‏نمایش پست‌ها با برچسب زهرا عطایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زهرا عطایی. نمایش همه پست‌ها

۷/۲۸/۱۳۸۸

الف 430

عطر بهار نارنج
زهرا عطایی
باران مي‌باريد بر نارنج‌هاي يخ‌زده‌ي باغ
و آمدنش را مژده مي‌داد
زمستان بغض كرده و به دور از درختان
در خوابي عميق
فرو رفت
پرستو‌ها آرام به زمزمه‌ي آب گوش مي‌دادند
باران
نم‌نمك
غبار را از چهره‌ي درختان مي‌زدود
بي‌گمان
كسي بي‌صدا
بدرقه‌ِ‌ي زمستان مي‌رفت
چنان آرام
كه حضورش احساس نمي‌شد
همه او را از ياد بردند
و
تنها در كوچه رهايش كردند
شكوفه‌ها به ميهماني باغ دعوت شده بودند
و بهار
تولدش را در باغ جشن گرفته بود
و گل‌هاي سفيد
صورتي
و عطر بهار نارنج
را براي باغ هديه آورده بود

در روده‌ی من
جواد راهپیما
در روده‌ی من کرم شما سبز نمی‌شه
این واقعه با همهمه‌ی نبض نمی‌شه
اسهال حضور تو گرفتم که بیایی
لامذهبی این بطن چپ‌ام قبض نمی‌شه
طوفان‌زده در باور من لاش نگاه‌ات
خوش‌بو لب تو با علف هرز نمی‌شه
پیچیده گیاه سخن‌ات دور گلویم
لکنت زدن‌ام خارج از این مرز نمی‌شه
آهسته بیا حادثه‌ای در جریان است
گنجایش این حادثه در لفظ نمی‌شه

یادم نمی‌رود
حبيبه بخشي 31/3/88
حسش مي‌كني؟
زندگي سفيد است
و چشمان تو سياه

شب
تو را مي‌بينم
و روز
در انتظار چشمانت
پلك‌هايم را مي‌بندم
تا خواب ببينم كه به من چشمك مي‌زني

يادم نمي‌رود
ماه به ماه
تولدت را مي‌گيرم
فصل‌ها رنگين‌كمان زندگي‌اند
و تو

ببين!
پاييز هم كه بيايد
تو
شاعرانه‌ترين شعر مني

یک راه حل
عبدالرضا آذرمینا
آنچه ما را میکند یاری بود ، تنها تقلب
دست بردار از سر خواندن بکن آقا ، تقلب
گر بیایی سوی ما با نیت صاف قبولی
میدهم تضمین صد در صد قبولی با تقلب
گر نداری فرصت خواندن مکن خود را تو غمگین
با خودت بنشین و بنویس روی دست و پا تقلب
این شده ثابت ز آماری که اینک هست اینجا
تویِ دنیا آنچه ما را میبرد بالا تقلب
از سرِ دلسوزی میگویم تو را راز قبولی
بچه مثبت دست بردار و بگیر از ما تقلب
درک مطلب را ولش کن ، کسب مدرک را بچسب
بشنو پندم را ، شروع کن از همین حالا تقلب
میکنی هر واحدت را پاس ، همچون آبِ خوردن
آن زمان که توی جیبت هست یک دنیا تقلب
آنچه باعث میشود تشویق گردد اینک اشکان
یا نشانده خنده بر لبهایتان اینجا تقلب
حال با تحلیل و تفسیری که کردم از تقلب
انتخابش کن یکی را درس خواندن یا تقلب
مطمئن هستم که رای اکثریت دومیست
آفرین جانم بیا راهی نمانده تا تقلب

