‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد خواجه پور/نقد وکتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد خواجه پور/نقد وکتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۰/۰۵/۱۳۸۷

الف 405

کفش

شعری از مصطفی کارگر

مي‌كشد و دوباره شروع به خوردن

نوشته می‌شود آری به نام هر پا کفش

که لازم است برای ظهور تیپا کفش

«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند»

ز پای تا به درآورد و رفت بالا کفش

«پیام داد که خواهد نشست با رندان»

و پرت می کنم از روی خشم دوتّا کفش

«چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم»

نشسته باشم و باشد خموش و گویا کفش

«گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش»

شوند خود متوجه که هست غوغا کفش

«نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر»

سلام و صد صلوات و دعا بر آقاکفش!

«قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع»

که هست قطره و بی شبهه هست دریا کفش

«که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع»

به این دلیل شدم شهره ی جهان با کفش

«چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور»

که بود بی خبر از ارج و قرب والا کفش

«مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق»

برای مردم چیز و فقیر و ما را کفش

«گرت مدام میسر شود زهی توفیق»

که همنشین شودت تا به صبح شبها کفش

«جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است»

شبیه کله ی بی مغز و توی رویا کفش

«هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق»

که هست بهتر از اوراق و سفته والّا کفش

«چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری»

خبرنگار کتک باش توی ایسنا کفش

«هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک»

چه باک تا که مرا هست یار شورا کفش

بس است شعر نقیضه به مصرع حافظ

ببخش حضرت حافظ! عزیز در پا کفش!

میان عالمه ای واژه های گوناگون

برای شاعری و باقی قضایا: کفش

چقدر قافیه سازی به خاطر یک جفت

اگرچه خوشگل و شاید مهم و زیبا کفش

خبر ندارد و در باغ شوق و رغبت نیست

کسی که نیست برایش عزیز گویا کفش

شود نوشت قصیده غزل رباعی و باز

هنوز باشد مانند یک معما کفش

میان کوچه شنیدم شعار می دادند:

سکوت کن ننویس این همه و الّا کفش...

و ما به خاطر تامین جان و مال عزیز

سکوت کرده و گفتیم: باشد! امضا: کفش

مصطفي كارگر/30/9/87

توضیح: مصرع های داخل گیومه از لسان الغیب است.

عینک

داستانی از الهام غفاری

زیر آسمان شهر و نم نم باران به اتوبوس شب نگاه شب کنم،اتوبوسی که از همه جا می گذرد.از گل های گرمسیری،از شقایق های وحشي، از شب تاریک و از جاده ی در دست تعمیر.دلم می خواهد بی صدا فریاد کنم بلکه کسی صدایم را بشنود.قلب های ناآرام یا سنگ و شیشه قلب‌های ماست قلب من شيشه‌اي و قلب او سنگی.من ترانه ۱۵ سال دارم .دختری با کفش های کتانی همانند دخترک کبریت فروش در رویا های خود خیس شده ام .آری! رویای خیس سرنوشت من است.کاش می شد با غریبه ای آشنا دیدار کرد و برایش پیامکی از دیار باقی داد و حتی برایش سرود تولد خواند.کاش جز گروه پسران اجری بودم نه اخراجی ها. کاش می توانستم حلقه ی سبز و حلقه ی آتش را به هم گره بزنم و حلقه ای پاییزی به وجود آورم و کاش می توانستم میم مثل مادر را درک کنم و سروده هایم را به نام پدر آغاز کنم..اگر زندگی ساز سنتوری داشت چه خوب بود.اگر از جواهری در قصر آشپزی می آموختم و امپراتور دریا می شدم چه خوب بود. چه خوب می شد...کاش، کاش می توانستم دست از تخیلات خود بردارم و به جای عینک خوش بینی عینک واقع بینی را می زدم و اینقدر در تخیلات خود ساخته غرق نمی شدم.


افتخار

داستانی از سمیه کشوری

پسر کوچولو کيف مدرسه اي اش را روي ميز گذاشت و رو به پدرش گفت : بابا،تو به من افتخار مي کني؟ پدر قسمتي از روزنامه را کنار زد و از بالاي عينک، نيم نگاهي به پسر انداخت و گفت : بايد به چه چيز تو افتخار کنم ؟

پسر محکم خودش را در آغوش گرفته و با دستهاي لرزانش عرق پيشاني اش را پاک مي کند روبروي او چند بسته ي کوچک مواد است آنها رو برمي د ارد ودر دستشويي مي ريزد و سيفون را مي کشد و بلند داد مي زند: ازتون متنفرم لعنتي‌هاي هاي کثافت. پدر اشکهايش را پاک مي کند و رو به پسرش مي گويد : بهت افتخار مي کنم پسرم!


در دنیای تلخ سوتفاهم

نقدی از محمد خواجه‌پور بر کتاب ستاره‌های شش‌پر مجید حلاجی


محمد خواجه‌پور: تلاش مجید حلاجی در کتاب «ستاره‌های شش‌پر» نوشتن داستان‌هایی است که برای خواننده جذاب باشد. فکر می‌کنم تا حد زیادی نیز در این کار موفق بوده‌ است. طنزی او که در کارهایش استفاده کرده یک طنز بدون لودگی و متشخص است.

ستاره‌های شش‌پر مجموعه 12 داستان کوتاه و خیلی‌کوتاه در حد یک تا چند صفحه است. مجید حلاجی که متولد 1355 است و در اوز مشغول به کار است در شیراز و انتشارات ایلاف این کتاب را منتشر کرده است. در کتاب از طنز‌های اجتماعی تا فابل و نقیضه وجود دارد اما چیزی که خمیرمایه مشترک تمامی داستان‌های را تشکیل می‌دهد، وجود طنزی حاصل از سوتفاهم شخصیت‌ها است.

از شیوه‌های مختلفی برای آفرینش طنز می‌توان استفاده کرد. مهمترین آن نشان دادن پارادوکس‌ها و دوگانگی‌هاست. شیوه حلاجی در این کتاب بر این پایه استوار است که شخصیت‌ها معمولاً وضعیتی را تصور کرده اما در پایان داستان مشخص می‌شود که این تصور دنیای بیرونی یا واقعیت چیزی بیش از یک توهم نبوده است. مهمترین داستانی که سوتفاهم در آن بارز و مشخص است داستان ابتدایی یا همان «ستاره‌های شش‌پر» است. در این داستان پایان‌بندی به خوبی می‌تواند جهت داستان را تغییر دهد اما از نظر فنی به نظر می‌رسد تداخلی در زاویه دید داستان وجود دارد. هر چند که داستان از زاویه دید دانای کل روایت می‌شود اما در برخی قسمت‌ها لحن و دید شخصیت اول داستان روی روایت دانای کل تاثیر می‌گذارد. در برخی داستان‌های دیگر نیز این مساله وجود دارد و به نظر می‌رسد نویسنده در روایت‌های اول شخص راحت‌تر است. بخشی از این تداخل نیز به دلیل تلاش نویسنده برای آفرینش لحنی متناسب با طنز موجود در داستان است.

اگر بخواهیم به دسته‌بندی داستان‌های کتاب بپردازیم . در کنار داستان‌های اجتماعی همانند ستاره‌های شش‌پر، اسکناس بودار و کباب گوشتی با داستان‌های حیوانات (فابل) نیز روبه‌رو هستیم که نتوانسته‌اند به ساختمندی داستان‌های اجتماعی باشند. در میان داستان‌های اجتماعی نیز گاهی نویسنده به شکل مشخصی به دوگانگی‌ها و تضادها پرداخته است که کمتر جنبه زیباشناختی دارد. مثلاً در داستان پایانی تقریباً سوتفاهم شخصیت اول در شناخت نفتی قابل تشخیص است و یا داستان اسکناس بوددار نیز این سیاهی و سفیدی بارز و مشخص است.

چیزی که طنز حلاجی را ارزشمند می‌کند. تلخی پنهان، پشت طنز نوشته‌های اوست. آدم‌های داستان‌های او گاهی آنقدر حقیر هستند که چاره‌ای به جز دلسوزی را برای خواننده باقی نمی‌گذارند. سکینه در داستان «دت سکینه» از این دسته آدم‌هاست که در پایان داستان لبخندی تلخی را به ما هدیه می‌دهد لبخندی که حاصل یک شکست، حاصل یک سوتفاهم است. حتی در داستان نخست نیز کمتر کسی اجازه خنده را به خود می‌دهد گویی که این سوتفاهم چاله‌ای است که ممکن است هرکسی در آن گرفتار شود.

چیزی که می‌تواند داستان‌های حلاجی را قوی‌تر کند. فرا رفتن از طرح‌های ساده و تکیه بر غافلگیری حاصل از سوتفاهم است. به نظر می‌رسد او کمتر تلاش می‌کند که طرح خود را با خرده داستان‌ها و شخصیت‌های پیرامونی تقویت کند به همین دلیل داستان‌ها در حد چند پاراگراف و چند صفحه‌ای باقی می‌ماند .با توجه به استعداد حلاجی در نشان دادن آدم‌ها در موقعیت‌های متضاد جا دارد حلاجی در این سطح نماند و داستان‌های خود را به استانداردهای کمّی داستان کوتاه نزدیک‌تر کند.

چند داستان دیگر از حلاجی هم شنیده‌ام که فرم‌گراتر از داستان‌های این مجموعه بود شاید به دلیل مخاطب‌گرا بودن این داستان‌ها نویسنده ترجیح داده است که برخی از نوشته‌های خود را در این مجموعه قرار ندهد اما بد نیست که کتاب از نظر ویراستاری نیز مورد توجه قرار می‌گرفت. مثلاً چهار داستان این مجموعه یه شکل یک نفس و در یک پاراگراف روایت شده است و برخی اشکالات ریز نگارشی که با یک ویراستاری ساده قابل رفع بود.

ستاره‌های شش‌پر نشان می‌دهد که مجید حلاجی اگر گرفتار چرخ‌دنده‌های زندگی نشود در منطقه‌ای که از کمبود داستان و کمبود ادبیات رنج می‌برد می‌تواند یکی از پره‌های برنده‌ی ستاره‌ای باشد که شش پر بودن آن جای سوال دارد.

فایل PDF الف شماره 405

همچنین می‌توانید الف را ورق بزنید.





۱۰/۰۳/۱۳۸۷

الف 404

جانورانه

داستانی از محمود غفوری

سوسك‌هاي نر به كمك شاخك‌هايي كه روي سرشان دارند مي‌توانند طول موج‌هاي مختلف را دريافت كنند. اين كار باعث مي‌شود كه كوچكترين حركت جانور ديگري را احساس كنند. سوسك نر به كمك اين امواج به پشت سرش نگاه مي‌كند و سوسك ماده را مي‌بيند. در همين لحظه حركت جانور غول‌پيكري را حس مي‌كند. چند لحظه‌اي صبر مي‌كند و به تجربه مطمئن مي‌شود كه آن جانور غول‌پيكر نر است، زيرا اگر ماده بود همانند دفعه‌هاي قبل امواج بلند صدا او را شوك‌زده مي‌كرد، همچنين شي‌ء بزرگي كه از بالا به طرف او پرت مي‌شد. سوسك نر به سمت سوسك ماده حركت مي‌كند ولي سوسك ماده از او دور مي‌شود. سوسك ماده لحظه‌اي مي‌ايستد و شاخك‌ها و دمش را تكان مي‌دهد و سوسك نر سريعتر دنبال او حركت مي‌كند. سوسك ماده لابلاي سنگها گم مي‌شود. سوسك نر جانور غول پيكر را مي‌بيند كه بي‌حركت نشسته است. سوسك نر مطمئن است كه غذا در راه است. جانور غول‌پيكر صدايي منتشر مي‌كند و بوي غذا به مشام سوسك نر مي‌رسد. سوسك نر از پشت سنگ بزرگي شاخكهاي سوسك ماده را مي‌بيند. او براي رسيدن به سوسك ماده از ديوار سنگي را دور مي‌زند طوري كه سوسك ماده او را نبيند. جانور غول‌پيكر در حال بلند شدن است و سوسك ماده به طرف غذا حركت مي‌كند. سوسك نر از غفلت سوسك ماده استفاده مي‌كند و خودش را روي سوسك ماده پرت مي‌كند. در اثر ضربه‌اي كه به سوسك ماده وارد مي‌شود هر دو داخل سوراخ بزرگ و سياهي مي‌‌افتند و جانور غول‌پيكر سيفون را مي‌كشد!

****

در جنگل‌هاي ليبي، تعداد فراواني سنجاب زندگي مي‌كنند. سنجابي ميان شاخه‌هاي گردو حركت مي‌كند و در جستجوي غذاست. او گردويي را در نوك يكي از شاخه‌ها مشاهده مي‌كند. سنجاب با خوشحالي از نوك ساقه بالا مي‌رود و سعي مي‌كند كه گردو را با دستانش بكند ولي گردو محكم به شاخه چسبيده است و جدا نمي‌شود. سنجاب پس از تقلاي زياد از حربه‌ي قديمي استفاده مي‌كند و همانطور كه گردو را با دستانش گرفته است خودش را در هوا رها مي‌كند تا بلكه به كمك نيروي جاذبه زمين گردو از شاخه كنده شود. گردو كنده مي‌شود و سنجاب با گردو به ته دره سقوط مي‌كند.

***

ميمون نر اغلب براي جلب توجه ماده به او موز مي‌دهد اما متأسفانه در اين موقع سال به دليل خشكسالي و ديگر عوامل محيطي به سختي موز بعمل مي‌آيد. ميمون نر از يافتن موز عاجز مي‌شود. او ميوه‌ي درخت بلوط را مي‌كند و آن را به ميمون ماده مي‌دهد. ميمون ماده ميوه بلوط را از دست نر مي‌گيرد و آن را بو مي‌كند. ماده از اين هديه خوشش نمي‌آيد و آن را محكم به سر ميمون نر مي‌كوبد و جيغ‌زنان از او دور مي‌شود. ميمون نر افسرده در انتظار ماده‌ي ديگري مي‌ماند.

