1/31/2010

هفته‌های کتاب 17: ها کردن

برای هفته ی هفدهم کتاب‌خوانی، رمان کوتاه ها کردن نوشته پیمان هوشمندزاده معرفی شده است. این کتاب را از اینجا یا اینجا بگیرید.

الف 461

برکه
مصطفی کارگر 25/آبان ماه/88
برکه ی وسط شهر من
آی مردم!
دارد می‌میرد
روی سینه اش را سبک کنید لطفا
صورتش را بشویید
گلویش را تازه کنید
تا شیون زخمی اش
تا عطش باران زده اش
تا کلاه طوفان دیده اش در برابر شلاق‌های آفتاب
در هیاتی سکرآور و تاریخی
قد علم کند
او هم دارد پیر می شود مثل من
او هم حالا چند سالی ست یادش رفته لبخند بزند
او هم حالا می گوید کاش حالا نبود
کاش دهانش را پر از لجن نکرده بودند و نمی کردند
کاش کمی آسمان برایش گریه می کرد
باران که بیاید
هم او خوشحال می شود
هم من
هم تو
و هم همه
و با همهمه ی همه همهمه خواهد کرد
سینه اش می سوزد حالا
دارد بچه داری می کند حالا
دارد اتاقک ها را بزرگ می کند حالا
دارد درد می کشد حالا
دارد فکر می کند که حالا حالاها
باید بماند انگار در حالا
واویلا واویلا واویلا
او تشنه است
تشنه ی گلویی عطش مرداب
تشنه ی بی مهری کوچه های همیشه بارانی
تشنه ی شهری سوت و کور
تا قدری بیاساید
و نفس بکشد
و قد برافرازد و بلند بگوید:
کاش حاجی اسداله زنده بود
و مرا نمی ساخت
تا ویران نشوم
آی برکه ی وسط شهر من!
دورت می چرخم
شاید مرا ببخشی
آی برکه ی بزرگ وسط شهر من!
آی مهربانی ات از گذشته تا همیشه
دورت می چرخم
دورت می چرخم
شاید مرا ببخشی
من گراشی هستم

حمام شوابی‌ها
هرتا مولر/ برگردان اسدالله امرایی
شنبه شب است. بخاری حمام گداخته و شکم‌داده مثل پول. پنجره‌ی هواکش محکم بسته شده. آرنی کوچولوی دو ساله تو هوای یخ چاییده بود. مامان پشت آرنی کوچولو را با شورت کهنه‌ای می‌شوید. آرنی کوچولو بی‌تابی می‌کند مادر آرنی کوچولو را از توی وان بلند می‌کند. مادربزرگ می‌گوید، حیوونی بچه‌ام. مادربزرگ می‌گوید بچه‌ی اینقدری را که به حمام نمی‌برند. مادر می‌رود توی وان. آب هنوز داغ است. صابون کف می‌کند. مادر فتیله‌ی چرک‌های پس گردنش را کیسه می‌کشد. فتیله‌های چرک مادر روی سطح آب پخش شده. وان حلقه‌ی زردی دورش است. مادر از وان بیرون می‌آید. آب هنوز داغ است، مادر پدر را صدا می‌زند. پدر داخل وان می‌شود. آب گرم است. صابون کف می‌کند. پدر چرک سینه‌اش را فتیله می‌کند. فتیله‌های چرک پدر کنار فتیله‌های چرک مادر در سطح آب شناور است. حلقه‌ی دور وان قهوه‌ای می‌شود. پدر از وان بیرون می‌آید. آب هنوز داغ است. پدر داد می‌زند و مادربزرگ را صدا می‌کند. مادر بزرگ پا می‌گذارد توی وان. آب ولرم است. صابون کف می‌کند. مادر بزرگ فتیله‌های کوچک چرک را از روی شانه‌اش می‌شوید. فتیله‌‌های چرک مادر، پدر و مادر بزرگ روی سطح آب شناور است. حلقه‌ی دور وان سیاه شده. مادر بزرگ از وان بیرون می‌آید. آب هنوز داغ است. پدربزرگ را صدا می‌کند. پدربزرگ داخل وان می‌شود. آب یخ است. صابون کف می‌کند. پدربزرگ فتیله‌های چرک دستش را می‌مالد. چرک پدربزرگ، همراه چرک مادر، پدر و مادربزرگ در سطح آب شناور است. مادربزرگ در حمام را باز می‌کند. مادر بزرگ توی وان را نگاه می‌کند. مادربزرگ پدربزرگ را نمی‌بیند. آب سیاه شلپ شلپ از لبه‌ی سیاه شده‌ی وان سرریز می‌کند. مادربزرگ فکر می‌کند پدربزرگ توی وان است. مادر بزرگ در حمام را پشت سرش می‌بندد. پدربزرگ آب وان را خالی می‌کند. فتیله‌های کوچک چرک تن مادر، پدر، مادربزرگ و پدربزرگ می‌چرخد و از راه آب وان پایین می‌رود.
خانواده‌ی شوابی‌ها تازه حمام کرده و سرِِ حال جلو تلویزیون می‌نشینند. خانواده‌ی شوابی‌ها تازه حمام کرده و سر حال منتظرند، فیلم سینمایی شنبه شب را تماشا کنند.

