‏نمایش پست‌ها با برچسب رضوان رهنورد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضوان رهنورد. نمایش همه پست‌ها

۷/۱۷/۱۳۸۵

الف 291

چند دوبيتي از حاج درويش پورشمسي
نمیشه باورم
دل‌انگیزم، دلم پایت بریزم
چو تب در قلبمی تو ای عزیزم
نمیشه باورم داری قبولم
پسندت شد دل خونابه ریزم
رفیق کوچه بازی
رفیق کوچه بازی‌ام کجا رفت
کسی بر من نگفت که او چرا رفت
بسوزد ظلم خان بازی دوران
وفادار مرا با بی‌وفا رفت
نیلوفر
بترس از آن دمی که دل ثمر نیست
ز شور و شوق بلبل هم اثر نیست
چو گل پژمرده هر دو در کناری
که نیلوفر به پیچیدن خبر نیست
بلبل مست
تو بودی بلبل مستم شب و روز
کنار دست خماری دل‌افروز
ندانستی که روزی فصل پاییز
رسد از ره رباید عید نوروز
مام میهن
پری رخسار صربستانی من
گرفتی خون جوشان من از تن
خودت گفتی که سونیایم ز ایران
مرا با خود ببر بر مام میهن
رخش سفید
مگر رخش سفید ترکمانی؟
بلورین پیکرت بس که جوانی
ز مونتی نگرو آوردی سلاحی
چو منصورم به دارم می‌کشانی
 10/3/85 دبی

آن روزها
شعري از مريم فرهادي با یاد سردار صبور انقلاب حمید رایگان
سنگر
پوتین‌های خاکی
فانوس
آن سو‌تر کسی سر بر سجده‌ی نیاز داشت
پرستوهای مهاجر
آشیانه‌های آشنا
های‌‌های گریه
همسایگی با خدا در خاک
سرودهای بلند
سقف‌های کوتاه
و انسانها که زود بزرگ می‌شدند
مرخصی، آری- نه
می‌خواست برگردد
برمی‌گشت
و صدای مادر که می‌گفت
مگر آنجا چه خبر است؟!!
و نمی‌دانست که نمی‌داند
قصه‌های عقیم
داویان مهربان
28/6/85

همسفر
شعري از ابراهيم اسدي
ریتم ارکستر بارون رو تن لخت خیابون
عطر نم کشیدن خاک شر شر یکریز ناودون
پا گذاشتن بهار و چشم گذاشتن ستاره
یک تا صد آسه شمردن پشت ابر پاره پاره
ماه و خورشید و سه نقطه
عشق و امید و سه نقطه
هر چی چشمای قشنگت رو زمین دید و سه نقطه
تو رو یاد من میارن
تو که همسفره بادی
تو که رفتی و نموندی
دل به سادگیم ندادی
پاييزان
شعري از مرضيه قرباني
پاییز از راه می‌رسد
و در اندوه من تو پیدایی دوباره
یاد کوچه
یاد آوای برگ و نسیم
باز در آسمان
ابری سیاه پیداست
با ترانه‌های رفته
جانم را می‌شورانم
خیره در نگاه آسمان
با چیره دستی که رنگش را
نیلی نقاشی کرده
با رقص و مواج پرندگان
در جمع پروانگان بی‌همتا
من آتش انتظارم را
با ابر سیاه
می‌خاموشانم
طرح یک پنجره

صداي پاي مهر
متني از رضوان رهنورد
خواهرم تو می توانی فقط کافی است به جوارح پاکت یقین داشته باشی.
باز هم صبح شد و صدای جیک جیک پرندگان صبحی پر امید را به تو نوید می‌دهد. آری ! باز هم اول مهر .کیف و کتاب و مدرسه ، بقیه را نقطه چین می گویم . کودکان با نگاه معصومانه‌اشان کیف به دست روانه سوی کلاس درس می شوند. کمی آن طرف‌تر دختران محجبه ، چادر به سر ، پای به مهد علم و ترقی می نهند. خواهرم چادرت مقدس است. آن را دریاب ! می دانم گاه گاهی گوشه چادرت بر روی زمین کشیده می شود با خود می گویی وای چادرم خاکی شد ، آه وناله مکن،گوشه خاک مال چادرت را با دستانت بگیر و به چشمانت بمال تا دوباره حجابی که چون حایلی جلوی دید بصیرت تو را گرفته از میان برود آن وقت به ما وراء سفر کن آن جا دیگر هیچ چیز مانع آزادی تو نمی‌شود چون تو با چادرت مجوز شرعی حضور در محافل علمی را داری آن گاه ایده و دانش خود را ارائه می‌دهی این گونه می‌توانی در پیشرفت و آبادانی مملکت خود سهیم باشی. خواهرم! تو می توانی فقط کافی است به وجود پاکت یقین وجودی که سرشار از خلاقیت‌های خداوندی است و هر چیزی که به منبع نور اقدس اله متصل است تمام نشدنی پس به جوارح پاکت اعتماد کن تا دریابی که چیستی و کیستی و از بهر چه پای بر این صحرای گذر نهاده‌ای و به کجا قرار است بروی بدان وقتی خواهری محجبه چون تو پای در کلاس می‌نهد گویی پای بر وادی‌ای می گذاری که تو را از ظلمات جهل و نادانی می‌رهاند. سخنان دبیر محترم که همچون طیفی از انوار الهی در گوش‌هایت طنین انداز می شود ، گوشه کتاب درسی‌ات به صورت فرمولیزه بیان شده چشمت را واکن و دریاب آیات خداوندی را از این کتب.
شعار ما در سال تحصیلی ( 86 ـ 85 ) را بشنو :
همه با هم کمربند همت را ببندیم تا اضطراب مغرور را دار مقابل خود به زانو درآوریم.

دوشعر كوتاه از صادق رحماني
اشتياق
از شوق تو
اي برف سراسيمه بهمن ماهي.
تابستان تابستان
درون من پنهان است.
تماشا
آن شب همه ستاره‌ها چشم شدند
وين ماه كه
بي‌بهانه در آب شدند
آن گاه دهان ماهيان آب افتاد

سربازي روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهاي سربازي
دغدغه‌های زنانه، آشپزخانه، لباس و آدم‌ها. معمولی و ساده به آن همه تکرار و هیجان‌ های خرد و کوچک. روایت در همان یک بعد روزمرگی که هست به پیش می‌رود. کلاریس قهرمان نیست فرقی هم با بقیه ندارد. باید زندگی کند و دارد می‌کند. شاید آنچه باید پاس داشته شود تلاش نویسنده در قالبی حرفه‌ای برای بازآفرینی فضای آن سالهاست. هر چند به نظر می‌رسد این فضاسازی خیلی سینمایی-تئاتری یعنی در شکلی کارت پستالی از آب در آمده. گل و چمن‌ها و جستن‌ها و آدم ها. انگار خواسته باشد هر چند که روایت در دهه چهل می‌گذرد ولی زندگی دهه هشتاد را بیان ‌کند مثل آنجا آن زن مدافع حقوق زنان می‌گوید شما خیلی از ما جلوترید. انگار نویسنده هست که می خواهد بگوید زمان همذات پنداری همین سالهاست. پارسال که رفتیم شیر بگیریم. این طوری شاد از غلظت اجتماعی زدگی داستان کاسته شده است و به فضاهای شخصی نزدیک شده است.
چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم /زویا پیرزاد
نشر مرکز-1850-چاپ اول - 7/3/81
خنده
چقدر خندیدیم مثل شب دختره مال منه هر کدام یک گوشه افتاده بودیم و همین طور می‌خندیدیم. دیوانه وار انگار که چیزی، مخدری ما را این طور بی خود کرده است. بدون این‌ها هم ما به اوج خنده و شادی می‌رویم. آن قدر که مویرگ‌های سرم درد گرفته و ماهیچه ه‌ای شکم. دیوانه وار خندیده‌ایم. داستان غروب بود از یک نفر که برای مسابقه فرستاده بود ولی من خواندم و آنها خندیدند و من خندیدم. همین
4:28صبح- 16 خرداد 1381
گزارش جلسه دبيران
اولین جلسه دبیران دوره دوزادهم برگزار شد و با ابقای آقایان کارگر و خواجه‌پور و خانم بخشی، خانم‌ها نادرپور و اسدی به عنوان دبیر روابط عمومی و مالی انجمن فعالیت خواهند کرد.
همچین قرار شد روند چاپ کتاب سرعت یافته و برنامه‌ریزی برای جلسه عمومی چهار صد انجمن انجام پذیرد.

