۲/۰۱/۱۳۸۵

الف 268

کاغذها
شعری از فاطمه خواجه‌زاده
نرم نرم
خاكستر خاطره‌هايم
نرگس‌ها را آب داده‌ام
دراز مي كشم
و مورچگان را نظاره‌گر
صبح نزديك نيست
بوي روشنايي آسمان نپيچيده

جذام گرفته دست‌هايم
كه تو دور مي‌شوي از صفحه
واگير!؟
واگير چشم‌هاي توست
واكسينه هم شده باشي
اين قلم ناي ندارد
شبيه خرگوش
كه عقاب را دوست ندارد
من دارم

مي‌دانم بيمارم
و زياد كنار پنجره مانده‌ام
پتوي پشمي پخته را بكش
و بگذار نبينم كسي سرفه‌هايم را گريه مي‌كند
و فكر نكن حتي خواب هم نبين
كه زني تو را هر شب مي‌پيچد لاي كاغذ
و فرو مي‌كند در حلقوم دفتر
كمي بگذرد تمام شيون‌ها مي‌خوابد
تومور محله را گرفته
و به اندازه فاصله تا قبرستان
من ترسيده‌ام
كه تنگي قبر با دست‌هاي جذام گرفته
چطور مي‌شود كه يك آدم
مهر مرگ بزند به من
پدر سوخته اشكم در آمد
تمام شد
خاك‌ها را ريختيد
من كاغذها را قورت داده بودم
كسي نفهميد
هيچ كس
نفهميد

سایه
طرحی از مهسا حاتمی‌کیا
لامپ نگاهت را خاموش مي‌كنم
خوابم مي‌آيد
تاريكي را دوست دارم
بدون سايه‌اي از تو

خیلی نزدیک
شعری از مهسا حاتمی‌کیا
در ازدحام لحظه‌ها
با خشم به تومي‌انديشم
اي مهربان
بيدارشان كنيد
عقربه‌ها خوابيده‌اند
در اين دايره خاكستري
تنها هاله آبي رنگ
مي‌زدايد ابهام
يا كه
اينگونه مي‌انديشم
و تو اينجايي
خيلي نزديك

آفتاب
شعری از مرضیه قربانی
در بي تابي احساس تو
در نگاه‌هاي معصومانه‌ات
در وجود عاشقانه‌ات
و با حرارت چشمانت
امواج خروشان دريا را به آفتاب هديه خواهم داد
تا آفتاب مرا با همان زلاليت به تو بسپارد
و با همان تلالو شبانه


دو متن از سمیرا غفوری
شب‌های مهتابی
كنار پنجره نشسته بودم و به آسمان بي‌انتها چشم دوخته بودم. شبي مهتابي‌ست. آسمان چادر حرير سيب عشق را بوسه كرده، صاف و بدون يك لكه ابر.
امشب ماه خندان است، تك تك ستارگان پاي كوبان به جشن ماه مي‌آمدند و در يك چشم بر هم زدن آسمان پر از ستاره‌هاي چشمك‌زن شد، گويي آن جا شهري از آن ستاره‌هاست.
چشمان من به دنبال ستاره گم شده خودم بود. ستاره‌اي دنباله‌دار را نشانه گرفتم، احساس كردم آسمان از هميشه به من نزديك‌تر است، دست‌هايم را بلند كردم، شايد بتوانم آن را بچينم، اما هر چه تقلا كردم نتوانستم.
تصميم گرفتم سوار بر قايق خيال شوم و به سوي آن ستاره پارو زنم، هنگامي كه مي‌خواستم ستاره‌اي را در مشت بگيرم، ناگهان شهابي از دل آسمان بيرون جهيد، دستم را عقب زد و ستاره را با خود به كهكشان آرزوها برد و من با تمام وجود فرياد زدم:
آهاي ستاره، حالا كه نگاهم نمي‌كني، دست‌هايم را به تماشاي ماه مي‌برم و آسمان را به هيچكس نمي‌فروشم.
دلتنگی‌هایم
مي‌خواهم از خاطرات شيرين دوران كودكي‌ام بنويسم. دلم گرفته است، شايد دل‌تنگ روزهاي كودكي‌ام، روزهايي كه با يك عروسك همسفر مي‌شدم و كينه و دل‌تنگي معنا نداشت.
روزهايي كه از شاخه‌ي انگورها براي دلم تاب مي‌بستم و صداي خنده‌ام دل آسمان را مي‌شكافت. روزهايي كه هر روز به ميهماني اقاقيها دعوت مي‌شدم و با آنها تا كهكشان خوشبختي پرواز مي‌كردم. روزهايي كه سپيدي ياس را به بازي مي‌گرفتم و با شكوفه‌هاي سيب قهر مي‌كردم. روزهايي كه سفرهاي دل‌تنگي نبود، جاده‌هاي غبار گرفته از بدي نبود و اصلا كينه‌اي نبود كه غم باشد، روزهايي كه گذشت.
اما باز هم احساس لطيف بودن آن روزها در خاطرم موج مي‌زند و باز هم دلم مي‌خواهد همانند آن روزها كسي لبخند ياس‌ها را سد نكند و به پيچك‌ها به خاطر شيطنت‌شان دشنام نگويد.
دلم مي‌خواهد آبشار زلال شعرهاي كودكانه‌ام بار ديگر در خانه‌مان طنين زندگي افكند. دلم مي‌خواهد در زير سايه خدا بايستم و باز هم با حرفهاي كودكانه‌ام و در ميان هق هق گريه با خدا آشتي كنم! دلم مي‌خواهد:..... كاش باز هم مي‌توانستم «باز باران با ترانه» را ترجمه كنم و باز گيلاس‌هاي رسيده‌اش باشم.