دوست دارم تا بگویم از گراش
مصطفی کارگر – گراش 8 دی‌ماه 76
دوست دارم تا بگویم از گراش
از دیار مردی و سوز و خراش
شهر ما از دور مانند نگین
گشته ساکن در دل این سرزمین
سرزمینی با خداوند آشنا
سرزمینی با شبستان صفا
یاد دورانی که بلبل ساز داشت
زلف «تیلَک» رقص در آواز داشت
یاد دورانی که کفتر داشتیم
روی سفره «تاسِ کَنگَر» داشتیم
یاد دورانی که «سَکْراوْ» باده داشت
قلب ما هم در تعالی جاده داشت
یاد دورانی که چوپان می‌نواخت
از غم و از جور دوران می‌نواخت
یاد دورانی که قمری روی نخل
جار «کوکو» داشت بر بازوی نخل
یاد دورانی که با «پاتیل‌»ها
«کِئْب» می‌رفتیم در تعطیل‌ها
یاد دورانی که عشقم «مایه» بود
«تیر و گالَه» بهر من سرمایه بود
یاد دورانی که مرد خارچین
با طناب و «داسَتِه» در خورجین
خار نخلستان ما را چید و رفت
از «دَکَل» بر بچه‌ها خندید و رفت
یاد «تِئتَخ‌»های باز برکه‌ها
یاد جوشش‌های مست سرکه‌ها
یاد «دَنگَل دَنگَل» قبل از کتک
انفجار پاکت سرخ پفک
«یاد پَم‌پَم تُتُوتُسکِه» بر زمین
یاد چوپان صبور و آهنین
یاد «گُمپَک»‌های روی کایه‌ها
بر سر فرزند یا همسایه‌ها
یاد نخل و «هیمَه» و یاد «پِری»
یاد اسب و یاد یال «فِرفِری»
یاد «کُل‌کُل‌»های «کَئلونِ» پدر
یاد پندیاتِ بی‌بی بر پسر
یاد بی‌صاحب اُلاغانِ کمند
یاد «اِشکالِ» گریزان چون سمند
یاد نام یادگاری روی در
بچه‌های «گُج» ولی کاکل به سر
گیسوان بسته اندر پشت سر
بچه‌های زیر باران گشته تر
یاد جلبک‌های حوض پیرزن
رشته‌های «تُبْرِه‌ی» مرد دَمَن
یاد سگ‌های وِلو در کوچهها
یاد «نَی‌نَی»، «نَی‌نَیِ» آلوچه‌ها
یاد شادی‌های روز و روزگار
یاد سیلی‌های بر رخ یادگار
یاد کَشکِ جمعْ توی قُمقُمه
یاد افکار قدیم جمجمه
یاد داس و «داسَتِه» یادِ «کِنِئر»
یاد «مَنکَل‌های»های سوزان «پِزِئر»
یاد «سَکْراوْ» جای لیوان بلور
پیرزنهای چموش و شوخ و کور
یاد «اِشکَت»‌های کوهِ پایدار
کاندر آن منزل کند هر مرغ و سار
یاد «پیپ و کَندَر» و نخل نهال
آرزوهای کنارش تا کمال
یاد «وُک‌وُک»‌های سگ اما سحر
یاد «یُردی‌های» ساکن در «کَپَر»
یاد «کَوگ» و نغمه‌های «بیدَلَک»
«زورِ» تابستان سوزان در «کِدَک»
یاد شب‌هایی که بر طبق قضا
«شاوْپَرَک» «پَل» میزد اندر کوچه‌ها
یاد «آوَنداز» و یاد «آوِّ» آن
یاد نخل و «تِک زِمِسّو خاوِّ» آن
نخل بسیاری درون شهر ماست
لااقل هرکس به «لَشْتْ‌»اَش آشناست
نخل «گَچْخا» نخل «پیبا» نخل پیر
نخل در دیوار نخلستان اسیر
یاد خرماهای آن «ایلیله‌»ای
یاد «لَشتِ» پوستین و پیله‌ای
«خاسِه‌ای»، «شاغانی» و نخل «دَکََل»
یا «فَسیل نِر» که پایش بود «شَل»
یاد «تیلَک‌های» پُرتاپُر «اَبار»
بهر نخل ماده آن سمت «کُنار»
در بیابان چون که اندوهی رسید
ناله‌های نیلبک را بشنوید
این صدا از دوردست شهر ماست
نای نی بر گوش مردم آشناست
شیخ عبدا... ما شاه چراغ
نخل و نخلستان‌مان هم جای باغ
مردمانش مردمان آب وگل
بچه‌هایش بچه‌های اهل دل
یاد دورانی که مردی مست بود
یاد دورانی که پستی پست بود
یاد دورانی که «اَمبُل» داشتیم
پای زن‌ها «مور» و «کُمبُل» داشتیم
یاد سنگینی «منتیل و دومِئد»
برگ‌هایش سبز و «شاداوچُن شِوِئد»
«ماکُشَک» یادش بخیر و «پیزگ» ‌اَش
زحمت و رنجش همانا پیشکش
یاد دورانی که آهو « فَلّه» بود
صبح و ظهر و شام برخی کلّه بود
شهر من ای آرمانم ای گراش
مهر من ای بوستانم ای گراش
کوچه‌هایت بوی غربت می‌دهد
خاک راهت بوی تربت می‌دهد
تیر برقت را چو روشن می‌کنند
کوچه را نسرین به دامن می‌کنند
یاد «مِشْکالَت» که وقف کوه بود
پاک و دور از ماتم و اندوه بود
یاد سرداران پیکارت به جنگ
در نبرد گل برابر با نهنگ
یاد عکس یادگاری با شهید
گریه‌های مادران پرامید
یاد تانک و توپِ و خشم سینهشان
حال و روز دشمنان آیینه‌شان
یاد صف‌های نماز شام عشق
یاد لبخند قنوت و جام عشق
یاد سنگرهای غرقاب کمیل
از بلور اشک‌ها مانند سیل
یاد اسب روسفید دشت‌ها
یال خونینش نشانی از خدا
ای خدا شیران خود را جام ده
از افق بر قلبشان الهام ده

الف 426

لبخند کج
سمیه کشوری

مثل خواب زده ها
در بيدار باش حادثه اي
روبرويم
آدمک هايي با لبخند هاي کج
مهمانم کرده اند به دايره اي تو خالي

و تمام اندوهم
از صدايي
که هي
مي خواند

گوش نمي سپارم
لبخندها کج تر مي شوند.

سکوت چنگ مي اندازد
گونه هاي سرخم را

سکوت!
لب هايم براي تو

سکوت لب هايم براي تو!