۶/۲۰/۱۳۸۵

الف 288

دو شعر از مصطفی کارگر
رباعی
بنچاق بهشت و ماندن و افسانه
لبخند ظریف و یک دل دیوانه
مشتاق زیارت و کبوتر... دریا...
ایوان طلای صحن سقاخانه
مشهد 24/5/85
شعر کوتاه
پشت بام حرم
کلاغی دلتنگ هم
مثل من به پناه آمده است
مشهد 26/5/85

هشت دوبیتی از درویش پورشمسی
1
من از عشق و جدایی گلّه دارم
دگر از بی‌وفایی گلّه دارم
تمام دردها دارد دوایی
خدا زین بی‌دوایی گلّه دارم
2
در این ویران سرا بینی بدونم
غریبی بی‌پناه گرم جنونم
تو دیدی خنده‌های گریه آلود
ندیدی مرغ آلوده به خونم
3
به سیب سرخ در خلوت بگفتم
از این سرّ مگویت در شگفتم
چه دادی وعده‌ام ای در هیاهو
که اسرارِ تو از دشمن شنفتم
4
دمی کان مرغ پروازم ربودی
برایم نغمه‌ی احزان سرودی
تو که آوارگی در من کشیدی
چرا دشمن خبردارش نمودی
5
اگر دستم رسد بر دامن ول
رها سازم دلم از گردن دل
بیاویزم به آن تار چلیپا
به همراه‌اش روم منزل به منزل

ولم سارا شد و از دست من رفت
چرا این بلبل شیرین سخن رفت
همه اندر دبی جانی گرفتند
مرا بین جان شیرین‌ام زن تن رفت
7
چرا چوپان من گلّه رها کرد
چرا بر خود و هم ماها جفا کرد
فتاده دست قصابی سیه دل
سر و دست و دلش از ما جدا کرد
8
زبان سرخ جغد فتنه‌انگیز
رمانده از قفس مرغ شباویز
به غم کرده مبدل شادی‌ام را
برون کی گرده از باغ دل‌انگیز

نوای ندبه
متنی از رضوان رهنورد
تقدیم به همه منتظران حضرت عشق
سلام ما بر مهدی در حین تکبیر و رکوع وسجود و قنوتش ! آه و فغان از غم فراق !
بیا که بی تو هر لحظه شعله غم وجودم بالا می‌گیرد و تا روز وصال من و تو چون نی مولانا می‌نالم و می‌سوزم و می‌سازم آخر تو از همان روزی که پای بر این وادی فانی نهادی با خود ندای امید و دلدادگی و عدالت را آوردی، آری بازویت را می گویم همانی که روی آن با کلام حق مزین شده بود :((جاء الحق و زهق الباطل ))
غیبت صغری که چون برقی در چشمان خیس عاشقانت گذشت اما امانم را بریده غیبت کبری تو، آری سرداب غیبتت را که در سامرا نظاره می کردم خود آماجی از غریبی و غربت بود می‌خواستم در همان لحظه در این مکان مقدس خون گریه کنم.
چه شب‌های جمعه‌ای که به یاد تو گریستم و با اشک چشمان نیمه شبم وضوی نماز فجر را ساختم و به نماز ایستادم و برای ظهور تو در قنوتم دعای فرج را زمزمه کردم و با اشک شوق دیدار تو دریایی ساخته شد که خود را درآن از هر گونه پلیدی غسل دادم تا چشمان سپیدم دوباره با نور جمالت روشن شود تا بتوانم غم جدایی‌ام را به تو بگویم . آقا جان چرا نمی‌آیی نکند از آمدن پشیمانی؟
نه پس وعده دیدار چه می شود؟
همانی که خداوند در قرآن حکیم به مستضعفان وعده داده ((و نرید انمن الذین استضعفوا و نجعلهم ائمه الوارثین)) چرا که بدون این وعده وعیدها زندگی در دنیایی که در آن قانون جنگل حکم‌فرماست محال است. بیا که شاید این دل سوخته من دوری عشق تو را باور کند غروب جمعه‌ها دل گلگون من دوباره هوای با تو بودن به سرش می‌زند اما تو کجایی و من کجا؟
جمعه‌هایی که گذشت ندبه‌کنان تو را صدا می‌زدم نمی‌دانم چرا این صدا انگار صدایی ماوراء طبیعت بود و انگار داشتم با این صدا پله‌های گام به سوی خدا را یکی پس از دیگری می‌پیمودم آخه آرزوم اینه دوباره شب چهارشنبه‌ای تو جمکرانت یا مسجد سهله باشم اینقدر زار برنم توی نماز شبم ، و صبحش دعای عهد بخونم تا یه روزی برای یه بار هم که شده طعم شیرین وصال رو بچشم.
دنیا اگه هنوز با وجود هزاران بهار از عمر خودش، اگر نه بیشتر، رنگ خستگی به خودش نگرفته به شوق دیدن تو پا برجاست. چون ما سوی می‌دانند که این منجی روزی از کعبه با ندای انا المهدی ذوالفقار به دست می‌آید و منتقم خون شهید قرآن‌خوان بر سر نیزه ((سیدالشهدا)) می‌شود و به دنبال آن حق مظلومان را از ظالمان می ستاند عجب لحظه زیبایی است این لحظه! زندگی در دنیایی با قانون مدینه فاضله افلاطون یعنی: دراین دنیا دیگر تکدی‌گری ، گرسنگی ، کسالت ، نمی‌تواند برای خود جایگاهی داشته باشد.

انتظار
شعری از مریم صادق‌فرد
تو یه روز پاییزی یه عاشق اومد کنارم
دلم رو برد با چشماش منو کرد بی‌قرارم
چشمای اون سیاه بود به رنگ شب آسمون
دلش بود اما بود خیلی پاک شفاف مثل بارون
منو عاشق خودش کرد دلم رو برد چه ساده
مثل یه مسافر تنها اون رو سپرد به جاده
چه گلایی کاشتم آبشون دادم با آب پاش
واسه اینکه نره از اینجا همه رو ریختم زیر‌پاش
اما اون نموند کنارم رفت به یه شهر غریب
اونجا که نباشه نه عاشقی نه فریب
می‌خوام تو گوشش بخونم دوستت دارم فرشته
اگه رو قلبمو بخونی اسم تو روش نوشته
اما اون دیگه رفته رفته به یه جای دور
پیدا کردنش چه سخته مثل امتحان کنکور
تو نامه‌هاش گفته بود دیگه دوستم نداره
اما دل دیوونه م بازم‌براش چشم انتظاره
نمی‌دونم اون کی میاد پایان انتظارو نمی‌دونم
اما تا صبح قیامت منتظرش می‌مونم
تهجد
شعری از مریم فرهادی
آن سوتر کسی
نفرین دلگیر زمین را تعویض می‌کرد
در پای چلچله‌ای
صبح در راه است
دست تهجد لای چراغ فراموشی گیر کرده است