روز هفتاد و نه سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
ظهر الف ها را با شوق خواندم. مثل هميشه يادداشت هاي 3:21 نيمه شب كه ببينم چه خبر است در ذهن هاي تنهايي، گزارش‌ها و بعد داستان‌‌‌ها و شعرها حتي مطلب هاي خودم را هم دوباره می‌خوانم. گاهي خيلي از آن خوشم می‌آيد «خوشبختي يعني پايان، هر وقت احساس می‌كنم خوشبختم غمگين مي‌شوم. » و همين طور واژه‌ها را مي‌نوشم كه از هواي اينجا دور شوم. حتي بعضي‌ها را كه خوشم بيايد چند بار مي‌خوانم. حال مي‌دانم جواد چه می‌كشيد. با غلط هاي املايي الف، وقتي در هر بار خواندن بايد آن‌ها را تصحيح كني ولي خوب همين كاغذهاي تنها هم خوب توي تنهايي تو جا باز می‌كنند.
چند كار ديگر هم كردم داستان يكي از دختر‌‌‌‌ها را نقد كردم خدا كند نوشته خودش باشد. شعرهاي سعيد را هم دوباره خواندم با يادداشت‌هاي كوتاه، و شعر آخرش را نقد كردم. از آن نقدهايي كه كمتر در انجمن است. باز كردن متن به روي خواننده نصف آن چيزها را هم سعيد در شعرش نديده است. ولي خوب‌سعيد ارزشش‌را دارد.
نامه‌اي براي اسمال هم نوشتم گفتم كه به او فكر می‌كنم و فكر مي‌كنم كه می‌خواهند تغيير كند و او راضي شده كه تغيير كند و اين چندان مهم نيست. تصويري كه دارد جايي بايد به دردش نخورده، شايد براي اين دركش می‌كنم كه منتظرم اين بلا سر خودم هم بيايد.ديگر اين كه «جامعه» علي عبدالرضايي را خواندم آخرش هم نوشتم مثل پخش مستقيم يك تمرين فوتبال است. صحنه هاي قشنگ زياد دارد ولي توي پخش بهتر است مونتاژ شود.
ديروز سعيد كارامل هم آورد. نمی‌دانم چه كارش كنم. عكس هم بود كه چندتايي را دادم شجيرات اما نمي‌شود روي او سرمايه گذاري كرد ديگر چون آن قدر آدم است كه فكر نكنم بشود روي ذهنش خط انداخت. نامه هرمز كامپيوتر هم بود. زحمت كشيده بودند و مي‌رود روي پرونده كه شايد هيچ وقت به درد نخورد.
ديگر كه اينجا تمام ذهن‌ها معطوف مرخصي‌ست. هيچي معلوم نيست. طاهري تاكيد دارد كه نمي‌شود. و تقسيم 18 است. ولي بچه‌ها اين قدر شايعه ساخته‌اند انگار می‌خواهند از چيزهاي كوچك چيزي بسازند و پنجشنبه مرخصي بروند. اين فضا مرا هم پخش كرده ولي خوب چاره اي نيست حداكثر خودم را دور كرده‌ام. اگر نرويم مرخصي جمعه قول يك مرخصي براي تخت جمشيد را از ستوده گرفته‌ام با لاري ها برويم عكس بگيريم . اميدوارم قول الكي داده باشد و قبلش برويم. راستي جيم هم زياد شده و بچه ها با امضاي تقلبي و از زير سيم خاردار و هر طوري است عصرها مي‌روند شهر، عصرها ديگر كامل راحتيم و اين طور بود كه فرصت كردم از انجمن بنويسم. كارهايم كمی‌منظم‌تر شده ختم قرآن هم طبق برنامه است و عقب نيافتاده‌ام. فقط گوشم هنوز دارد زنگ می‌زند. اينجا ديگر خبري نيست به جز آرزوي سلامتي براي شما و خانواده معظم همراه با هفت تا علامت تعجب الكي 4:37 عصر