و من نمي دانم
چرا
سکوت
دست رد
به لب هايم زد

و نمي دانم
آن صدا
از کجا
روي لب هايم چسبيد
که بعد همچنان
چسبيد روي پيشاني ام

باز هم نمي دانم
چرا
لبخندهايم
کج تر و
کج تر و
کج تر
شدند

و من در دايره ي تو خالي
دايره اي تو خالي شدم
و از من دوباره دايره اي
و در من دايره اي
و همچنان
دايره ها درون هم
کوچک تر و
کوچک تر و
کوچک تر

و من روزي
مي دانم
روزي
همان دايره ي تو خالي را
به نشانه ي چيزي که نبود
به گردنم
آويزان مي کنم.

خشم
رقیه فيوضات
نشمرده بودم چند بار دلباخته‌اي
در راهرو خانه‌ام دوستت داشتم
كنار حوصله‌ات بودم و از ستاره‌هاي سبز سياهم مي‌كردي
مرا مي‌كشيدي كنار سيگارت
عميق نفس روزهاي فردا را دم مي‌كردم
متاسفم از امروز
روزهايي كه بي‌هيچ رسمي برود
.و رويايي كه بر بام ننشيند
حتي به اندازه‌ي كتاب رمانم
دو بار تكرارت نخواهم كرد
هوايي تازه مي‌خواهم

معما
مصطفي كارگر
تاویل زخم‌ها و غزل‌هاست فاطمه
در چنگ درد خسته و تنهاست فاطمه
توی کتابخانه‌ی الفاظ سوزناک
مفهوم اشکواره‌ی اعلاست فاطمه
پای قلم شکسته در این ورطه‌ی عجیب
اندوه ناسرودنی ماست فاطمه
مثل سکوت و سادگی و هرچه روستا
در جزر و مد آینه زیباست فاطمه
غواص‌ها اگرچه در او غوص کرده‌اند
اما هنوز مثل معماست فاطمه

مثل سادگي گل
معصومه حاجيان
گفته بودي:« زندگي زيباست»
زندگي زيباست، ولي اكنون
قلب من تنهاست.
گفته و ناگفته بس قصه در اينجاست:
«خط خط عمر لاي انگشتان حكايت‌هاست
و هر موي سفيدت،
سرآغاز كتابي كه
ز دوران‌هاست.»
روزگار پير ما مملو از حرف است
حرف‌هايي از
آمدن،...
غم خوردن...
رفتن ...
گاهگاهي در غم مردم نشستن
در شب يلدا،
داستان‌هاي غم امروز و فردا را شنيدن
در پس پرده ز هر اشكي
درد را تفسير كردن
***
بر لوح دلم،
حك شده
كه تو مانوس مني
اي همه‌ي هستي من
شب چراغ راه من
مونس شب‌هاي تارم
ناله‌هاي تو
واژه‌هاي شعر من
اشك تو
سنگيني هر بغض من
***
من از سادگي هرآيينه
بيزارم
كه مي‌بيند به خود
آن مادري
غمگين
شكسته
چشم‌هايي به گودي نشسته
ولي باز صامت
خموش
كه گويي هيچ‌كس را نديده
من اگر آيينه بودم
مي‌شكستم
مي‌خروشيدم
مي‌زدم فرياد:
با تمام هستيم
دوستت دارم
«مادر»