راز این هفته
شعری از سارا کشوری
اسم تو گم شده بودند لا‌به‌لای حرفا
تکه پاره‌ی اسمت رو پیدا کردم روی برفا
واسه پیدا کردن اسمت یه حروف ساده می‌خوام
واسه دوس داشتن تو من فقط اجازه می‌خوام
روزی که گوشه‌ی چشمم به تو تقدیم کردم
روز بعد این حرفا رو چاپش تو تقویم کردم
روزای آخرو من به یاد تو
روزِ دیدارِ تو رو اون لحظه تنظیم کردم
تا دیدم قناری‌ها دارن آواز می‌خونن
انگاری از چشماشون معلومه اینا یه چیزی می‌دونن
به چشاش خیره شدم
دیدم چه تیره‌ ست
اون چشماش پر از اشک و به من خیره ست
تا می‌خواستم بیام و ازش بپرسم
از رازِ این هفته
سرش و گذاشت رو شونمو گفت
خیلی سخته ولی خوب
اون دیگه رفته

روز صد و شصت و یک سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
دو ماه گذشت و با تو حرف نزده بودم. گرفتاري هاي اينجا و سرگرمی‌هايش فرصت نوشتن را گرفته بود. گفته بودم كه گاهي وقت‌ها زير فشار و بدبختي ها خيلي بهتر نوشته‌ام. تا حالا كه راحتم خوب و به تو هم گاهي فكر مي‌كنم. چيزهاي زياد و شايد مهمی‌اتفاق افتاده است. اسمال هم رفت خدمت. در بسيج است و خيلي خشنود و خوب براي او هم می‌گذرد. هر چند كمی‌از هم دور شده‌ايم ولي هنوز آن قدر نزديك است كه بي آن كه دست هم را بگيريم به هم گرم سلام كنيم. دهه فجر را كامل گرفتار جشنواره فيلم فجر بوديم. برنامه‌ام آن قدر فشرده بود كه حتي فرصت خوابيدن نمي‌كردم. در لذت فيلم ها فارغ از هر نقد و نظري غرق مي‌شديم. عصرها يك روز در ميان با مسعود يكي دو تا فيلم می‌ديديم و بعد هم تا ديروقت در خيابان قدم مي‌زديم و از خودمان درباره آن ها حرف مي‌زديم و حتي شب آخر پياده كوبيديم و تا دروازه قرآن رفتيم و حتي آنجا كلي درباره انجمن حرف زديم هنوز داغيم و سرگرم. مثل آن شب كه بعد از فيلم خانه روي آب يك سفر خياباني با شعف رفتم. سفري كه نمی‌خواستيم تمام بشود و چند بار آخرش را ادامه داديم. اما سفرها وقتي نام برايشان مي‌گذاري تمام مي‌شوند. مثل سيلي كه آمد. زير سيل زديم بيرون رودخانه مثل درياها صدا می‌كرد و حياط اداره پر آب شده بود و من سردم بود و مثل شب هاي پست دادن بود. قدم می‌زنم و همين طور فكر مي‌كنم صدها طرح از آينده مثل موج‌هاي يك حوض كوچك هي شكل می‌گيرد و محو مي‌شود. بي آنكه واژه ها شعر بشود يل بتوانم در جمله اي تمام دغدغه‌هاي كوچكم را برايت كنسرو كنم.
خوبم. مي‌خواهد باران نيايد كه كار نظافت كردن سخت شود. كامپيوترم را آورده‌ام كه كمی‌بيشتر آدم حساب شوم. ديروز و امروز در جارو و خاك و گچ و سيمان مرده است و من هنوز هيچ چيز برايم خيلي فرقي نمي‌كند. ها! يادم آمد.رامجرد هم عقد كرده. همسر قشنگي داشت حالا خوب را نمی‌دانم فقط پريده بود توي زندگي. چند بار زنگ زدم كه حالش را بپرسم اما باز از دسترس دور شده او مثل روزهاي گذشته زندگي‌ست. گاهي يادت مي‌آيد. يادش مي‌كني و دستت نمي‌رسد. حال و حوصله نوشتنم تمام شد. به اندازه دو ماه نگفتم اما خوب بود. از لابه لاي سطرها صداي رودهايي كه تشنه ام كرده‌اند را مي‌شود شنيد
11:45 شب
جناب آقای محمد علی شامحمدی
تلاش شما در راه کسب معرفت و دانش ستودنی
موفقیت‌تان را در راه‌یابی به دانشگاه و پذیرش‌تان را در رشته هنرهای نمایشی تبریک می‌گوییم
امید داریم همواره شاهد بهروزی شما باشیم.