۱/۲۷/۱۳۸۵

الف 267

صدف
داستانی از حمید توکلی
قدري كه گذشت فهميدم خواب ديده‌ام. چشم‌هايم را دوباره بستم. قرار بود صبح اول وقت بروم خلافي ماشينم را بگيرم.
برنامه‌ي روزانه‌ام را مرور كردم. فردا دوشنبه بود و تعطيل رسمي، از تعطيلات بين هفته متنفر بودم، مخصوصاً اين كه دنبال كار هم مي‌گشتم.
هنوز بيدار نشده بود، گفتم « مگه نمي خواي بري سر كار، ساعت هفتِ»
فكر كنم اصلاً چيزي از حرفهايم را نفهميد، جز اين كه بيدارش كرده بودم.
صبحانه را برايم آماده كرد. رفت مسواك بزند همانطور كه مسواك مي‌زد گفت« برادرم از كرمان اُ‌مده ديشب زنگ زد كه بروم پيشش» دهانش را شست و آمد كنارم نشست « يادم رفت بهت بگم مي‌گفت يه كار واجب داره»يك لقمه خورد و ادامه داد «از اداره مي‌رم خونشون شب ميام»
«چيزي نگفت چي كار داره»
«نه فقط مي‌گفت پشت تلفن نمي‌تونم درست توضيح بدم بايد حضوري بهت بگم»
«باشه برو»
شب ساعت 8 بود كه، ماشين را پارك كردم و رفتم سراغ آسانسور. كليد را انداختم. مثل اين كه تازه رسيده بود، ساكت روي صندلي كنار ميز آشپز‌خانه نشسته بود. سلام كردم، يك جعبه كفش روي‌ ميز توجهم را جلب كرد.
گفتم«چه خبر»
گفت«بيا»
رفتم ديدم چند تا مجسمه‌ي مفرغي كوچك داخل جعبه است. از جيب مانتواش يك مشت سكه‌ي قديمي بيرون آورد و روي ميز ريخت «هد‌يه‌ي داداشمه اينا رو از اطراف كرمان از زير خاك با يكي از دوستاش بيرون آورده، همينطوري به ما داده گفت اگه بفروشيمش پول خوبي گيرمون مياد.به نظرت قيمتشون چقدره؟»
«داداشت دلش به حال من سوخته؟ شام چي داريم»
«الان درست مي‌كنم » رفت سراغ يخچال گفت « حالا به نظرت همينجوري چن مي‌خرن؟» خسته بودم گفتم «نمي‌دونم شايد اصلاً خريداري نداشته باشه من كسي رو نمي‌شناسم كه واسه اينا پول بده»
«داداشم چنتا ظرف سفالي فروخته، مثل اين كه پول خوبي گيرش اَ‌مده »
« چرا اينا رو خودش نمي‌فروشه كه بعد پولش رو بده به تو»
«خوب خواسته ....» دنباله‌ي حرفش را بريد زير لب گفتم« خواسته خجالت نكشم»
رفتم به اتاق خواب، نگاهي به خودم انداختم، چشمهايم قرمز شده بود. نگاهم به صدف فسيل شده‌اي افتاد كه 3 سال قبل هديه داده بودمش. هميشه روي ميز كنار آينه نشسته بود. صدفِ ظريفِ مار‌پيچي به اندازه‌ي يك بند انگشت ، بلندش كردم و انداختم داخل جيبم. شايد براي پس فردا برا‌يم شانس بياورد.
با لباس دراز كشيدم. براي يك لحظه خوابم برد. انگار خواب ديدم. صدايي آمد «رضا پاشو ... رضا پاشو».

تا شعر
شعری از فرزانه نادرپور
مي خواهم شعر بگويم
تكراري هم باشد،باشد
تبريك بگويم به خود
جشن بگيرم
خودم تنها.
تلویزیون اخم كند
غيرتم سكوت
دوستتر باشم با خود
كمي بخندم
شعر بگويم
سعي كنم عاشقانه باشد
گل بخرم
قلمم سر بخورد
بيفتد در چاله
دانش آموزي"عدالت" را اشتباه نوشت
بزرگتر كه شد، آشغال شد
شعرم را فيلم كنم
جايزه ببرم از كن
كف بزنند
نگاه كنم
بعد بگويم"اينو تقديم مي كنم به..."
هي بنويسم
تا كه بعد خط بزنم
اينجا و اينجايش را سانسور كنم
اعتراف كنم؟
اسم اين چرنديات ، شعر است
ميز باشد
صندلي هم
زمين حسادت بكند.
شعر بدزدم
" و من كه از احتمال يك علاقه پنهان خوابم نمي برد"
بحران هويت را بشورم
پهن كنم در آفتاب
بخار شود
ابر شود
باران ببارد
من عاشق شوم.