آموزش ادبیات
شخصيت‌پردازي
زهرا عطایی
شخصيت را تعريف كنيم آدم‌هايي كه در داستان حضور دارند و كليه‌ي حوادث به‌خاطر آ‌‌ن‌ها يا توسط آن‌ها رخ مي‌دهد شخصيت مي‌گويند.
شخصيت‌پردازي را تعريف كنيم: هنگامي كه نويسنده در طول داستان، شكل، قيافه، رفتار، نوع پوشش شخصيت‌هاي داستان را با توجه به شرايط حاكم بر داستان نشان مي‌دهند يا راجع به آ‌ن‌ها حرف مي‌زنند به آن شخصيت پردازي مي‌گويند.
انواع شخصيت‌ها عبارتند از:
شخصيت اصلي(يا قهرمان داستان): فردي كه تمام حوادث به خاطر او يا توسط او رخ داده است شخصيت اصلي داستان است.
شخصيت فرعي: شخصيت‌هايي كه بيشتر براي آشكار شدن شخصيت اصلي، در داستان حضور پيدا مي‌كنند به آن شخصيت‌هاي فرعي مي‌گويند.
سياهي لشكر: اشخاصي كه در ماجراي داستان هيچ نقشي را ايفا نمي‌كنند و بيشتر براي نشان دادن فضاي داستان يا براي برجسته كردن شخصيت اصلي و فرعي حضور مبهمي دارند به آن‌ها نيز سياهي لشكر گويند. مثلا اگر داستان« بابا لنگ‌دراز» را در نظر بگيريد كل داستان مربوط به زندگي«جودي آبت» است و تمام رويداد‌ها به خاطر جودي آبت رخ مي‌دهد در‌واقع، ما بيشتر از همه با شخصيت جودي آبت و تحولات زندگي، فقر و بدبختي، تلاش‌هاي فراوان او آشنا مي‌شويم، در واقع«جودي» شخصيت اصلي داستان است. بابا لنگ‌دراز و دوستان نزديك«جودي»، كه تا حدودي در تحولات زندگي او نقش دارند، آن‌ها نيز شخصيت‌هاي فرعي داستان هستند و همكلاسي‌هاي«جودي آبت» و مدير مدرسه و نامه‌رسان و... كه نقش خاصي در تحولات«جودي» ندارند اما براي نشان دادن فضاي مدرسه و خوابگاه و محل زندگي«جودي» حضور دارند سياهي لشكر هستند.
چگونه شخصيت‌پردازي كنيم: اگر شما به اطرافيان خود خوب نگاه كنيد مي‌بينيد نوع و شرايط زندگي هر كدام از آن‌ها با هم متفاوت هستند و شرايط زندگي هر كسي روي گفتار، رفتار و كردار و حتي ظاهر آن فرد تاثير مستقيم دارد. شريط زندگي، تحصيلات، سن، موقعيت اجتماعي از نظر جغرافيايي و محيطي باعث مي‌شود سليقه و نوع پوشش، شكل و قيافه، طرز فكر آدم‌ها با هم متفاوت باشد. مثلا: دو فردي كه شغل متفاوت دارند با هم بسنجيد مي‌بينيد چه‌قدر اين دو از نظر ظاهر با هم متفاوت هستند. يك روستايي را با يك فرد شهري مقايسه كنيد، يا يك قصاب را با يك معلم و يا... طبيعي است كه شكل ظاهري يك روستايي با يك شهري متفاوت باشد، معمولا يك فرد روستايي با لباس محلي( دامن چين‌دار و با گل‌هاي قرمز) در ذهن مجسم مي‌شود اما يك فرد شهري با لباس شهري، يك قصاب با هيكل چاق و پيشبندي سفيد و ساتور به دست در ذهن مجسم مي‌شود.
چگونه شخصيت‌پردازي را تمرين كنيم: افرادي مثل نانوا، معلم، قصاب و يا ... را در نظر بگيريد. سعي كنيد با آن‌ها از نزديك آشنا شويد سپس به خصوصيات اخلاقي و ويژگي‌هاي ظاهري« از قبيل نوع پوشش و...» توجه كنيد و آن‌ها را همان‌طور كه هستند روي كاغذ بنويسيد بعد با صداي بلند براي كسي بخوانيد پس از خواندن بپرسيد كه آيا فرد مورد نظر را شناخته است يا نه، چند بار اين كار را تمرين كنيد پس از اينكه توانستيد به راحتي درباره‌ي كسي و يا در رابطه با آن بنويسيد همان افراد را به عنوان الگو استفاده كرده و وارد فضاي داستانتان بكنيد.
نويسنده‌ها اغلب به دو طريق شخصيت‌‌هاي داستانشان را به خوانندگان مي‌شناسانند.
1- به طور مستقيم: به طور مستقيم يعني نويسنده شخصيت داستانش را به صراحت و آشكارا معرفي مي‌كند مثلا مي‌نويسيد« او يك قصاب نبود» يا « او يك دانش‌آموز بود»
2- به طور غير مستقيم: يعني نويسنده شخصيت داستانش را به صراحت و آشكارا معرفي نمي‌كند بلكه با توصيفات و توضيحاتي كه در مورد آن مي‌دهد و با نشان دادن عملي از شخصيت به خواننده مي‌فهماند كه آن شخص چكاره و داراي چه خصوصياتي هست. مثلا اگر بخواهد يك دانش‌آموز را در داستان به خواننده معرفي كند به جاي اينكه بگويد« او يك دانش‌آموز بود» او را با توصيفاتي مثل كتاب‌هاي درسي، اُونيفورم مدرسه‌اي، شب‌هاي امتحان، درس خواندن‌ها و ... به مخاطب معرفي مي‌كند.
شخصيت‌ها قبلا در چه چيزي وجود دارند: در انبوهي از مصالحي كه رمان‌نويس قبل از نوشتن رمان گرد آورده است.


۷/۱۲/۱۳۸۸

الف 423

تجسم مرگ
رقیه فیوضات 13/2/88
كلاغ پر
نفس پر
اين ديگر بازي نيست
تو همين ديروز بودي
و من همين امروز را فقط
آن ور خط، تازه شروع شده
كه نقطه‌چين‌ها را خودت پر كرده‌اي
كسي را ياراي حادثه‌‌اي تازه نيست
وتصادفي كه راه را عوض كند
ديگر دير شده براي همه چيز
لحظه‌هاي ناب رفته،
تلخي‌اش به جا گذاشتن اين همه وابستگي است
و نه نفسي كه نمي‌دمد
عزرائيل فرشته مرگ اينجاست
فرصتي بخواه، قبل از اينكه...
ديگر رقمي نيست كه سرنوشت را بسازد
سوت و كور در ظاهر
قبري آكنده از خاك
و قاب عكسي كه خاطره‌هايشان را موقوف كرده
هوس بعد اين جز حسرت نيست
منتظرم باشيد آدم‌هاي خوب
((االهم يا مالك الموت طيبني للموت و اصلحني قبل الموت و ارحمني عند الموت ....))