۵/۱۶/۱۳۸۵

الف 283

پاریس
داستانی از محمد خواجه‌پور
می‌گویم« صبح به خیر» .گفت: «ببین دیوونه شدم.» می‌نویسم، پاشو بازی در نیار، حالا داستان من را مسخره می‌کنی. یا شاید داشت هنوز خواب می‌دید. ما زن و شوهر بودیم، مردی آلمانی همسایه ما بود. مرد آلمانی می‌گفت: «شما نوع خاصی از دیوانه‌های شرقی هستید.» من خوشحال می‌شدم. او خودش هم به عشق پاریس آماده بود اینجا من عشق هیچ جایی را نداشتم. زن‌ام هم. اما الان دوست دارم داستان‌ام توی پاریس اتفاق بیافتد. زن داشته باشم. نویسنده باشم. هیچ کدام نباشم هم همین است.
«در بند دوم یک داستان ممکن است چه اتفاقی بیافتد بیا بارمان را ببندیم برویم به یک بند دیگر جایی که هوای بهتری داشته باشد. توی این شهر خاک گرفته نیمه کویری هیچ وقت اتفاقی نمی‌افتد» کتاب را بر می‌دارد و این‌ها را رو به من می‌خواند می‌گوید: «این نویسنده‌ها هم چیزی‌شون می‌شه‌ها!» سرم را می‌خارانم چند مو می‌ریزد روی صفحه کلید می‌گویم: «اسم‌ات کیه؟» می‌گوید: «من گفتم! نویسنده‌ها چیزی‌شون می‌شه‌ها! محمودم دیگه»
باید عاشقانه‌تر بنویسم. این را یک بار دیگر هم گفتم. یادم نیست به چه کسی گفته‌ام و یا کی نوشته‌ام. باید زن‌ام را بیدارم کنم. خواهد گفت «چیه شعر تازه‌ گفتی؟» فقط نگاه‌اش می‌کنم. دوباره‌ چشم‌هایش روی هم می‌افتد.
محمود توی اتاق من اسم‌اش محمود است بیرون شاید کامبیز، حسن، هوشنگ یا مسعود باشد. خودش گفت اسم‌اش محمود است و دلیلی ندارد که من با نامی که دوست دارد صدایش نکنم. همیشه قبل از این که بیاید زنگ می‌زند که زنم نباشد یا خوابیده باشد. زنم وقتی خوابیده است که خواب نبیند. محمود می‌گوید زن‌ها «چیز» هستند. منظورش را می‌دانم یا فکر می‌کند می‌دانم. ما درباره زن‌ها حرف نمی‌زنیم و همین «چیز» بس است. محمود به تخت زنم نزدیک نمی‌شود روی صندلی آشپزخانه، پشت میز کامپیوتر می‌نشیند. من از پشت کامپیوتر جابه‌جا نمی‌شوم. او که می‌رود در را نمی‌بندد چون آن را باز نکرده است.
صبح زنم از خواب بیدار شد. من از کجا فهمیدم که صبح است؟ شاید از صدای موتورها که تازه بود. اولِ شب صدای موتورها عصبانی است. ظهر صدای کلافه دارند و آخر شب صدای موتورها خسته است صدای موتورها تازه بود زنم گفت: «مرد آلمانی مرده است.» گفت این را خواب دیده است. نه این طور نگفت گفت مرد آلمانی خودش را کشته است. نگفت این را خواب دیده است.
مرد آلمانی می‌گوید زنم زیباست. می‌گفت همه زن‌ها توی پاریس که باشند زیبا هستند. خوبی کافه‌های پاریس این است که قلیان هم دارد. آدم می‌تواند قلیان را هم خودش چاق کند و مطمئن بشود که همه چیز سر جای خودش است. مرد آلمانی می‌خواست بگوید که زن‌ها چطوری هستند که زنم توی خواب گفت: «برایم گل بچین» مطمئن شدم که دوستم دارد.
زنم زیاد خواب می‌بیند من خواب‌هایش را می‌نویسم که بدانم دوستم دارد یا نه؟ اگر یک بار از من بپرسد که دوست‌اش دارم یا نه می‌گویم که دوست‌اش دارم بعد حتماً دلیل‌اش را خواهد پرسید. می‌توانم بگویم« آدم زن دارد که دوست‌اش داشته باشد»
مرد آلمانی گاهی روزها که فوتبال نیست در اتاقم فلسفه می‌بافد. او واقعاً فلسفه می‌بافد، فلسفه بافتن را از پدرش یاد گرفته است. می‌گوید پدرش به این چیزی که من جوراب می‌گوید، می‌گفته است «فلسفه». مرد آلمانی هم چیزها را به دلخواه خودش صدا می‌کند. لیوانم را برمی‌دارد می‌گوید: «احساس‌ات در دست من است» می‌نویسم: «جان عمه‌ات» می‌گوید: «عمه چیز به درد بخوری است. من عمه نداشته باشم نمی‌دانم چه طوری از اخبار مطلع شوم.»
هیچ خبری نیست، هیچ وقت خبری نبود. هی صفحه‌ها را ورق می‌زنم. عکس محمود را چاپ کرده‌اند. خودش است. کت و شلوار پوشیده است و دارد لبخند می‌زند. پیش من که هست جدی می‌ایستد و جک تعریف می‌کند. قد بلندی دارد (گفته؛ او را این‌طوری بنویسم) و چشم‌هایی گیرا، گاهی سرفه می‌کند. ممکن است با محمود روزگاری هم‌مدرسه‌ای بوده باشم. آنقدر آشنا است قیافه‌اش که می‌دانم او را در کودکی دیده‌ام. می‌گوید: «همه ما جز خاطره‌ای نیستیم برای همدیگر» می‌گوید: « من همون خرگوشه هستم.» کدام خرگوش را می‌گوید چیزی یادم نمی‌آید. لبخند می‌زند، لبخند می‌زنم و کامپیوتر زنگ می‌زند.
مادرم ایمیل زده است که بروم نهار بخورم. من بچه بزرگ مادرم هستم. نمی‌دانم از کی فهمیده‌ام که مادرم است. ولی می‌دانم که خواهرم، عمه‌ام، دخترم یا زنم نیست. مادرم باید مهربان باشد وگرنه چرا باید یک نفر به آدمی که توی پاریس است ای‌میل بزند که برود نهارش را بخورد. گاهی وقت‌ها مادرم عکس خودش را برایم می‌فرستد که غمگین است. گاهی عکس تمام قد است گاهی فقط چهره‌اش که در قاب چادر گرد شده است. مادرم می‌گوید از خودم بگویم. من برایش داستان می‌خوانم و او فکر می‌کند نویسنده‌ هستم. مادرم همیشه می‌گوید می‌خواهد عروسی من را ببیند. یا او فراموشی دارد یا من زنم را نشان‌اش نداده‌ام. مادرم خودش ده سال‌اش بوده که عروس شده است. زن‌ام شش سال از مادرم کوچکتر است. مرد آلمانی بیست و سه ساله است و محمود هم سن من است.
دلم یک شکلک می‌خواهد. از آن شکلک‌ها که با من حرف می‌زنند. یک شکلک که دهان‌اش تا ته باز نباشد. لپ‌هایش جمع شده باشد و دهان‌اش بسته باشد. حسرت‌آلود لبخند بزند. محمود می‌گوید:« یک شکلک که از بینی‌اش آب بیاد ولی داره گریه می‌کنه» ازش خواهش می‌کنم که برود. می‌گویم دارم حرف می‌زنم. می‌گوید« خوب من هم دارم حرف می‌زنم» یک شکلک می‌خواهم قیافه یک بچه باشد که گریه نمی‌کند. لب‌هایش را بسته و بغض کرده، یک بچه که چیزی را که مال خودش است به او نمی‌دهند. زنم می‌گوید: «زن‌اش است» و خروپف می‌کند. محمود رفته است و مردم آلمانی با لیوان قهوه‌اش نشسته. چند سال قبل سبیل‌های پرپشتی داشت که وقتی قهوه می‌خورد می‌گفت برای تصفیه خوب است. حالا مردم آلمانی جوان است. می‌گوید «یک شکلک می‌خواهم که شبیه تو باشد. تو قیافه مزخرفی داری، مزخرف به آن معنای لغوی‌اش» یک شکلک می‌خواهم که بتواند. واژه‌ها خیلی وقت‌ها نمی‌توانند.
این‌ها را ننویسم هزارتا آدم دیگر پیدا می‌شوند که می‌شود نوشت.ممکن است سر و کله هر کسی بیاید توی داستان اسم‌های‌شان را نمی‌دانم چون هنوز نیامده‌اند توی داستان. حتی از آن بدتر ممکن است بعضی‌هاشان زن باشند. زنم یکبار خواب می‌دید ما توی پاریس هستیم. (خواب‌های‌اش واقعی هستند انگار آغاز خواب‌هایش نوشته «مکان: پاریس») بعد توی خواب فحش می‌داد. من دست از یاددداشت کردن برداشتم نمی‌توانستم بنویسم که می‌گوید: «قرمساق» از یک زن که تازه زن من است این جور خواب دیدن بعید بود. گفتم این خواب را حساب نکنم. و متن آن را از توی کامپیوتر پاک کردم. اما باز همان خواب را می‌دید. من دیگر پاک‌اش نکردم اگر سیگاری بودم توی آن موقعیت سیگار می‌کشیدم.
ما تلویزیون نداریم و این مهمترین دلیل استحکام زندگی خانوادگی ماست. مرد آلمانی می‌گوید آدم در زندگی واقعی که است باید از رویا پرهیز کند. هر وقت دلت یک داستان خواست برو شانزه‌لیزه دست یک نفر را بگیر بگو چه خبر. این خودش یک سریال است. او از جنگ‌ها خواهد گفت. جنگ‌های کوچک خانوادگی تا جنگ چندم خلیج فارس که هیچ وقت اولین‌اش هم اتفاق نیافتده. بعد تو خودت باید ذهن تصویری داشته باشی. سریال را می‌بینی. این که مردی پشت کامپیوتر نشسته است و زن‌اش خواب است. و در خواب حرف می‌زند. مرد دارد به یک مرد آلمانی گوش می‌دهد که از مرد دیگری می‌گوید در خیابان شانزه‌لیزه.
چه کسی به من گفته است که باید بنویسم. محمود می‌گفت زود خر می‌شوم. حرف‌اش توهین‌آمیز بود وی جنبه‌هایی از حقیقت داشت. مادرم هم محمود را می‌شناخت می‌گفت ما کلاس دوم ابتدایی در یک کلاس بوده‌ایم. مادرم نوشته است لباس‌های من را شسته است ولی اتو نکرده چون ممکن است کسی عاشق من بشود. محمود گل سرخ را از روی کتاب بر می‌دارد و از پنجره پرتاب می‌کند. شاید دختری آن را بردارد. در داستان‌های قدیمی عشق‌ها این طوری آغاز می‌شود. بعد عمیق می‌شود. آنقدر عمیق مثل چاه که هیچ‌کس نمی‌توانسته از آن بیرون بیاید به جای جان کندن الکی ترجیح می‌دادند در همان عمق عشق بمانند. زنم هنوز خواب است. خروپف نمی‌کند. خروپف می‌کرد هم دوست‌اش دارم.
دو پاراگراف دیگر باید جان بکنم. دو پاراگراف دیگر محمود می‌گوید «تو می‌تونی» به چشم‌های ریزاش خیره می‌شوم. می‌گویم «بسه»، می‌گوید هنوز جا دارد. یک «به خدا» هم می‌گوید. «خسته‌ام» از وقتی یادم می‌آید که نمی‌دانم که کی است، مریض بوده‌ام. گاهی پاهام آنقدر خاریده است که خواسته‌ام آن‌ها را بکنم و گاهی احساس کرده‌ام صورت‌ام دارد ذوب می‌شود و می‌چکد روی موکت خاکستری رنگ کف اتاق، گاهی چشم‌هایم همه چیزها را تار دیده است و گاهی قلب‌ام حوصله‌اش سر رفته ایستاده است ببیند پشت سر چه خبر است. «پشت سر تاریکی جاده بوده است» بیا بروم به خیابان آنجا پسرهایی هستند که بوسیدنی پنهان دختری را کمین کرده‌اند. آنجا یک سوپر مارکت است که بچه‌ها هفت صبح از آن لواشک می‌خرند. آنجا آدم‌ است. محمود می‌گوید «من رفته‌ام خبری نیست.»
نمی‌دانم ساعت چند است توی پاریس کسی نماز نمی‌خواند. حتی شک دارم که زنم خوابیده‌ است یا خودش را بخواب زده. الان گفت که می‌خواهد از اینجا کوچ کند. این را به مرد آلمانی گفتم و گفتم نمی‌دانم گفت: «کیه که بدونه؟» و بعد «اینجا پاریس است از توی پاریس بودن لذت ببر» من هم مطمئن هستم اینجا پاریس است مرد آلمانی می‌گوید اینجا پاریس نباشد خودش را می‌کشد.