رنگ‌ها
شعری از زهره رهنورد
از افق بي‌كران عشق
بوي دوستي را مي‌شنوم
و از طوفان اندوهي كه به جانم چنگ زده
بوي وحشت
از آدينه‌ي زندگي
نور اميد مي‌تابد
و از طومار واژه‌ها
رنگ تازه‌اي مي‌گيرم
گويي رنگ آسمان
رنگ آسمان، رنگ دوستي
رنگ مهر مادري
يا همان لاجوردي

صبح
متنی از ابراهیم اسدی
صبح شده بود.چشمای صبح به چشم‌های من و تو طعنه می‌زد. خیلی طول کشید تا فقط بتونیم همرنگ صبح بشیم. تو این مدت خیلی به صبح سخت گذشت از دست من و تو دلش گرفته بود. می‌خواست بره اما منو تو نمی‌ذاشتیم چون می‌خواستیم بهش برسیم!!. خیلی غصه خورد بغض تو گلوش گیر کرده بود اما هیچی نمی‌گفت. وقتی من و تو توی خواب غفلت بودیم صبح پیر شد!! جاشو داد به پسرش!! آسمون تموم وقت داشت از من و تو و صبح فیلم می گرفت. ظهر خیلی سعی کرد چشمای من و تو رو کامل باز کنه اما.....!! من و تو غافل شدیم و ظهرم فراری شد!!. نوبت رسید به پدر صبح که میگن بعد هر شبی صبحی است!! بغض گلوی صبح به شب هم رسیده بود. اما این بار دیگه بارونی بود شب می‌دونست فردا دستای منو تو با راکد بودن صبح رو به نابودی می‌کشونن. برای صبح خودش ناله می‌کرد. من و تو توی این مدت خواب بودیم!!!! صبح داشت بیدار می‌شد خیلی به بیداری منو تو امید داشت. ولی انگار بازم نگاهش طعنه آمیز بود چون؛ من و تو خواب بودیم!!!!!!!!! تا کی؟ تا کی هر روز بیاد و بره و من و تو هم بیاییم‌و بریم و هیچ شب و روزیو تازه نکنیم؟تا کی باید سیاه پوشید؟تا کی باید غم از دست دادن خونواده‌ی صبح براخودمون کابوس کنیم؟ در حالی که می‌تونیم بیدار باشیم! تا کی باید باشیمو نباشیم؟ تا وقتی که نباشیمو هیچ شیم؟ تا کی باید چشمها رو زیبایی دونست؟ تا کی باید دستمون رو به دست دیگمون یادگاری بدیم تا پیش هم بموننو کنار هم با آشنایی غریبه باشن؟ تا کی باید راه رفتن را ننگ بدونیم؟ شبها که به خواب غفلت می‌رم روح بیدارم به بدنم میگه: اگه نمی‌خوای باشی چرا تحملت کنم؟ چرا باید فقط زیبا بود؟ چرا نباید راه رفت؟ چرا چشمای منو تو اینقد غریبن؟ چرا هیچ کس قدر یادگاریهاشو نمی دونه؟ چرا فقط باید دید؟چرا فقط می‌شه خوند چرا کسی چیزی نمی‌نویسه؟ چرا باید خودمو بخاطر نبودنم ملامت کنم؟ در حالی که هستم ولی هیچم؟ چرا باید همیشه به دیگران هدیه داد؟ نمی‌شه یه بار خود تو به خودت هدیه بدی؟ به قداست صبح قسم طلبت پاک نیست به بارون چشمات قسم نبودن آرزوته اگه نه الان اسمی ازت بود گر چه الان همه‌ی اسمای خوب خیلی زود محو می‌شن‌و همه‌ی اسم‌های زیبا می‌مونن ولی اگه آرزوت بودن بود بودنی می‌شدی‌و من می‌شناختمت چون من پاک کن نیستم. دوست دارم نه خود تو صبح تو رو.
یادمون باشه:
تا ما صبح نشیم همیشه شبیم
تا ما نباشیم بودنی نیست.
تا بودنی نیست هر روزمون شبه
تاشب هست همه خوابن!!!!!!!!!
پس همیشه صبح باشیم تا هیچ وقت شبمون نیاد اگر هم شب عمرمون اومد بتونه صبح باشه.


روز هفتاد و هشت سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
روز بسيج بود. شايد تو هم مثل دخترهاي اينجا رفته باشي توي گله‌هاي كلاغ‌ها. راستي نمي‌دانم چقدر می‌دانستند آنجا بايد چه كار كنند. موقعيتشان را درك می‌كنم ولي می‌خواهم جوري بتوانم كاري بكنم. اما اينجا اين فكرها يعني باد هوا.
رژه هم رفتيم. و آن چيزي بود كه به خاطر آن از صبح در سرما لرزيده بوديم. ولي آنجا اولين گروه بوديم و تنها كساني كه می‌خواستند يك كار نظامی‌را انجام دهند و گرنه بقيه براي يك روز جيم زدن از سر كلاس يا كار آمده بودند البته بيشترشان. حتماً بايد بين آن همه آدم، آدم هايي باشند كه به كاري كه می‌كنند معتقد باشند و فكر كنند به دهان آمريكا يا هر كس ديگري مشت مي‌زنند. در حالي كه نمی‌دانند تمام اينها تظاهرات است جمع تظاهر. اما بين سربازها آن چند انگشت شمار هم نبود.
از رژه خوشم آمد. واقعي‌تر يا جدي‌تر از هميشه بود اين بار نفر دوم صف بودم. و با چشم هايم خيره خيره شدم به آدم‌هايي كه در جايگاه ايستاده بودند. اسلحه چسبيده به سينه و پاها به هيچ انديشه ديگري بي هيچ چيزي كه از انديشه‌ات بگذرد می‌خورد به زمين. نمی‌خواستم اين موقعيت حسي را از دست بدهم می‌دانستم تكرار نمی‌شود. جلو اين آدم‌ها در آدم‌هاي كنار دستت گم شدن. رژه تمام شد. پايان آن كلاغ بود و توي ميني‌بوس كه می‌آمديم ترانه هاي شاد و دست دست دست.
انگار جشن پايان دوره بود. انگار 2:00 ظهر

