیب تبدیل کرد. وقتی قصه تمام شد ماهی گفت: او سالهاست پشیمان است و دلش می‌خواهد همه‌ی آنچه را از دست داده را به دست آورد. آرزو به ماهی گفت تو می‌توانی آرزوی هرکسی را برآورده کنی گفت: نه هرکسی بلکه کسانی که با مهر و عطوفت با دیگران رفتار و از کار ‌خود پشیمان شدند سنجاب کوچولو که به آن قصه گوش داده بود پیشنهاد کرد که برویم به خانه پادشاه و به او بگویم که در منطقه شما ماهی سحرآمیزی وجود دارد که می‌تواند آرزوی کسانی که از کار خود پشیمانند را برآورده کند تا او بتواند به گناهش اعتراف کند و دوباره در قصر خود با شادمانی و مهر و محبت زندگی کند سپس تصمیم خود را عملی کرد و به طرف خانه پادشاه به راه افتادند وقتی به آنجا رسیدند در زدند پادشاه در را به روی آنها گشود و با مهربانی از آنها پذیرایی کرد آرزو و سنجاب کوچولو به پادشاه توضیح دادند که در دریای نزدیک خانه‌اشان ماهی سحر آمیزی وجود دارد که می‌تواند آرزوی کسانی که با مهر و عطوفت با دیگران رفتار می‌کنند و از کار بد گذشته خود پشیمانند را برآورده کند ناگهان پادشاه خوشحال شد و گفت شما از کجا می‌دانید که من از کارم پشیمان هستم گفتند ماهی سحرآمیز به ما گفت پادشاه به آرزو و سنجاب کوچولو گفت: خواهش مرا پیش این ماهی سحرآمیز ببرید آن‌ها همین کار را کردند و او را پیش ماهی سحرآمیز بردند پادشاه از ماهی خواهش کرد که تمام آن چیزهایی که از دست داده را به او باز گردانند ماهی که می‌دانست او از کار گذشته خود پشیمان است تمام چیزهایی که از دست داده بود به او برگرداند از آن روز به بعد پادشاه با خوبی و مهربانی در قصر زیبای خود زندگی می‌کرد و زندگی خوشی را می‌گذراند. ناگهان آرزو به خود آمد و در آن موقع همه ورقه‌های مقوایی به هوا رفتند و بر سر آرزو ریختند همان موقع آرزو فریاد کوتاهی کشید و ورقه‌ها را از روی صورتش کنار زد. در آن لحظه قصه‌ایی که خواهرش برای او تعریف می‌کرد تمام شد. آرزو از تمام خاطرات این دنیای سحر آمیز لذت برد و آن را هیچ‌ وقت فراموش نکرد.

تقلب
عبدالرضا آذرمینا
آنچه ما را میکند یاری بود، تنها تقلب
دست بردار از سر خواندن بکن آقا، تقلب
گر بیایی سوی ما با نیت صاف قبولی
میدهم تضمین صد در صد قبولی با تقلب
گر نداری فرصت خواندن مکن خود را تو غمگین
با خودت بنشین و بنویس روی دست و پا تقلب
این شده ثابت ز آماری که اینک هست اینجا
تویِ دنیا آنچه ما را میبرد بالا تقلب
از سرِ دلسوزی میگویم تو را راز قبولی
بچه مثبت دست بردار و بگیر از ما تقلب
درک مطلب را ولش کن، کسب مدرک را بچسب
بشنو پندم را، شروع کن از همین حالا تقلب
میکنی هر واحدت را پاس، همچون آبِ خوردن
آن زمان که توی جیبت هست یک دنیا تقلب
آنچه باعث میشود تشویق گردد اینک اشکان
یا نشانده خنده بر لبهایتان اینجا تقلب
حال با تحلیل و تفسیری که کردم از تقلب
انتخابش کن یکی را درس خواندن یا تقلب
مطمئن هستم که رای اکثریت دومیست
آفرین جانم بیا راهی نمانده تا تقلب