***

فصل تابستان فرا مي‌رسد. گاو نر در جستجوي ماده برمي‌خيزد تا با او جفت‌گيري كند. او از صفات چشمگير بي‌بهره است و در جذب ماده‌ها ناتوان است. نر پس از جستجوي فراوان گاو ماده درشت‌هيكلي را پيدا مي‌كند و به سوي او حركت مي‌كند و خودش را به كنار ماده مي‌رساند. ماده به او نگاهي مي‌كند و به سمت بوته‌ بزرگي مي‌رود و شروع به خوردن مي‌كند. نر هم به دنبال او مي‌رود و سعي مي‌كند با ماغ كشيدن و تكان دادن دم خود توجه ماده را جلب كند. ماده محل سگ هم به او نمي‌گذارد! نر مثل او شروع به خوردن بوته مي‌كند. ماده به سوي بوته‌ي ديگري مي‌رود و چريدن را آغاز مي‌كند. نر فكري به سرش مي‌زند. او روبروي ماده مي‌ايستد و سعي مي‌كند كه يك پايش را بلند كند. توجه ماده جلب مي‌شود و نر خوشحال سعي مي‌كند همزمان پاي ديگرش را نيز بلند كند. اين عمل براي گاوها بسيار مشكل است زيرا كه تعادل جانور را بر هم مي‌زند. نر چندين بار اين عمل را تكرار مي‌كند تا اينكه پاي چپش پيچ مي‌خورد و به زمين مي‌افتد. ماده ماغي مي‌كشد و دوباره شروع به خوردن مي‌كند. نر با زحمت فراوان بلند مي‌شود و نااميدانه از ماده دور مي‌شود. نر لحظه‌اي سرش را بر‌مي‌گرداند و ماده را مي‌بيند كه همچنان بي‌اعتنا مثل گاو مي‌خورد!

***

و لعنت بر درسي كه در كنكور ضريب چهار دارد!



با لحن «در جنگل‌های آمازون»

نقدی از محمد خواجه‌پور بر نقد داستان جانوارانه از محمود غفوري

فکر می‌کنید «جانورانه» درباره چیست؟

با توجه به پایان‌بندی داستان، از سو آن چه می‌خوانیم حاصل یک ذهن مخشوش و پراکنده است. این پایان‌بندی در واقع تلاشی است برای کنار هم قرار دادن داستانک‌هایی پراکنده تا بتوان آن را در قالب یک داستان ارائه کرد. این فرم می‌توانست کامل‌تر بوده و فراتر از تناسب چهار در این جمله و نوشتن چهار خرده داستان باشد.

اما گذشته از کار فرمی عنصری دیگری نیز سعی دارد به داستان انسجام دهد. این عنصر «بلوغ» است. جوانی که در حال خواندن برای کنکور است در همان حال به چیزی که می‌اندیشد (جنس مخالف، ازدواج و امکانات زندگی) را در شکل این داستان‌ها می‌بیند. این حیوانات نیز همانند او تمام سعی و تلاش خود را برای جذب جنس مخالف معطوف کرده‌اند حتی انگار همین خواندن برای کنکور نیز یک داستان یک جمله‌ای است که در آن انسانی نیز تلاش دارد با راه یافتن به دانشگاه مسیری را برای ذست‌یابی به رضایت جنس مخالف طی کند این مسیر می‌تواند از طریق اعتبار مدرک تحصیلی و یا از طریق قرار گرفتن در فضای راحت‌تر ارتباطی در دانشگاه باشد این داستانی است که در واقع سفید نوشته شده است.

شخصیت حیوانات داستان از یک نظر خوب پرداخت شده است. این حیوانات همانند حیوانات داستان‌های فابل و استعاری شخصیت‌های کمتر انسان‌نما هستند. یعنی گاو داستان چهارم بیش از آن که گاوی استعاره از انسان باشد یک گاو است. هر جا که این حیوانات طبیعی‌تر و با رفتار غیر آدمزادی حضور دارند داستان با مزه‌تر است.

برای لذت بردن از داستان پیش‌نهاد می‌کنم این داستان را با لحن گویندگان مستند‌های تلویزیونی بخوانید: « در جنگل‌های آمازون...» هر چند متاسفانه نویسنده در برخی قسمت‌ها نتوانسته است جلو خود را بگیرید و به ویژه در پایان‌بندی‌ها داستان‌ةا سعی کرده است با لحنی متفاوت نشان دهد که این داستان‌ها شوخی است. چیزی که ضرورت نداشت و خواننده باید آن را حس و درک می‌کرد. البته این لحن لوده از سویی تلخی برای کنکور خواندن را هم از بین برده است. چیزی که بخش تراژیک این داستان است. پسرس که باید مثل سگ برای کنکور بخواند ولی ذهن‌اش دنبال دخترهاست. این در کنار مسخره بودن یک موقعیت به شدت سخت و تراژیک است.

فایل الف شماره 404

همچنین می‌توانید الف را ورق بزنید. چطور است؟




۱/۰۳/۱۳۸۶

الف 315

ایستادن، نشستن، خوابیدن
یادداشتی از محمد خواجه‌پور
فکر می‌کنی قرار است چیز خاصی عوض بشود. می‌دانی روزها بر همان مدار خواهد چرخید و باز اصرار می‌کنی که چیزی عوض خواهد شد.
بیل را بر می‌داری و باغچه ذهن را هی زیر و رو می‌کنی. ریشه‌هایی را می‌جویی که می‌دانی بسیار سال است خشکیده و از آن شادی نمی‌روید. و این باید غمگین‌ات کند. یک حس دوگانه از این گرد و غبار فراموشی بر همه چیز نشسته. و انگار این سرنوشت محتوم همه است. فکر می‌کنی باید دلگیر شوی.
آنقدر روزهای پیشین را در شعرها، داستان‌‌ها و یادداشت‌ها پس و پیش کرده‌ای که نمی‌دانی باید به چه چیز تازه اشاره کنی که تو را نشان بدهد. تو را نشان بدهد به مردمی که نظاره‌ات می‌کنند. به مردمی که در یک رسم گیر کرده‌اند که باید به تو شادباش بگویند و باید بخندند اگر خستگی این همه راه نرفته بگذارد.
کودکی‌ یک شورِ حالا فراموش شده بود. نه نوستالژیای قشنگی که با یاد آن شب سیاهی در نوجوانی رنگ بگیرد و در میان‌سالی شعری از آن بروید. نه افتخاری که بشود مغرورانه با آن سینه سپر کرد. چیزهایی را نگه داشته‌ای که برای خودت زیباست. این که کلاس اول وقتی در بیستمین املا نوزده گرفتی چقدر گریه‌ کردی. این که کلاس سوم ابتدایی را بی‌خیالش شدی و می‌خواستی سریع‌تر به پیش بروی. این که از همان موقع مرض خاطره‌دار شدن را داشتی و ازمعلم‌هایت نوشته‌ای و هنوز هم همان مرض را داری و همان برگه بد خط را «خانم سارافزون معلم خوبی است»
نمی‌دانی از کجا ریشه گرفته است. دیگران می‌گویند آن مرد، آن زن، آن بزرگ من را متحول کرد. و تو تلخی خارهایت را از یک خشکی بی بدیل گرفته‌ای. رویدن در یک شوره‌زار. شوره‌زاری که همچنان به آن دلخوش کرده‌ای و هیچ دلخور نیستی که در اینجایی. اینجا خانه توست و ممکن بود هر جای دیگری، هر ویران‌سرای دیگری خانه تو بود.
و حالا در این خشکی آن طراوات کم‌کم بخار شده است و از تو یک جرثومه از تلخی مانده است. چون درختی که در بادها رقصیده و رقصیده و حالا بی برگ و بار، لخت و عور ایستاده که تماشایش کنند. نمی‌هراسد از زشتی خود در نگاه دیگران. نمی‌هراسد از این که دوباره بادی بیاید و بی برگ برقصد. نمی‌هراسد و ترک‌هاش لبخند تلخی است به سبزه‌های تازه رسته. نمی‌هراسد از پیر شدنی که شده است.
بی مخاطب می‌نویسم نه این که کسی نمی‌باشد که بشنودم نه این که تنها باشم. بلکه تنهایی را خاک کرده‌ام. فقط در کنار آدم‌هایی بوده‌ام که توانسته‌ام محترم بدارم‌شان و دوست بدارم بی واژه. با لبخندهاشان خندیده‌ام و با گریه‌هاشان سکوت کرده‌ام. سعی کرده‌ام فهمیده‌امشان و گاه فکر کرده‌اند چه گیاه چموشی. از کوچک‌ترین دلخوشی سرمست شده‌ام از کوچک‌ترین لذت. و خندیده‌ام و خندانده‌ام و به آنچه بوده‌ام فکر کرده‌ام و زجر کشیده‌ام و لذت برده‌ام و شادمانه این راه آمده را نگاه می‌کنم و نمی‌خواهم برگردم.
دور می‌ریزم و دوباره شکوفه می‌زنم. می‌دانم نمی‌شود. خستگی‌هایم را از دوش این همه سال بر می‌دارم. می‌دانم نمی‌شود. تمام روزها تمام ساعت‌ها را می‌دهم که ساعتی برای خودم باشد. می‌دانم نمی‌شود.
سلام! ظهر که از خواب بیدار شوم. می‌بینم خودم هستم. هنوز خودم هستم و او که خودش است و کنار من است.
محمد خواجه‌پور. 24/12/85

مرا با خود ببر
شعری از نرگس دادوند
دستهايم خالي ست
تمناي مرا ببين !
مرا با خود ببر !
دلم تنگ است
هوايي شده ،
سخت گرفته ...
از سرزمين قلبهاي پوچ وتو خالي
از خلايقي که فکرهاشان بوي پول وغرور مي دهد
چهره هاشان نمايانگر ريا وغرور است
مرابا خود ببر !
سوي آب ،
آفتاب ،
پاکي وزيبايي ،
سوي محفلي که بي ريا باشد ،
محفلي که باصداي عشق ومحبت آشنا ست ،
محفلي که پر شده از بوي خدا....
خدايي که هرلحظه با او بودن آرامش است
مرا باخود ببر !
به سرزمين سکوت وخالي از نيرنگ
رهايم ساز، از اين سرزمين پول پرست وخالي از معنويات
مرا باخود ببر!
آی آدم‌ها
شعر از سهیلا جمالی
آي آدمها كه شاديد
مگر نمي بينيد،آن طرف تر
مردي گريه مي كند
زخم خورده و مرهمي مي خواهد
آي آدمها
آه،مگر نمي دانيد
غرورش زنگار گرفته؟
نامردي بي مروت
قلبش را
خال گرفته؟
آي آدمها!
آي آدها شما ديگر چرا؟
ببينيدش
سرش را پايين گرفته
دستش را بالا
آي آدمها كه مدعي حقوق بشريد
او كمك مي خواهد
كدام يك حاضريد
گوشي شويد برايش
آي آدمهاي راحت طلب
بپاخيزيد
آن طرف تر
آن مرد گريان و تنها
شما را بي صدا
ندا مي دهد
آي آدمها ببينيد
آن مرد زخم خورده
آن غرور زنگار گرفته
آن سر پايين و دستان بالا
لااله الا الله
اين هم از آدمهاي حالا
عشق حسینی
شعری از حبیبه بخشی
كربلا يَعنهِ حسين سرش از عشق
كربلا يعنه فرات.دجله.دمشق
اي خدا اَنكه ابوالفضل تشنه وا
اِسكهِ اندازه‌ي اي صبر اُشنِوا
اي خدا اِسكه حسين ياريش نِكِه
حتي يك ذره، وفاداريش نِكِه
دنيا اي تَرَمِندسون اي خدا
اي هَمَه ظلم و جفا بَرتِه كُدا
اي خدا دنيا چه تَهري وابُزن
بعضي آدَمِن و بعضي چُن بُزن
اَنيا كه فكر اَكنن خيلي خشن
نادَنِن كه جاش تِكِ غرق تَشِن
اي خدا يا غيرت مردي كوچو
طاقت هرغصه و دردي كوچو
تِكِ دنيا بِشتَرُش مرد اُمندِي
آدمياش طاقت درد اُمنِدي
هركه اَم يك ذره درد اُشكَشي
اَكهِ جوم واسه خدا يا زِيتَري
طاقت هيچ دردي اُمنيستِن خدا
مَهزِ چه درد اُتفِرِستا بَرِما
اي خدا درد مَهزِ امتحان اَتِش
وَله باز شكرُت خدا خيلي خَشش
دِگَرَم خَشي اَتش بَرِ امتحان
كه چه تَهرِني بِخرِنيك لقمه نان
آيا شكرگذار نعمتُت اَبِن
يا فقط بِخرِ نو يك جا آخَتِن
چه ابي كُلِ جوون حسيني وا
هَمَشو راه امام خميني وا
وَله دنياش، دنياي نامردي‌اِن
دنياي مكر و فريب و سردي‌اِن
18/11/85
برای اولین بار
شعری از اعظم سعیدی
براي اولين بار
قرار است شعر بگويم
اما نمي‌دانم از چه؟
...از كوه، از دشت يا ياس‌هاي كبود
فقط مي‌دانم بايد شعر بگويم
پس مي‌گويم از ياس‌هاي كبود باغچه‌ي مادربزرگ
قرار است اشك بريزم
اما نمي‌دانم بهر چه؟
بهر غم يا شادي
فقط مي‌دانم اكنون در حال گريه كردنم
پس مي‌گويم براي بال‌هاي شكسته‌ي گنجشكك آرزو
قرار است راهي غربت شوم
نمي‌دانم كجا،تا كي،براي چه؟
فقط مي‌دانم مي‌روم
پس مي‌روم بي‌آنكه به فكر غربت چشمان خاكستري تو باشم
قرار است بميرم
نمي‌دانم چرا؟شايد خطا كردم
فقط مي‌دانم دو سه روزي بيش نيستم
پس مي‌ميرم و حسرت با تو بودن را نيز با خود مي‌برم

قرار بود شعر بگويم
قرار بود گريه كنم
قرار بود بروم و قرار بود...
و بعد از اين همه...
كسي از راه رسيد و گفت:
و قرار بود بميري!!!..
و من حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
غریبه
شعری از هدی موغلی
اي غريبه، اي ناشناس خواستني
تو آرزوي لحظه‌ي دل‌بستني