شهر من
احمدرضا خودکامه
شهر من نامش گراش است
اهل كار است و تلاش است
شهر مردم‌هاي خون‌گرم
مردمان خوب و خوش خند
شهر من مهد دليران
شهر حميد‌هاي رايگان
من از ديار خود چه گويم ز مردان
يكي چون ناصر و ا... قلي خان
گراشي سربلند باشي در ايران
گراشي، تا كه هست پاينده باشي

افسوس
فاطمه یوسفی
جامانده‌ام از قافله‌ي پرشتاب عمر
در دره‌ي عادت گير كرده‌ام
فرصت گذشت و من هوز هم
در چارچوب قصه‌ي دردي نشسته‌ام
لختي صبوري كن اي لحظه كه من
در ابتداي راهم و تنها مانده‌ام
آفتاب رفت و چشمانم نااميد
خود را بر سنگ ستاره مي‌كوبيد
اما صد افسوس پناهي نمي‌يابيد
زوزه‌ي گرگ وحشي خبر مي‌داد
من هم در اين دوراهي وحشت به آخر رسيده‌ام
جا ماندمو، باز هم تلخ بود
يك صفحه از دفتر كليشه‌اي انديشه‌ام
من سوختم، انتظار را چه سود
تا صبح ديگر من نفس بريده‌ام
افسوس اي انتظار هميشگي‌ام
افسوس...

کاش...
زهرا عطایی
كاش مي‌شد لحظه‌ها را مي‌ربودم
كاش مي‌شد چشم‌ها را مي‌گشودم
كاش مي‌شد اين غبار سرد كينه
از دل بي‌طاقت تو مي‌زدودم
مي‌روم تا انتهاي باور عشق
من هميشه باورت را مي‌ستودم
كاش مي‌شد در پس چشمان خيس‌ات
پچ‌پچ اين گريه‌ها را مي‌شنودم
كاش مي‌شد لحظه‌اي بي‌درد وگريه
شعر بودن در دل تو مي‌سرودم

آموزش ادبیات
آرایه‌های ادبی
الهام زاهدی
در این بحث به بیان آرایه‌های ادبی، تشبیه و استعاره و انواع آن که در شاخه‌ی دستور زبان فارسی علم بیان هستند، می‌پردازیم.
تشبیه:
ساده‌ترین ابزار برای توصیف شاعرانه است. ادعای همانندی میان دو یا یا چند چیز را تشبیه گویند. غرض از تشبیه توصیف، اغراق، مادی حالات و غیره...است که از چهار رکن تشکیل شده است: مشبه، مشبه‌به، ادات تشبیه، وجه شبه.
مشبه:چیزی یا کسی است است که قصد مانند کردن آن را داشته باشیم.
مشبه‌به: چیزی یا کسی است که مشبه، به آن مانند می‌شود.
وجه‌شبه: ویژگی‌ها یا صفت مشترک ما بین مشبه و مشبه‌به است، اما در هر مورد صفتی است که منظور گوینده باشد از این جهت است که در مورد مدح و ستایش یا هجو و نکوهش و هم‌چنین در مورد سخن جدی یا کلام شوخی و فکاهی وجه‌شبه مختلف می‌شود. وجه‌شبه معمولا باید در مشبه‌به، بارزتر و مشخص‌تر باشد.
ادات‌تشبیه: واژه‌ایی ‌است که نشاندهنده‌ی پیوند شباهت است. این واژه می‌تواند حرف(چون، چو، مانند، شبیه، همانا و...) و یا به صورت فعل(شبه است، مانند است، می‌ماند و ...) و نظایر آن باشد. مشبه و مشبه‌‌به را طرفین تشبیه می‌نامند. برای فهم یک تشبیه باید به سراغ مشبه‌به رفت که مهترین پایه تشبیه است؛ زیرا وجه شبه از آن استنباط می‌شود. مثال:
- بلم آرام چون قویی، سبکبال/به نرمی بر سر کارون همی رفت. در این تصویر خیالی بلم را «مشبه» می‌خوانیم؛ زیرا به قو مانند شده است. قو را «مشبه‌به » می‌گوییم؛ زیرا بلم به آن تشبیه شده است. «آرام رفتن» بر روی آب، ویژگی مشترک مشبه و مشبه‌به است؛ از این رو«وجه شبه» نام دارد. و چون که پیوند شباهت را میان مشبه و مشبه‌به را نشان می‌دهد «ادات تشبیه» نام می‌گیرد.
- تو در چشم من همچو موجی خروشنده و سرکش و ناشکیبا
تو: مشبه، موجی: مشبه‌به ، خروشنده و سرکش و ناشکیبا: وجه‌شبه، همچو: ادات‌تشبیه
- میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس/ زبان آتشینم است، لیکن در نمی‌گیرد
مرجع ضمیر«م»: مشبه، شمع: مشبه‌به، گریستن و خندیدن: وجه‌شبه که گریه شمع، همان آب شدن شمع که بصورت قطره‌هایی است و خندین شمع، همان نور بخشیدن و روشنایی اوست. چون: ادات تشبیه.
راز زیبایی تشبیه در همانندی‌های پیش‌بینی نشده‌ایی است که برای انسان کشف می‌کند. این نوع تشبیه که معمولا مشبه‌به آن از حوادث مردم عادی دورتر است ذهن را با شگفتی، درنگ و تلاش همرا می ‌سازد و این تلاش، منشا لذت هنری است.
تشبیه بلیغ:
وجه‌شبیه و ادات‌تشبیه را می‌توان از تشبیه حذف کرد که تشبیع بلیغ نام دارد. حذف وجه‌شبه سبب تلاش ذهنی و کسب لذت ادبی بیشتر می‌گردد و بر تاثیر تشبیه می‌افزاید. حذف ادات‌تشبیه، ادعای اتحاد و همسانی مشبه و مشبه به را قوت می‌بخشد و تلاش و کند و کاو ذهن را افزون می‌سازد.

