‏نمایش پست‌ها با برچسب مسعود غفوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مسعود غفوری. نمایش همه پست‌ها

۵/۱۱/۱۳۸۹

الف482

سیاه مشق: عرضه
مسعود غفوری
دو زن از پله‌های ساختمان پایین آمدند و لب خیابان ایستادند. یک مادر و یک دختر. دختر چیزی تعریف می‌کرد و مادر داشت می‌خندید. دختر که نگاه‌اش در خیابان می‌دوید، ناگهان چشم‌هایش را گشاد کرد و با عجله چیزی به مادر گفت. هر دو رو به طرف پیاده‌رو برگشتند و چادرهایشان را روی سرشان تنظیم کردند. جوانی با موتور کنارشان ایستاد، و وقتی آن دو به طرف‌اش برگشتند، مادر صورت‌اش را تا بالای بینی پوشانده بود و دختر دامن چادرش را روی کفش پاشنه‌دارش رها کرده بود و روسری‌اش را تا بالای ابروهایش پایین کشیده بود. چند کلمه‌ای با موتوری صحبت کردند و بعد، اول مادر و بعد دختر سوار موتور شدند. یک تاکسی تلفنی کنارشان ترمز کرد، ولی هیچ‌کدام به آن توجهی نکردند
سیاه مش: زخم
مسعود غفوری
کرکره را تا نیمه کشیده بود پایین که پیرمردی از آن طرف خیابان داد زد: «نبند جوون». نگاهی به ساعت‌اش انداخت، و کرکره را کامل پایین کشید. داشت قفل‌ها را می‌زد که پیرمرد رسید بالای سرش و گفت: «مگه نمی‌گم نبند. یه دیقه یه پاکت سیگار و یه آبمیوه بده من بعد برو.» جوان انگار که صدای او را نشنود قفل‌ها را بست. پیرمرد شاکی شد که: «دِ مگه کَری؟ یه دیقه بیشتر طول نمی‌کشه.» جوان کلیدها را توی جیب کاپشن‌اش گذاشت. پیرمرد داد زد: «می‌گم کار من واجبه. یعنی حتما باید …» و لگد محکمی به قفل زد. صندل پوشیده بود و خون از شست پایش روان شد. «بیا. حالا خوبه. حالا میای یه چسب زخم بهم بدی یا نه؟» جوان برگشت. قفل‌ها را باز کرد و کرکره را تا نیمه بالا کشید و کلیدهای برق را زد. پیرمرد پرید توی مغازه و یک‌راست رفت طرف یخچال آب‌میوه‌اش را برداشت. آمد کنار پیشخوان و گفت: «یه پاکت پاین و دو تا چسب زخم هم بده.» جوان پاکت پاین را گذاشت روی میز.- هزار و پونصد.- پس چسب زخم چی؟- ندارم.
درویش پورشمسی
1. مَدِغمخور
مَدِ غمخور و این هم دار فانی
هدر شد زین مصائب‌ها جوانی
خدایا کی می‌آید صاحب امر
شود شیرین دوباره زندگانی
2. میسر کن
نصیبم کی شود دیدار دلبر
ملاقاتی شود با ماه و اختر
خداوندا میسر کن لقایش
ز دوری تاب از قلبم شده در
3. مزین کن
تو که ما را به هر سو می‌دوانی
بنه بر چادر خود یک نشانی
مزین کن به شبرنگ چادر خود
که مجنون منزل لیلی بدانی
4. سرو خرامان
دلم نزد تو ای ول گو کجایی
بدل وعده دهی پس کی می‌آیی
بیا شادم نما سرو خرامان
نگر درویش و ایام جدایی
5. مرغ دل
ندیده دلبر و مرغ افسرد
گل عشق دلم بیچاره پژمرد
شبی که آمدی باران می‌آمد
ز حولت رود کارونی مرا برد
6. دیدار دلدار
به شوقش می‌روم دیدار دلدار
زیارتگاه دل آن قامت یار
نشینم در برش آسوده خاطر
چو بلبل نغمه‌خوان گردم به گلزار
گریه‌ام می‌آید
مصطفی کارگر
گریه ام می آید از دست دل و بار گناه
خسته از بی حالی ام از فرط تکرار گناه
ای خدای مهربان! با لطف دستم را بگیر
بر زمین افتاده ام از درد بسیار گناه
فرق امروز من و سال گذشته ای خدا
نیست در چیزی به جز اندوه و مقدار گناه
روز و شب راهم جدا از راه خوبان می شود
می روم جایی که دارد سوز غمبار گناه
من کی از انبوه درد و غصه راحت می شوم
مُردَم از بس که شدم پیوسته بیمار گناه
کاش می شد رد شوم از مرز هرچه خستگی
تا نفس تازه کنم از زیر آوار گناه
خلوت این روسیه بوی خجالت می دهد
بس که بودی در کنار بنده ستار گناه
من نکردم بندگی بر درگه غفران تو
تو خدایی کن خدای خوب و غفار گناه
هفته کتاب 5
کلیله و دمنه
ابوالمعالی نصرالله منشی
کَلیله و دِمنه کتابی‌است از اصل هندی که در دوران ساسانی به فارسی میانه ترجمه شد. کلیله و دمنه کتابی پندآمیز است که در آن حکایتهای گوناگون (بیشتر از زبان حیوانات) نقل شده‌است. نام آن از نام دو شغال با نامهای کلیله و دمنه گرفته شده‌است. بخش بزرگی از کتاب اختصاص به داستان این دو شغال دارد.مجتبی مینوی درباره این کتاب می گوید: كتاب كليله و دمنه از جمله آن مجموعه هاي دانش و حكمت است كه مردمان خردمند قديم گردآوردند و «بهرگونه زبان» نوشتند و از براي فرزندان خويش به ميراث گذاشتند و در اعصار و قرون متمادي گرامي ميداشتند، ميخواندند و از آن حكمت عملي و آداب زندگي و زبان مي آموختند.نسخه فارسی کتاب کلیله و دمنه توسط ابوالمعالی در سال 1147 برای بهرام شاه غزنوی تدوین شد. اصل افسانه های پندآمیز کلیله و دمنه مربوط به نسخه سانسکریت بید پای است. پس از اسلام ابن مقفع آن را به عربی ترجمه کرد ترجمهٔ ابن مقفع بسیار مقبول افتاد و مظهری از فصاحت در زبان عربی تلقی شد. ترجمهٔ‌عربی ابن مقفع پایهٔ ترجمه‌های دیگر قرار گرفت و کتاب از عربی به فارسی، یونانی ، ترکی ، اسپانیایی ، روسی ، آلمانی ترجمه شد.در قرن ششم هجری نصرالله منشی آن را به زبان فارسی ترجمه کرد. این ترجمه ترجمه‌ای آزاد است و نصرالله هرجا لازم دانسته‌است ابیات و امثال بسیار از خود و دیگران آورده‌است. ترجمهٔ نصرالله منشی همان ترجمه‌ای است که از آن به عنوان کلیله و دمنه در زبان فارسی یاد می‌شود. گاه نیز آن را کلیله و دمنهٔ بهرامشاهی خوانند. حضور تعداد زیادی از حیوانات در میان قهرمانان این کتاب به مصور سازان آن در آتلیه های درباری و شاهزاده ایی ایران امکان خلق ترکیب بندی های متفاوتی را فراهم می آورد. 32 تصویر مختلف نسخه غزنوی کلیله و دمنه را مزین کرده اند. دو صحنه در صفحات آغازین کتاب نیز سرگرمی های شاهزادگان را به نمایش می گذارد. این نسخه خطی یکی از شاهکارهای هنر مظفریان در ایران است که امروزه در کتابخانه ملی فرانسه در پاریس در بخش نسخه های خطی فارسی به شماره 377 نگهداری می شود. هیچ نشانی از هنرمند این مینیاتورها بر جای نمانده است.