سه شعر کوتاه از صادق رحمانی
نقش
بر خاک بَهرِ گال
این نقش بی‌نظیر بر تکه‌ای سفال
نقاشیِ که بود
سبزینه و کبود؟1
خزه
با خاطره‌های آشنا همراهم
در چالسی:
بر چهره‌ی برکه قدیمی سبزک2
كُنار
در نم‌نم بي‌دريغ فرورديني
يكدست جوان شده است
يكدست جوان
امسال كُنار پيرِ چاهِ گَل اَوي3

پانوشت ...........................
1. در فروردین 1385 گشتی در محوطه‌ی قدیمی«بهر گال»- ساکنان اولیه گراش- زدیم. تکه‌های سفال بازمانده از خمره‌ها و کوزه‌ها و... نظر ما را به خود جلب کرد. یک تکه سفال رنگ شده حس مرا برانگیخت، واقعاً چه کسی این سفال را ساخته است و آن را رنگ‌آمیزی کرده است.
2. در كودكي دايي‌ام حاج محمد راميارپور، در بركه‌اي دراز و غير معمول در صحراي چالسي، به ما شنا مي‌آموخت. فروردين 1385 فرصتي دست داد و سري به آن بركه قديمي زدم. پر از خزه شده بود، اما با اين حال و هواي كودكي فاصله‌اي نداشت. فقط من ديگر آن كودك شيطان و بازيگوش نبودم.
3. دوستم عزيز نوبهار گفت: در فرهنگنامه گراش نامي از پير چاه گلابي(گل اوه) بيار. با محمد خواجه پور براي گرفتن عكس به آنجا رفتيم. بوي بهار و شكوفه‌هاي پرتقال هوا را دلپذير كرده بود. چند زائر در پير بودند و شلوغ مي‌كردند، من اما در حال و هواي خودم بودم. درخت كُنارِ پير با تنه‌اي تنومند سال به سال جوان مي‌شود و ما...

پایان
شعری از یوسف سرخوش
مرا به راه راست هدایت می‌کنی
یا کفش ها را جفت کنم به راه خود؟
تا اخر این خیابان هم بروم
کلاغی نیست،
قصه را همین جا به پایان برسان
به حال تو مگر فرقی هم میکند؟
تویی که همش به فکر یکی بود و آن یکی نبود هستی.


فراق
شعری از حاج درویش پورشمسی
شبی که مه سفر کردی ز‌تن جان و روانم رفت
نه مه گویی برفت اما که گویی دلستانم رفت
به چشم خویشتن دیدم رمق از دست و پایم را
که همراه پر پرواز آن روح و روانم رفت
توانم نه زنم حرفی، تو گویی، گنگ می‌باشم
زبان خوش بیان او خدایا از جهانم رفت
چه دلگرمی برای ما جوانان وطن بود او
ازین بخت نگونسارم همان فکر جوانم رفت
نشسته با دل تنگم غریبم در غریبستان
زدم ضجه فغان دل‌ فرا از کهکشانم رفت
شدم سر در گریبان از فراق رهبر اسلام
سری برتر عزیزی بود کز بین سرانم رفت
نبردی بی امان آغاز کرد از نوجوانی او
ولی افسوس در آن شب چه آسان قهرمانم رفت
بزد پنجه به پنجه غول ، شکستش داد با وحدت
کنون حیران و سرگردان چرا این پهلوانم رفت
خودش را فرشته‌ای می‌دید در پیکار با دشمن
چه بی‌صبرانه در بزم شهید جاودانم رفت
جهان در سوگ این رهبر نموده خاک غم بر سر
جوان و پیر می‌گوید کران بی‌کرانم رفت
فراموشم مباد هرگز دمی که رخصت دیدن
خدایش داد توفیقم نهان را در عیانم رفت
ابهت را امام شوق صحبت در گلو بنشاند
و چشمم در نگاه او ، سلامم از زبانم رفت
دو‌دستم بر دعا بالا شفایش را طلب کردم
نگاهم بر سما بود و ستاره‌ی ‌آسمانم رفت
بریزد خون ز چشمانم روا باشد زبهر گل
بنال از دل تو ای بلبل بگو سر و روانم رفت
بزن بر سینه ای درویش و گو سرو چمانم رفت
14/3/1385