کار دو عالم را به خدا وا سپرده‌اند
زهرا ناصری
کار دو عالم را به خدا وا سپرده‌اند
کار دو عالم را به خدا وا سپرده‌اند
والشمس والضحی را به خدا وا سپرده‌اند
این همه دیانت و اقتدار آن صانع بزرگ
انجم و لیل و نهار را به واسپرده‌اند
در دیدگاه علم ازلی خورشیدی نهفته است
این همه صداقت و خوشبختی را به خدا واسپرده‌اند
جهان در انتظار مهدی آل محمد است
کار روز ازل و ابد را به خدا واسپرده‌اند
گیتی و هرچه در آن است با خداست
نوگل و بهر و بستان را به خدا واسپرده‌اند.
فصل بی‌کسی و موسم غم سر آمده
ناز و نیاز و نیستان را به خدا واسپرده‌اند
خجسته است جهان و آن‌چه در اوست
عشق خلاصه شد و کارش را به خدا سپرده‌اند
در آیین پاک ابراهیمی گلی شکفته شد
این همه گل یاس و یاسمن را به خدا وا سپرده‌اند.

غزل بدون شرح
جواد راهپیما
با زوزه‌های مسخر، خوابم نمی‌رود
این گوسفند کودکی‌ام تلخ می‌چرد
در دشت‌های سبز شمالی‌ترین نگاه
مردی بدون حادثه از کوه می‌پرد
چوپان عصای حرمت ما را شکست و مرد
گرگ از قضا وجود مرا سخت می‌درد
تن‌پوش‌های کهنه به سر می‌کشم ولی
قصاب هم دریده‌ی ما را نمی‌خرد
فرصت برای باز چریدن رسیده است
شاید به نام حوصله فریاد را کشید
دیوار‌های کوچه به زانو نشسته‌اند
باید که طعم خشت شما را کمی چشید

۷/۲۹/۱۳۸۸

الف 434

عینک
سمیه کشوری

مي لولي
در الوان نگاه ها
هيچ وقت فراموش نمي‌کني
عينکت را از روي چشمت بر نداري.

لبخند مي زنی
به الوان نگاه ها
و من مي لولم در خودم

شروع نشده، تمام مي شوم
و تو هيچ وقت تمام نمي شوي
مثل آدامسي که زير داندانم مي چرخد.

روبروي هم
تمام آن يک لحظه را
حرف هاي بي سر وته
بار هم مي کنيم.

در تلاقي نگاهِ ما
هيچ اتفاقي نمي افتد
هيچ کس نمي فهمد
که در من اتفاقي افتاد

اين قدر از تو گفته ام
که ديگر شده ام خودِ خودت
هيچ کس نمي خواهد بفهمد
که من تو ام

در حوصله ي شعر من نيست
که از تو نگويم

راهِ ما
بدون اينکه بدانم چرا
هميشه از هم جداست

تو مي روي
بدون اينکه فراموش کني کيفت را بر نداري

عطر
مصطفی کارگر 25 تیر ماه 88

خونه‌ی من قشنگه ولی اگه تو باشی
با یه نگاه ساده عطر حضور می‌پاشی

من قصه‌ی سکوتم روی لبای بسته
صدای پای بارون سهم دلای خسته

تو شعر آرزوها واسه تموم دنیا
نگاه بی قرارت معنی بغض دنیا

این روزا هرچی درده قسمت دستمونه
ابر کویر همیشه سرد نامهربونه

غصه نخور دلامون با دریا نسبت دارن
مث موجای وحشی شادن و بی قرارن

طوفان در انتظار است
زهرا ناصری
کشورم اشغال
دوستانم، غمگین
شبنم است سیاه
تگرگ می‌آید
پر شاپرک خیس است
عطشم، با آب باران مداوا
امروز، هوا یخ زده است
طوفان در انتظار نشسته هست.