۱۱/۲۰/۱۳۸۸

الف 462

هجرت
محمد خواجه‌پور

کلمه‌ای باید باشد
تا بتوان از موازی خطوط روزها گذشت
شماره صفحه‌ای
که بگوید زندانی کدام سفیدبختی بی‌پایانی
گویی جز B ، حرفی هستی تو را نمی‌نمایاند
می‌دانم
به این امیدی اگر صفحه ورق بخورد
جاده‌ای باز می‌شود به جایی
همه‌ی ما این گونه بود‌ه‌ا‌یم
پیامبرانی خسته
که با سنگ‌ها سخن گفته‌ایم
یا در صفحه‌های وب به دنبال فرشته‌های الهام خویش گشته‌ایم
عاشقانی
که روزگاری کسی را دوست‌ داشته‌ایم
در روزگاری که دوست داشتن چون امروز جرم بود
یاد گرفتیم که دوست نداشته باشیم
یاد گرفتن جرم شد
فراموشی تنها گزینه‌ی موجود است
گم شدن و گم کردن
رفتن به سمت دور شدن
روبه‌رو
باید کلمه‌ای، کلیدی باشد
زیر برف‌های یک دست
جسدی باشد
که تو را به چیزی، به خاطره‌ای، به اندوهی جانکاه و خواستنی حواله کند
همه جا سفید است و کلمه‌ای نیست
نقطه چمدانی در انتهای امید است
چمدان‌ات پایانی بر حرف‌های گفته- نگفته
چمدان‌ات بسته است چون دو لب نبوسیده

آدمک کاغذی
فاطمه زحمت‌کشان
من نیز دردها دارم
گاه‌گاهی واژه‌ها را به هم می‌آمیزم
آدمکی می‌آرایم
تا هم‌صحبت شب‌های بی‌کسی‌ام باشد
و پیاله به دست برای اشک‌هایم
و دردهایم را در رقص شبانه واژه‌ها گم خواهم کرد
برای اندک زمانی چند ....

مریم قاسمی زادگان
جاده نمناک است
و من غمناک.
آسمانی سخت می بارد وجود خویش را
بر سکوت سهمگین دشت
و می دوزد
دیده ی خیس از خواهش باران قلبش را
بر تکان دانه های شاد خاکی که
از خروش ناگزیر آسمانش
هیچ
ناداند!
جاده نمناک است
و من...
نمناک!

زندگان
به جی. دی. سلینجر
مسعود غفوری
دیگر بیرون پنجره برف شروع کرده است به باریدن.
- چقدر؟
- ها؟
- چقدر دوستش داشتی؟
- «دوستش داشتی» نه. «دوستش داری».
- خوب ... چقدر دوستش داری؟
- نمی‌دونم. الآن دیگه گفتنش سخته.
- چرا؟
مرد به زن خیره می‌شود: «خیلی وقته گذشته. خاطره‌ها می‌میرن و دوباره زنده می‌شن.»
حالا لایه‌ای از سفیدی همه جا را پوشانده است.
- همیشه قدری شکر ته لیوان هست.
- م‌م‌م؟
- بگم دوباره قهوه بیارن؟
زن به مرد خیره می‌شود: «نه. دیگه باید برم.»
و برف همچنان بیرون پنجره می‌بارد. بر تمام زندگان و مردگان.

هفته‌های کتاب 17

ها کردن
پیمان هوشمندزاده
نویسنده، عکاس
متولد ۱۳۴۸ تهران
از میان آثار: ها کردن (مجموعه داستان، ۱۳۸۶)، حذف به قرینه مستی (نوشته‌های کوتاه، ۱۳۸۳)، وقت گل نی (مجموعه داستان، ۱۳۸۰)، دو تا نقطه (مجموعه داستان، ۱۳۷۹)

ها کردن نمونه‌ی جالبی از رئالیسم شهری را ارائه می‌دهد که به سوژه‌های پست‌مدرنیستی هویت، عدم قطعیت، عدم توانایی انسان‌ها به برقراری ارتباط، بازی و پارودی متکی است. این داستان تلاش می‌کند از قوانین سنتی داستان‌نویسی عبور کند و یا آنها را به شکلی جدید بازتولید کند. این را حتی در کنار هم گذاشتن چهار داستان کوتاه و ارائه‌ی آن به عنوان یک رمان پیوسته هم مشاهده کرد. کاری که البته قبل از این نیز در مجموعه‌هایی همچون اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری اثر ایتالو کالوینو و حتی دوبلینی‌ها اثر جیمز جویس انجام شده بود، و خود نشانی از سنت قصه‌گویی هزار و یک شب و دکامرون بوکاچیو دارد.
در مسابقه‌ی قلم زرین که از سوی سایت رادیو زمانه برگزار شد، داستان ها کردن با این توصیف داوران اول شد:
* توان داستان پردازی
* شخصیت سازی
* نگاه تازه با دور بینی ویژه
* بازی با عنصر تکرار و باز گشت های زیبا
* تسلط نویسنده بر صنعت تکریر و تکرار
* آشنائی او با فضا سازی
* تسلط او بر روابط میان زن و مرد
* داستانی پر کشش و مشحون از طنز ساختاری
* توانائی او در اداره کردن داستان
* نمایاندن ذهنیت آزار دیده ی انسان ایرانی در قالب شخصیتی با " من " شکننده، در فضائی که از عصبیت و جنون نشان دارد.
از متن رمان:
با دست آرام می‌زنم روی شانه‌ام. مثلاً تو پشت سرم ایستاده‌ای.
مثلاً دست، دست تو بود و تو زدی روی شانه‌ام.
برمی‌گردم و با دست دیگرم، دستی را که دست تو بود می‌گیرم.
می‌کشمت به طرف خودم. حالا من مثلاً تو هستم که دارم تو را بغل می‌کنم. حالا مثلاً تو را بغل کرده‌ام.