فاجعه قانا از زبان جوان غمناک قانائی
متنی از رضوان رهنورد
سلام من برباغستان‌های زیتون لبنان! و بر ضجه های بی صدای مادر قانائئ !
آه چه بگویم فقط تانک وگلوله می تواند ابن سکوت سرد وسنگین را در هم بشکند. گلوله‌هایی که همچون گرگ درنده بیابان این سینه‌ها چه آسان به چاک می‌دهد. کودکی را می‌بینم در کنج ویرانه خود آستین به دهن قطرات اشک خود را پاک می‌نماید. درآن سوی خرابه شعله غم وجود انسان را می‌سوزاند انگار که این خانه هیچ بار رنگ خوشی به خود ندیده است اما روزی روزگاری همین خانه جای رویش گل‌های صفا، شادی، محبت، عشق ، مقاومت بوده است حال این خانه شده کلبه احزان. کمی آن طرف تر کودک همسایه دوان دوان مادر را صدا می زند شاید که صدایش که را بشنود حال چه سود برای او آخر بدرود حیات گفته ! چه کنم که نیست دستی نرم که بنوازد سر این بینوایان را! مگر چیست جرم اینان که باید تاابد در این آتش بسوزند و بسازند درست است خداوند با صابران است آخر صبر تاکی؟ چرا این مصلح آخرالزمان نمی‌آید وبا یک نگاه جهان را در آرامش ابدی خود فرو نمی برد؟ مگر انسان چقدر می خواهد دراین دیارفانی بماند که نیمی از آن را در عزا وماتم و فراق به سر رود آری جرمشان
این است که خدا را برای معبود خود برگزیده‌اند ولی اسرائیل یمن را بدان تو داری با جوانانی می‌جنگی که درکودکی بعد از اذان واقامه در گوش ها در لالایی‌هایشان قصه‌ی عشق به وطن ، شهادت ، مقاومت ، سنگ وسلاح ،انتفاضه و حزب الله را شنیده اند و در جوانی با کوچکترین جرقه ناخودآگاه اینان بیدار می شود وبه قیام بر می‌خیزند حتی با سنگ خشک وخالی باشد واین است اصل انتفاضه بهتر بگویم یعنی مقاومت با دست بی سلاح. این جوانان سلاحی را دارند که چندین برابر بمب اتم آمریکا در مقابل ناکازاکی وهیروشیما وحلبچه وسردشت اثر دارد واین ایمان واعتقاد به ذات اقدس اله می باشد این سلاح هر جوان متقی لبنانی است که نیرویی جاودانی است چرا که این به دریای بیکران لطف خداوندی وصل است حال این جوانان با وجود این سلاح گاه از جان خود می گذرند وبه درجه رفیع شهادت نایل می آیند همین که اولین قطره خون اینان که به روی زمین جاری می شود ملائک، جن وانس روحش را گرامی می دارند واورا تا عرش بدرقه می‌کنند ودر آنجا با ندای خوش آمد شهادتت مبارک استقبال می‌شود پس سر حوض کوثر با آبش خود را سیراب وعطش حین شهادت را بر طرف می سازد آری او به آرزویش رسید همان لقاءالله وچیست بهترازاین.اگربخواهیم میزان بهتربودن لقاءالله رانسبت به قصرهای یاقوتی بهشتی را برتای جوان مسلمان بگویم کفه لقاء الله سنگین تر می شود چون اینان تشنه دیدارند ومی توانند با شهادت به درد دوری خود تا ابد پايان دهند واین بود داغ دل جوان های فلسطینی ، لبنانی، قانایی‌تا بدانید ما در طول این 50 واندی سال چه کشیدیم از دست این بی‌پدر و مادر حال می‌خواهم خلاصه ‌کلامم را در13کلمه بگنجانم پس‌بشنوتواین کلام را:
ای اسرائیل غاصب ! بیچاره،بدبخت،بیچاره آبرو بربادرفته، بی‌هویت، سنگدل ، دولت نامشروع ،دمده شده ، تابلو ،نفرین شده، لامذهب ،چشم انتظار روز نیستی تو و به روی کار آمدن حماس ، حزب الله ، می دانم من با مشت وشعار کوبنده الله کبر و انتفاضه روزی تورا به خاک سیاه می نشانم.


بیدلی با دلی دریایی
نگاهی از محمد خواجه‌پور به مجموعه غزل «دل دریایی من» سروده جواد راهپیما
جواد راهپیما شاعر واژه‌هاست. او واژه‌ها را گاه به شکل مفرد آن‌ها بدون توجه به معنایی که از هم‌نشینی‌شان ممکن است به وجود آید، به کار می‌برد.
غزل‌های جواد راهپیما به دو سنت ادب فارسی نزدیکی دارد. هر چقدر شعرهای دو مجموعه نخست وی «در بیکرانه‌های خیال» و «به وسعت آرزوها» متاثر از سبک‌ عراقی است در شعرهای تازه‌تر رگه‌هایی از سبک هندی دیده می‌شود. هر چند هنوز راهپیما به طور کامل از سبک عراقی دور نشده است.
به نظر می‌رسد این گذر از سبک عراقی به هندی به شکل خودآگاه انجام شده است. به خاطر همین در برخی شعرها دوگانگی ذهنی و حسی به طور کامل مشهود است. هر چند کلمات و ترکیبات تازگی و غرابت واژه‌های سبکی هندی را دارند ولی تصویرسازی، مضامین و ایماژها فاقد آن ظرافت خاص هستند. شاید دلیل این اتفاق تاکید بیش از حد شاعر در نو کردن شعر خود است که تنها در سطح واژگانی باقی مانده و عمیق نشده است.
از سوی دیگر هنوز طبیعت‌گرایی سبک عراقی و حتی خراسانی حضور پررنگی در شعرها دارد و لغات تازه‌ایی که در شعر قرار گرفته است هنوز برای توصیف عناصر طبیعی است. «تو کفش خسته‌ای بارانی ای دریا/و لنگ فصل بهارانی ای دریا» در اینجا به نحوه قرارگیری واژه‌ «کفش» در ترکیب سازی توجه کنید و حتی عبارت «لنگ بودن» که به سیاق سبک هندی متاثر از زبان عامه وارد شعر شده است نیز در کنار واژه‌های طبیعی قرار گرفته است.
گاهی همنشینی لغات موسیقی مناسبی را ایجاد می‌کند ولی به سطح خیال‌پردازی نمی‌رسد. به شکل تصادفی کنار هم قرار گرفتن واژه‌های با ارجاعات درون/برون متنی معناهایی را به وجود می‌آورد. ولی در بسیاری از اوقات این معناهای زاده شده به دلیل عدم هماهنگی با دیگر معناهای موجود در همان بیت یا ابیات دیگر بافت شعر را به هم می‌ریزد. به خاطر همین خواننده ترجیح می‌دهد به جای جستجوی معناهایی که گاه حتی شاعر نیز بدان نیاندیشیده است (چون تصادفی است) بیت را بی‌‌معنا بداند. «تو پر از نجابت هستی من از انجماد خالی» شاید شاعر این را نوعی پیش‌روی در سبک دلخواه خود بداند ولی در سبک هندی این مبهم بودن معنا در واقع پوششی است که تک معنا ظریف مورد نظر شاعر را می‌پوشاند چیزی که در اصطلاح ادبی به آن «نازک‌اندیشی» می‌گویند. هر چند که بر شکنندگی این نازیک‌اندیشی نیز نقدهایی وارد است. ولی شعرهای جواد راهپیما به این سطح نیز نمی‌رسد زیرا از یک سو معناها در تضاد با یکدیگر قرار می‌گیرند و شعر فاقد آن معنای اندیشه شده و پنهان است. از سوی دیگر چینش کلمات بیش از آن که در خدمت القای معنا باشد از نظر ریتم و موسیقی دارای اهمیت است. به خاطر همین در این شعرها بیش از آن که با آرایه‌های درونی روبه‌رو باشیم آرایه‌های بیرونی همچون سجع‌ها و جناس‌ها حضور دارند.
با توجه به تاریخ پایان شعرها به نظر می‌رسد هر چه شاعر به پیش می‌رود از تعداد و کمّیت شعرها کاسته می‌شود. به خاطر همین شاعر احساس کرده است که باید حرف‌های خود را در همین بیت‌های محدود فشرده کند. گاه سطح فشردگی به حدی است که درک آن برای خواننده مشکل می‌شود و خواننده‌ی امروزین، شعرها را پس می‌زند. در برخی شعرها نزدیکی به غزل معاصر را می‌توان دید ولی هنوز بیشتر شعرها فاقد عنصر اصلی شعر و به خصوص غزل معاصر یعنی «روایت» است. بر خلاف غزل‌های پیشین که تک بیت‌ها نیز دارای بار حسی و معنایی مستقل هستند. شعر امروز به شکل پیوسته و جامع است و معمولاً مجموع آن است که به القای فضا و معنا می‌پردازد.
با این وجود راهپیما شاعری است که در این سه کتاب نشان داده است که توانایی حرکت از یک منزل به منزل دیگر را دارد. همان گونه که او از سبک عارقی به سبک هندی رسید می‌تواند این راه را ادامه داده و به شعر امروز برسد. شعری روایی، خواننده محور که زبان مردم را به شکل مستقیم در خود عرضه می‌کند.