۱/۱۷/۱۳۸۵

الف 266

پست کن
غزلی از صادق رحمانی
من شبم تاريک، خورشــيدی برايم پست کن
چشم هايم شب شد اميدی برايم پست کن

می روی باغ از گل سـوسن سراغم را بگير
هر چه ازآن لال پرسيدی برايم پست کن

باد می آيد تمام ســايه ها را می‌برد
گيســوان روشن بيدی برايم پست کن

چند گنجشــک از درخت دفتر شعرت بچين
شـــــادی صبحی که خنديدی برايم پست کن

لطفاّ از بقالی فردا کمی رؤیــا بخر
نيمه شب، وقتي كه خوابيدي برايم پست كن

چند بادام از دو بيتي هاي فايز، اي عزيز!
من دلم تنـگ است، فهميدي! برايم پست كن

قهوه اي نه ، آبي روشن به قول دخترم
از همان هايي كه مـي چيدي برايم پست كن
كفش
كوزه

بشنو از ني" چون حكايت مي كند"
اين نشاني:
كوي نوميــدي
برايم پست كن


سین هفتم
شعری از بتول نادرپور
جلو جلو
گاز مي‌زنم، سيب سفره هفت سين‌مان را
اما اين بار بدون تو
سيبي كه« سهراب» گفت خيلي وقت است گاز زده‌ام
با پوست
ولي اين بار با تو
گازها را مي‌شمارم
تو تا حالا چند گاز زده‌اي؟
برنده دارد اين مسابقه؟!
قرارمان كه يادت هست
گفتم از دلت بگو
گفتي صاف مثل كف دست‌هايم
گفتم: همين؟!
گفتي ولي بدون خط خطي‌هايش
اين حرف براي تمام عمر مي‌شود مدرك
كه چقدر دوستم داري!
به اين فكر مي‌كنم
سفره شش سين‌مان
پارسال
با سلام تو كامل شد
و حالا
هفتمين سين سفره بي حضورت
مي‌شود:
«سارا»
بارانم مي‌آيد
و من ابرها را قورت مي‌دهم!
1/1/85


هوای غزلخوانی
غزلی از طاهره ابراهیمی
هواي قلب من امشب هوايي سرد و باراني
ز عصيان نگاه تو شده سرمست و عرفاني
به كامم مي‌شود آن دم كه پشت تاب چشمانت
بخوانم سر عشقت را در آن درياي طوفاني
گنه آن نيست چون گويم كه مالامال از عشقم
دلي از آن نديدم من جز اندوه و پريشاني
برايت قصه‌ها گويم ز فرياد و سكوت شمع
چو دارم من حكايت‌هايي از شب‌هاي روحاني
به اميد نگاه تو زمين و آسمان گريان
دلم بهر كه خوش دارم، صفاي اشك پنهاني
ميان هق هق تلخم سراب خاطرات تو
فقط عكست برايم مانده، اي حس غزل‌خواني
كوير ديده‌ي شيدا بود محتاج لبخندي
بيا اي انتهاي غم بيا اي راز باراني
شیدا

ترانه‌هایی خانم شادرام
1
پر اين پرنده‌ي عاشق و شكستي رفتي
نگاه بي تابش ما ز روي خودت بستي و رفتي
ولي باز دوخته نگاهش به خط سبز انتظار
تا يه روزي تو بيايي و بگي بي‌هدف نرفتي
2
هنوز از چشم پر نور تو مستم
بيا كه بي‌قرار يك جا نشستم
دلم طاقت نداره بي‌تو بودن
بيا كه بي‌صدا در هم شكستم
3
بازم امشب نگرونه اين لبم
واسه گفتن يه حرفي از دلم
نمي‌دونم اي خدا چيكار كنم
تا بياد يه بار ديگه صداش كنم