۷/۲۸/۱۳۸۸

الف 429

در جمع دو تا رای
مصطفی کارگر

در جمع دو تا رای بکوشید بکوشید
در رگ‌رگ جمهور بجوشید بجوشید

گفتند چنان شیر ژیان ـ یالْ پریشان ـ
در حمله به دشمن نه که بر هم بخروشید

در صفحه‌ی تلویزیون و محضر مردم
لطفا عصبانی نشوید آب بنوشید

گر تشنگی آورد هجوم و نرسید آب
بزغاله بگیرید و از آن شیر بدوشید

خدمت به بشر این همه خوب است که چندی‌ست
بدجور به حال عطش و گاز و چموشید؟

ما شادترین مردم امروز زمینیم
از بس همگی دشمن آمار سروشید

وقتی که شمایید همه نوکر ایران
ما حضرت ارباب و شما حلقه به گوشید

بر کله‌ی هم سنگ بکوبید ولیکن
حرمت نفروشید که ما را بفروشید

تقویم
حبیبه بخشی
منتظر مي‌ماند
حرفي بزنم
اعتبار ندارد
قرار است اتفاقي
ب
ي
ف
ت
د
قرار است اتفاقي
قرار است
بي‌‌‌‌‌قرار همه چيز
تقويم ورق مي‌خورد
گوشي‌ام را كمي عقب مي‌برم
تا صدايش نشنود
با خودش درگير مي‌شود
روز پرستار
روز تولد
و يا روز...

ببخشيد آقا
امروز چندم ارديبهشت است؟

شرط
رقیه فیوضات
گواهينامه‌ي پايه يك
و ماشين‌ سفيد سنگين
جرات مرا مي‌خواستي محك بزني
كنارم لميده‌اي ترسو و عبوس
اهل سفرهاي درازم
جاده را مي‌چرخانم
و به خنكي آب، حادثه را مي‌نوشم
گرماي دستت
و صداي بوق دنباله‌دار
تصادفي ساده
خداي من
اتفاق اين بود
تو، مي‌خندي

آموزش ادبیات
نشانه‌شناسی
مسعود غفوری
نشانه‌شناسی (در انگلیسی semiologyو همچنین Semiotics) از ریشه فارسی «سیمیا» یا «سیما» در فارسی نوین و نیز در نظری دیگر از واژه یونانی (سِمِئیون) به معنی نشانه) گرفته شده و علم مطالعه نشانه‌ها و نمادها است.
این رشته با سخنرانی‌های زبان‌شناس سوئیسی فردینان دو سوسور در دانشگاه شهر ژنو آغاز گشت. تنها پس از مرگ او بود که به کوشش همکاران‌اش اندیشه‌های او در کتابی با نام درس زبانشناسی عمومی ۱ درسال ۱۹۱۶ به چاپ رسید. او با رد انگاره‌ی سنتی که رابطه میان واژه و شئ را یک رابطه حقیقی می‌‌دانست (به رساله کراتیلوس افلاطون رجوع کنید) برای نخستین بار به دلخواه بودن آن اشاره کرد. او هر پیوند ذاتی میان واژه و شئ و همچنین واژه و مفهوم را نادرست خواند و این پیوند را زاده یک هم‌گرایی و هم‌رایی اجتماعی دانست.
او در "درس زبانشناسی عمومی" در توضیح نشانه شناسی می‌گوید: می‌توان علمی را تصور کرد که به مطالعه زندگی نشانه‌ها در یک جامعه بپردازد. این علم بخشی از روان‌شناسی اجتماعی و در نتیجه روان‌شناسی عمومی خواهد بود. نشانه‌شناسی معلوم می‌کند که نشانه‌ها از چه تشکیل شده‌اند و چه قوانینی بر آن ها حکم‌فرماست.
او جستار خود را اینگونه می‌‌آغازد: در همه دانش‌ها شئ مقدم‌ترین بخش یک پژوهش است در حالیکه در زبانشناسی هنگامی که به سراغ واژه می‌‌رویم متوجه می‌‌شویم که برای بررسی آن واژه نخست نیاز به شناختن دیدگاه‌مان داریم. آیا ما واژه را از دید معنایی بررسی می‌کنیم یا ریشه یابی یا تاریخی یا جز اینها. پس استواری‌ای که دانش باید به دنبال بیاورد در گام نخست به خطر می‌‌افتد. پس سوسور به دنبال ساختاری استوار به ساختار زبان می‌‌رسد. آنچه بنیاد نشانه‌شناسی را خواهد ساخت.

۷/۰۸/۱۳۸۸

الف 418

سنگ صبور
ابراهیم اسدی
سنگ صبور من فقط خط خطی نوشتنه
گاهی رعد اسمون از سر فریاد منه
دل پاییزی من با خدا کل کل میکنه
سر یه مشت حرف حساب داره تمنا میکنه
میدونی بهار من دروغکی نقاشی شده
میون این همه ادم چه بی صدا قربانی شده
شاید خودش یه جور دادن تقاص باشه
تقاص به خیانتت یا شایدم هوس باشه
منی که از خودم فقط خودت هستی ام میشی
چرا یهو از همون ادمکای شهر میشی
میدونم یه روز نقش نگاهم توی اشکات میشکنه
ولی بدون که بی هوا دلم واست پر میزنه

وقت پاره‌سگ
نرگس اسدی
واق واق شب
در هراس بوف بدنامی
و
روزهای هار نمانده
جان بکند مثل سگ

در حسرت باران
عبالرضا آذرمینا
شيشه ماهي خشك
سيمان پوسيده
روري روي آينه
پر شده گرد و غبار
شمع، سرد و خاموش

تخم‌مرغ خالي
زندگي در خطر است
روي سفره سبزه،
سبزه مصنوعيست
سبزه‌ها خشكيده
همه زرد و بي‌جان
آخر امسال
نيامد باران
مثل هر سال دگر
از شكوفه
خبري نيست كه نيست.

چشمه‌ها بي‌آبند
چشم‌ها بي‌خوابند
تا كه يك قطره آب،
خاك را لمس كند.
دشت‌ها تفتيده،
پر از خاك و خسند
همه دلها خسته

دانه‌ها
منتظر زندگي‌اند
خاك‌ها
چشم به راه باران
نيست آبي اما...
در تمام صحرا
تك گلي هم حتي
بهر بلبلها نيست.
آري
امسال نيامد باران.