روز صد و یک سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
« زخم ها مي‌مونه ولي خوب مي‌شه» سفراديسه‌وار اين طوري تمام شد.زن رشد كرد. خطر كرد. و بعد با يك شكست ساخته شد.
سگ كشي با يك فضايي تله تئاتري شروع شد. حركات سنگين و حس‌هاي غليظ بازيگران، نماهاي نزديك و ديالوگ هاي تيپيك. هر چه داستان به پيش مي‌رود در فيلم حل مي‌شوي و محوت مي‌كند. ديگر بازيگران و حركات آن‌ها توي ذوق نمی‌زند و قصه گفته مي‌شود با حس و حال. انگار مثل تمام قصه‌هايي كه قصه اند همه چيز ساخته شده براي آن صحنه آخري براي جايي كه گره‌ي آخر باز مي‌شود و تو رها مي‌شوي كه فكر كني. زخم خورده‌اي كه روزي خوب خواهد شد.« بهشت از آن تو» يك كارت پستال موزيكال است.چيز ديگر درباره آن نمی‌شود گفت. يك طرح خيلي ساده با موزيكي كه تا حالا بيننده نشنيده به همراه تصوير طبيعت.
با اين دو تا فيلم زندگي فرهنگي در شيراز را شروع كردم. فرصت باشد تمام عصرهايم را می‌گذاشتم براي اين خرت و پرت‌ها ولي نمی‌شود.چندان هم بد نيست اين طوري هم خرجم كمتر مي‌شود و هم كتاب مي‌خوانم. پسر ديگه چي مي‌خواي؟« بايد ياد بگيري هر جايي مي‌توان خوشبخت بود».
« سارتر» هم خيلي حال داد همان پارادوكس، همان كه نداني چه چيزي را انتخاب كني و تازه پاي انتخاب الكي خود تا آخرين لحظه بايستي. تو را اين طوري برگزيده‌ام شايد بدت بيايد ولي بدان پاي اين انتخاب هستم.
4:58 عصر

سرکار خانم عطیه متین

زندگی سرشار از هیجان و شادکامی
کوچک‌ترین آرزوی ما برای شماست.
در این جاده که می‌روید موفق باشید

۴/۳۱/۱۳۸۵

الف 281

دو شعر کوتاه از صادق رحمانی

سؤال(1)
شب خسته که می‌شود کجا می‌خوابد؟
سؤال(2)
دنبال چه می‌دود در این دلتنگی
این رود پریده رنگ
با این عجله؟

قاف
شعری از علی داوری‌فرد
قاف
مشکل و سخت
و شاید...
شما داغ هستید
طناب را که می‌کشید
جارو را مثله کرده‌اید
و انگار فرق نمی‌کند
که عاشق باشید یا مجنون
شما داغ هستید
و نمی‌دانید که باشید یا نه
کاف
مثل غریبه‌ی کولی
لذت است ضربدر دو
دال
مثل دشمن خونی
در معشوق یا لیلی
19/1/1385

تهی
متنی از عطیه متین
نه پایی‌ست برای گریختن، نه اشکی برای گریستن و نه واژه‌ای برای نوشتن. تمام کلمات منجمد شده‌اند که گویی هیچ گرمایی نمی‌تواند یخ آن را باز کند. همه واژه‌ها قهر کرده‌اند که با هیچ قلمی آشتی نمی‌کنند.
همه نگاه‌ها رنگ باخته‌اند که با هیچ لبخندی مهربان نمی‌شوند.
دیگر پرتقال‌ها به سیب‌های کال لبخند نمی‌زنند که از شرم سرخ شوند. شاپرک‌ها با پروانه‌ها دوشادوش هم نمی‌ایستند تا به هم خوشامد بگویند. آسمان دیگر ابری نمی‌شود چون می‌داند برگ‌ها خود را چتر بنفشه قرار نمی‌دهند که خیس نشوند و دریا طوفانی نمی‌شود چون می‌داند موج‌ها، صخره‌ها را در آغوش نمی‌کشند.
دیگر نه مجنونی سر به بیابان می‌گذارد و نه فرهادی تیشه به دست می‌گیرد چون می‌دانند نه لیلایی وجود دارد و نه شیرینی!
اکنون هیچ بویی خوش نیست، چون بوی پیراهن یوسف به مشام هیچ کس نمی‌رسد.

چشم عشق
طتزی از رضوان رهنورد
تقديم به همه کساني که در اثر گريه‌هاي نيمه شب ،در فراق يارشان چشم شان سپيد شد.
مي دوني الان درست يک ساله و ده ماه و اندي روز که نديدمت يه حرفي مونده تو قلبم مي خواستم که بگم آخه مي خواهي بري برو اما بي اطلاع نرو منم مي خوام باهات بيام نکنه روت نمي شه من با هات باشم آخه با تو بودن آرزوي توي خواب من است نمي دونم اصلا تو چقدر معني عشق و مي فهمي
واينو از تو چشماي من مي توني بخوني اگه اينو نمي‌توني بخوني بهتره به يک چشم پزشک خوب مراجعه کنين مي‌خواين آدرس اين دکتر رو به شما بدم ؟ چرا که نه، الان به شما مي گم :
آره همون بيمارستان هميشگي بيمارستان عاشقان سوخته در فراق يار، اما اين بار در بخش عاشقان چشم سفيد .
ويزيت رو مي گيرين و ميرين داخل . سلام مي کنين
درست اومديد تعجب نکنيداز پوسترهاي چشم دور و برتون که به راحتي مي شه کلمه عشق واز توش خوند!
حالا نوبت اينه که دکتر چشم هاي شما رو معاينه بکنه آره مي‌گه: دو متر از پوستر فاصله بگيرين روي اين پوسترکلمه عشق را که در قلبي تير خورده است ودر هر قلب نوک پيکان آن تير با قلب ديگر متفاوت است در فونت ها وبزرگنمايي هاي مختلف رو که روي اون حک شده به ما نشون مي ده وآقاي دکتر جهت اين قلب‌ها رو از فاصله دو متري از ما مي‌خواد واي چي مي‌شه؟ اون لحظه که من کنار توبودم تو نتونستي اين رو از چشم هاي من بخوني حالا شما مي خواي از اين فاصله سوي اين‌ها رو تشخيص بدين اگر چشم هاي شما دوربين باشه شايد! که اونم فکر نمي کنم. پس با اين اوصاف چشم شما نه نزديک بين نه دور بين لابد آستيگمات
نمي دونم من فقط نظر خودم رو به شما گفتم حالا ببينم نظرآقاي دکترچيه ؟ حالا سکوت مطلق! ببخشيد مراجعه کننده محترم :لطفا دو متر فاصله بگيرين . باشه چشم .
به فرض مثال تست هم انجام شد حالا منتظر جواب هستيم.خوبه من تو ذوقي نخورد منظر من با نظر آقاي دکتر يکي شد .چشم شما نه نزديک بين نه دوربين بلکه چشم شما آستيگمات
حالا من اين عينک رو براي شما مي نويسم فقط خواهشاً ازاين عينک در تمام زمان هاي مذکور استفاده کنيد:
1.زمان خواندن نامه‌ها کتاب‌ها يا رمان‌هاي عاشقانه
2.زمان چت کردن با معشوقه تان چون ممکن است در اثر ازدياد غلط املايي دو قلب عاشقتان از هم دور شود. و ممکن است يک غلط املايي باعث تغيير کردن معني مطلوب کلمه‌اي به معني نامطلوب آن کلمه و اين است سرآغاز بسياري از جدايي‌ها چرا که تمامي امکانات سالم براي وصل کردن آمده اند نه براي فصل کردن اين چشم هاي عاشقانه .خدا روزي را نياورد که شاهد جدايي اين جوارح پاک وعاشق باشيم
3.لحظه نگريستن به چشمان معشوقه تان چون تا مادامي که اين عينک را نزده باشيد قادر به خواندن عشق از چشمان معصومش نيستيد بعداً فکر مي‌کنيد که او نسبت به شما هيچ گونه عشق و علاقه اي نشان نمي‌دهد واين فکر آنچنان شما را مي‌آزارد تا آن جايي که احساس مي کنيد بودن با وي از زهر برايتان تلخ تر مي شود.
راستي آقاي دکتر آخرش نگفتين شماره چشمم چند وآستيگمات يعني چي؟ شماره اون مهم نيست شما فرض کنين ايکس .آستيگمات يعني اين که اگر شما از اين عينک استفاده کنين شماره چشمتون مي آد پايين در نتيجه ميزان عشقتون مي‌ره بالا البته اين رو هم اضا فه کنم چشم شما آستيگمات از نوع عشقي معنيش هم اينه: يعني دل شما با دريافت عشق امواجي را به مغزتان صادر مي کند واين امواج باعث قوي‌تر شدن بينايي چشم خمارتان مي شود.
ببخشيد از بس حرف زدم يادم رفت آقاي دکتر رو معرفي کنم الان مي گم جناب آقاي بصیرعشقي نژاد
شماره نظام پزشکيXXXX
صادره از کشور عشق
فوق تخصص جراحي قلب وچشم عاشق
هزينه ويزيت : صد قطره اشک ازچشم خمارتان
به دليل نا محدود بودن عشق هر گونه بيمه پذيرفته مي شود.