آخرین نامه
متنی از عطیه متین
گاهي نوشتن سخت مي‌شود و براي تو نوشتن سخت‌تر.
تمام واژه‌ها در ذهنم در حال دوران هستند اما نمي‌دانم چرا نمي‌توانم حتي يك كلمه فقط يك كلمه را روي كاغذ بياورم، هزاران حرف ناگفته دارم اما هيچ‌كدام را نمي‌توانم به زبان بياورم. قلمم با من همراهي نمي‌كند و من نيز در انجماد ساكت حروف گمشده‌ام. گاهي آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم بايد كدام را بگويم. اما گاهي همه واژه‌ها را گم مي‌كنم كه نمي‌دانم آنها را در كدامين صندوقچه گذاشته‌ام، آنوقت است كه به قناري‌ها حسوديم مي‌شود كه از من شاعرترند. طوفان اندوه به جانم چنگ زده و آسمان سينه‌ام مه آلود مي‌باشد. من همچنان تنهايم و اين تنهايي تلخ را هيچكس درك نمي‌كند. به سوي پنجره مي‌روم و به آسمان خيره شده و ماه هم مرا مي‌نگرد و منتظر شنيدن كلامي از سوي من است. شعر فروغ بيادم مي‌آيد آرام با خود زمزمه مي‌كنم:
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه‌اي ز امروزها، ديروزها
و باز سكوت مي‌كنم، سكوتي سنگين‌تر از فرياد. به سوي دفترچه خاطراتم مي‌روم و آن را ورق مي‌زنم. تمام خاطرات در ذهنم در حال تداعي هستند. سرم را بلند مي‌كنم، ديوان حافظ در كنج طاقچه انتظار مرا مي‌كشد اما حوصله هيچ چيز را ندارم. حسي دروني مرا نهيب مي‌زند باز كنار پنجره مي‌روم، دست‌هايم را بلند مي‌كنم تا ستاره‌اي از شاخه‌هاي آسمان بچينم اما ستاره‌ها از من فرار مي‌كنند. ديگر عطر ياس‌هاي درون باغچه به اتاقم پا نمي‌نهند و آفتاب با پنجه‌هايش پرده‌هاي اتاق را كنار نمي‌زند. تك ضربه‌هاي ساعت ديواري، با اضطراب بر وحشت من مي‌خندند و خود را به ديوار سينه‌‌ي ساعت مي‌كوبند و من نيز در امتداد زمان دست و پا مي‌زنم.


روز هفتاد و هفت سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا! «كير كگور» نامی‌كه كشف كردم. شايد روزي اين روز را جشن بگيرم. روزي كه آدمی‌را شناختم كه انگار از جاده كناري من رفته بود با گام‌هاي فكري بيشتري. تو اين خلاصه زندگي‌اش انگار من داشتم بزرگ مي‌شدم و زجر می‌كشيدم . عاشق مي‌شدم و می‌خواستم چشم‌ها را خيره كنـم و گام به گام به مرگ نزديكتر می‌شدم.
چقدر «رژين» شبيه تو بود. تمام آن چيزي كه سورن در او جست در تو مي‌خواهم اما آن هراسي كه جزيي از زندگي‌ست دارد تنم را می‌كاود كه اين زندگي چيزي شود شبيه آن . انگار «رژين» را ديده‌ام و جسته ام و منتظرم آن جمله آخر را بگويد و بميرم. «صادق» گفته بود بخوانش و من چقدر دير كرده بودم. چقدر دنبال كسي مي‌گشتم كه دنبال خودش می‌گردد و يك تكيه‌گاه كوچك يافته باشد. كسي كه اين دغدغه‌ها را به شكل زيستن در آورده باشد. و من حال تشنه كلام هاي بيشترم. « اصالت وجود» «مفهوم ترس» «سوبژكتيويته» و چيزهايي كه فكرهايم را به جاهايي ببرد. می‌خواهم بروم خانه و آن كتابي را كه از كيركگارد گرفته‌ام بخوانم. انگار چشمه‌اي كشف كرده‌ام كه چندي از آن بنوشم كه بشود بخشي از وجود و تن من. حالا بايد تو را به شكل « ‌ژين» ببينم با تمام عذابش و راه من كه جايي از كنار كيركگور رد می‌شود و بايد ياد بگيرم آدم‌تر باشم. 8:14 شب
روز هفتاد و هشت
سلام دايانا! گرم نوشتن هستم. دلگرم و مشتاق. اما مثل هميشه روي اين نقطه ايستاده‌ام كه از چه بگويم. خودم را براي ستوده پهن كردم. چشم‌هايم كار خودش را كرد. می‌دانستم می‌خواهد مرا دعوت كند اما هميشه جوري دورش می‌زدم. اول گفت: پيدا نيستي؟ لبخند زدم. نماز خواندم بعد كتابي را كه می‌خواندم نگاه كرد. گفتم به درد شما نمی‌خورد. و همين طوري رفتيم توي اتاقش. يكي از بچه ها به نام علامت هم بود. هماني كه خوب مي‌خواند. هماني كه آدم خوبي‌ست اينجا. اما زندگي‌نامه هميشگي را گفتم. گراش، شيراز، سه راه پيرنيا، دانشگاه، 82 هنر، گرافيك، كتابداري پزشكي، عمران لار، پنج ترم، معافي و حالا اينجا هستم. گفتم كه جور ديگر فكر مي‌كنم اما نگفتم چه طور انگار نمي‌شد همين اول كار به نقطه مشترك ذهنيت شليك كرد. جايي كه ستوده رفته در نقش جديدش.
شايد بگويند دير است ديگر كه بگويم كه بوده‌ام. حال وقتي جارو می‌كنم يا وقتي پا مرغي می‌روم ستوده در اعماق خودش و حتي در لايه‌هاي رويي ذهنش كلي علامت سئوال و ملامت حضور خواهد داشت.او را تشنه‌تر می‌كنم ولي ديگر نمی‌شود با چشم‌‌ها حرف زد. حالا آن روز نه چشم‌ها جوري از دستم در رفته با آدم هايي كه خودم را برايشان باز كرده‌ام ديگر نمي‌شود با چشم حرف زد انگار، حال ديگر می‌خواهم بروم به يك جاي ديگر، آدم هاي ديگري براي مفلوب كردن باز زجري كه می‌كشانم با خود و آدم‌ها را باردار سئوال می‌كنم. 1:46 ظهر