اومدي به شهر چشام مثل بارون
تو چه زيبا با صداقت شدي مهمون

توي قلبم عشق پاكو كردي ترسيم
اي غريبه، اين تروونه به تو تقديم

اي غريبه با من بمون
آهنگ يه آوازم بده
با حرفاي خوب و قشنگ
نغمه به اين سازم بده

اگه خواستي هديه بدي
يه دل همرازم بده
تو آسمون آرزو
با عشق پروازم بده

اي نازنين تو شهر عشق
يه قصر آبادم بده
دستي به كش به حرف من
شوري به فريادم بده

آهسته و يواش يواش
وابستنُ يادم بده
اگه نخواستي تو منو
اونوقت تو بربادم بده
من-تو
شعری از سمیه کشوری
من
در جفت گيري لحظه ها
به دنيا آمده ام
حادثه اي بي نظير
با اسمي بي نام
و شهري
در ناکجا آباد
اصلييتم همين
کارم
کاشتن رز سفيد
روي خاکهاي بي جان
تا طراوتي دوباره
نگاهم پروانه اي
پروازم پرستويي
-
تو
از هبوط حادثه اي نا بهنگام
در لحظه اي نا فرجام
پا به اين کره ي بي نهايت وسيع
و به ظاهر زيبا
که به اندازه ي تو حقير است
گذاشتي
نامت زالو
که مي مکي تمام وجود اين درخت سبز را
کاش
زالو اي بودي
که مي مکيدي تمام اهريمن هاي وجودم را
در تالاب نگاهم
يک نيلوفر مرده اي
من ناسي تمام لحظه هايم
که تراکم غم را حس مي کند
تو چون سمندري
که خاموش مي کني
آتش عشق را
در مقبره ي قلبم
تو ملعبه ي دست هاي مني
ساعت که چهار شد
چهار بار نواخت
دنگ
دنگ
دنگ
دنگ
من تابوت روحت را
به گورستان زنده ها مي برم
شلیک خنده
معرفی کتاب «رفاقت به سبک تانک» از مصطفی کارگر
يادداشتي روي مجموعه داستان رفاقت به سبک تانک/ داوود اميريان/ انتشارات سوره مهر/ چاپ دوم 1384
وقتي کتابي را در دست بگيري که در قطع خشتي باشد و توي تمام صفحاتش يک عکس نقاشي کرده باشند و فونت کلماتش هم درشت باشد، خيلي هوايي مي‌شوي که ببيني چگونه کتابي هست. تازه گوشه‌ي بالاي سمت چپش توي يک دايره عنوان کتابهاي طلايي رويش نقش بسته باشد و برنده جايزه بهترين کتاب دفاع مقدس بخش کودک و نوجوان سال 83 را هم يدک بکشد، براي زيادشدن شوق به خواندنش بس است. وقتي نويسنده‌اش، نويسنده‌ي کتاب «خداحافظ کرخه» باشد – حتي اگر آن را نخوانده باشي و فقط نقدها و تعريفهايش را خوانده باشي – و بداني داوود اميريان است که باز در حوزه ادبيات پايداري نوشته آنهم به صورت طنز،‌ ديگر هيچ دليلي نمي‌ماند براي نخواندنش. اسمش که ديگر طنز بودن کتاب را داد مي‌زند: رفاقت به سبک تانک. چهل و هشت داستان طنز در صد و دوازده صفحه. با کلي نقاشي کاريکاتوري.
اميريان اين داستان‌ها را بر اساس خاطرات دفاع مقدس نوشته است. اکثر داستان‌ها در حد دو صفحه و کمتر است. زبان طنز و خودماني کتاب، چنان خواننده را درگير خود مي‌کند و با خود همراه مي‌کند که با تمام شدن هر قسمت انگار هنوز مي‌خواهي لبخندت تمام نشود. اشاره به شوخي‌ها و اذيت‌ها و تکيه‌کلام‌هاي موجود بين رزمنده‌هاي جبهه از نکات قابل توجهي است که مشخص مي‌کند نويسنده درصدد توليد طنز نبوده است. بلکه تنها به روايت لحظات شادمانه و تفريح‌گونه‌ي حتي حين درگيري پرداخته است. به طوري که بارها در تنهايي خودت بلند بلند خنديده‌اي و دوباره...
داوود اميريان 10 سال بيشتر از خودت بزرگتر نيست. لحن پر از شيطنت داستان و روحيه‌ي جوان نويسنده خيلي به صميميت کتاب و دلنشيني آن کمک کرده بود
22/12/1385
شام تار
نوشته‌ای از ابراهیم اسدی
کم کم آب چاهي که وسط يه دشت بزرگ قرار داشت و دور تا دور آن را سيمهاي خاردار گرفته بودند مي خواست سرازير شود.کسي نمي دانست در اين قحطي چطور چاه پر از آب شده بود!شايد بخاطر غم و غصه ايي بود که در دل چشم خود داشت.آسمانرا نيز کم کم شرم فرا گرفته بود و خجالت ميکشيد که او را سيراب نکند و شايدديگر از فردا نمي توانست به نگاه چشمه زل بزند و بخاطر همين بود که او را پر از آب کرده بود تا با همان زباني که مثل تير کشيدن مغز انسان هست و گوش هر کسي را کرد ميکند بگويد:چاه من خسيس نيستم.من سخاوت دارم ديگرهيچ وقت رويت را از من برنگردان.حال که چاه از اين حرفهاي آسمان بغض گلويش را پر کرده بود و از اينکه اين همه سال غم بي آبي را در درون خود جاي داده بود ديگر داشت کم کم شکاف بر ميداشت به نحوي که انگار مي خواست بترکد يا منفجر شود.و کم کم قطره هاي اشکي که سرازير ميشد به سيل تبديل ميگشت و از چاه سرازير ميشد.انگار بدنيوسيله مي خواست بگويد:آسمان آب برايم يادآور لحظه ي لطيف با تو بودنه و زلالي آب به معناي آخرين پناه واسه بودن من.خلاصه نمي دانم شايد هم از شادي زياد بود که مي خواست اينطور با جاري کردن قطرات اشک خودم زمينهاي اطراف خود که از عطش له له مي زدند رو کمي سيراب کند.
در همين حال بودم که روي تخت خود نشسته بودم همان که تا رويش مي نشستم و دراز ميکشيدم صداي گوش خراشش آتاق را پر ميکرد ولي لذتش به اين بود که هنوز هم منو به بالا و پايين مي برد.بلند شدم کمي به در و ديوار زل زدم و بعد به سقف اتاق نگاه کردم.از بي خوابي پنجره اتاق را باز کردم نسيم خنکي از لا به لاي پيچکهايي که به دور نرده هاي بالکن اتاقم گره خورده بودند به صورتم وزيد و برخورد ملايمي با مژه هايم داشت.ولي بخاطر سرد بودنش چشمهايم را براي لحظه ايي بستم.نگاهم در آن سکوت رفت به سمت آسماني که در آن شب , پر از الماسهاي براق شده بود که همه آنها آن شب ميخنديدن و آنها هم از اينکه چاه غصه هايي که در دلش مانده بود را بالاخره خالي کرده بود شاداب بودند. ولي ماه آن شب يه جور ديگه بود و حال و هوايي ديگر داشت انگار هر چقدر چاه سبک شده بود به آسمان اضاف شده بود و چهره اش از هميشه سنگين و خسته تر به نظر مي آمد,طفلک چقدر دلش گرفته بود.هنگاميکه نصف خود را از من قايم و به پشت ابر رفته بود تا من او را نبينم و پيدايش نکنم من از همين پايين يواش در گوشش گفتم:ماه جونم امشب قلکي که در عين, خودت که مي دوني در اوج تنگدستي پرش ميکردم تا سطحش کمي بالا بياد و اونو با ده تومنيهايي که ذره ذره تو زمستون سرد مامانم ميذاشت کف دستم به عنوان پول تو جيبي پر کرده بودم, اخه مي خواستم باهاشون اون جوجه هاي توپول موپول قشنگي بخرم که وقتي بين دوتا دستت ميگيريش و لمسش ميکني از ظريف بودن پرهاش تو هم دلت غش ميره اما نمي دوني اون چه حسي داره چون هيچ فضايي واسه اينکه بالهاشو تکون بده نداره انگار وسط دو ديوار با نرده هاي بلند با مفتولاهايي که اونو فشار ميدهند قرار گرفته. آن موقع هست که حس ميکند در بدترين سلول انفرادي زنداني شده که حتي مقداري دانه هم واسه ي خوردن ندارد.ولي از همه ي اينها گذشته بجاش هر بار که سکه ايي توي قلک مي انداختم و صداي قشنگ ترک و روي هم افتادن سکه ها رو ميشنيدم باز هم بهم اميد ميداد.ميخوام امشب اونو بشکنم تا بهت ثابت کنم ماه تو تنها همدم شبهاي بي کسي من هستي مي دوني مي خوام با اون پولا چيکار کنم؟مي خوام با نصفش اون نيمه نازت که پشت ابر جا گذاشتي و و باهام قهر بود رو بخرم چون من تمام ماهمو مي خوام.با بقيشم مي خوام مداد رنگي بخرم و اگر در حد توانم باشه زيباييه نازتو بکشم.
ماه منتظرم بمون فردا شب با دست پر ميام پيشت.
مجمع عمومی سیزدهم
سيزدهمين مجمع عمومي انجمن شاعران و نويسندگان گراش در تاريخ 18/12/1385 در ساعت 4:15 با حضور مسئول خانه فرهنگ جناب آقاي صلاحي و ساير اعضا در خانه فرهنگ گراش برگزار گرديد. در اين نشست روند نزولي يا صعودي الف و همچنین تشکیل انجمنی مختصص شاعران کلاسیک مورد بررسي قرار گرفت. در انتخابات اعضای گروه دبیران از میان 21 حاضر در جلسه:
آقاي محمد خواجه‌پور با 20 راي
خانم نرگس اسدي با 16 راي
خانم‌ها بخشي و نادرپور با 14 راي
و خانم نجفي با 12 راي
به عنوان هيت دبيران كار خود را آغاز نمودند!

۱۲/۱۰/۱۳۸۵

الف 313

دلم گرفت
شعری ا ز اعظم سعیدی
زمونه بد شده بود، اول جاتو ازم گرفت
صبح روز بعد شد و رد پاتو ازم گرفت
تا می‌خواستم به چشای ناز تو عادت کنم
مال اون یکی شدی و چشاتو ازم گرفت
یکی اومد تو رو جادو کرد با یک طلسم بد
تاثیرش زیادی بود، خنده‌هاتو ازم گرفت
تو با من حرف می‌زدی، اما نگات اینجا نبود
خدا خیرش نده هرکی نگاتو ازم گرفت
بعضی وقتا سخته تو این هوا ها بکشم
یکی اومد انگری اون هواتو ازم گرفت
خدا دوس نداشت من و تو مال هم باشیم
یه جور عجیبی، حس دعاتو ازم گرفت
دلم من تنگه واسه بوسه‌های بی بهونه‌ات
سرنوشت از حسودیش، لباتو ازم گرفت
تو پیانو می‌زدی، من واسه تو می‌رقصیدم
توی باغچه، زیر بارون، سازتو ازم گرفت
هوا که سرد می‌شد، گرمای دست تو آرومم می‌کرد
یکی با یه قلب سنگی دستاتو ازم گرفت
یادته گفتی بهم، برو دیگه اینجا نمون
اون روزی قد تموم زندگیم دلم گرفت
اعظم سعیدی-16/11/85
تو رو كم داره دل من
شعری از هدی موغلی
اي دلخوشي، اي دلخوشي
من بدون تو مي‌ميرم
ديگه دنيا رو نمي‌خوام
بي تو از زندگي سيرم
اي تنفس بهاري
رنگ درياي شمالي
تو رو كم داره دل من
خونه از عطر تو خالي
دلم رو ناديده نگير
لبريز از تو گفتنم
نرو فراموشم نكن
راضي نشو به مردنم
بيا ببين، بيا ببين
بي تو چه زجري مي‌كشم
بي تو هنوزم خاليم
بذار كه از تو پر بشم
تو رو كم داره دل من
بي تو غم داره دل من
تو رو كم داره دل من
بي تو غم داره دل من

تکــــــرار ...
شعری از نرگس دادوند
زندگی تکراریست :
سال 86 از راه می رسد
روزها می گذرند
عمرها رو به فناست
همه در فکر خودَ ند
همه در فکر مُدَ ند
چه سالی ست ، چه مدی در راه است.
جیبها شُل شده اند
همه در حال خرید
چه کنند !
جز خرید دل خوشی ایی نیست.
در پس ثانیه ها
یک نفر میمیرد
سه نفرمتولد می شوند
آخرش چه !
همگان میمیریم
چه بیاییم و چه زودتر برویم
همگان برمی گردیم به جهان ابدی
همه در زیر ،زمین
همه تبدیل به خاک
روحها سرگر دان
آخرش هم تکرار
تکرار
تکرار

پیک نیک
گذر محمد خواجه‌پور بر تکنیک‌های ادبی
بیشتر فعل‌های زبان فارسی دارای شناسه هستند به همین دلیل باید در استفاده از ضمایر به ویژه ضمیرهای فاعلی دقت کرد.
با توجه به اصل ایجاز و گریز از لحن نثر، در شعرها معمولاً ضمایر فاعلی در ابتدای جمله آورده نمی‌شود. بیشترین کارکرد ضمیر فاعلی در شعر آوردن تاکید متن بر روی فاعل و کننده کار است. برجسته شدن فاعل به خصوص در شعرهای عاشقانه و از سوی دیگر در شعرهای نهلیستی بسیار دیده می‌شود.
اما ضمایر مفعولی و ملکی در شعر گاه به دلیل جابجایی در ارکان جمله باعث اشکال می‌شوند. باید پذیرفت که ضمایر به نزدیکترین رکن قابل ارجاع، ارجاع داده می‌شوند. یعنی ضمیر مفعولی جانشین نزدیک کلمه‌ای می‌شود که نقش مفعول دارد. رعایت نکردن این نکته شعر را گنگ و نامفهوم می‌کند.