الفبای مادر
شعری از سهیلا جمالی
"ميم" نامت مهرباني آفريد
با مهر تو غم از دلها پريد
"آ"ي نامت آرامش هديه كرد
بر قلب كوچكم آرزوها پهنه كرد
از "دال"نامت دنيا رويا مي‌شود
با نام تو قطره دريا مي‌شود
"را"ي نامت راه شب را طي نمود
چشمانت خورشيد صبح را ربود
مادرم اي قديس زيبا سرشت
از "ميم" تا "را"ي نامت را بايد با زر نوشت


روز قلم و اندیشه در لار
گزارشی از زهرا خوشابی‌زاده
در تقویم کشور ما 15 تیر‌ماه روز قلم و اندیشه نامیده شده است:
به همین مناسبت از طرف شورای اسلامی شهر لار در تاریخ 15/4/1385 با دعوت از آقای کاووس حسن‌لی دکترای ادبیات فارسی و مدیر بخش دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه شیراز مراسمی برگزار گردید.
این مراسم که در سالن فرمانداری- به راستی می‌توان گفت یکی از مجهز‌ترین سالن‌های این شهرستان- برگزار شد بعد از تلاوت قرآن و پخش سرود ملی معاون شورای شهر لار ضمن تشکر از حضور آقای حسن‌لی، از انجمن‌های ادبی لار، گراش، اوز، خنج و دهکویه از نشریاتی چون عصر اوز، افسانه لارستان، میلاد لارستان، و پسین دهکویه- جای تأسف داشت که باز هم نامی از نشریات گراش برده نشد- مراتب تشکر را به جای آورد و طی سخنرانی ده دقیقه‌ای خود به تاریخچه‌ای گذرا از پست مدرن صنعتی پرداخت و از برج ایفل با 330 متر ارتفاع به عنوان بارزترین نمونه ورود پست مدرنیت صنعتی به جامعه اروپایی نام برد. سپس آقایان پدرام و خلیل روئینا سروده‌های خود را قرائت کردند. در ادامه آقای حسن‌لی به ایراد سخن پرداخت. محور سخنانش بیشتر مقایسه اشعار حافظ و سعدی بود که اشعار حافظ را آینه‌ای دانست که در پشت آن شخصیت خود شاعر مخفی است و اشخاص خود را در آینه اشعار او می‌بینند و شعر سعدی شیشه‌ای است که همه چیز بدون تکلف در آن پیداست چرا که پیرایه‌های ادبی چون آرایشی است که می‌توان آن را از چهره ستود اما اشعار سعدی آن رویی است که بی آرایش زیباست، حسن‌لی در بخش دیگری از سخنان خویش بیان کرد. به جز تألیفات اندک خود هیچ کتابی در زمینه استاتیک کلاسیک اشعار سعدی وجود ندارد اما راجع به زیباشناسی اشعار حافظ به وفور کتاب یافت می‌شود که بیشتر تقلید از نویسندگان گذشته است در پایان افزود دلبستگی به مدرنیت همانقدر زیباست که اشعار کلاسیک و مطالعات مربوط به آن، نباید دو گروه در لجاج با هم باشند.
سادگی و وقار اشعار سعدی در خصوصیات ذاتی آقای حسن‌لی نیز تأثیر به جای نهاده بود چراکه با کنترل زمان، وقت چهل‌و‌پنج دقیقه‌ای، سخنرانی خود را نیم ساعته به پایان برد و آن را از برنامه‌های همیشگی خود دانست. در ادامه نماهنگی پخش شد و مراسم با قدردانی از چند تن از پیشکسوتان اهل قلم پایان یافت.
لازم به ذکر است در کنار در ورودی تعدادی از آثار اهل قلم و شاعران و نویسندگان منطقه لارستان بر روی میز چیده شده بود که در آن میان کتاب سیمای لارستان، همه چیز، آبی است، انار و بادگیر و... نوشته‌ی آقای صادق رحمانی به چشم می‌خورد. البته پذیرایی نیز قابل توجه بود.

روز صد و یک سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
سه رقمی ‌شدم. ديروز را شايد بايد جشن مي‌گرفتم و از دلتنگي گريه مي‌كردم. اما نه جشن آن واقعي بود و نه دلتنگي تمام آن مي‌شد يك بازي كه روي روزها را مهر بزنيم. اينجا كار من مهر زدن است. يا همان سرباز ترق و تروق هستم. يك نفر پرونده‌اي مي‌آورد مجله را كناري مي‌زنيم پا مي‌چسبانيم و امضا. حالا اگر پرونده جالبي باشد يا مهمی‌در كار باشد مي‌آيند و حرف مي‌زنند. تمام اتفاق‌هاي شيراز از همين دريچه مي‌گذرد و اين روزها هيچ اتفاقي نيافتاده كه مرا به هيجان بياورد. پرونده‌هايي كه تهوع بروكراتيك را با خود مي‌آورند توي اتاق، گاهي كه نگاه‌شان مي‌كني جمله‌هاي تكراري انگار دارند به ادبيات فحش مي‌دهند. وتو هم يك چرخ دنده خيلي خيلي كوچك هستي كه اين كارخانه كاغذي مزاحم را به پيش مي‌برد. نه يك چرخ دنده ظريف بلكه يك چرخ دنده بي اهميت كه بود و نبودش فرقي نمي‌كند.
صد روز گذشت و فكر مي‌كني چقدر بايد برايم مهم باشد. هر جور ديگر هم ممكن بود بگذرد ولي خوب اينجا كه صبح‌ها حال و حوصله فكر كردن نداريم و عصرها هم با خواندن و نوشتن (اگر بشود) مي‌گذرد يك تنهايي و خلوت مطبوع كه گاهي آزار دهنده مي‌شود. اگر دغدغه مرخصي نباشد تمام روزها به خوبي درهم حل مي‌شود.و مي‌گذرد اما وقتي بخواهي مرخصي بگيري همه چيز انگار به هم مي‌ريزد. ديگر كارها به هم مي‌ريزد و زمان به جاي وقت تهران به وقت مرخصي به پيش مي‌رود. گفتم مرخصي مي‌خواهم گفت بعد. تا اين كه به اين بعد رسيدم و خودم را راضي كردم به دوباره گفتن حال هيچ كاري نبود بد شده بودم و خشمگين آن نگاه از دريچه ديگران برايم سخت شده بود و شده بودم كودكي كه عروسكش را گرفته بودند.
گفتند بعد بيا عروسك را بگير فكر كردم حتما قشنگ خواهد بود يا همان طور كه مي‌خواستم ولي بعد گفت شب نمي‌‌‌تواني بيرون باشي.22:00 برگرد يعني ساعت 10 شب. انگار عروسك مو طلايي نبود ديگر ولي خوب مي‌شد به عنوان يك عروسك قبولش داشت.