آموزش ادبیات:
اسطوره

مسعود غفوری

اسطوره‌ها، مذاهبی هستند که دیگر کسی به آنها اعتقادی ندارد. آنها داستان‌هایی هستند شامل حوادث خارق‌العاده، شخصیت‌های ماورای انسانی و موجودات ماورای طبیعی، که شاید زمانی مورد پذیرش گروه‌هایی از انسان‌ها بوده‌اند؛ چون سعی می‌کرده‌اند در آنها توضیح دهند که چرا دنیا اینگونه است و چرا این اتفاقات طبیعی رخ می‌دهند و .... به عبارتی، ذهن داستان‌پرداز بشر چون از همان ابتدا نمی‌توانسته دلیلی علمی یا منطقی برای خیلی از چیز‌هایی که در اطراف خود می‌دیده پیدا کند، شروع به ساختن داستان‌هایی می‌کند که در آنها خدایان متعدد، موجودات غیرعادی و اتفاقات نامعمول، باعث و بانی پدیده‌های پیرامون بودند. این داستان‌ها به دلیل همین خاصیت توجیه‌کنندگی‌شان، خود منبعی برای آداب و سنن اجتماعی می‌شدند و رسوماتی را شکل می‌دادند که نوعی مذهب باستانی به شمار می‌آمده‌اند. ولی با پیشرفت علوم و پیدا شدن توجیهات علمی‌تر درباره پدیده‌ها، اعتقاد به این داستان‌ها به تدریج کم‌تر و کم‌تر شد. البته این اعتقاد که اسطوره‌ها دیگر در نظام منطقی و علمی بشر جایی ندارند، کاملا اشتباه است. هنوز هم بسیاری از پایه‌های دانش ما بر روی اسطوره‌ها بنا شده است؛ چه اسطوره‌های قدیمی، و چه اسطوره‌های جدید.
در دوران ما، اسطوره‌ها جایگاه محکمی در مباحث مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی پیدا کرده‌اند. لوی اشتراوس اعتقاد دارد که اسطوره‌های هر فرهنگ، سیستمی از نشانه‌هاست که معنی‌شان را باید با استفاده از مدل زبان‌شناسی سوسوری کشف کرد. بارت و اکو از دیگر اندیشمندانی هستند که سعی کرده‌اند اسطوره‌های مدرن را شناسایی و کشف رمز کنند. مقاله‌ی «اسطوره سوپرمن» اکو نمونه‌ای عالی از این‌گونه تلاش‌هاست که پدید آمدن شخصیتی اسطوره‌ای مثل سوپرمن را درون جامعه‌ی سرمایه‌داری آمریکایی توضیح می‌دهد.
قاعدتاً چنین مقوله‌ای نمی‌تواند روی ادبیات بی‌تاثیر باشد. این تاثیرگذاری به شیوه‌های بسیار زیاد و در سطوح گسترده‌ای انجام گرفته است -بخصوص از دوران مدرنیسم که رویکرد جدیدی به اسطوره‌ها باب شد- و برشمردن همه آنها امکان‌پذیر نیست. حتی گروهی از منتقدان بر این باورند که تمام انواع ادبی و دست‌مایه‌های داستانی، برگرفته از فرمول‌های اسطوره‌ای‌اند. نورتروپ فرای معتقد است که چهار نوع اصلی روایت وجود دارد: کمدی، تراژدی، رمانس، و طنز؛ و این چهار نوع روایت در واقع همان چهار فرم اصلی اسطوره‌ای هستند که به ترتیب بر چهار فصل سال تطبیق داده شده‌اند.
شاید بتوان برخی از مهم‌ترین انعکاس‌های اسطوره‌ها در ادبیات را اینگونه بیان کرد:
بخش اعظم قدیمی‌ترین متونی که به دست ما رسیده‌اند را اسطوره‌ها تشکیل می‌دهند. «ایلیاد» و «اودیسه» هومر و شاهنامه فردوسی از نمونه‌های این متون‌اند. این داستان‌ها –چه به صورت کامل و چه فقط قسمتی از آنها- بارها و بارها به شیوه‌ها و زبان‌های مختلف بازنویسی شده‌اند و در ذهن مردم نقش بسته‌اند. بسیاری از مدرنیست‌ها هم علاقه زیادی به بازآفرینی اسطوره‌های کهن به شکل مدرن داشتند. جیمز جویس شاهکارش «اولیس» را دقیقاً بر «اودیسه» بنا کرده است. گاهی هم بخشی از داستان‌های اساطیری در یک اثر ادبی استفاده می‌شوند؛ شبیه استفاده الیوت در «سرزمین هرز».
شخصیت‌های اسطوره‌ای هم به وفور در ادبیات پیدا می‌شوند. رستم شخصیت ایده‌آل ایرانی است؛ پرزور و دانا و اخلاق‌گرا. داستان‌ها و آثار زیادی بر اساس این خصوصیت‌ها نوشته شده‌اند و می‌شوند. اصلاً هر پدری که فرزندش را به اشتباه می‌کشد، در ذهن ما ایرانی‌ها یادآور رستم است. و هر پسری که پدرش را به اشتباه بکشد، در ذهن اروپایی‌ها یادآور اودیپ است. بعضی از شخصیت‌های مدرن هم خیلی زود به جمع اسطوره‌ها اضافه می‌شوند، مثل پیرمرد خنزرپنزری در «بوف کور» هدایت، یا شخصیت هاکلبری فین.
اما درون‌مایه‌ها و موتیف‌های اسطوره‌ای، پیچیده‌ترین و جالب‌ترین تاثیرات را بر ادبیات دارند. این مورد آنقدر گسترده است که از درون‌مایه‌ی اصلی اثر تا یک سمبل یا نشانه‌ی کوچک را در بر می‌گیرد. مثلاً الگوی سفر که در بسیاری از آثار ادبی به چشم می‌خورد عموماً منطبق بر سفرهای اسطوره‌ای است. قهرمانی که برای رسیدن به خواسته‌اش باید سختی‌های زیادی تحمل کند، باز هم یادآور رستم و خوان‌هایش است. هولدن کالفیلد باید مثل اولیس -ولی در نیویورک- سفر کند تا مثل او به خودشناسی برسد. و در طرف دیگر، بازوبندی که نشانه‌ی فرزندی است، همان بازوبند سهراب را به یاد می‌آورد؛ و آتش زدن یک پر، حتی اگر در یک داستان مدرن شهری هم باشد، سیمرغ شاهنامه را به ذهن می‌آورد.
مطالعه نقش اسطوره‌ها در ادبیات یکی از شیرین‌ترین و هیجان‌انگیزترین بخش‌های مطالعات ادبی‌اند. در این نوشتار کوتاه سعی شد گستردگی این عرصه تا حدودی نمایان شود.

۱/۱۶/۱۳۸۶

الف 318

نام بزرگ
غزلی از خلیل روئینا
پس از شنيدن نامش كه هست نام بزرگي
هميشه مي شكفد روي لب سلام بزرگي

سلام نام گلي لا به لاي گفتنش دارد
به رنگ مخمل و باران چه انسجام بزرگي

همان گلي كه خداوند گفته آخر گل هاست
در اوج روز نبوت در اختتام بزرگي

همان كه روز تماشا به اقرائي گل كرد
و در ادامه اين آيه شد مقام بزرگي

همه به چشم مداوا به او نگاه مي كردند
به زخم كهنه قانون چه التيام بزرگي

گرفت دست تبر را به سوي بتكده مي رفت
شكست قامت بت را در انهدام بزرگي

چو بر جزيره شرجي نوشت نام خدا را
جنون حواله او شد چه اتهام بزرگي

چنان كبوتر قاصد پريد دور دنيا رفت
زسقف خانه كعبه كه بود بام بزرگي

غزل چو عاشق او شد به دور قامتش گرديد
نوشت حرف دلش را به احترام بزرگي
فرقه وحدت
شعری از علی‌اکبر شامحمدی
از فرقه وحدتيم و از نسل حضوريم
از شيعه احمديم و از سنت نوريم
ما جمله اسيران خم طره اوييم
ما ياور همديگر و از تفرقه دوريم
ما حلقه نگسسته زنجير وفاقيم
فرياد زمانيم و پر از موج غروريم
شمعيم كه پروانه ما سوز دروني است
هرگز نهراسيم كه در عشق صبوريم
فرزند بهاران و هم‌آواز هزاريم
يك تكه و يكپارچه در جشن و سروريم
سر شاخه ايمان خدا حبل خدايي است
با واعتصموا لذت خمار حضوريم