آموزش ادبیات
آرایه‌های ادبی: کنايه
سمیه کشوری
در لغت به معناي پوشيده سخن گفتن است و در اصطلاح ادبي دريافت معني از طريق استدلال يا عبارتي است که داراي دو معناي دور يا نزديک می‌باشد و معناي دور مورد نظر است. زيرا معناي نزديک مقصود نويسنده يا شاعر را نمي‌رساند. از معني ظاهري مي‌توان به معناي کنايي و دور آن پي برد. زيرا فهم کنايه همواره از طريق معني صورت مي‌گيرد.
مثلا: زرد رو، معني ظاهري آن چهره‌ي زرد رنگ است اما معناي پوشيده‌ي آن ترسيدن و خجل شدن است.
- خاکستر خانه اش زياد است. کنايه از مهمان نوازي
- دست فلاني باز است. کنایه از بخشنده بودن
- کف گير به ته ديگ خوردن. کنايه از تمام شدن
- ريش سفيدي. کنايه از با تجربه بودن
- ملامت کسي گفتش اي باد دوست// به يک ره پريشان مکن هر چه هست. (کنايه از اسراف کار)
حس آميزي
آميختن دو حس در کلام به گونه‌اي که ايجاد موسيقي معنوي کند تا به تاثير سخن بيافزايد.
- بوي دهن تو از چمن مي شنوم
(آميختن دو حس بويايي و شنوايي)
- خبر تلخ که دل آزارد تو نيار تا ديگري آرد
(شنوايي و چشايي)
- از اين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم//که سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد.
سجع
در لغت به معناي آواز کبوتر است و در اصطلاح ادبي به معناي يکساني دو واژه در واج يا واج‌هاي پاياني، وزن يا هردوي آن است.
سجع سه نوع مي باشد:
1) سجع مطرف: اشتراک در واج‌هاي پاياني که يکي بر ديگري مي چربد.
- هنگام تنگ دستي در عيش کوش و مستي
- محبت را غايت نيست از بهر آنکه محبوب را نهايت نيست
- الحمدالله شهر تبريز است و حسن و جمال خيز
2) سجع متوازن: اشتراک در وزن
- ملک بي دين باطل است و دين بي ملک ضايع
- مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال
- نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجي// نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نيايي
3) سجع متوازي: اشتراک هم در واج پاياني هم در وزن
- الهي اگر کاستي تلخ است از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است از دوستان است.
-‌ تو حکيمي تو عظيمي تو کريمي تو رحيمي// تو نماينده ي فضلي تو سزاوار ثنايي
- همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي// همه بيشي تو بکاهي همه کمي تو فزايي

۷/۲۸/۱۳۸۸

الف 427

کودک گم‌شده کیست
زهرا ناصری
زندگی می‌گذرد
آرام
بر بام خیال
لحظه‌ها
مثل آب روان
جاری است
کودکی می‌گرید
اشک‌اش
مثل آب باران
فرو می‌ریزد
از صورت زیبایش
آخر ندانستم کودک گم‌شده کیست؟

پرواز
فاطمه یوسفی
در انعكاس چشمت پرواز خواندني بود
تا آسمان پريدن، تصوير ديدني بود
از خود بريده بودي تا اوج رسيده بودي
چون پاكباز عشقي راه تو ماندني بود
در باغ سرخ لاله يك آشيانه داري
تو آن گل غريبي، آن گل كه چيدني بود
آن ذكرهاي شيرين، آن سادگي دل‌ها
در سنگر از محبت گفتن شنيدني بود
تو نور ديده بودي الگو گرفته بودي
تا ساحل شهادت موجت رسيدني بود
ايثار بي‌ريايت بر جان و دل نشسته
تا آخر صداقت باور كشيدني بود
از خون توست حالا گر سربلند وسبزيم
بر شانه‌هاي احساس يادت سرودني بود