تشبیه بلیغ رساترین نوع تشبیه است که بر دو نوع است:
1. تشبیه بلیغ اسنادی که در آن مشبه‌به به مشبه اسناد داده می‌شود. مثال:
- تو سرو جویباری، تو لاله بهاری/تو یار غمگساری، چو حور دلربایی
در این مثال شاعر یار خویش را به سرو و لاله و حور تشبیه کرده است مقصود وی اغراق در زیبایی
و کمال اوست. یار: مشبه، سرو و لاله و حور: مشبه‌به می‌باشد. در این تشبیه ادات و وجه‌شبه حذف گردیده‌اند با این کار، اغراق در همسانی و اتحاد مشبه و مشبه‌به به اوج می‌رسد و هیچ نشانه‌ایی بر جدایی طرفین تشبیه از هم وجود ندارد. ذهن باید با تلاش بسیار این شباهت را دریابد و آنگاه در پی وجه‌شبه باشد؛ یعنی فهم این نوع تشبیهات نیازمند تلاش ذهنی دو چندان است از این رو تاثیر بیشتری دارد و خواننده از آن بیشتر لذت می‌برد.
- علم نور است. علم: مشبه، نور: مشبه‌به، چون مشبه و مشبه‌به با است آمده است اسنادی می‌شود.
2. تشبه بلیغ اضافی یا همان اضافه‌ی تشبیهی که در آن یکی از طرفین تشبیه به دیگری اضافه می‌شود. و نیز بین مضاف و مضاف‌الیه می‌توان کلمه به‌مانند افزود. مثال:
- دست از مس وجود چو مردان ره بشوی/تا کیمیای عشق بیابی و زرشوی
وجود: مشبه ، مس: مشبه‌به، مس وجود: اضافه‌ی تشبیهی، که در آن طرفین تشبیه با مصوت کوتاه «-ِ»(کسره اضافه) به یکدیگر پیوسته‌اند در واقع مشبه ‌به مشبه‌به اضافه شده است.
- درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آید.
درخت: مشبه، دوستی: مشبه‌به، درخت دوستی: اضافه‌ی تشبیهی.
استعاره:
در لغت از ریشه عاریه گرفته شده است. در استعاره، تشبیه به فراموشی سپرده می‌شود؛ گویی که مشبه فردی از افراد مشبه‌به است. استعاره از تشبیه رساتر و خیال‌انگیزتر و در برانگیختن عواطف موثرتر است؛ زیرا خود از درون تشبیه بلیغ، که رساترین نوع تشبیه است خلق می‌شود. تقاوت استعاره و تشبیه در این است که تشبیه ادعای همانندی اما استعاره ادعای یکسانی دارد. معروف ترین اقسام استعاره؛ استعاره مصرحه و استعاره مکنیه است.
1. استعاره مصرحه (سریع و آشکار): بیان«مشبه‌به» و اراده‌ی تمامی ارکان تشبیه. در واقع تشبیع بلیغی است که مشبه آن حذف گردد و با بیان مشبه‌به، در ذهن اراده شود. مصرحه، نامیدن این استعاره به سبب آن است که از طریق مشبه‌به، به آسانی می‌توان به وجه‌شبه و مشبه دست یافت. مثال: - بخت آن نکند با من، کان شاخ صنوبر را/بنشینم و بنشانم، گل بر سرش افشانم
در این مثال شاخ صنوبر استعاره از محبوب است که شاخ صنوبر مشبه‌به و محبوب مشبه آن است. شاعر محبوبی دارد که بلند و راست قامت است. وی برای اینکه اغراق را در بیان بلند و راست قامتی محبوب خود به اوج برساند و کلام خود را خیال‌انگیز سازد از محبوب خود به شاخ صنوبر که راست قامت است تعبیر می‌کند. وجه شبه: بلندی و راستی قد و قامت. شاعر در این بیت یکسانی مشبه و مشبه‌به را مدعی است.
- بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد/بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
بت استعار از انسان زیبا، گل استعاره از چهره زیبا، سنبل استعاره از مو که اطراف صورت را گرفته. بت، گل و سنبل: مشبه‌به ، انسان زیبا، چهره زیبا و مو: مشبه‌به، وجه‌شبه: زیبایی
2. استعاره مکنیه (کنایی):
مشبهی است که به همراه یکی از اجزا یا ویژگی‌های مشبه‌به می‌آید این ویژگی وجه‌شبه یا یکی از وجه‌شبه‌های بین مشبه و مشبه‌به است. این جز یا ویژگی می‌تواند به مشبه اضافه گردد یا به آن اسناد داده شود. استعاره مکنیه‌ایی که از اضافه شدن چیزی به مشبه بدست آید، اضافه استعاری خوانده می‌شود و مضاف در غیر معنی حقیقی خود به کا رفته است. مثال:
هزار نقش برآرد زمانه و نبود/چنان که در آینه تصور ماست. زمانه: مشبه و مشبه‌به آن نقاش و کشیدن نقش از ویژگی نقاش است. زمانه به نقاش صورت‌ساز تشبیه شده و مشبه‌به نیامده اما نقش و نقاشی را که قرینه لازم مشبه‌به است به زمانه نسبت داده است.
- تو را ز کنگره عرش می‌زند صفیر/ندامت که در این دامگه چه افتاده است. عرش: مشبه و مشبه‌به آن کاخ و کنگره جزئی از کاخ است. کنگره عرش: اضافه استعاری
تشخیص:
استعاره مکنیه‌ایی که مشبه‌به آن انسان باشد تشخیص نام دارد. زیبایی استعاره مکنیه در گرو جزئی است که از مشبه‌به انتخاب و به همراه مشبه ذکر می‌شود. تشخیص به ویژگی‌های که مختص انسان است اطلاق می‌شود. گاهی شاعر در تشخیص امور غیر انسانی را نیز مورد خطاب قرار می‌دهد و آنها را مانند انسان تصور می‌کند و با نشانه ندا که یکی از لوازم انسان است می‌آورد.
گل بخندد باغ شد قبراق. گل: مشبه، انسان: مشبه‌به، خندین جز از ویژگی انسان، در نتیجه گل بخندد یک تشخیص است.
منابع: صناعت و بلاغت ادبی از استاد همایی و کتاب درسی