سطر بعدی
نرگس اسدی
صداي پرانتزي باز مي آيد
پيرمردي مرا مي خواند
اشتباهاتي بي گور بر ديوار نقش بسته
امشب
مشتي خاک به جعبه اي خرما ختم مي شود
پيرمرد صدايش مي لرزد
چند تکه آيينه
که بگذارند آن بالا
نورهاي تنيده لابه لاي سايه ها
بپيچد
انعکاسش گناهاني سرگردان را بشکند
به جعبه اي خرما ختم مي شوم
تبعيد من از خوشه هاي بنفش شروع شد
و مأموريت من
آسماني گداخته و خطي زشت
و دندانهايي که بوي کفر بدهند
تشنه ي کبوتري که سالها پيش بايد معامله اش مي کردم
آگهي داده ايم مردم دهن به دهن کنند
مادري کيف جيبي زاييده
شهر آلوده ي شايعه اي گنگ است
بي هويت
شماره هايي تلخ
دريغ از تکه اي زيستن
کسي نيست خط تيره اي بکشد برود سطر بعدي

انتظاری پر از نوروز
شعری از فاطمه آبازیان
گرفته است از روزهاي پاياني سال دلم
گذشت هجدهمين زمستان زندگي
و نيامد آن‌ که بايد بيايد
بهار؛
فصلي که نويد مي‌دهد شکفتن را
من‌بهاريم که نشکفته ميميرم
زير خروارها انتظار
و انتظاري که صورتي متولد ميشود
درون سبزي بهار
سبزه‌ي هفت سينم نذر قدم‌هايت
سکه‌هايش بلاگردانت
سربلندي و سعادت و سَرورم تو
همه‌ي سلامتيم ارزاني سلامت
و سوي چشمانم پيشکش خستگي نگاهت
قرآن عارفانه تو را تلاوت مي‌کند
ماهي‌ها منتظران مسخ شده‌اند
در آينه نوري هويداست
که تو را تداعي مي‌کند
و من بين شمع‌هايي که روشن کرده‌ام
تو را مي‌بينم.

خواب
داستانی از مسعود غفوری
--Salam. dishab khab didam tu daredesare ajibi gir karde budin. yadam nist chi, vali yadame dashtin sare man dad mizadin chera shalvare baggye 6 jibe sabze arteshi pushidam! mikhastam haletun ro beporsam, va begam man az sb6jsa badam miad, az kolle tarkibesh.

--Mohem nist. man khobam. salam.

12/85

سیری در سرزمین نور
قسمت یازدهم سفرنامه حج جواد راهپیما
¨ صبح سپيد روز سه‌شنبه 29/4/1378 با تلاوت فجر در تجسم گاه عاشقان سر از خواب برداشتيم و كنار كعبه رو به سمت خانه مقدس الهي به احترام صداقت سرخ شقايق نماز صبح را ادا نموديم و حديث عشق را بر صفحه هستي زمزمه كرديم. در ستايشگاه محبان حضرت دوست رنگ اميد مي‌گرفتيم و شهد شراب شهامت را مي‌چشيديم عشق به او ستاره‌هاي وجودمان را جلا مي‌داد و ذرات سپيد سعادت، نور چشمه‌هايمان را به تلاطم مي‌انداخت حوضچه پنجره‌هايمان پر در شده بودند و صدف صداقتمان قطره‌هاي عشق را در آغوش مي‌گرفتند سجاده‌هاي عطشناك نگاهمان در ميان درياي نوراني اميد، وضو مي‌گرفتند و رو به محراب ابروهايمان، نماز مي‌خواندند و سراسر عشق بود و مستي، شور بود و هستي. ما پادشاه شهر گدايان بوديم و گداي شهر پادشاهان زيرا عشق را تجارت مي‌نموديم و هماي سعادت را عبادت مي‌كرديم. يا حنان و يا منان، به اميد كرمت آمده‌ايم اي شه خوبان. و بالاخره سه شنبه نيز در حضور كعبه عاشقان، قبله شقايقان باغ الهي سپري شد.
¨ سپيده دم روز چهار‌شنبه 30/4/1378 عظمت كبريايي در سراپرده چشمهايمان پديدار مي‌گشت و همه ما را تشنه رحمت خود ساخته بود. حدود ساعت 6 صبح با نقل جماعي به سوي كوه ثور و غار ثور پناهگاه پيامبر (ص) در شب هجرت معروف از مكه به مدينه حركت كرديم بعد از آن به طرف جبل الرحمه به راه افتاديم و برفراز آن عشق را تماشا ‌كرديم.

۹/۲۵/۱۳۸۵

الف 300

در دانشگاه
شعری از علی آموخته‌نژاد
از امتحان آخر دانشگاه
تا دکتر بهزادی توی طبقه سوم
من به ماتیک لب‌های دیگری نگاه می‌کنم
جریان از این قرار است که من هر چه توی دانشگاه می‌گردم تا بلکه بتوانم مدرکم را بگیرم موفق نمی‌شوم
فصل‌ها رویای
قصرهای دیگرند
و من خودم برگه‌ام را داده‌ام
دکتر گازرانی امضا کند

آقای دکتر گازرانی نظام‌های ادبی به دنبال شکل‌های تازه‌تری هستند
اینجا بیشتر به یک بحث کلی نیاز دارد
که باید معلوم شود
این چند نفری که اینجا ایستاده‌اند
1. مانتویشان را از کجا خریده‌اند
2. این چشم‌ها چه فورانی دارند توی چشم
و شما آقای گازرانی
مرد شریفی هستید

درخت زشت
داستانی از فاطمه نجفی
عصر كه از مدرسه برگشتم يكراست به طرف آشپزخانه رفتم. چاقو را برداشتم، پيراهن گشادي پوشيدم كه كاملاً پيراهن روي شلوارم مي افتاد. چاقوي توي جيبم ديگرم پیدا نبود مادرم صدايم زد.
-بيابرو 2تا نون بگير
خوشحال شدم وقتي مادرم فومايش ناراحت مي شدم ولي حالا از اينكه يك فرصت خوب براي رفتن به بيرون پيداكرده بودم خوشحال بودم. پريدم و پول را ازدستش قاپيدم داد زد
بچه پيراهن به اين بزرگي را چرا پوشيدي؟
بدون اينكه نگاهي به پشت سرم كنم در را محكم بستم. نزديكهاي درخت رسيدم. پشت يكي از ديوارها كه ديد خوبي داشت و راحت مي شد درخت را ديد ايستادم. خوب بهش نگاه كردم درخت زيبا بود. بايد مي دانستم تا زنها از اطراف درخت دور ميشوند. چند دقيقه اي ماندم همه ي آنها كارشان را انجام دادند و رفتند خواستم جلوبروم كه يكي از آنها برگشت. پارچه سبز ديگريبه درخت بست گريه كرد. بيچاره درخت اهل محل همه مي گفتند اين درخت ض گري است هر كس بچه اش جني نشود بايستي يك تكه پارچه روي يكي از شاخه هاي درخت مشكل اتش حل ميشود ولي درخت زشت شده بود. زن رفت به سمت درخت رفتم يك عالمه پارچه هاي رنگي بسته شده، سبز، آبي، قرمز، زرد، بيشتر رنگه سبز بود. چاقو را از توي جيبم در آوردم شروع به بريدن يكي يكي از تكه پارچه ها خيلي زياد بود. خسته شدم 1 ساعتي طول كشيد هوا تاريك شده بود. درخت بايد ميوه داشته باشد برگ داشته باشد ولي اين درخت هميشه زشت بود. بايد تكه پارچه هايي كه باعث زشتي اش شده بودند از بين مي بردم. كارم تمام شد. خوشحال شدم برگشتم. وسط كوچه كه رسيدم مادرم را ديدم. تاين را ديدم داد زد پسر پس نونت كو؟