سیری در سرزمین نور
قسمت هشتم سفرنامه حج جواد راهپیما
بامداد روز شنبه 26/4/1378 در حالي آغاز مي‌شد كه رو به سوي قبله الهي نماز عشق را اقامه مي‌كرديم و درس معرفت را از استاد انوار ازلي مي‌آموختيم. ظهر آن روز در كنار خانه حضرت فاطمه زهرا (س) به نماز ايستاديم و با دلي آكنده از صفا و صميميت زهرا (س) را صدا مي‌زديم و خداي را سپاس مي‌نموديم. هواي روز شنبه كم‌كم داشت چادر بر سر مي‌كشيد باز به سوي حرم مطهر نبوي (ص) حركت كرديم و قبل از آن قبرستان بقيع را زيارت نموديم سپس وارد مسجد نبي (ص) شديم. جاي عاشقانش سبز ابتدا اذن دخول را طبق معمول خوانديم و بعد زيارت پيامبر (ص) و فاطمه زهرا (س) را ادا كرديم آن روز قرار شد وداعيه بخوانيم اما مگر مي‌شد به هر حال با تمام علاقه‌اي كه به بودن در مدينه داشتيم وداعيه را خوانديم ولي دلمان را پيش رسول خدا به وديعه گذاشتيم اين بدان معناست كه هرگز ابدي وداع نكرديم آن شب را نيز در كنار قبرستان مقدس بقيع ستاره‌هاي آسمان را ديديم كه سر به سجود نهاده بودند و لطيفه‌هاي عشق را زمزمه مي‌كردند آري صداي سبز ملكوتيان طنين انداز مدينه الرسول شده بود و قطره‌هاي نور گونه‌هايمان را نوازش مي‌دادند. آن روز نيز در حالي كه بار سفر را مي‌بستيم گذشت زيرا فرداي آن روز قرار بود به سمت مكه معظمه با شور و حالي تمام حركت كنيم. آن قدر برايمان سخت بود كه در وصف نمي‌گنجد وداع از رسول و فاطمه و بقيع، هرگز باورمان نمي‌شد اما زيارت خانه خدا و ديدار از كعبه دلها قانعمان مي‌ساخت لحظاتي فراموش نشدني سپري مي‌شد هرچه اشك در بساطمان بود هديه داديم و با حضوري آشنا مهياي سفر شديم.
• صبحگاه روز يكشنبه 27/4/1378 با ستايش نور در آستان حضرت عشق آغاز مي‌شد و قافله مهاجر عاشقان پرنده‌وار پرواز را مي‌شناختند و بال‌هايشان را منور مي‌ساختند و براي سفري ديگر به دياري لبريز از احساس و عطوفت كعبه دل‌ها آماده مي‌شدند آن روز به زيارت مسجد نبي و قبرستان بقيع رفتيم و تاجر اشك بوديم و گداي عشق. عصر آن روز هنگاميكه سوار نقل الجماعي ‌شديم سوز هجران رسول (ص) چشم‌هايمان را باراني ‌كرد و گونه‌هايمان را دريايي ‌ساخت و دعاي خير دست‌اندركاران قصر الدخيل بدرقه راهمان شد

۱۰/۲۱/۱۳۸۵

الف 306

وقتی بزرگ شده باشیم
داستانی از محمدعلی شامحمدی
هنوز اون سالها يادم نرفته دوران دبيرستان توي مدرسه ايرانيان. من، حميد، محمدرضا، صديق و ميثم. بچه‌ها بخاطر هيكلم به من مي‌گفتند طياره، قاسم طياره!!
خيلي وقت بود كه مي‌شناختمش. سال‌ها با هم همكلاسي بوديم. ميثم تا حدي بچه‌ ساكتي بود اما در موقع كلاس جدي مي‌شد درست مثل باباها!! پس از مدرسه و درس ارتباط‌مون با ميثم كم‌كم قطع شد چند سال بعد با دختر عموی ناتنی‌اش ازدواج كرد. سه سال پيش اتفاقي تو خيابون، ميدان بهارستان ديدمش براش دست تكون دادم. اونم منو ديد و بلند داد زد: قاسم. اومد پيش من و حسابي تحويلم گرفت. گفت كه دنباله درس‌و نگرفته و كار آزاد داره شمارشو گرفتم و چند روز بعد باهاش تماس گرفتم. قرار شد با محمدرضا و صديق از دوستان دبيرستاني بريم خارج از تهران هواخوري. اون روز تعطيل با ماشين رفتم دنبال تك تك بچه‌ها و به طرف توچال حركت كرديم. تو راه صديق از روزهاي مدرسه ياد مي‌كرد ما هم مي‌خنديديم. شكلك و اداي معلم‌ها رو در مي‌آورد. ساعت 10 صبح بود كه به كوهپايه رسيديم. همون جا كمپ كوچكي بپا كرديم. من كه انگار مسوول اردو بودم بلند گفتم: بچه‌ها برا ناهار هيزم مي‌خواهيم هر كدوممون به يه طرفي رفتيم تا هيزم جمع كنيم. چندتا جمع نكرده بودم كه اونطرفتر ميثم و ديدم، به دقت نگاش كردم. بياد روزهاي سرد افتادم كه پشت كلاس شاخ و برگا رو مي‌سوزونديم و آتش علم مي‌كرديم. نزديكش رفتم انگار ميثم هم مي‌خواست همينو بگه. خيلي آروم خنديد و خودشو عقب كشيد. بلند گفت: طياره، قاسم طياره!! بعد فرار كرد منم به ياد اون روزا دنبالش دويدم. توي دويدن هيزم‌ها رو پرت مي‌كردم. شور و حال نوجواني جلو چشمام بود و ولم نمي‌كرد مثل اون سالهاي توي حياط مدرسه، توي خيابون جلوي مدرسه ايرانيان ، هيكلم سنگين بود و نمي‌تونستم خودم رو بهش برسونم سنگي از روي زمين برداشتم بطرفش پرت كردم اما خيلي از من دور شده بود. جلوتر رفتم از ميثم خبري نبود. صداش كردم اما اثري ازش نبود. از ناراحتي نزديك بود سكته كنم ميثم از ارتفاع صخره و از چند متري افتاده بود پايين. به هر زحمتي بود خودمو بهش رسوندم صداش كردم: ميثم ميثم تكون نمي‌خورد فكر كردم بازي در مي‌آره. رو بدنش اثري از زخم نبود. داشت گريه‌ام مي‌گرفت بلند داد زدم محمدرضا بچه‌ها بياين! بياين! بلندش كردم و انداختم رو كولم نفس نفس مي‌زدم بچه‌ها رسيدن و با ترس و لرز ميثم عزيزم رو بالا كشيديم. خودم كه ناي رفتن نداشتم به صديق گفتم ماشين و بياره نزديكتر. خيلي زود اونو به نزديكترين بيمارستان رسونديم. پزشك اورژانس به ما گفت:
سرش به صخره برخورد كرده و چند روز بايد اونجا باشه و بعدش هم فرستادنش تو I.C.U و بستريش كرد. هر سه تايي‌مون داشتيم گريه مي‌كرديم. بعد از ظهر شده بود ميثم بعد از 19 روز بستري تو بيمارستان مُرد. شايد اگر رضايت همسر و پدر ميثم نبود الان بايد زندان بودم قيافش هنوز جلوي چشمام هست.

شکسته عینک
شعری از مصطفی کارگر
دوس دارم ببينمت وقتي داري گر مي‌گيري
شعله شعله تو خودت مي سوزي و هي مي‌ميري
بخدا ديدنيه جشن سكوت و آه و درد
دوس دارم تو هم بدوني كه كارات با من چه كرد
اگه از روي دلت پرده عشقو بردارن
يه گوشه مي افتي و ديگه كنارت مي ذارن
يه عروسك جاش كجاس؟ آغوش گرم بچه‌ها
وقتي هم خسته بشه تو آشغالي! پس توكجا؟
يه روزي مياد كه دست آدما كارا مي‌شن
نوراي قشنگ و سرخ حقيقت پيدا مي شن
ديگه از دست لطيف ابرا كار بر نمياد
از تو آستين خدا پرنده آب و دون مي‌خواد
ديگه هيچ دلي هواي باغ و بارون نكنه
تا دم صبحي كه شمشير، هوس خون نكنه
دل آدما لطيفه عين لبخند يه گل
كه برات پل مي زنه مي بردت اونور پل
اونور پل همه آدما بزرگن بخدا
اينور پل بعضيا شبيه گرگن بخدا
كاشكي بعضيا فقط گرگ بيابوني باشن
كه گلو مي‌درن و روي خاكا خون مي‌پاشن
زخم بازي توي صحرا مال فرم شادي‌هاس
بوي نفرت نميدن هميشه پاك و بي‌رياس
ولي گرگاي خيابوني حاليشون نميشه
كه شكار فقط بايد باشه توي دشت و بيشه
گرگاي بيابوني بعضي چيزا رو بلدن
گرگاي خيابوني تو امتحان شون ردن
گرگاي بيابوني قانون كارو مي‌دونن
گرگاي خيابوني پشت ظواهر مي‌مونن
گرگاي بيابوني وحشي وحشي‌ان ولي
گرگاي خيابوني جا مي‌گيرن رو صندلي
گرگاي بيابوني خيره نمي‌شن به شكار
گرگاي خيابوني هيزي دارن محل كار
گرگاي بيابوني تو دنياي وحشي خوبن
گرگاي خيابوني با مكر و حيله محبوبن
گرگاي بيابوني رفتاراشون غريزيه
گرگاي خيابوني نگاهشون يه چيزيه!
بخدا بايستي پيشوني گرگ رو ماچ كنيم
كه تو دنياي خودش رفيقه با سنگ و نسيم
گرگاي وحشي اگه مشق توحّشي دارن
بعضيا تو حس‌شون شوق آدم‌كشي دارن
بيچاره! خيال نكن مردي تو زوره جلو خلق
اگه وقتش برسه، خنجرا تيزن واسه حلق
اين روزا خيلي داري به اعتبارت مي‌نازي
به غرور و حرف و كار و بارت مي‌نازي
كي ميگه بازوي اين و اون ضعيفه؟ اخوي!
مثل چشمات شيشه عينكت كثيفه اخوي!
اگه راس راسي دلت قرصه و خيلي محكمه
دود آه اين و اون خيلي لطيفه اخوي!
تو كه با ادا و اطوار خودتو جا مي‌زني
خودتو لو ميدي، دل فقط شريفه اخوي!
تو كلاس بي‌كلاسي ثبت نام كن كه خدا
عاشق دلاي خالص و نظيفه اخوي!
تا حالا شيطونو بوس دادي توي آينه يا نه؟
تپله هيكلش و برات حريفه اخوي!
جلوي پاتو بپا يه وخت نيفتي تو خاكي
آدمي به ماشين و كتاب و كيفه اخوي!
يه سوال ازت دارم: اگه تو خواب خواب ببيني
رو لپات جاي يه‌بوسه‌‌ي خفيفه اخوي!
دوس داري بوسه‌ي حور باشه يا جاني شرور
كه يه جور علامته عين لطيفه اخوي؟!
اخوي! خوابي! بخواب تا خواب خوب خوب ببيني
تو خيال خام خود جمال محبوب ببيني
ولي من بهت ميگم: بوسه علامته فقط
كه با يه بوسه به اونجا مي رسي آخر خط
كه ديگه آخر خط برات فقط جهنمه
البته براي تو صدتا جهنم هم كمه
8/8/85

پیک نیک – گذری بر تکنیک‌های ادبی
محمد خواجه‌پور

استفاده از هجاهای کوتاه در ابتدای سطر و مصراع ریتم شعر را تند می‌کند و امکان مکث و تامل را از خواننده می‌گیرد. در شعر کلاسیک ما این مساله بسیار مشخص است.
دوبیتی و رباعی تفاوت‌های زیادی با هم دارند اما ساده‌ترین راه تشخیص لفظی این است که رباعی با هجای بلند و دوبیتی با هجای کوتاه آغاز می‌شود این مساله پی‌امدهایی هم دارد. هجاهای کوتاه به همراه وزن رباعی باعث می‌شود که با شعری سنگین و معمولاً متفکرانه روبه‌رو باشیم. اما دوبیتی شعری روان و ریتمیک است.
این مساله در شعر مدرن نیز مطرح است. تراکم مصوت‌های کوتاه باعث می‌شود ریتم شعر هر چه سریع‌تر افزایش یابد. اما تراکم زیاد مصوت‌های بلند شامل آ، ای و او باعث مکث‌های درونی در شعر و امکان توقف و اگر خواننده بخواهد تفکر را فراهم می‌کند.

سیری در سرزمین نور
قسمت اول سفرنامه حج جواد راهپیما
• روز شنبه تاريخ 19/4/1378 كم‌كم به پايان مي‌رسيد ثانيه‌هاي شهر گراش مثل دريا، موج مي‌زدند و به سوي ساحل ساعت‌ها پيش مي‌رفتند و هر لحظه سرور وصال حضرت ايزدي حس درونم را به وجد مي‌آورد و مرا مدهوش جمال يار مي‌ساخت. چشمان بدرقه كنندگان به تيك تاك ساعت دوخته شده بود تا اينكه ساعت 10:45 شب فرا رسيد لحظه هجران و وصال. لحظه هجرت از خويشتن و پيوستن به صاحب تن. اشكهاي حلقه حلقه شده مادر بزرگم زنجيروار به گردنم افتاده بودند. بدرود كردم و چشمها بدرقه راهم شد. اما از ميان آن همه چشم، نگاهي بود كه خيره خيره مرا مي‌پائيد و حضورم را عاشقانه حس مي‌كرد بعد از ماهها فراق به وصال رسيده بود و بيدرنگ به فراق باز مي‌گشت ولي اميد وصالي كه در فراق است او را نوازش مي‌داد و به آينده‌اي روشن اميدوار بود به همين جهت از چشمانش درس زندگي آموختم و از نگاهش موسيقي سبز عشق را زمزمه كردم به هر حال رفتم و ماند با كوله باري از چشم انتظاري. ساعت 11 شب به همراه برادرم با اتوبوس از گراش به سمت شيراز حركت كرديم.
• تقريباً ساعت 5 بامداد روز يكشنبه تاريخ 20/4/1378 بود كه در شهر بيدزرد نزديكي‌هاي شيراز اتوبوس در كنار مسجدي توقف كرد و مسافران جهت اداي فريضه الهي نماز صبح را خواندند و اتوبوس دوباره به سمت شيراز حركت كرد ساعت 6 بامداد به ترمينال شهيد كارانديش شيراز رسيديم و من و برادرم به سمت خانه‌مان در چهارراه ادبيات حركت كرديم سپس به سوي فرودگاه بين المللي شهيد دستغيب شيراز رفتيم و از برادرم خداحافظي كردم و به مقصد تهران پايتخت آريائيان پرواز كردم. ظهر بود و هواي تهران مطلوب. سينه‌ام سرشار سبز بودن بود و نگاهم ترانه رسيدن را مي‌سرود. ا... اكبر اولين تجسمي بود كه بر دلهاي گره خورده در زلفان حضرت يار جلوه‌گري مي‌كرد و نماز عاشقان را ستايش مي‌نمود و گذاردم آنچنان كه در توانم بود به همسفرانم كه رسيدم در جستجوي تماشاگه‌اي برآمديم كه بتوانيم بازي دربي مورد علاقه‌مان را نظاره كنيم و چنان شد كه خون بر آسمان پيروز گشت و قهرماني جام حذفي را جشن گرفت. برگشتيم در حاليكه كه آسمان فرودگاه مهرآباد پايتخت عزادار شده بود چه مي‌توان كرد تقدير بود و سرنوشت كه جز هواي دايره‌اي هيچ كس جرات رقم زدنش را نداشت و خورد چنان كه بايد مي‌خورد حدود ساعت 10 چادري بود كه با دورگويي مطمئن با صفابخشان چشمه احساس دورگويي نمودم در حاليكه لبريز از سرور حضور بودم به همراه كاروان ساعت 30 :11 شب توسط ايرباس برفراز دلها به سوي كعبه به پرواز در آمديم و با دلي سرشار از زمزمه‌هاي دوستي ترانه وصال را مي‌چشيديم آري شبي بود به ياد ماندني شبي بود كه دلهاي هزاران عاشق دور مانده از وصال معشوق به سوي كاشانه اصلي‌شان باز مي‌گشتند « كل شيء يرجوا الي اصله ».