الف 421

دخیل گریه
مصطفي كارگر 23/1/1388
نماز روز و شب من حدیث حیرانی‌ست
طنین رشته‌ی تسبیح شعر ایمانی‌ست

به عالمی ندهم خلوت تکلم را
در آن سحر که دلم بی‌قرار و طوفانی‌ست

از این همه لحظاتی که بی تو سر شده است
وجود خسته‌ام آیینه‌ی پشیمانی‌ست

به هر دری که زدم ذره‌ای ندیدم خیر
خودت مدد برسان تا که وقت مهمانی‌ست

گدای منتظر از غصه اشک می‌ریزد
تمام شوق من اعطای تکه‌ی نانی‌ست

دخیل گریه نبندم مگر به درگاهت
که آرزوی لب تشنه غیر دریا نیست

صدای حاجتم از پشت ناله‌ها پیداست
نیاز واقعی من همان که می‌دانی‌ست

غروب جمعه که می‌آید، آهِ پی در پی
زبان خستگی‌ام از فراق طولانی‌ست

مرا به هیچ احدی جز تو نیست حرف نیاز
همیشه درد دل یک غریبه پنهانی‌ست

نوازشم کن و بگذار عاشقت باشم
که قصر خاطره‌ها بی تو رو به ویرانی‌ست

کجا روم؟ به که گویم چقدر دلتنگم
بیا که چشم امیدم به سطر پایانی‌ست


اسطوره
حبيبه بخشي
دوست‌داشتني‌هايم
كم مي‌آورد
بزرگ كه مي‌شوم
بمان
تو را، در بازي‌هاي كودكانه‌ام
شيرين‌تر مي‌بينمت
ديگر
رويا سرگردان نيست
آسمان مي‌خندد
و رنگين‌كمان
چتري مي‌شود براي
با‌ هم بودن
با هم ماندن
و با هم رفتن
وقتي تو
برايم اسطوره مي‌شوي


آموزش ادبیات
عناصر داستان
عطایی
هر داستان داراي بخش‌ها و عناصري است كه پيكره‌ي آن را به وجود مي‌آورند. به اين عناصر، «عناصر داستان» مي‌گويند. مهم‌ترين عناصر داستان عبارت‌اند از:
1ـ شخصيّت و قهرمان: قهرمانان و شخصيّت‌هاي داستان كساني هستند كه رفتارها و گفتارهاي خود داستان را به وجود مي‌آورند. آن‌ها گاه از آغاز تا پايان داستان ثابت و بدون تغيير حضور دارند و گاه بر اثر عوامل گوناگون، به تدريج يا به‌طور ناگهاني فضاي داستان را ترك مي‌كنند يا خود تغيير و تحوّل مي‌يابند ؛ مثلاً در سراسر داستان كلبه‌ي عموتم، قهرمان داستان برده‌اي به نام «تم» است كه تا پايان داستان شخصيّتي ثابت و بدون تغيير دارد، امّا در داستان «خسرو» شخصيّت‌ قهرمان داستان بر اثر حوادثي، تغيير مي‌يابد.
2ـ راوي داستان يا زاويه‌ي ديد: هر داستان به شيوه‌اي مطرح مي‌گردد و گاه از چند شيوه براي روايت داستان استفاده مي‌شود. معمول‌ترين شيوه‌ي ‌روايت داستان، استفاده از اوّل شخص (من) و سوم‌شخص (او) است. در روايت اوّل شخص، نويسنده يكي از شخصيّت‌هاي داستان و گاهي خود قهرمان اصلي است امّا در روايت سوم‌شخص، نويسنده بيرون از داستان قرار دارد و اعمال شخصيّت‌ها و قهرمانان را گزارش مي‌دهد. به اين شيوه‌ي روايت، «داناي كل» هم مي‌گويند ؛ مثلاً راوي داستان «كباب غاز» خودِ نويسنده (اوّل‌شخص) است در حالي كه داستان «هديه‌ي سال نو» را سوم‌شخص يا داناي كل روايت مي‌كند.
3ـ هسته يا طرح داستان: پيوستگي منظّم اعمال و حوادث داستان كه مبتني بر رابطه‌‌ي علّت و معلولي است، «طرح» يا «هسته»ي داستان نام دارد. «هسته» به سلسله حوادث داستان،‌وحدت هنري مي‌بخشد و آن را از آشفتگي مي‌رهاند. طرح داستان «گيله‌مرد»، ظلم و ستم بر رعيّت و عكس‌العمل نسبت به اين ظلم و ستم است.
4ـ درون مايه: درون مايه‌ فكر اصلي و مسلّط بر هر اثر است و نويسنده آن را در داستان اعمال مي‌كند. درون‌مايه در واقع جهت فكري و ادراكي نويسنده را نشان مي دهد. معمولاً درون مايه‌ي داستان را از اعمال و گفتار شخصيّت‌هاي داستان ـ به ويژه شخصيّت اوّل (قهرمان) ـ مي‌توان دريافت. درون‌مايه‌ي بعضي قصّه‌ها برخورد خوبي‌ها با بدي‌هاست؛ مثلاً درون‌مايه‌ي «سووشون» ظلم‌ستيزي است كه از لحن شخصيّت‌ها دريافت مي‌شود.
5ـ لحن: «لحن» ايجاد فضا در كلام است. شخصيّت‌ها خود را به وسيله‌ي زبان معرّفي مي‌كنند و به خواننده مي‌شناسانند. از اين‌رو، «لحن» با «سبك» ارتباطي نزديك دارد. شخصيّت‌ها را از طريق لحن آنان مي‌شناسيم. لحن مي‌تواند رسمي، غيررسمي، صميمانه،‌جدي، طنزواره و ... باشد؛ مثلاً لحن داستان كباب غاز، طنز‌گونه است.
 منبع: كتاب درسي