مرد و من
شعری از بتول نادرپور
هوا سرد و زمین زرد و پر از درد
ببین عشقت چه بر روز من آورد
من اینجا مانده‌ام در اوج غربت
تو هم مثل منی، در قالب مرد

بسیج
شعری از حاج درویش پورشمسی
بنام خداوند پروردگار
كه باشم هميشه به وي جان نثار
بنام علي و بتول همسرش
وبعدش شش و پنج مه منظرش
به نام امامم چنان بوسه زد
بدست بسيجي و كرد گوش زد
بگفتا بسيج افتخار من است
چه آباد اكنون همين ميهن است
بسيجي گل سرسبد گشته اي
چو آتش بخاكستري خفته‌اي
بسيجي زنامت جهان در شگفت
بگيتي بشرآفرين ها بگفت
زنامت بلرزد عمو سام ها
شده جاودان رسم و اين گام ها
تو ميداني هم سنگرانت كي است
وداني هدف‌ها و عزمت چي است
اگر تو نباشي كجا ارزشي
كجا دلبري كو چه آموزشي
تو درس شجاعت بما داده‌اي
چو ماه ده و چهار تابنده‌اي
تو هر جا كه باشي چه برّنده اي
به قلب همه‌ي ما، پاينده اي
بسيجي رزمنده آزاده‌اي
به راه خدا جان و دل داد‌ه‌اي
تو جانباز رزم طلائيه‌اي
شهادت به چشمان خود ديده‌اي
شلمچه، پل نو، دوعيجي تويي
چو خورشيد رخشان، بسيجي، توي
هويزه وبستان و فكّه تويي
وسرباز آن شاه مكه تويي
تو سومار و مجنون جزيره شدي
به هورالعظيم وجفير هم بدي
زبيدات وپاسگاه زيد نام تو
بياد آورد عشق و الهام تو
سلحشور دشت چنانه تويي
عقابان كوههاي بانه تويي
تو شاهين كوه شياكو بدي
نهنگ آبادان ومينو بدي
قدم هاي تو فاو را زنده كرد
زاخلاق تو عشق پاينده كرد
به ام الرصاص نام تو زنده است
هنوزهم عدو از تو آزاده است
سنندج مهاباد مريوان بگو
كجا مثلتان بايدم جستجو
چنان معني هر معاني شدي
بتاريخ دل جاوداني شدي
تو هم رزم رزمنده فهميده‌اي
تو عطر گل ناب بوييده‌اي
تو هم سنگر باكري‌ها بدي
تو همراه آن كاظمي‌ها شدي
تو با همت و زين دين، شيرودي
چنان راه باريك خط پيمودي
فكوري وصياد واين بهادري
عظيمي حسن زاده و كشوري
چو ناصر دليري و همچون مفيد
ز نام‌آوران شهرمان روسفيد
صد و بيست شهيدان بخش گراش
هميشه به رخسارشان گل بپاش
شهيدان زاخلاقتان هم نظر
نشسته نظر داده باردگر
شهيدان جاويد شهر گراش
بسيجي، بگفتندتان شادباش
كنون مفتخر شهرت از نام تو
سپرده بدل نام خوش نام تو
جهان از مرام تو آگه بود
به هر محفلي ياد تو مي شود
شدم عاشق راه و رسمت كنون
كه غرقم به يادت به دير جنون
درختان دنيا قلم گر شود
جهان از مركب سراسر شود
چسان مي توان از بسيجي نوشت
كه نتوان نوشت از تو نيكو سرشت
تويي گل بهار دل و جانمان
چو بلبل غزل خوان ايرانمان
عزيز بسيجي تو بيدار باش
زگفتار هر دشمن هوشيار باش
غلط مي كند مفسد كله بوش
مگس ها به پرآيد اين حول وحوش
دلم خواست همراه تو پركشم
تنم زين لجن زارها در كشم
و آن آرزو در دلم كشته شد
رخم سرخ وشرم از تو آغشته شد
بسي آرزو بودم از فكرتان
شود شامل حال من ذكرتان
نرفتم،نشستم كه مجنون شدم
زدوري نظر كرده دل خون شدم
نوشتم زدريادلان قطره اي
نشد خالي بار دلم ذرهّ اي


پرواز
شعری از طاهره ابراهیمی (شیدا)
شب پرواز مولا پر كشيدي
چه شيرين مزه‌ي ضربت چشيدي
جوادم با علي پرواز كردي
چه زيبا هجرتت آغاز كردي
شب احياء، تو هم احياء گرفتي
تو احياء همره زهرا گرفتي
چه پروازي، چه احيائي، تبارك
جوادم وصل زيبايت مبارك

ساقی گم‌شدگان
شعری از علی داوری‌فرد
نگاهم امشب آن مهتاب مي گيرد
دو چشمانم مرا در قاب ميگيرد
خدايا خسته ام راهي نشانم ده
كه اندوهم مرا از خواب مي گيرد
نگاهم از پس درياي يك ماهي
و آن ماهي مرا از آب مي گيرد
چه طوفان ها كه آمد بر سرم ريزد
ولي دست مرا ارباب مي گيرد
به آن اندازه مي گيرم زتنهايي
كه چشمان مرا سيلاب مي گيرد
چه محزونم ز غیيبت هاي طولاني
دلم ايراد آن سراب ميگيرد
ولعنت بر سرود سرد رویاها
حيات ازغنچه ي شادب مي گيرد
27/8/1385

پیوند قلبت را به فردا موکول نکن
شعری از رضوان رهنورد
قلب ، قرنیه ، پانکراس
دست لرزان در گردش
من مانده ام ویک دنیا تپش
حال تو هستی این مربع های تو خالی
که منتظرند تو تیکش بزنی
گزینه ها چشم به راه دستان تو هستند :
قلب  قرنیه  پانکراس 
نمی دانم کدام گزینه را می خواهی
تیک بزنی ؟
انتخاب با توست !
پس هر کدام را می خواهی تیک بزن
نترس و جلو برو
آینده ای روشن در آن سوی ماوراء
برای تو چشمک می زند
وتو را چشم در راه است.
اگر همه را تیک زدی خوشا به حالت !
فقط نترس از این که روزی
چشم تو را در چشم دیگران ببینند
یا این که قلب مهربانت
در قلب دیگران بتپد
وبه او نفس دوباره ببخشد !
اینها همه افتخارات توست
درک و فهمی می خواهد که تو داری!