۱۰/۱۴/۱۳۸۵

الف 305

تشنه‌ی رطب
غزلی از مصطفی کارگر
بدوز روي لبم لب که جان به‌لب شده‌ام
بريز بوسه که در خود اسير تب شده‌ام
مرا به عطر غزل‌هاي تازه مهمان کن
بخوان ترانه که چندي‌ست غرق تب شده‌ام
سراغ عاشق خود را چرا نمي‌گيري
براي جنگ دل و چشم تو ادب شده‌ام
مرا اگر بکشي باز هم هواخواه‌ام
جنون به هستي‌ام افکن که حق‌طلب شده‌ام
تو ناز کن که نياز از دلم چکيده به‌لب
ببوس ولوله را... تشنه‌ي رطب شده‌ام
چگونه دل نسپارم به خون لبخندت
که در مصاف تو بي‌حس و بي‌عصب شده‌ام
نماز حوصله سودي نکرد و عزراييل
سلام داده و انگار منتخب شده‌ام

هواپیما
شعری از فاطمه خواجه‌زاده
به فهیمه!خواهرم.
این کابوس تمام نشده
کسی پایان خوابم صلواتی نفرستاد
که من جمع کنم خودم را
بساطم را
دیدم بر فراز تپه‌ای
خودم دیدم
که سیاه می‌خندی
و من سفید پوشیده بودم و موهای عروسکم را می‌کندم
هواپیما پرنده منفور قشنگی‌ست
که تو را دور می کند
و آسمان
سفیدی چشمان تو بود که نمی دیدم
و
بلال حبشی بود که اذان می گفت
عدالت یعنی نوبت من بود بروم
می روم
نیستی
و این کابوس مرا می برد

وقتی باران می‌بارد
شعری از حجت عابدی
باران بارید
می بارد
صدای ابرها
که به هم می‌خورند
کسی‌دارد گریه می‌کند؟
اشک‌ها سرازیر می‌شوند
گونه‌ها را خیس می‌کنند
آنگاه آسمان چرخی می‌زند
در دست‌های من
اشک‌های ریخته شده
چنان که غبار غم
از چهره‌ام پاک شود
فکر می‌کنم
در این غوغا
که ابرها
با هم می‌جنگند
اشکی سرازیر می‌شود
از دلی تنگ
برای رخسار ماه
که دعا می‌کند
اشک‌هایم را پاک می‌کنم
و با تنهایی آسمان
قسمت می‌کنم
بار دیگر صدایی
تازه بر می‌خیزد
شاید
این بار
از شادی گلی باشد
که خود را در چمن چاه داده
و قطره‌ای از طراوت
به خود می‌گیرد
ناله ....ناله...
صدایی
تازه
از اعماق غربت
شاید
دلتنگی برای خود می‌خواند

امکان زیستن در شعر
نگاهی محمد خواجه‌پور به «غزل ناسروده» از مصطفی کارگر/ الف 305
در گذشته شعر تنها وسیله‌ای برای بیان چیزهای دیگر بود. اما هر چه به پیش رفته‌ایم درگیری شاعر با متن خود از نیاندیشیدن به قافیه گذشته است و با تداخل شعر و شاعر رسیده است.
به گونه‌ای که در برخی شعرهای امروز معروف به شعر فرم یا «غزل فرم» چگونگی گفتن اهمیتی همسان با آنچه گفته می‌شود یافته است.
در «غزل‌های ناسروده» شاعر نسبت به شعر فاصله دارد. استفاده از برخی امکاناتی فرمی می‌توانست به ظرفیت‌ها و زیبایی‌های شعر بیافزاید. به عنوان مثال می‌توان به سه قسمت می‌توان اشاره کرد:
بیت دوم: در این بیت شروع شدن اتفاقی بیرونی است در حالی که اگر شروع واقعاً‌در سر شاعر جاری می‌شد این فاصله به وجود نمی‌آمد. همین عبارت «حادثه‌ای در سرم جاری‌ست» مفهوم شروع را با خود دارد. هر چند شاعر با تضاد میان «شروع» و «ختم» توجیهی بیانی برای حضور «شروع» یافته است.
بیت ششم: در اینجا نیز شاعر به دنبال قافیه می‌گردد. اگر به جای «سکوت تو» عبارتی که امکان هم قافیه شدن را غزل را داشت استفاده می‌شد. زیبایی شعر افزون می‌گردید.
بیت آخر: در حالی که شعر به پایان خود رسیده است. شاعر همچنان رو به آن نقطه منتظر است. در صورتی که در فضای فرم شاعر آگاهی بیشتری نسبت به موقعیت شعر دارد و از این موقعیت به خوبی برای ایجاد آرایه‌های بیانی و لفظی استفاده می‌کند.
تمام این پیش‌نهاد برای گسترش فضاهای شهر است. اما «غزل ناسروده» با این شکل موجود نیز خواندنی‌ است.

۱۰/۰۶/۱۳۸۵

الف 304

خواب
داستانی از فاطمه رهنورد
پسرك حال مادرش بد بود و براي پيدا كردن داروي گياهي به جنگل رفت جنگلي انبوه و تاريك، زير درختها سرخس‌ها حسابي رشد كرده بودند. از اين فضا كمي ترسيده بود كه چيزي بين سرخس‌ها تكان خورد ناگهان ، سرش را بيرون آورد. از ديدن آن وحشت كرد چند قدم به عقب برداشت هر دو به هم خيره شدند بي‌خودي ترسيده بود چون يك بچه ديپلو دوكوس (1) بود با چشمهاي درشت و گرد و سرخس‌هايي كه از دهانش بيرون بود و صداي نازكي كه در مي‌آورد ديدني بود احساس كرد زمين در حال لرزيدن است و صداي عجيبي به گوشش مي‌رسد كه هر لحظه بلندتر مي‌شد. از دور ديد كه درختها شكسته مي‌شوند و مي‌افتادند. خودش را در يك نقطه امن پنهان كرد تا آن هيولاها به نزديكي او رسيدند. يك گله ديپلو دوكوس بالغ بودند كه از جنگل عبور مي‌كردند و به طرف رودخانه‌ها مي‌رفتند. او و بچه ديپلودوكوس هم به دنبال آنها راه افتادند تا به رودخانه رسيدند. در حال جمع كردن گياه بود كه صداي گوشخراشي شنيد به طرف صدا نگاه كرد يك تيراناسوروس (2) بود كه قصد حمله به يك استگوساروس(3) داشت. استگوساروس توانست خودش را نجات دهد و فرار كند. اين بار تيراناسوروس، بچه ديپلو دو كوس را براي شكار در نظر گرفته بود و به طرف او رفت. پسرك با پرتاب چند سنگ خواست كه تيراناسوروس را از آنجا دور كند ولي او كه عصباني شده بود به سمت پسرك كه از ترس ميخكوب شده بود رفت تا اين كه به بالاي سرش رسيد با چشم‌هاي مخفوش نگاهي به او كرد و دهانش را باز كرد تا با دندانهاي تيزش او را كه جيغ مي‌كشيد بگيرد. ناگهان با يك تكان شديد از خواب پريد.
مادرش بود كه مي‌گفت: ببخش عزيزم كه اينجوري بيدارت كردم. داشتي جيغ مي‌كشيدي . و پسرك: اوه، همش خواب بود خيلي به موقع بيدارم كردي.
1. Diplodocus 2. Tyrannosaurs 3. Stegosaurus

باید برهنه راه بروم
شعری از فاطمه آبازیان
من در يک وضعيت نابسامانم
يک منگي موقت
گلويم درد مي کند
نه اينکه سرما خورده باشم
سرما مرا خورده است
پک محکمي زدي به سيگار احساس
خام نبودم
نسوختم
آن دود خاکستري رنگ
فوتش کردي در اتاق زندگي
همان اتاق!
نه پنجره اي دارد
نه تهويه اي
اتاق اشباع شده از دود
خفه نمي شوم
شده ام
يک زنده ي منفعل در ابتداي نابودي
بدون بودن و باليدن
صداي نفت کش همسايه مي آيد
شايد مي خواهد خودش را بکشد
خط هاي دفتر هيچ وقت به هم نمي رسند
با جرات بگويم:
هيچ وقت!
هان
اسم تو راه يافت به ذهن من
چشم هايم راه شدند
خشک خشک
مدتي بعد
تفت کردم روي خاک
خيس خيس
دمپايي پاره
بايد برهنه راه بروم
روي زمين سرد
سرما مرا خواهد خورد
دوباره.


من یا خودم
شعری از سمیه کشوری
به ديوار اتاق زل مي زم
سفيد
بدون حتي خطي
به دليل بودنش فکر مي کنم
ديواري بين من و خودم
راه مي روم
به دليل بودنش فکر مي کنم
آينه زل زده به من
به نقاب صورتم فکر مي کنم
به دليل بودنش
مغزم زنگ مي زند
زنگ خطر
عادي ست
هميشه
من دلم براي خودم تنگ مي شود
ديواري بين من و خودم
آنچه هستم هيچ وقت
نيستم
آري
هيچ وقت!

چهره سیاه آمریکا
نگاه محمد خواجه‌پور به کتاب اگر بیل استریت زبان داشت
جیمز بالدوین /ابراهیم یونسی/ نشر معین/چاپ اول 83/207صفحه /2000 تومان
جمیز بالدوین، سیاهپوست است و این بر دید او نسبت به پیرامون‌اش اثر عمیقی دارد. «اگر بیل استریت زبان داشت» روایت دنیای سیاهان است در عمق، البته فراموش نمی‌شود که سیاهان نیز دارای تنوعی هستند که دنیای آنان را شکل می‌دهد. به خاطر همین با فضاهایی کاملاً عاشقانه تا فضاهای تیره اجتماعی در رمان حضور دارد و حرکت می‌کند.
نباید از نظر دور داشت که رمان در دهه هفتاد نوشته شده است و هر چند بیانیه‌ای برای مبارزات برابری نژادی در جامعه آمریکا آن سال‌ها نیست. ولی به خوبی در متن روایت این گفتمان روزگار خود را بازتاب می‌دهد. آدم‌های رمان هرچند در جریان‌های سیاسی نیستند ولی این از واقعی بودن آن‌ها نشات می‌گیرد. آدم‌های قابل لمس و در دسترس که نمونه‌های آن را فارغ از رنگ در هر جامعه‌ای هم می‌توان یافت. با این وجود به قدر کافی آمریکایی هستند.
با وجود تمام انتقاداتی که بر جامعه آمریکا در کتاب وارد است ولی کتاب بر اساس ایده‌ها و ایده‌‌آل‌های آمریکایی «عشق نجات می‌دهد» بنا شده است. این تفکر آمریکایی دیگر فارغ از سیاه و سفید است و می‌توان آن را در بسیاری از آثار هنری تولیدی آمریکا ردیابی کرد. چیزی که می‌تواند فونی را از زندان نجات دهد بازگشت به عناصر اجتماعی اولیه است. «خانواده» که هم در شکل فرزندی متولد خواهد شد و هم در خانواده نوعی «تیش» تبلور دارد می‌تواند باعث نجات شود.
اما برای یک نویسنده خوانندن «بیل استریت» از نظر شکل روایت آموزنده است. اول این که زمان در کتاب منطبق با زمان واقعی نیست نیمه اول کتاب در یک روز روایت می‌شود و کتاب پر از «بازگشت به گذشته» است. تا بتواند ریتم زمانی کار را حفظ کند و قصه را به پیش برد. از سوی دیگر زاویه دید انتخاب شده اول شخص است و با توجه به محدودیت‌های اول شخص نویسنده از تکنیک خاص روایت ذهنی استفاده کرده است یعنی در برخی قسمت‌ها ما به همراه روای اول شخص حدس می‌زنیم چه اتفاقی دارد می‌افتد. مثلاً در بخش زندان که «تیش» حضور ندارد ما همراه با او اتفاقات را حدس می‌زنیم هر چند این حدس زدن دارای عدم تعین پست‌مدرنی نیست و ما تنها با یک حدس قطعی روبه‌رو هستیم که ویژگی یک داستان «واقع‌گرا» است.
جنبه‌های دیگری از قوت «بالدوین» آنجاست که در صحنه‌های زد و خورد همچنان به تشریح جزییات اشیا می‌پردازند ولی این تشریح جزییات ا زضرباهنگ صحنه نمی‌کند. یعنی صحنه‌های برخورد که در سه صحنه پرداخت شده است پیش از آن که خشونت را منتقل کند در نوعی خلسه روایت می‌شود. مثل نمایش صحنه‌ها به شکل اسلوموشن از این تکنیک در سینمای امروز نیز زیاد استفاده می‌شود که خشونت همراه با نوعی خلسه و تعالی است. ولی برای داستانی که سی سال قبل نوشته شده است این فرم بیان برخورد‌ها غریب و خواندنی است. البته زاویه دید زن روای نیز در رسیدن به این نگاه در هنگام برخوردها بی تاثیر نیست.
هر چند «جیمز بالدوین» برای ما نویسنده نامداری نیست. ولی خواندن این کتاب می‌تواند دیدن آدم‌های معمولی را ما ساده‌تر کند. البته نباید از این گذشت که «ابراهیم یونسی» هم مترجم قابل اعتمادی است.