عاشقی از یک نگاه
مریم انصاری - 3/3/88
مثل بي‌احترامي يك چتر، زير يك آسمان باراني
مثل اندوه يك رل غمگين، در نمايي پر از پشيماني

مثل سير صعودي لبخند تارسيدن به قله ي قه‌قاه
مثل اينها هميشگي هستي، مثل اينها هميشه مي‌ماني

بي‌نيازي شعر من از تو، بي‌نيازي روح من از شعر
مثل تكذيب مضحك ترس است زير چاقوي سرد يك جاني

لحظه‌هايي پر از تكان خوردن روي امواج بي‌خيالي‌ها
روي موجي كه مي‌برد من را سوي ته‌مانده‌هاي ويراني

خسته از اكتشاف آدم‌ها، در پي كشف اين مفاهيم‌ام:
عاشقي از نگاه يك ماهي جفت تل‌ماسه‌هاي مرجاني

زندگي از نگاه يك گنجشك در هياهوي بوق ماشين‌ها
التزام فرار از ديد واژه‌اي در سكوت زنداني

حس يك ميوه لحظه‌ي چيدن، حس يك برگ وقت افتادن
حس محصور ماندن يك بال بين ديوارهاي سيماني

معني چشم‌هاي محجوب‌ات، چشم‌هايي كه تازه فهميدم
عمق درياي خاكي‌اش يعني اوج مفهوم‌هاي عرفاني

چشم‌هايي كه دم‌به‌دم در من، مي‌كشاند به اوج غوغا را
مثل ترتيل يك غزل با شوق، با همان لهجه‌اي كه مي‌داني

با زبان هزار و يك قانون، عشق را خواندم و نفهميدم
عشق چيزي درون آدم‌هاست، مثل شب‌دردهاي روحاني

عشق چيزي شبيه چرخيدن روي انگشت ترد احساس است
مثل حسي كه روح من دارد حين الهام‌هاي پاياني...

لباس سفید تنهایی
فاطمه یوسفی
مي‌پوشم
لباس سفيد تنهايي‌ام را
و در آيينه‌ي تمام قد
خود را افقي ورانداز مي‌كنم
كاش
سياهي شب
سفيدي خوابم را
برهم نزند ...

آموزش ادبیات
زاویه دید در داستان
فرزانه نادرپور
«چه كسي قرار است داستان من را تعريف كند ؟» برای شروع نوشتن هر داستان حتماً باید به این پرسش پاسخ دهید. مهمترین گام در نویسندگی انتخاب زاویه دیدی است که قرار است داستان از دریچه آن تشریح شود. در اين‌ نوشته،‌ به ‌چند ديدگاه‌ رايج‌ و متداول‌ اشاره‌ مي‌شود:
1- «زاویه دید اول شخص» یا همان « منِ راوی» :
که از آن « حدیث نفس» نیز یاد می شود و به صورت مفرد و جمع به کار گرفته می‌شود و داستان از زاویه‌ی «من» بیان می‌شود؛ گوینده‌ی داستان معمولاً یکی از شخصیت‌های داستان(اصلی-فرعی) است.در این نوع زاویه دید راوی داستان را تا جایی می‌تواند پیش ببرد که خارج از زاویه دید او نباشد. یعنی فقط می‌تواند به بیان افکار، احساسات و نوع رفتار و درونکاویِ«من» بپردازد.
2- «زاویه دید دوم شخص»
داستان از زبان «تو» روایت می‌شود.
3- «زاویه دید سوم شخص»
که به دو صورت «دانای کل محدود» و «دانای کل نامحدود» به کارگرفته می‌شود. در دانای کل نامحدود راوی نقش «فعال مایشاء» را دارد. زاویه دیدی که در داستان خدایی می‌کند و از یک شخصیت به شخصیت دیگر و از یک مکان به مکان دیگر سفر می‌کند و امروزه در ادبیات مدرن کمتر به این نوع زاویه دید می‌پردازند.در دانای کل محدود گوینده‌ی داستان محدود می‌شود به یک شخصیت و هرچه هست حول مرکز همین شخصصیت می‌گردد.