سرباز ادبیات
یادداشتی از مسعود غفوری بر سربازی روزها
خواجه‌پور سرباز ادبيات است؛ نه فقط به اين دليل ساده كه او شعر مي‌گويد و بسيار مطالعه ادبي دارد، و نه تنها به اين خاطر كه در سخت‌ترين شرايط هم از نوشتن دست نمي‌كشد، بلكه چون به ادبيات به عنوان يك راه فرار اعتقاد دارد. او عضو دسته ناسازگاري است كه مي‌داند ديكتاتوري در حالت عام‌اش يعني چه و چه مي‌كند؛ و مي‌داند كه ادبيات تنها راه شورش عليه اين سلطه است. زبان براي ما زندان مي‌سازد؛ پادگان از ما زنداني مي‌سازد؛ و ما خودمان زندان خودمان هستيم. خواجه‌پور همه اين زندان‌ها را شناخته است، و راه فرار از هر سه را هم درون ادبيات يافته است. همين كه او قالب خاطرات را به فرمي نرم و انعطاف‌پذير تبديل مي‌كند و در بند قواعد خشك زباني نمي‌ماند و مستقيم از روي ذهن‌اش مي‌نويسد، نشان تلاش او براي فرار از زندان زبان است. همين كه در محيط خشك و بسته‌اي چون پادگان كاري خلاف عاده انجام مي‌دهد و سرسختانه تن به زندگي خفقان‌آور آنجا نمي‌دهد نشاني است از اراده‌اش به گريختن از زندان پادگان (و بسا بالاتر، هر جايي). و نوسان موجه‌اش بين عقل و احساس، آزادانه از خود و دغدغه‌هايش گفتن و خودسانسوري نكردن‌اش نشان از فرار مداوم او از زنداني است كه از ما از خود مي‌سازيم. او سربازي شورشي است كه عليه هر نوع ديكتاتوري مي‌جنگد. نام جنگ او ادبيات است.
مسعود غفوري 2/9/85

روز پایانی سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام
دارد تمام می شود و دوباره چه کنم؟ آخر یک کار می کنم و این را لااقل تو باید بدانی که چه می‌کنم. خیلی وقت است مهم بودن اش را از دست داده سئوال مهم است اما جواب آن دیگر هیچ فرقی نمی‌کند. اگر بقیه هم می دانستند چطوری می شود اصلاً به جواب فکر نکرد چقدر راحت بودم. دلم می خواست فرصت می شد تمام این یک سال و نیم را می نوشتم تغییر کرده‌ام؟ حتما‍ً -چقدر؟ نه خیلی زیاد، شاید هم زیاد. حالا نمی شود از اینها نوشت بعد هم که دیگر گذشته است. رفته و پاک شده. شده خاطره و حالا دوباره کیلو کیلو خاطره دارم. مثل فیل خاطره دارم. مثل عنکبوت ها اینجا تار تنیده‌ام و شده خانه من و حالا خودم باید این بار و بندیل را جمع کنم. باز این دل را از دیوار اتاق بکنم و بروم خانه‌ای دیگر.
تمام 18 خرداد 1382شیراز

۶/۰۵/۱۳۸۵

الف 286

خواب‌ها
داستانی از مسعود غفوری
خواب‌هايم همگي شبيه هم شده‌اند. آن اوايل اين مسأله ساده‌اي نبود و من از بابت‌اش خيلي مي‌ترسيدم. در خواب‌هايم هميشه جاهايي بودند كه هيچ‌وقت نديده بودم، يا آدم‌هايي كه اصلاً نمي‌شناختم. يك سري اتفاقاتي مي‌افتاد كه نه هيچ ربطي به من داشتند و نه به همديگر. قضيه وقتي ترسناك‌تر مي‌شد كه در اين دنياي درهم‌وبرهم چيزهايي آشنا مي‌ديدم؛ يا از آن بدتر، وقتي متقاعد مي‌شدم كه فلان چيز را از قبل مي‌شناسم، ولي در واقع حتي روحم از آن خبردار نبود. من در خواب تبديل مي‌شدم به يك ناظر منفعل كه از دور و برش و حتي از كارهايي كه خودش مجبور به انجام‌شان مي‌شد، سر در نمي‌آورد. در خواب دنبال سايه‌ام مي‌گشتم و پيدايش نمي‌كردم. بعداً مي‌ديدم توي خانه همان‌طور روي كاناپه دراز كشيده و كانال‌هاي ماهواره را بالا و پايين مي‌كند و از خوشي به حال مرگ افتاده. يا حس مي‌كردم كسي پشت سرم است، ولي وقتي برمي‌گشتم مي‌ديدم خبري نيست و همين بيشتر باعث ترسم مي‌شد. آخر مگر مي‌شود؟ من چرا بايد از هيچ چيز بترسم؟ جالب است كه اين فكرها را همان موقع توي خواب مي‌كردم. بعد كه بيدار مي‌شدم همه چيز سر جاي خودش بود. ديگر وقتي از جلوي آينه قدي گوشه آپارتمان فسقلي‌ام رد مي‌شدم دكتر جكيل توي آينه نبود. من بودم؛ بدون بروبرگرد. يا وقتي باران مي‌باريد، بر خلاف توي خواب، حسابي خيس مي‌شدم. امتحان‌اش كردم، و نتيجه‌اش كاملاً رضايت‌بخش بود. همين است ديگر. از اين كه مي‌ديدم توي خواب‌هايم يك چيزهايي جواب نمي‌دهند حسابي مي‌ترسيدم. يك چيزهايي جور نبودند؛ يا به اصطلاح «امنيت معنايي» نداشتند. اين را همكارم توي شركت بيمه مي‌گويد كه قيافه‌اش شبيه جيم كري است و دارد از زندگي شخصي‌اش فيلم مي‌سازد. بله. همين نداشتن امنيت معنايي است كه خواب‌هايم را شبيه هم كرده بود و من را تا سرحد مرگ مي‌ترساند. ولي آن‌قدر اين مسأله تكرار شد كه يواش‌يواش راه مقابله‌اش را پيدا كردم. ساده است: ديگر سعي نمي‌كنم ازشان سر در بياورم. الآن ديگر صبح‌ها با صداي ساعتي كه در خوابم زنگ مي‌خورد بيدار مي‌شوم. صورتم را- چه فرقي مي‌كند امروز چه قيافه‌اي داشته باشم- توي آينه اصلاح مي‌كنم. صبحانه را كه خوردم، لباسي را كه ديروز از گرگور زامزا قرض گرفته‌ام مي‌پوشم و كيفم را نه ديگر، اين يكي را خودم از مغازه دوستم خريده‌ام- برمي‌دارم و به دو خودم را مي‌رسانم به ايستگاه مترو. توي قطار محض تفريح دنبال دختري مي‌گردم كه ديشب توي سالن خالي سينما بوسيده‌ام. ولي ظاهراً توي پيدا كردن مشتري‌هايم خيلي خوش‌شانس‌ترم؛ آخر رييس‌ام به خاطر مواردي تشويق‌ام مي‌كند كه من فكر مي‌كنم به خواب هم نديده‌ام. شب‌ها هم وقتي از ديدني‌هاي تلويزيون خسته مي‌شوم، ساعتم را كوك مي‌كنم و مي‌خوابم. جنگ به پايان رسيده و من ديگر به خواب‌هايم عادت كرده‌ام. من خواب‌هايم را دوست دارم.
24/5/85