الف 265

گزارش یازدهمین مجمع عمومی انجمن شاعران و نویسندگان گراش
جمعه 26/12/1384 یازدهمین مجمع عمومی انجمن شاعران و نویسندگان گراش در محل خانه فرهنگ برگزار شد.
جلسه ساعت 10:20 دقیقه آغاز شد. طبق روال ابتدای دبیران دوره پیشین، به تشریح فعالیت‌های انجام شده پرداختند. که مهمترین بحث انجام شده درباره وظایف و مسئولیت‌های دبیر روابط عمومی بود. دبیر بانوان انجمن، خانم بخشی، توضیحاتی درباره روند کار انجمن به خصوص برای اعضای جدید ارائه کردند. خانم خندان، گزارش مالی انجمن را ارائه دادند و از یک کمک صد هزار تومانی برای انجمن خبر دادند. خواجه‌پور مهمترین تحول بخش انتشارات را خرید پرینتر دانست که با این کار بخش مهمی از فعالیت‌های مربوط به چاپ الف متمرکز شده است. آقای کارگر نیز به جمع‌بندی فعالیت‌های دوره نهم انجمن پرداختند.
با حضور آقای صلاحی، انتخابات انجمن با حضور 22 نفر از اعضا برگزار شد که طی آن :
محمدخواجه‌پور 21 رای دبیر انتشارات
مصطفی کارگر 20 رای سردبیر
حبیبه بخشی 20 رای دبیر بانوان
سعید توکلی 13 رای روابط عمومی
زهره رهنورد 10 رای دبیر مالی
به عنوان اعضای گروه دبیران انجمن انتخاب شدند. همچنین خانم‌های رنجبر، ابراهیمی و زارع به ترتیب با 9، 4 و 4 رای به عنوان اعضای جانشین گروه دبیران انتخاب شدند.
در این جلسه حق عضویت بیشتر اعضا انجمن جمع‌آوری شد و همچنین الف ویژه نوروز در اختیار اعضا قرار گرفت.
پس از جلسه‌ عمومی اعضای گروه دبیران در جلسه کوتاهی سمت اعضای گروه را مشخص نمودند.

زنده‌تر از زندگی

ترانه‌ای از ابراهیم اسدی

ای هم‌شب بی حد من
به اوج واژه سر بزن
نزار ستاره کم بیاد
دوباره در هجوم باد
نزار صدام یخ بزنه
دل ترانه بشکنه
نزار که بی حرفی تو
تیغ بکشه به ماه نو
اینجا ته بی‌هودگی
بی دردی و آسودگی
تنها همین اشکای شور
دستای تو، تو که نبود
با من خودی مثل تنم
با تو که هستم روشنم
با تو که هستم رنگیم
ظرفی به این قشنگیم
با تو که هستم سرخوشم
بغض صدامو می‌کُشم
وقتی که نیستی بی سرم
دل ضربه‌های آخرم
وقتی که نیستی خالیم
مترسک پوشالی‌ام
با تو که هستم نازکم
از جنس آهن سبکم
با تو پر از تازگیم
زنده‌تر از زندگیم

ضرورت فرهنگی خواندن یک کتاب
معرفی کتاب زبان لارستانی نوشته دکتر احمد اقتداری
از محمد خواجه‌پور

زبان لارستانی مجموعه مقالات و سخنان پراکنده دکتر احمد اقتداری است که به کوشش صادق رحمانی گردآوری شده است و نشر همسایه آن را در سال 1384 منتشر نموده است.
دکتر اقتداری استاد پیشین دانشگاه تهران است که اکنون به سن پیری رسیده است. تلاش‌های او در دهه‌های گذشته نقش اصلی را در هویت بخشی به لارستان و شهرهای آن در فرهنگ و حتی جغرافیای ایران زمین داشت. و حال شاید وقت آن است که با گرامی‌داشت نام و کارهای او هم سپاسی از سال‌های خدمت بی‌چشمداشت دکتر اقتداری داشته باشیم و هم نویدی برای کسانی باشد که می‌خواهند گام در این راه سخت بگذارند.
در کتاب زبان لارستانی مقالاتی خواندنی به ویژه در حوزه لهجه‌شناسی وجود دارد که می‌تواند دست‌مایه پژوهش‌های آینده در این بخش و دانش زبان‌شناسی و ادبیات باشد. بخشی از مطالب کتاب نیز تلاشی است برای مصون نگه داشتن واژه‌ها و امثال از دست تطاول زمان. این امثال حال پس از سال‌ها خواندنی‌تر می‌نماید.
برای آن‌ها که به دنبال لذت از خواندن هستند مقالات «دو بیت شعر به لهجه اوزی» و «ترانه اسمش نادنم» را پیش‌نهاد می‌کنم. البته «متن یک نامه لاری» نیز بسیار خواندنی است.
اما برای اهل تحقیق مقاله «واژه‌ای به جای جزر و مد» و به ویژه «نکته‌های دستوری در لهجه لارستانی» می‌تواند نمونه‌ای از روش علمی در انجام تحقیق باشد. به خصوص مقاله نکته‌های دستوری می‌توان موضوع بسیاری تحقیقات و پایان‌نامه‌های دانشگاهی باشد.
هر چند در این کتاب اشاره زیادی به لهجه یا زبان گراشی نشده است. ولی در برخی قسمت‌های بررسی تطبیقی و ارجاعاتی نسبت به «گراشی» نیز وجود دارد. مطالعه این کتاب توسط علاقه‌مندان به فرهنگ و زبان جنوب می‌تواند انگیزش موثری باشد برای دنبال کردن راه‌های نیمه‌تمامی که دکتر اقتداری راه‌گشای آن است.