۱۱/۲۴/۱۳۸۷

الف 412

 رد خونی داستانی از محمد غفوری

هوا گرگ و ميش بود كه صداي انفجاري به گوش رسيد. هاتف وحشت‌زده از خواب پريد. سريع لباسهايش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. هيچ فكرش را نمي‌كرد كه اين وقت صبح دشمن حمله كند. از چند روز پيش شايعاتي مبني بر حمله آنها از همكارانش شنيده بود. او تعدادي از مردم را ديد كه سراسيمه مي‌دويدند. نمي‌فهميد كه موضوع از چه قرار است تا اينكه چشمش به رديف سربازان عراقي افتاد كه به سوي او مي‌آمدند. لحظه‌اي خون در رگهاي هاتف منجمد شد و نتوانست حركتي كند. يك نفر فرياد زد:
_ چرا وايسادي؟ زود باش بدو ... بدو ديگه.
هاتف به خود آمد و با بيشترين نيرويي كه داشت، پا به فرار گذاشت. عراقيها شروع به تيراندازي كردند. تيري از كنار گوش او رد شد. صداي ضجّه‌ي پيرزني را شنيد. سرش را كه كمي‌ برگرداند، چند نفر از نيروهاي خودي را ديد كه به طرف عراقيها تيراندازي مي‌كردند. نمي‌دانست كه به كدام سمت برود. او خودش را به كوچه‌اي باريك انداخت. از ميان كوچه كه مي‌گذشت صداي ناله‌ي زني را شنيد كه بالاي سر مردي زخمي ايستاده بود. لخته‌اي خون از دهان مرد بيرون ريخت و زن با تمام توان جيغ ‌كشيد. هاتف در حاليكه مي‌دويد صداي جيغ را شنيد و موهاي بدنش سيخ شد. به اين فكر مي‌كرد كه عراقيها زودتر از آنچه كه فكرش را مي‌كرد دست‌به‌كار شده‌اند.
زير لب زمزمه كرد:
ـ خدانشناس‌ها نصف‌شبي حمله كرده‌ن ... چطوري من متوجه نشدم؟
ميخواست به خانه نبي واقع در خيابان امام خميني برود. دلشوره عميقي وجودش را احاطه كرده بود.
ـ نكنه نبي رو ...
خانه‌ي نبي ويرانه شده بود. هاتف نااميد و غم‌زده تعدادي از سربازان خودي را ديد كه به طرف عراقي‌ها تيراندازي مي‌كردند. او برگشت و راه آمده را دوباره طي كرد. بسيار خسته و كوفته شده بود. پس از كار فشرده‌ي ديشب فقط توانسته بود سه ساعت بخوابد. سرش گيج مي‌رفت و دهانش خشك شده بود. سعي كرد به آن كوچه‌اي نرود كه
صداي جيغ گوش‌خراش زن را شنيده بود. دوباره صداي انفجاري شنيد . رنگ به صورتش نمانده بود. وقتي به خانه‌ي ويرانه‌اي رسيد، ناگهان در انتهاي كوچه دو سرباز عراقي را ديد كه پشت ديوار پناه گرفته بودند. هاتف به سرعت خودش را در لابلاي آوار پنهان كرد. آوارها را كنار زد تا راهي براي فرار پيدا كند. وقتي به كوچه بعدي پا گذاشت، جسد خوني زني را ديد كه گوشه‌ي ديوار افتاده است و بچه‌اي در كنارش گريه مي‌كند. بچه را در آغوش گرفت و دويد. گريه‌ي بچه او را به ياد دختر دو ساله‌اش انداخت. اشك در چشمش جمع شد. به اين فكر كرد كه ممكن است هيچ‌وقت نتواند به خانواده‌اش در اهواز تماس بگيرد. ناگهان ياد سروش، پسر دايي‌اش افتاد. زير لب گفت: بلوار انقلاب!