دوشعر کوتاه از صادق رحمانی
دریغ
در سایه‌ی غلاف تیغ قدیمی
این عنکبوت تازه
تنیده ست تار خویش

بهشت نازیبا
یک برکه‌ی خشک سوسماری ترسو
صد بوته‌ی خار. سنگلاخ از هر سو
وه... این صحرا جهنم زيبا‌يستي‌

هفت دوبیتی از درویش پورشمسی
1
ز عشق تو به موج غم سوارم
کنار ساحلت دل بی‌قرارم
برای قتل درویش‌ات چه گفتی
روم آلمان فیلپس موزر بیارم
2
وفا ودست و دل بازت مرا کشت
همین مرغ خوش آوازت مرا کشت
مرو آملنا مکش زحمت عزیزم
خم شمشیر طنازت مرا کشت
3
مرا کشیت به صحرایی رها کن
درون ایل غوغایی به پا کن
بگو کشتم کسی که کشته‌ام بود
ز بعد من نشین یاد وفا کن
4
به دور نعش من حصنی بنا کن
مپوشانم جسد یک سر رها کن
ببینند که کجایش تیر خورده
طلب بر خون بهایم از خدا کن
5
سیه دسمال ترکی کن فراموش
شود، بندی به دور سر رود هوش
بکش بر روی آن تابوت سبزم
که تا دیگر غمت بردارم از دوش
6
دگر دستت ز دامانم رها کن
اگر خواهی به عهد خود وفا کن
برو میعاد گاه عشق درویش
نشین راز و نیازت با خدا کن
7
به ممد شمس‌الدینی گو که درویش
همانی که بود معروف و دل ریش
ز دست کینه‌ی سرخ شماها
خزان شد بر سبزش از بر خویش
درویش پورشمسی

مادر بزرگ شعری از مریم فرهادی
مثل این که دارد یادم می‌رود
آنچه نباید از خاطرم برود
دستان شبیه آسمان بود
که مهر می‌باراند
و من در سکوت بی ‌دلیل خیال
نسیم هدایت‌گرانه‌ات را حس می‌کنم
کودکانه می‌بارم
زیر آوار واژه‌ها
بی‌توماندن سخت است

خفقان
شعری از فاطمه خواجه‌زاده
بارانی سیاه را بپوش
و کلاه را بکش
و چکمه‌ای قرمز که تا حلقوم گودال‌های کوچه
این خفقان چرا نمی میرد؟!
یک نفر به اندازه کاغذهای پرت شده امشبم
مرا نفرین نمی کند
هوایش نیست
حالش نیست
که باران باشد این بار
ته سیگارها دیگر رفته اند
روی این لیوان شکسته هم جای قرمزی رژ لبی نیست
من گناه می کنم
یکی می خندد
و آن یکی که درخت نبوده را نگاه می کند
بله زندگی همین است دیگر
نامه‌ات همین بود با یک نقطه بزرگ
خلخال می بندی به پاهایت
و رقصی که بلد نبوده‌ای
تمامش را نامه کرده‌ام
که یاد بگیری چطور از تشت خالی بی آب هم ماهی بگیری
و جرمی که از دهانت می ریزد
می‌شود این
من یک نفر را شکستم امروز
و اعتراف چند میلیاردی اشتباهم
تو بمان آرام!
هیچ اقیانوس اطلسی حاضر نیست تو را بشوید
توی هیچ دفتر کودکی تو خوب نیستی حتی
خوب نیستی!
نیستی

روز صد و چهار سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
مسعود آمده و نبودم. نامه اش بود. 15روز پيش در جواب نامه‌ام نوشته بود خوب شروع كرده ولي بعد از دور خارج شده بود و بريده بود انگار تنها همان اوايل در حال و هواي نامه ام بوده و خودم هم يادم نمي‌آمد چه نوشته بودم. فقط مي‌خواستم تشكر كنم و همان طور كه مسعود گفته بود : بگويم چقدر محتاج دوستي بوده‌ام دو تا« بي خيال» هم داشت. كه خيلي خيلي سفيد بود شايد روزي دوباره سر اين رشته را باز كردم.
حالا انگار راه ديگري براي حرف زدن با بچه ها باز شده وقتي حس مي‌كنيم جايي طنز و گريه و حرف كارايي ندارد قلم هايمان را تيز می‌كنيم و روي سطرها مي‌رينيم و منتظر مي‌شويم كه ديگري بر راه رفته‌مان با اشك‌هايش آب بريزد واي! چه تصويري شد از همان‌هاست.
مسعود آمده بود. مادرم هم زنگ زد و حرف زديم گفت كه اقوام گفته‌اند سر مي‌زنند بوهايي از دام‌ها به مشام مي‌رسد. اما به مادرم گفته‌ام كه وقتي پشت تاوه نان پختن نشسته بود داشت نان مي‌پخت و خواهرم هم ايستاده بود. از اين بهتر نمي‌شد. تلفن زنگ زد. خواهر بزرگم بود. گفت كه به يارو! زنگ زده. مادرم پرسيد گفتم كه به خواستگاري مي‌رويد. مادرم زد به كوچه علي چپ يك تپ از تپ تپي بلند شد و مادرم سرش پايين بود مي‌خواستم به چشم‌هايش خيره شوم. زدم به مسخره بازي همان شيوه هميشگي. گفتم بيست سئوالي. جوري نمی‌خواستم عادي لو بدهم و تمام بشود و اين طوري دور زدم چند دقيقه اين پا و آن پا كردم و آخر سر رفتم بالا و منتظر نشستم و البته آخرش خودم زنگ زدم. حالا چرا به ياد اين‌ها افتادم؟ شايد كار آن پيراهن قشنگ تو باشد كه نديده‌ام. به شيدا هم زنگ زدم و باز ور زديم. خيلي حرف زديم شايد اينجا به مشكل گپ برخورد بكنيم يعني پشت تلفن گير بكنم اگر سعيد زنگ بزند چه طور حرف ها را قطع بكنيم و يا با شيدا و خاطره‌هايش چه كنم گفت كه مي‌خواهد دختر را عاشق خودش كند همان كاري كه من بارها خواستم بكنم. و خواستم ديگران را عاشق خودم بكنم و تو را هم. و امروز اين طوري گذشت يك روز به اصطلاح گراشي« پك پكي»، لغت خيلي قشنگي‌است هيچ معادل فارسي خوبي براي آن پيدا نكرده‌ام. رنگارنگ، لكه‌دار، رنگ‌هاي مشوش خلاصه جوري كه آدم نمي‌داند چه حسي دارد. مسعود نامه داده، به فكر تو هستم. مادرم زنگ زد و با شيدا ذهن‌هايمان را مبادله كرديم راستي براي بار دوم دادگاه هم رفتم يادم باشد تا دير نشده بنويسم. 10:00 شب