۹/۲۹/۱۳۸۵

الف 303

ماهی کوچک
شعری از حبیبه بخشی
حوض را وسط اتاق حبس كرده‌ام
دوست دارم
نگاهم هي زل بزند به چشم‌هايش
و او بچرخد
شايد هم من
تو
چشم‌هايت را باز كن
نه با لنزهاي آبي
بنفش
قرمز
صورتي
و صورتي بي لب
پنكه مي‌چرخد
همه چيز
حتي ماهي‌هاي كوچك
****
كوچولوي من
برگرد
اينجا
آسماني نيست كه بگويم
چقدر دوستت دارم

غزل‌های ناسروده
غزلی از مصطفی کارگر
سلام ساحل دريا... سلام بانو جان
بخند آينه‌ها را... برقص دست افشان
شروع حادثه‌اي تازه در سرم جاري‌ست
که ختم مي‌شود اما به تو در اين دوران
چقدر با تو غزل گفتم و تلاوت شد
ميان سوره غريبانه آيه‌ي باران
مسير شاعري‌ام را به درد بخشيدي
براي کلبه‌ي سردم درست شد مهمان
فروغ هر چه غزل‌هاي ناسروده شدي
که داده‌اي کلمات لب مرا سامان
هزار قافيه چرخيد توي سينه ولي
نشد سکوت تو با هيچ مصرعي همسان
قسم به درد که هفت آسمان دلم تنگ است
شکوه غربت چشمم تبسمي پنهان
تو را ـ تو را ـ که شنيدم دلم گرفت و دگر
هميشه منتظرم رو به نقطه‌ي پایان

دل من مال خودم نیست، مال غمه
شعری از خانم کشوری
برای آخرین بار
نگاهتو از من نگیر
تو پیش من بمون
زندگیمو از من بگیر
اشکتو پاک کن عزیزم
که نیست توان دیدنش
کاشکی که هر چی اشک تو
واسه خودم بدزدم
بدون تو امشب دارم خیابون و اندازه می‌زنم
تنهایی رو تموم کن و
بیا تا به گریه‌هات رنگ تازه بزنم
گریه‌هات و به من بده
دیگه برو به غربتت
برو که با من نبودن
این هه سعادتت
تو رفتی و نگاهتو از من گرفتی نازنین
شیشه‌ی عمر من با رفتنت زدی زمین
شکوندی و شکستی این دنیای رویای منو
می‌خوام که تو خوشبخت باشی بدون من بردار برو
به اشک من نگاه نکن دوباره گریه‌ات می‌گیره
دوباره مهر من یه وقت تو قلب تو جا می‌گیره
دیگه می‌دونم با دلتنگی غربت
عشقم تو قلبت می‌میره
منو یادت می‌آد یا نه؟
ساعت 10 موقع آشنایی‌مون
دوست دارم هنوز بگم واسم بخون
ترانه رو امروز واسه تو می‌خونم اینو ببین
اسم تو نمی‌تونم داد بزنم به تو می‌گم یه نازنین
دیگه اشکا اجازه‌ی گفتن نمی‌دن باید برم
برم و دل رو به غم‌ها بدم
دوست من همین گلای مریمه
دل من مال خودم نیست مال غمه

آری باید رفت
شعری از هدایت بخشی
آري بايد رفت
و خاطره‌ها را تنها گذاشت
بايد قصه‌ي تلخ جدايي را باور داشت
ديگر تماشاي غروب آفتاب در كنار دريا قشنگي ندارد
ديگر در بلنديهاي پشت بام خانه قناري‌ها نمي‌خوانند
ديگر دست‌هايم قدرت نوشتن ندارد
ديگر شعرهايم بدون تو معنايي نداري
آذر85 جزيره كيش

زندانی که در آن هستیم
نگاه محمد خواجه‌پور به کتاب باغ های شنی
باغ‌های شنی/ حمیدرضا نجفی/ نیلوفر/مجموعه شهرزاد5/تابستان 84/1300
باغ‌های شنی مجموعه داستانی است که به همت بنیاد گلشیری در مجموعه شهرزاد منتشر شده است این مجموعه سعی می‌کند کار نخست داستان‌نویس فارغ از گرفتاری‌های صنعت نشر، به چاپ بسپارد
کتاب از پنج داستان پیوسته تشکیل شده است. پیوستگی داستان از نظر فضا و شخصیت‌ها شکل می‌گیرد. شخصیت‌ها انتخاب شده از میان مجرمان و زندانیان انتخاب شده‌اند و چهار داستانِ مجموعه ب طور کامل در زندان می‌گذرد. به نظر می‌رسد توجه خاصی به زبان شخصیت‌ها و برخورد میان لحن و زبان دارد. او به خوبی زبان‌های مختلف می‌آمیزد و برخوردهای بین آدم‌های داستان نیز چیزی از زبان آغاز می‌شود در در داستان نخست این برخورد راننده با شخصیت نخست است که او را با دیگر شخصیت‌ها آشنا می‌کند و در داستان‌های دیگر نیز تمامی درگیری‌ها وقتی آغاز می‌شود که متلکی بین دو شخصیت پرانده شده است. در داستان «پیش» وقتی دو شخصیت به هم نزدیک می‌شوند که دکتر به حرف در می‌آید.
در نگاه اول با فضایی «ناتورالیستی» طرف هستیم. پرداختن به طبقات پایین جامعه، زندان و جبر حاکم بر رفتارها و فرم روایت خواننده ایرانی را به یاد کارهای «صادق چوبک» می‌اندازد. اما همان‌گونه که گفته است در این چالش داستان بر زبان که مساله‌ای «پست مدرن» است بنیان شده است و گویی تنها همین سخن گفتن با همین زبان گذشته است از آنچه روایت می‌شود داستان را به پیش می‌برد.
به ضرورت لحن تمام داستان‌ها به صورت اول شخص نوشته شده است و این باعث شده است لحن تنها در دیالوگ‌ها بازتاب نداشته باشد و بر روایت و حتی جهان‌بینی روای نیز تاثیر بگذارد در داستان «پیش» بعد از پایان داستان چیزی عوض نشده است. این عوش نشدن و این که دنیا همچنان به همان روال می‌چرخد در همه داستان‌ها است. در داستان اول شخصیت که در ابتدا می‌خواهد سوار اتوبوس است در پایان باز هم همان است. در داستان‌های دیگر نیز قصه‌ای گفته می‌شود ولی شخصیت اصلی و موقعیت‌ها تغییر اساسی نمی‌کند. داستان‌های مجموعه مثل مجرم‌ها هی زندان به زندان می‌شوند و هنوز همان آش است و همان کاسه از این نظر در فضایی «ناتورالیستی» ما با دیدگاهی «اگزیستانسیالیستی» با موقعیت روبه‌رو می‌شویم.
باغ‌های شنی نوید نویسنده‌ای جدی به نام «حمیدرضا نجفی» را می‌دهد. نجفی رد این کتاب زبان مجرم‌مان را خوب بازنمایی کرده است و این زبان تبعات خود را بر داستان‌های مجموعه گذاشته است. اما باید دید با تغییر این زبان و استفاده از دیگر امکانات بیانی چه اتفاقی در داستان‌های بعد وی خواهد افتاد.
30: گراز دست کرد توی جیب اورکت مردم، نوِ نو و دو دستی جرش داد. دلم سوخت. اصل بود، خدا ندار! و حتی قلمبه مال مردم با باد پخش بیابان شد که «بپا» پاشنه پوتین سربازی را از روی خرخره‌ام برداشت و دوید. گراز پایش کتانی بود. نشست روی سینه‌امو بپا که از جلوی آفتاب رد شد، هوا آمد، گفتم:
- خیلی نامردی
و هر دو شنیدیم. گراز مثل مهناز با کف دست کوبید روی صورتم، آتش گرفتم. بپا پیدایش شد و دو چنگش پر از مال مردم همه آبی پر طاووسی. از توی جگرم عرّ زدم:
- مادر تو ... بپا

۹/۲۷/۱۳۸۵

الف 302

گذشته‌ی عشق
شعری از حمید توکلی
تکه تکه ‏
‏ هر طرف ‏
‏ به قول کهنه شاعران "که بنگریم"‏
پاشیده صدای ‏‎ Madona‎و ‏Modern talking
دلم می خواهد سینه اش بگیرد ‏
‏ سردی خم نشدنی چدن ‏
‏ و بوی گرم کافه عرق‏
باز گشته ام
بین تکه های کوچک سنگ
‏ بی معنی استعاره‏
‏ و لذت درد‏
‏ من جا گذاشته ام ‏
‏ برای گرفتگی سینه‌ام ‏
‏ با لمس دست هیچ کس‏
آبان1385‏

بی همنفس
شعری از ابراهیم اسدی
ای امید و قبله گاه من
زیباترین زمان مستی و عاشق شدن
جدا ماندن از هستی من
ای زیباترین جلوه شکوه من
با تو من تا اوج آسمانم
در دریایی بی کران هستی شدن
در جوی آب تا آخر بن بست
در رودخانه خروشان که زلالی استخوانم از زیر پوست پیدا بود
در باغهای بهارنارنج لحظه‌هایت
در سبزه زار سبز زیبا شدن
در دشت‌های آرامش و دل انگیز ساعتها
در جنگلهای پر از وحشت کلاغهای آدم خوار
تا سپیدی نور خورشید پا گذاشتن
در باغچه های پر طروات و شبنم وار
با شور و اشتیاق از خدا گفتن
در حس خوب ترانه‌وار رفتن
تا رسیدن به لوند وجود تو
ای سد مانده تا ابد در کنارم
ای ماهی دریایی تنهایی من
ای گشمده در خیال شب‌های خلوت من
می توانی بگویی در محفل دل کدامین صدف می توانم به آرامش برسم؟
ای همزاد تنهایی سقوط من
ای آشنا و بیمار من
سردترین لحظات من
بی گرمی دستان تو
بغل بغل خواب بی رویا دیدن
لبخند زدن بهم در اوج غریبگی
چه سخت بود برای این گمشده
در این دنیایی بی محبت و تاریک
تنها تو دلخوشی این تن خسته ایی
در سایه سار غم و بی کسی
در اتاق‌های گرم زمستان
که حال همه از دود هیزم سیاه رنگ شده
با من بگو چگونست!؟
با تو رفتن تا غروب ستاره
تا مردن و تازه شدن دوباره

سه شعر از مریم فرهادی
کوچ
نگاه
موج
گهواره‌ی خواب
مادری که فاصله معراج را می‌دانست
ثانیه‌ها نمرده‌اند
کاج‌ها خاموشند
در سکوت متلاطم آرامش
در سطور متراکم یقین
عکست را قاب کرده‌اند
در ابتدای کوچه
بر پیشانی خیابان
و تصویر کرده‌اند کوچ پرستوها را

آسمان

شهر خوابیده است
در آرامش گیج اضطراب
در امتداد دستان فلق
در انتظار نگاه سپید
آسمان جلوه زیباترین جلوه‌ی خداست

ردپا

در هیاهوی خسته باد
در سکوت ممتد نسیم
در نگاه خیس قناری
ردپای خدا جاری‌ست

نگاهی به شعر «اتفاق» اثر فاطمه خواجه‌زاده / الف 301
نوشته: محمد خواجه‌پور
هر کدام از واژه‌ها حس و ضرب‌آهنگ ویژه‌ای را منتقل می‌کنند. تراکم واژه‌های دارای یک حس فضای شعر را تشکیل می‌دهد.
شعر «اتفاق» مملو از اضطراب است. این اضطراب از نگرانی شروع شده و تا وحشت امتداد دارد. حتی در انتخاب واژه‌ها نیز این اضطراب و وحشت نمود دارد. در سطر «هزاران نگاه را دو به دو گره می‌زند» جمله حالت مفعولی دارد از سوی دیگر خود «گره زدن» دارای باری از خشونت است. شاعر می‌توانست از کلماتی مانند «به هم افتادن» «جورشدن» استفاده کند ولی این اصطلاحات آن بار وحشت را منتقل نمی‌کند.
با این دیدگاه شعر را بخوانید در بیشتر سطرها واژه‌ای وجود دارد که بار اضطراب را بر دوش می‌کشد.
حتی واژه «تکنولوژی» نیست بازتاب خشونت و ماشین است. و «بهتر دیدن» جنبه کنایی یافته است. لغت تکرار شده «شوک» اوج این هراس است یک تکان ناگهانی که حس را به هم می‌ریزد.
اما اضطراب این شعر و شاعر از کجا سرچشمه می‌گیرد. با نشانه‌های مانند «سفید عروسی» در نگاه اول جنبه‌های شخصی نمود بیشتر دارد. این اضطراب شخصی فرمی کاملاً زنانه داشته و به شکل شوک در شعر وارد می‌شود. ولی با ته نشین شدن شعر در ذهن خواننده اضطراب انسانی در آن نمد پیدا می‌کند. این اضطراب انسانی از جنبه‌هایی یک اضطراب مدرن است به خاطر«مصنوعی شدن» و «اشتباه بودن» ازسوی دیگر یک احساس گناه است که دارای شکلی مذهبی است.
تمام این وحشت از اتفاقی که معلوم نیست افتاده یا خواهد افتاد و حتی در حال اتفاق افتادن است شعر را در فضای تعلیق قرار داده است.

۹/۰۹/۱۳۸۵

الف 299

هی‌تا
شعری از محمد خواجه‌پور
برای نشستن بر خستگی، صندلی
برای رفتن بلیتی و یک آرزوی دور
برای من، تو کافی‌ست
یک توِ تنها و یک ساعت
ایستاده
گزندگی عقربه‌ها در رفتن
کویر کاغذ، سفید سفید
بی ردپایی از بوده
ایستاده بر ابتدا تا انتهای هرجایی
تورم زمان
ضربان مدوام نرسیدن
مرا از این جهان رونده پیاده کنید
از توالی و هی تا

پنج شعر کوتاه از کتاب سبزها قرمزها
صادق رحمانی
کوچه
پر پیچ و خم است
سنگلاخ است کجاست؟
آن کوچه که می‌برد مرا خانه‌ی دوست؟

آتشی از درون
پچ‌پچ عابران. پل تجریش:
آدمک برفی است
- در گرما-
بی‌صدا گریه می‌کند در خویش

دلدادگی
روی دیوار غروب
خسته، تنها، غمگین؛ سایه‌ی من
بوی نارنج سرک می‌کشد از
باغچه‌ی خانه‌ی همسایه‌من

لطیفه
سیب، گیلاس، عطر بکرایی
این همه روشنی است در دستم
نه! ببخشید حضرت حافظ
گفتم:
از بویِ تاک‌ها مستم.