۱۲/۱۶/۱۳۸۷

الف 415

کوچه
داستانی از مصطفی کارگر

مثل هر روز پدرش را سوار ماشین کرد و تا در حسینیه رساند. نسیمی می وزید و با علم ها بازی می کرد. دستی کرد توی جیبش تا اسکناسی در صندوق جمع آوری کمک های مردمی حسینیه بیندازد. همین که اسکناس را درآورد، نگاهش افتاد به کودکی با لباسهای کهنه و فقیرانه که آن گوشه، کنار سقاخانه ایستاده بود و با چشمهایش به دست او التماس می کرد.

وقتی پلکهایش را به هم فشار آورد و قطره اشکش روی گونه اش چکید، توانست کودک را ببیند که لبخند می زند و آرام آرام به سمت ته کوچه راه می رود.

نسیم هنوز هم با علم ها بازی می کرد.

 

لحظه

شعری از خانم عطایی

من که ز یاد برده‌ام، لحظه‌ی آشنائیت

من که ز یاد برده‌ام، لحظه‌ی مهربانیت

من همیشه دور از تو و، به یاد تو زیسته‌ام

اما چه حاصل ز زیستنم، تو را ز یاد برده‌ام

آتش عشق من و تو، دیریست که خاموش شده

اینو بدون عزیز من، یادت فراموش شده

من که برای دیدنت در لحظه لحظه مرده‌ام

اما تو هرگز ندیدی، لحظه‌ی جان سپردنم

لحظه‌ای، با تو بودن برا من یه آرزو بود

راهمو از تو جدا کرد، دل تو نامهربون بود

باز همون دستای سنگیت، راهمو به اون دلت بست

من بهش بدی نکردم این دلو چرا شکست

دیگه فایده‌ای نداره، دل به عشق تو سپردن

عشق تو واله هوس بود، دلم از چشات شنیدن

 

گنجشک

داستانی از خانم عطایی

روزی روزگاری دو کوچولو که بر اثر طوفان یکی از آنها زخمی و لانه‌ی خود را از دست داده بودند، در آن هوای سرد زمستانی تصمیم گرفتند سرپناهی برای خود بسازند با زحمت و مشقت بسیار شروع به جمع‌آوری شاخ و برگ درختان کردند. در آن میان بادی خودخواه و مغرور که بر آن سرزمین فرمانروایی می‌کرد، شروع کرد به وزیدن و از گنجشک‌ها خواست که آنجا را ترک کنند اما آن دو همچنان در بالای درخت مشغول ساختن لانه‌ی خویش بودند که ناگهان یکی از آنها بر اثر وزیدن شدید باد از بالای درخت افتاد و مرد. گنجشک که مردن دوستش را مشاهده می‌کرد، از این کار باد بسیار ناراحت و عصبانی شد و تصمیم گرفت از آن سرزمین برود. باد که دید بر اثر خودخواهیش به پرنده‌ها خسارت جبران ناپذیری زده است، بسیار ناراحت و از کار خود پشیمان شد و از گنجشک عذرخواهی کرده و از او خواست که آن جا را ترک نکند. گنجشک هم قبول کرد و آنها با هم درست شدند و به هم قول دادند که هیچ گاه همدیگر را اذیت نکنند. بعد از ان اتفاق گنجشک و باد دو دوست صمیمی شدند و سال‌ها به خوبی در کنار هم زندگی کردند.


 

الف شماره 415
را از اینجا بگیرید.