اميدوارانه به اين فكر مي‌كرد كه با كمك او مي‌تواند از شهر بگريزد و به اهواز برود. بهر زحمتي كه بود خودش را به آنجا رساند. در طول راه، يك بار نزديك بود كه گلوله‌اي به او برخورد كند. خدا را شكر كرد كه از آن واقعه جان سالم بدر برده است. درگيري بين سربازان خودي و عراقيها شدت پيدا كرده بود. او جرأت نمي‌كرد كه جلوتر برود. صداي گريه‌ي بچه لحظه‌اي قطع نمي‌شد. هاتف خسته و مضطرب بود. هيچ راهي براي حل مشكلش پيدا نمي‌كرد. فقط مي‌خواست كه به هر نحوي شده خودش را به اهواز برساند، به خانواده‌اش. دل را به دريا زد. با احتياط وارد بلوار شد. هر چند كه مي‌دانست كه در آن همهمه صداي بچه جلب توجه نمي‌كند با اين حال دستش را جلوي دهان بچه گرفت و خودش را تا حد امكان خم كرد تا عراقيها متوجه حضور او نشوند. با ترس و لرز جلو رفت. بدنش چنان مي‌لرزيد كه نتوانست خودش را نگه دارد. داخل بلوار روي زمين درازكش خوابيد. لحظه‌اي چشمانش را محكم به هم فشار آورد و قطره‌ي اشكي از گوشه‌ي چشمش چكيد. تصميم گرفت برگردد. ايستاد و با تمام توان باقي‌مانده‌اش به سمت مخالف دويد. يكي از عراقي‌ها او را ديد و بطرفش شليك كرد. تيري به ران او برخورد كرد. تعادلش را از دست داد و روي زمين شيرجه زد. بچه از دستش رها شد و سرش محكم به نيمكت فلزي خورد و خون از سر او بيرون پاشيد. هاتف با نااميدي سرش را برگرداند. سرباز عراقي داشت به سوي او مي‌آمد. يكي از افراد مسلح به طرف سرباز عراقي شليك كرد و او به روي زمين افتاد. هاتف ناله‌كنان روي پا ايستاد. ثانيه‌اي با تأسف به بچه زل زد سپس سعي كرد كه لنگ‌لنگان از انتهاي بلوار رد شود و به خيابان بعدي برود.
***
طولي نكشيد كه خرمشهريها توانستند با جنگاوري و شجاعت بسيار، نيروهاي عراقي را مجبور به عقب‌نشيني كنند. روزنامه‌ها تيتر زدند: «خرمشهر آزاد شد
***
نبي خسته و زخمي شده بود. او به زحمت توانسته بود از چنگ يك عراقي فرار كند. احتمال مي‌داد كه هاتف به نزد سروش رفته باشد. اطرافش را به دقت پاييد. در بلوار انقلاب جز او كسي نبود. دلشوره عميقي او را فرا گرفته بود. در حاليكه از ميان فلكه عبور مي‌كرد سر متلاشي شده بچه را كنار نيمكت ديد. بغض گلويش گرفته بود. سرش را پايين انداخت و گريه كرد. ناگهان متوجه قطراتي از خون شد كه بصورت ردّي در امتداد بلوار كشيده شده بود. با نگاهش آن را دنبال كرد. ردّ‌ خوني مردي كه به خيابان آزادي منتهي مي‌شد.