روز هفتاد و شش سربازی روزها
خاطرات محمد خواجه‌پور از روزهای سربازی
سلام دايانا!
« پاك كن‌ها» آخرش تمام شد. آخرش آن طوري كه می‌خواستم نبود. همه چيز را انگار تمام كرده بود. وقتي می‌خواندي همان طور كه حوصله‌ام را سر مي‌برد اين عبور متوالي از كوچه‌هاي شبيه هم و آدم‌هاي گنگ. مي‌خواستم باز هم پا به پاي والاس بروي تا به . يك جايي برسي. اتفاقات همان قدر كه عجيب و غير منتظره بود منطقي به نظر می‌رسيد. تمام آدم‌ها مثل كوه‌هاي سرگردان به هم می‌رسيدندو داستان هر چه به پيش مي‌رفت همين طور پخش و پلاتر مي‌شد.و مي‌گفتي همين طور پا در هوا همه چيز ول مي‌شود و تو مي‌ماني و گمان ها و حدس ها و يك گلوله همان طور كه كار را تمام می‌كند. انگار تمام گمان ها و اهميت‌ آن‌ها را پاك می‌كند.
خودم را براي گيجي بيش از اين آماده كرده‌ام. شايد به خاطر همين بود كه داستان به نظرم خيلي عادي و قابل درك آمد. راحت آخرش نويسنده و افكارش برايش روشن بود. می‌خواست بگويد كدام واقعيت. هر نشانه كوچكي ما را به راه هايي مي‌برد كه شايد به جاهايي كه می‌خواهيم برسيم يا يك دور اضافه به اين تكرارها اضافه كند. گفتم حوصله آدم را سرمي‌برد ولي آدم را زجر نمي‌داد. شايد جالبي اش در همين بود كسالت زندگي می‌ريخت توي سطل ذهنت. 4:24
روز هفتاد و هفت
سلام دايانا!صبح رفتم حمام. وقت ديگري گير نمی‌آيد. شكفته شده بودم و تازه. انگار عيد شده بود. سردي آب تنم را مقابل بادهاي سردي كه مي‌وزيد واكسينه كرد و می‌خواستم آواز بخوانم. لباس هاي نويم را دوباره پوشيدم. آن قدر روي آن لباس ها چرك نشسته بود كه سنگين شده بودند و توي لباس بي‌اتيكتي كه هنوز آب نرفته بود تا آستين هايش حوصله ام را سر ببرد. راحت بودم. می‌خواستم هشت خانه بكشم و لي‌لي كنم. می‌خواستم كسي باشد تا با او بخنديم. از آن خنده‌هايي كه هيچ كس دليل آن را نمی‌داند. يك نفر يك سكه 5 توماني قورت داد تا فرداش بوق آزاد می‌زد. جان من لبخند كوچكي بزن اگر يكي از بچه هاي نه بود شادي‌ام به توان هشت مي‌شد. ولي حالا كه اينجا كنار لباس‌هايم نشسته‌ام حالا كه مي‌خواهم آفتاب تندتر بتابد می‌خواهم كه باد بيايد تا اين خيسي كسالت بار زودتر تمام شود چقدر ذهنم در جستجوي چيزي هست. آن حس خوشايند صبح را ديگر دوست ندارم می‌خواهم آن لباس‌هاي مكرر دوباره برود روزنه‌هاي تنم را بپوشاند. همين جا بنشينم تا فريادي مرا از جا بلند كند. می‌خواهم هيچ خواهشي نداشتم. هيچ نيرويي يك تهي مطلق. دو صفحه از كير كگارد را خوانده‌ام . اين ها ربطي به او ندارد بيشتر به خاطر اين پشه‌هاست كه ولم نمی‌كنند و بادي كه نمی‌آيد نه اين كه مثل بادهاي قديمی‌خبري از تو بياورد. مي‌خواهم اين لباس‌ها زودتر خشك بشود و بروم. كجا؟ چه فرقي مي‌كند آخر. 1:36 ظهر