نیام
تیغ‌هایی درون جانم سخت
آه.
ای جوجه تیغی خوشبخت!

خودتو دار بزن عزیزم
داستانی از علی داوری‌فرد
گوینده رادیو اعلام کرد که مثل هر روز آهنگ «خودتو دار بزن عزیزم» را برای شنوندگان پخش می‌کنند و بعد نیز اعلام کرد که مدت زمان این آهنگ چهار دقیقه و شانزده ثانیه می‌باشد.
مرد مثل هر روز این آهنگ را شنید و آن را از بر شده بود. اما امروز آخرین باری بود که این آهنگ را می‌شنید، چرا که دقایقی بعد جسم بی‌جان او بر بالای طناب بود.

لعنتی که در آن هستیم
نگاهی از محمد خواجه‌پور به داستان میرا
میرا(Mortelle)/ کریستوفر فرانک/ لیلی گلستان/ بازتاب‌نگار/ چاپ1384/1200 تومان
میرا شاید داستانی آینده‌نگار باشد ولی در خواننده احساس می‌کند این آینده آغاز شده است. هر چند نبرد میان فرد و اجتماع نبردی نیست که دوران مدرن آغاز شده باشد ولی این بازی در عصر ماست که شکل آگاهانه گرفته و پیچیده‌تر شده است. در گذشته نبرد فرد و اجتماع یک بازی فیزیکی بود و اجتماع از زور و اجبار برای کنترل فرد استفاده می‌کرد ولی اکنون این بازی ظریفت‌تر شده و به یک بازی فکری تبدیل شده است.
«ما در مربع 837-333-4 زندگی می‌کنیم. مربع‌ها، با مرزهایی از خطوط زرد که زمین سیاه‌رنگ را تقسیم می‌کنند،... ما یک خانه معمولی داریم، با دیوارهایی شفاف .... به این ترتیب تنهایی مغلوب می‌شود، زیرا چنان که همه می‌دانند بدی در تنهایی خفته است.»
داستان به این وحشتناکی و ملموسی آغاز می‌شود. وحشتناکی داستان از ملموس بودن آن است. روایت آرمان‌شهری ساخته شده بر اساس خوبی مطلق و همین مطلق بودن است که آن را وحشتناک کرده است. تفاوت‌ها از بین رفته‌اند و فرد تنها در شکل جامعه است که امکان دارد. بسیاری مفاهیم و آرمان‌ها در داستان با طنزی سیاه به چالش کشیده‌ شده‌اند. شاید از میان تمام آن مفاهیم «عدالت» (که این چند وقت نیز گفتمان غالب کشور ماست) بیشتر وحشت را آفریده است. این که همه با هم برابر باشند رویا و آرمانی خواستنی است ولی در این داستان عدالت به شکل کامل و مطلق اعمال می‌شود و همین فاجعه را شکل می‌دهد.
بر اساس آرمان‌ها، آرمان‌شهری ساخته شده است ولی چیزی که ما از بیرون نظاره می‌کنیم چیزی جز یک ویران‌شهر (دیستوپیا) نیست. سوال کتاب این نیست که آیا آرمان‌شهر امکان تحقق دارد یا نه بلکه داستان به این می‌پردازد که آرمان‌هایی که حتی جامعه امروزین بشری بر آن بنا شده است دارای آن درجه حقانیت هستند که فرد را نابود سازند. این سوال بیشتر تفکرات فلسفی و سیاسی نیز است که نسبت و مسئولیت جامعه و فرد نسبت به همدیگر چگونه است. پس ما با یک داستان سیاسی محض نیز روبه‌رو هستیم که تیغ طنز خود را بر تن سوشیال در سوسیالیسم تا انتخاب فردی لیبرالیسم می‌کشد و تمام آن‌ها را می‌نوازد. با توجه به دیدگاه خواننده که تفکر انتقادی خود را بر کدام یک از دیدگاه‌های سیاسی متمرکز کرده باشد. داستان در برخورد با آن تفکر سیاسی قرار دارد. هم نظم کمونیستی هم نظم لیبرالیستی در آن برای فرد خطرناک خوانده شده است.
این ویژگی داستان‌های دیستوپیایی‌ست که پایان‌ها آن‌ها سیاه‌تر از سیاهی است که نشان می‌دهند. این داستان‌ها نمایاندن نقاط سیاه در صفحه سیاه‌ است و هی دست و پا زدن در مردابی که انسان در آن فرو می‌رود. این داستان کاریکاتورهای داستانی هستند. با خطوطی تیره که لبخندی تلخی را از وضعیت بشری بر لب می‌نشانند شاید بتوان به خود دلداری داد که این بزرگنمایی و سیاه‌نمایی است اما نمی‌شود انکار کرد که این بزرگ نمایی و سیاه نمایی از واقعیت موقعیت ما گرفته شده است کمی لغزش می‌تواند این ویران‌شهر یا چیزی بدتر از آن را برای ما رقم بزند.
شاید سال‌های اخیر داستان‌های این گونه تیره کمتر نوشته شده باشد و این داستان‌ها را متعلق به دهه هفتاد میلادی بدانیم ولی سایه این وحشت همچنان بر سر ماست هر چند که بی خیال آن شده باشیم. هر از چند وقت یک خبر سیاسی درباره کنترل محسوس و غیر محسوس دولت و اجتماع بر زندگی فردی این سوال را پیش می‌کشد که دیوارهای فردیت ما و تفاوت‌های ما چقدر می‌خواهد نازک‌تر شود.
«میرا» داستانی بر ضد گفتمان‌های مدرن است. می‌توان آن را «پست مدرن» دانست. چون «پست مدرن» بر چیزهایی انگشت می‌نهد که درد امروز ماست نمی‌توان آن‌ها را در این سطرها منظم کرد ولی اشاراتی می‌تواند خواننده را آگاه کند بر آنچه هستیم. گفتمان قدرت که فوکو از آن سخن می‌گوید. کنترل اجتماعی به گونه‌ای که ارزش‌های اجتماعی معادل ارزش‌های فردی باشد. نظم بی چون و چرا برای زنده ماندن. تقدس علم و امکان آن برای تغییر فرد و بسیاری چیزهای دیگر.
میرا یک وحشت است مثل 1984 مثل پرتقال کوکی مثل همین لعنتی که در آن هستیم.
27: از سمت تخت‌خواب‌شان صدای زمزمه‌شان را می‌شنوم. چن دیگر آینده‌ای ندارند، از گذشته حرف می‌زنند. وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد، بر می‌گردیم و راهی را که دویده‌ایم اندازه می‌گیریم.
34: بدون شک دارند از یک اولین حرف می‌زنند، چون دارد به آخرش نزدیک می‌شود.
38: من فردی از افراد اجتماع، یکی از مهره‌های دستگاه، یک رفیق، یک سیاهی لشکر بودم. در آب ولرم دوستی همگانی شنا می‌کردم و با چنان راحتی خیالی، که خودم را هم به تعجب وا می‌داشت.
55: چه قدر درست است که همان چیزی هستیم که انجام می‌دهیم.


سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دایانا
MTT زنگ زد. از آنهایی‌ست که آدم باید بهشان فکر کند. حالا هم او می‌رود جز آن نیمه پنهان زنانگی در گراش و بزرگ می شود. برای اثبات حرف‌هایم رکورد چت تلفنی را هم برایش شکستم. اما حالا انگار از هیچ چیز نگفته‌ایم.
این سطرها می‌خواهم گورستان باشد برای ثبت خاطره‌هایی که اگر روی خاک بماند متعفن می شود. حرف زدیم و مثل سمباده کشیدن روی چوب‌های خشک کمی از اصطحکاک‌ها کم شد. درباره وضعیت دختران در گراش درباره من درباره او درباره کوچولو و چیزهای ربط و بی ربط دیگر و سایه تو پشت تمام حرف‌ها بود. گفت که دارد خوشبخت می شود. گفت ولی حس کردم که دارد می گوید و می خواست این خوشبختی آرام و بی‌دغدغه باشد و ما انگار شده ایم بادهای این کویر خاموش شهرمان گاهی می وزیم و دانه‌های کوچکی را جا به جا می‌کنیم. شن‌هایی را بر باد می بریم ولی کویر همان کویر می‌ماند. دانه‌هایی که می آوریم هم بین طوفان‌های عظیم همیشگی که مثل ما نوازش نمی‌کنند گم می شوند.
من حرف زدم،MTT حرف زد و مثل همه آنهایی که رسماً رفتند خواستم که بنویسد نمی‌دانم چرا اما نگار نوشتن تنها جایی است که هنوز می شود آدم ها را کشف کرد و نمی‌خواهم این درهای کشف‌شدگی بسته شود. بروند زیر چادرهایشان و هیچ بادی را به خود راه ندهند هیچ هوایی را و هیچ نسیمی که تازگی را می‌آورد. آن گونه که نسل‌های پیشین را به اتهام این که کاری نکردند مواخذه کردیم حالا که داریم نسل پیشین می‌شویم کم‌کم به میز محاکمه هم نزدیکتر خواهیم شد.
و این دغدغه‌های اجتماعی. در پی همین دغدغه‌ها دیروز هم با دانشجویان گراشی بودیم. هنوز نقش قبول کردن را یاد نگرفته‌اند. امشب نشستم یک ساعت روی ساخت گروه شان فکر کردم. کاش این دغدغه های دیگران محو شود. کاش تنها بودم. کاش هیچ کس با ما نبود. تهی بود و رابطه های بریده. آماده سقوط. کاش هیچ کس با ما نبود.
12/2/80 ساعت 3 بامداد

۹/۰۱/۱۳۸۵

الف 297

طرح‌هایی از مصطفی کارگر
1
چمدانی از امید
و یک دل
خانه‌ات کجاست؟
29/6/83
2
من به چیزهای کوچک علاقه دارم
به دانه‌های انار و تسبیح
به دنیا... خدا
7/3/85

3
امروز طوفان وزید
شناسنامه‌ها را برد
مردم با خودشان غریبه شدند
22/3/85

4
به نام خدا
سلام!
یا علی
23/3/85

دو شعر کوتاه از صادق رحمانی
محشر
امروز به مهماني‌اتان آمده‌ام
با جامه‌اي از سپيد
تا جشن حضور
اي اهل قبور!

غريزه
ويترين مغازه‌اي؛
زن تنهايي.
شد گربه دو ماهي سياه كوچولو


صدا از غیب بشنیدم
شعری از حاج درویش پورشمسی
خداوندا چه شد دیگر قناری‌مان نمی‌آید
ملائک داده‌اند پیغام و این خوشخوان نمی‌آید
فلق شد، منتظر هستم جواد آید وضو گیرد
چه پیش آمد، کنون این قاری قرآن نمی‌آید
صدا از غیب بشنیدم، که بود صاحب صدا از غیب؟
نمی‌دانم، بگفت بلبل به باغستان نمی‌آید
شب بیست و یک ماه صیام و قتل مولامان
جوادم ضربه مغزی شد، به این بستان نمی‌آید
بسی دست بر دعا بالا شفایش را طلب کردند
خدا گفتا دگر این گل درین ویران نمی‌آِید
نگاهم بر سماء بود و ستاره آسمانم رفت
ندا آمد که ای محمود، که تابستان نمی‌آید
به آن دارالعلوم گویید و این یاران باذوقش
برای سفره‌ی، افطاری،این خوان نمی‌آید
نشسته منتظر مامش، که باز آید جواد او
بگفتا مضطرب مادر، مشو حیران نمی‌آید
برادر،بی برادر شد، به یاد و خاطر عابد
فغان از دل بر آور، برادر جان نمی آید
به خواهرها نصحت کرده و گفتا دم آخر
به یاد زینب و زهرایم اشک‌فشان نمی‌آید
به آن بابا بزرگش هم و این مادر بزرگ خوب
نگاه در ره نیندازید، دگر جانان نمی‌آید
سفارش شد عموهایش جواد در نزد ما مداح ست
نباشید منتظر، نزد غزل‌خوانان نمی‌آید
به یاران در محل کسب او گویید خداحافظ
که پایان شب چشم انتظاریتان نمی‌آید
گذر کردم به دارالعلم، ولی جای جواد خالیست
صدای دل نشین نوحه‌ی ایشان نمی‌آید
گهی پرسیدم از احوال این مست غزل‌خوانم
اجل گفتا که او بردم، به این سامان نمی آید
رفیقان، دوستان،یاران در این بستان ویرانه
خزان شد گل بهار او، به بباغستان نمی آید
علی شهر شهیدان ولایت دوستِ درویش!
کبوتر پر گشود و رفت، به شهرستان نمی آید