کاش می‌شد شعری از زهرا ناصری

كاش مي‌شد
هم‌صدا
هم‌نفس
لحظه‌اي مكث
بي‌صدا
گريه، نه
كمي خنده
آرام
گل مريم
شكفته
تا من و تو ما بشويم

الف شماره 412 را به طور کامل دریافت کنید

۱۱/۱۵/۱۳۸۷

الف 410

خواب

شعری از سمیه کشوری


 

گاهي به خواب من بيا

دست مرا بگير

ببر

به جايي که

از هيچ نشانه نيست

از پوچ ترانه نيست

به جايي که

تنها تويي و من

با آن درخت سبز

با آن گل سفيد که فرستادي براي من

با آن بلور آبي چشمان من که رود را شرمنده کرده است.

از حال من مپرس

که حال من شنيدني نيست

احوال من پرسيدني نيست.

دست مرا بگير و بنشان کنار رود

با من بگو

در خانه ي آسماني ات چه مي کني؟

حرف تازه اي بزن

که از هجوم اين همه واژه هاي تکراري خسته ام

با من بگو

که نشاني ها دروغ نبود

که پيش از اينها دنيا اين همه شلوغ نبود

با من بگو

که ستاره در دل تاريکي چه مي کند؟

که خورشيد چرا گيسوي طلايي اش را پريشان کرده است؟

که ماه تنها از آن همه ستاره چه مي خواهد؟

که درخت چرا براي هميشه پاي در رکاب خاک کرده است؟

که گل چرا هميشه زيبا و خاموش مانده است؟

که چرا فقط پرستوها با من از پرواز گفته اند؟

که چرا انسان قلب خويش را فراموش کرده است؟

حرفي بزن

شب به انتها رسيد و تنها تو

جواب اين همه سوال را مي داني؟

گاهي به خواب من بيا

دست مرا بگير

اما سرک نکش در سينه ي متروک من

من قلبم را در پستوي مغزم جا گذاشته ام

گاهي به خواب من بيا

که در اين هياهوي دود و سکه و گناه

تنها خواب تو مرا بيدار مي کند.

بگو به من

در اين زندان خاکي چرا اين چنين افسرده ام

بگو هنوز زنده ام

يادم بيار که هستم

بدان

حال و هواي من درون خواب ديدني ست.


 

زمستان

داستانی از الهام انصاری

زندگی سختی داشتن . شبا با یه زیر اندازو یه ملافه سر می کردن ، اما حالا که زمستونه خدا می دونه که شبای سرد وچیجوری می گذرونن .اخه اونا بخاری هم نداشتن.دخترک دو سه تا لباس پاره پوره تنش کرده بود که مبادا سردش بشه اما تو اون هوای سرد دوسه تا لباش چه عرض کنم ، چهار پنچ تا لباس هم کم بود.از صبح تا شب تو چهار دیواری خونشون زیر ملافه سر میکرد .دخترک کم کم خوابش برد .مادرش وقتی که دید دخترش از سرما داره می لرزه کنارش خوابید واونو در اغوش گرفت.دخترک بوسه ای بر صورت مادر زدو گفت:اری یافتم که اغوشت گرم ترین جاست برای زیستن

عزاداری متنی از زهرا ناصری

عزاداری، احیا خط خون و شهادت و رساندن صدای مظلومیت آل علی به گوش تاریخ است. « اشک» زبان دل است و گریه فریاد عصر مظلومیت رسالت رسالت اشک پاسداری از خون شهید است. عزاداران حسینی، پروانگانی شیفته نورند که شمع محفل آرای خویش را باخته و از شعله ی شمع پیراهن عشق را پوشیده اند و آرام جان باختن و پر سوختن و فدا شدن اند. عزاداری برای شهید کربلا، انتقال فرهنگ شهادت به نسل های آینده است. عزاداری شور و عاطفه را از شعور و شناخت برخوردار می سازد و ایمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگه می دارد. عمیق ترین ÷یوندها میان عقل و عشق و عاطفه و برهان، در سایه عزاداری برای عاشورا شکل می گیرد.

الف شماره 410 را به طور کامل دریافت کنید