نویسنده و شیطان
نگاه محمد خواجه‌پور به کتاب کفش‌های شیطان را نپوش
کفش‌های شیطان را نپوش/احمد غلامی/ نشر چشمه/چاپ اول زمستان 82/ 1000 تومان
مجموعه سه داستان متفاوت است.
1. کفش‌های شیطان را نپوش: چرخش‌های متوالی طرح داستان و حرکت بین آدم‌های خوب و بد با عنصر وسوسه باعث شده است خواننده هر بار برگردد و خوانش و برداشت خود از داستان و شخصیت‌ها را از اول بسازد.
در نگاه اول با داستانی سیاسی روبه‌رو هستیم یا شاید عاشقانه ولی وقتی به پایان داستان می‌رسیم جنبه‌های دراماتیک به قدری پر رنگ شده که نمی‌توان داستان را در ژانرهای زود گذر سیاسی یا عاشقانه دسته‌بندی کرد و ما تنها با یک داستان روبه‌رو هستیم روایت شخصیتی که برای رسیدن به خواهش‌های نفسانی خود به یک بازی با قدرت دست زده است و در این بازی همه چیز خود را به بازی گرفته است. دیگر شخصیت‌ها چیزی جز ابزار بازی او نیستند و خواننده از این بازی است که لذت می‌برد.
2. آرامش انگلیسی: از داستان‌های موفق جنگ. فضای جنگ را به خوبی به تناقض‌ها و عشق و نفرت‌هایش پرداخته است. نمی‌شود آن را داستانی ضد جنگ خواند ولی نگاهی انسانی آن به جنگ غیر قابل تردید است.
اما از آن مهمتر تغییر زاویه دید روایت است. نویسنده برای این که کل روایت به زبان اول شخص روایت کند چند بار راوی خود را تعویض می‌کند تا روایت اول شخص باقی بماند. روایت اول شخص به خوبی می‌تواند تردید‌ها و هراس‌های و شورها را بازتاب دهد و چون ما با داستانی انسانی روبه‌رو هستیم نه یک داستان وقایع‌نگار روایت اول شخص ضرورت دارد. هر چند بازهم ضرورت نداشت که نویسنده در بیشتر قسمت‌ها برای تغییر روای اول شخص از عنصر کتاب استفاده کند و خواننده آگاه این تغییر را دیر یا زود در می‌یابد.
سطر آخر پایان‌بندی از جنبه‌هایی قابل پیش‌بینی بود چون تاکید زیادی بر روی موتیف عکس وجود داشت و مشخص بود که این عکس حلقه رابط شخصیت‌های پراکنده داستان است.
3. راستی آخرین بار پدرت را کی دیدی؟ : داستان آخر چالش دو فضای سنتی و مدرن است. شاید در خوانش نخست گرایش‌های رئالیسم جادویی خواننده سرکوب شود ولی در واقع راوی در مقابل این خوانش از سنت می‌ایستد و سعی می‌کند از اسطوره‌ها و باورها شبح‌زدایی کند. پدر خود از این خرافات استفاده کرد تا یک زندگی را شکل بدهد این بار با رهنمون کردن پسر به این چالش او را مامور ادامه راه خود می‌کند. شاید برخورد پدر را نوعی برخورد رضاخانی در چالش سنت و مدرن دانست و پدر ماموریت ادامه این چالش را به پسر که خوانشی امروزی‌تر دارد وا می‌گذارد البته معلوم نیست که پسر این مسئولیت را بپزیرد یا نه.
من شخصاً نتوانستم بین بخش قطار و بخش بعد ارتباط کاملی را برقرار کنم.
در مجموع من هر سه داستان به خصوص داستان دوم را خواندنی یافتم

دختر
داستانی از علی داوری‌فرد
داشت گریه می‌کرد قطره‌های اشک مانند تسبیح پاره شده به روی گونه هایش می‌دوید. آخر مثل همیشه با خواهرش دعوا کرده بود و مثل همیشه مادر حق را به خواهرش داده بود .
عصبانی بود از دست خودش، از دست خواهرش، از دست مادر، از دست روزگار ، دلش می خواست کمی بزرگ تر بود شاید ......
بعد از هر دعوا به فکر این بود که از خانه فرار کند ، و به جایی برود که دستشان به او نرسد، ولی هر بار منصرف می شد .
صدای ملکوتی اذان به گوشش رسید. همان اذانی که خیلی دوست داشت بشنود. رفت وضوگرفت، سجاده‌اش را انداخت و مشغول نماز شد. بعد از نماز می‌خواست برود، یعنی فرار کند. بلند شد، ولی دوباره نشست. دست‌هایش را بلند کرد وگفت: خدایا من شیوا، مادرم را دوست دارم، خواهرم را مثل همیشه بخشیدم، تو هم او را ببخش.
5/6/1385
سربازی روزهای
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام
خیلی از عید گذشته. اما هنوز ته نشت کردن آن خاطره سازی ها با یک جنبش چوبی مزاحم می زند بالا. مینی‌بوس و ما که سعی کردیم مرزها را کمی جا به جا کنیم و کاری کرده باشیم. جک های برگشتن از دیده‌بان خیلی خوب بود همان قرمز زدایی طنز را داشت و وقتی ما سرها را پایین می‌کردیم و با خنده مثل گل های شکفته می آمدیم بالا می‌رفتیم بالا و اوج بودیم جایی که آخرین لحظه‌های کودکی کم‌کم نفسش تنگ می شد و می‌مرد. وقتی که عکس لوکو روی جلد الف لو رفت وقتی ترقه‌ها را انداختیم و توی داستان گفتند چقدر لوس وقتی... داشتیم فرار می کردیم از بزرگ شدن. حالا فقط سایه سنگین آینده است. حضور مداوم Photoshopو کلیدهای صفحه کلید تمام ذهن را پر می کند ولی آینده دغدغه‌ایDelete شده است که هی از سطل آشغال بر می گردد و آزار می‌دهد. دلم می‌خواهد عاشقانه بنویسم گاهی لازم است ولی حالا حال و حوصله نیست بماند. خیلی وقت است. یک ماه شاید که چیزی ننوشته‌ام این هم دنباله آن یائسگی...
2/2/82 شیراز

۸/۲۶/۱۳۸۵

الف 296

مجهول
شعری از فرزانه نادرپور
این اصلی اجتناب ناپذیر است
یک معضل اجتماعی
مثل جمله ای که مخاطب اش معلوم باشد
مجهول مجعول
من کلئوپاترا هستم
دختر ارنست همینگوی
ورژن صادق هدایتی اش
عزیز دل داده ای که مصر ندیده
شاهد عینیِ جنگی که نامه شد
من کلئوپاترا هستم
مکانیسم جدیدی برای غرور ملی درمانی
عضو هیچ حزب یا هزاره ای نیستم
این روزها مردم زیاد هورا می کشند
در واقع می توان گفت وا داده‌اند
عین کش لقمه
می دانی رفیق؟
این سیاست بوی تعفن می دهد
بوی اسپاگیتی چسبیده به وسترن
داریم کم کم عادت می کنیم
که خبر در آرشیو است
روی صندلی لم بدهیم
قافیه را از حفظ ببازیم
و هیچ چیز را جدی نگیریم
این شاید اصلی اجتناب ناپذیر باشد

از عشق تا جنون
داستانی از سمیه کشوری
زن از شدت درد به خود می‌پیچید. دست بر کمر طول و عرض اتاق را آهسته طی می‌کرد و از شدت درد لبانش را به هم می فشرد تا مبادا صدای ناله اش بیدارش کند . گاه به چهره ی خسته ی همسرش که خوابیده بود نگاه می‌کرد نه... دلش نمی آید صدایش کند او خسته است.
صبح شد مرد چشمانش را باز کرد و پیکر بی جان همسرش را در کنار خود دید هراسان او را به بیمارستان رساند اما دیگر دیر شده بود هر دو او را تنها گذاشته بودند... باورش نمی شد.
چند روز بعد مرد برای همیشه گوشه ی تیمارستان ماوایش شد.


دو شعر از صادق رحمانی
صبوري
با اين همه شن، اين همه سنگ، اين همه خاك
بر گرده‌ي خود
چگونه تاب آورده است
سدِّ تنگِ آو
سد تنگ آب در جنوب گراش. سالياني است كه ديگر آب در پشت آن جمع نمي‌شود، من هرچه ديده‌ام گِل و سنگ است، تا لبالب آن. حتي درختان بادام و درختان كوهي ديگر بر آن روييده است. فكر مي‌كنم هزلر سال است كه ساخته شده باشد.

غربت
نه شاخه گلي
نه كاسه‌هايي از آب.
مردان غريب گوشه‌ي گورستان
زير تپه‌هاي گلزار شهيدان، قبرستان كوچكتر است كه افغاني‌هاي اهل تسنن دفن شده‌اند، هر كدام با رنگ قبري خاص و غير معمول- بزرگ و كوچك- اين گورها معمولاً زائري ندارد.
غريب در گوشه‌اي از گورستان آرميده‌اند. بدجور دل آدمي به درد مي‌آيد.


نگاهی از محمد خواجه‌پور
به داستان کتاب نوشته فاطمه خواجه‌زاده در الف 295
در داستان «کتاب» با نویسنده‌ای روبه‌رو هستیم که با زن مجازی خود کلنجار می‌رود و بررسی می‌کند که در صورت انجام هر حرکت او چه کاری را انجام دهد.
حالا اگر در این طرح کلمه «مجازی» را حذف کنیم چه اتفاقی می‌افتد. زن نویسنده از این جهت غیر واقعی است که امکان ایجاد پایان‌بندی و گره‌گشایی را فراهم کند. یعنی اگر این زن در خیال نویسنده نبود داستان دارای طرحی عادی بود و کنش آن چیزی جز مشکلات خانوادگی یک نویسنده را نشان نمی‌داد.
از سوی دیگر «مجازی» بودن زن، امکان بیان حرکت ذهن شخصیت «نویسنده در داستان» را به نویسنده داستان می‌دهد. اما با حذف مجازی بودن نیز این حرکت ذهنی بیان می‌گردد. همه ما حتی آنان که نسبتی با نوشتن ندارد. این روند ذهنی شطرنج گونه را طی می‌کنیم که حرکت شخصیت روبه‌روی خود را حدس زده و حرکت مناسب را انجام دهیم. در این جا نیز گذشته از واقعی یا مجازی بودن زن، «نویسنده در داستان» همین حرکت ذهن را خواهد داشت. و جذابیت اصلی داستان نه در خیالی بودن زن بلکه در حرکت شطرنج‌بازانه ذهن «نویسنده در داستان» است.
پس زن در داستان در ذهن نویسنده نیست او در بیرون است و در مقابل او به بازی نشسته است. این بیرون تنها می‌توانست برای یک نویسنده وجود داشته باشد که محتمل‌ترین حالت این است که زن در کتاب حضور دارد.
شکل‌گیری داستان در واقع در کنار بازی شطرنج‌گونه ذهن، حاصل فاصله‌گذاری «نویسنده در داستان» با شخصیت داستان است. از سوی دیگر این داستان در آنجا زاده شده که نویسنده این داستان توانایی فاصله‌گذاری با ذهن خود و نوشتن از ذهن خود را پیدا کرده‌است.
البته نمی‌توان از انتخاب مناسب زاویه روایت نیز گذشت که طرح و حتی فرم زبانی داستان را شکل داده است. تمام خوانش ما از داستان به تکیه بر بندی است که در آن زاویه دید می‌چرخد و ما دیالوگ دو زن را از بیرون شاهد هستیم. اما آیا باید به آن‌ها اعتماد کنیم و یا به توالی زمان داستان. در خوانشی با توالی زمانی زن می‌تواند رفته باشد این رفتن به خاطر نوشتن نویسنده باشد. هر چند هنوز بهترین خوانش همین خیالی بودن زن است هر چند آن‌گونه که گفته شد این خیالی بودن تاثیر چندانی بر زبان داستان ندارد.

سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
اسمال هم مثل همیشه آمد رفتیم جلو او یک قدم من یک قدم این طوری راه رفتن خیلی شیرین است راه رفتن با پاهای یکی دیگر مسیر خودت را می روی و می دانی که اشتباه نمی‌رود
کلی کار است که می شود کرد. برای خودمان نقش تعیین می کنیم مثل جنگ‌بازان استراتژی می‌ریزیم. توازن نیروها را می‌سنجیم. شکست ها را خرد می‌شماریم و پیروزی خود را بزرگ می کنیم و آن را جشن می گیریم. شاید مثل خیلی از جنگ‌های این سالها مرزها همان طور ثابت بماند ولی ما پیش رفته ایم آن وقت جوری که حتی جاده را هم گم کنیم.
عیدت مبارک. زنگ هم نزدی. خوب نشد این که داد و هوار ندارد. گفتیم اگر شد. قرار همیشگی‌مان این بوده اگر شد. قرارمان بوده که قول ندهیم. باشه؟
و 1/1/81 فقط این نبود. صداهای دیگری بود که جای صدای تو آن وسط خالی ست. اول صبح روی همان قضیه حمید هم مجبور شد زنگ بزند. پسر ساکت یکی از خوب‌هایی که دیده‌ام. با شیدا و رامجرد هم هر کدام 45 دقیقه، دیگر چیز تازه‌ای نداریم. من فقط مجبورم بگویم اگر نیمه دوم زنگ نزنند این آخرین بار خواهد بود. تهدید نمی‌کنم دیگر لذت نمی‌برم. چیزی نمی‌زایند. بزرگ شده‌اند.
بعد؟
مغازه دایی علی هم سرقت شده. دارم بولتن می نویسم وقتی به آمار نگاه می کنم دیگر آن اعداد سرد نیستند. یک عدد خالص. دیگر258وقوع، 285 اتفاق بدبختی است ضربدر در یک خانواده و حجم اندوهش خیلی زیاد می شود حالا تو بگیر63 قتل، که یکی هم قتل سانیا باشد سانیا کوچولوی لای دیوار چرا این ها را نمی نویسم یادم بیاور تا بنویسم پس.1-سانیا.
اما این ها هیچ کدام هراس نبود. هراس همان هراس مرحله بود. این21ماه دارد ته می کشد هر چند می گذرد ولی باید دوباره فرمت کرد این ذهن حالا پیر شده را.چه؟ کجا؟ چرا؟ خصوصا حالا که تو هم هستی و شب نکیر و منکر چه باید گفت؟ هر چقدر سئوال‌ها را در خودم دفن می‌کنم از جایی از تنم ریشه می‌زند و می‌زند بیرون. بگذار دفن‌شان کنم کو تا80 روز دیگر. نشمار. نه تو بشمار من نمی‌شمارم تو بشماری شاید خدا دلش به رحم بیاید. کندش کند تند و طولانی این هم می گذرد و همین سطرها می‌ماند.
بعد از مدت‌ها چیزی گوش کردم. دیگر لذت را کامل کُشته بودم نه متنی نه نوشتنی نه خیابان گردی، نه فیلم، نه فریاد، نه پیتزا، هیچ چیز راضی‌ام نمی‌کند. موسیقی گوش کردم همه جور. می شد کمی بهتر شد اما نمی دانم دیگر ناتور دشتی، زیبایی آمریکایی، شام غریبان شماره13+1الف، ماشین مسعود، در شکل دیگری ظهور می‌کند یا نه وای اگر نباشد چه باید کرد؟ زندگی! متنفرم از تو. حالم دارد بد می شود. بس است. سال نو مبارکم از طرف من قول بده هفته‌ای یکبار بنویسم حداقل تا این 12هفته دیگر. 1/1/82

زندگی چون سیل
چون آوار
چنان فرو می‌آید که نفس کشیدن محال می‌شود
سرکار خانم ابراهیمی
ما را همراه اندوه خود بدانید.