هفته‌های کتاب 16
موسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
Éric-Emmanuel Schmitt ‏
نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلسوف
تولد: ۲۸ مارس ۱۹۶۰، لیون، فرانسه
از میان آثار: ملاقات‌کننده، خرده‌جنایت‌های زناشویی، گل‌های معرفت (مجموعه سه داستان کوتاه است: "میلارپا"، "ابراهیم آقا و گل‌های قرآن"، "اسکار و بانوی گلی‌پوش)، انجیل های من

از متن کتاب:
مواظب باش مومو از اتوبان نرو . اتوبان به درد نمی‌خوره.
تو اتوبان باید مثل برق حركت كنی. از چیز دیدنی خبری نیست.
اتوبان مال احمقاییه كه می‌خوان هر چه سریع‌تر از یك جا برن
به جای دیگه .... جاده‌های كوچك قشنگ رو پیدا كن كه دیدنیا رو به مسافر نشون می‌دن.

داستان موسیو ابراهیم و گل های قرآن توسط اریك امانوئل اشمیت نویسنده‌ی نامدار فرانسوی به رشته‌ی تحریر در آمده است. این داستان با خوانش مفاهیم درونی جریان تصوف، در قالب روایت زندگی نوجوانی یازده ساله و تعامل وی با پیرمردی به نام موسیو ابراهیم كه خود یكی از نمونه‌های عینی این تفكر است شكل یافته است. نویسنده در این اثر با گزینش لحن و سبك نوشتاری ساده و همه فهم مخاطب خویش را به زیبایی‌های این جریان اندیشه و زندگی جلب می نماید. امكانی كه راوی اول شخص ِ داستان اشمیت، برای برخورد ساده و نه چندان عمیق با دنیای پیرامونش اتخاذ می كند، علاوه بر جذابیت‌هایی كه دارد فرصتی را نیز در اختیار نویسنده قرار می‌دهد تا حیرت‌مندی خویش از تاثیرات توصیه های صوفی‌مآبانه‌ی موسیو ابراهیم را در زندگی پسر به نمایش بگذارد. اشمیت در پرداخت هریك از شخصیتها – پدر ، مومو و موسیو ابراهیم – به نوعی الگوی روایی حكایت گونه بسنده می‌كند. آنها بیش از آنكه در جریان داستان زندگی كنند روایت می‌شوند. در داستان اشمیت پدر به عنوان انسانی رنج كشیده ، شكست‌خورده و ناامید هرگز توانایی ابراز محبت به تنها فرزندش مومو را نمی‌یابد و در آخر خودكشی می‌كند. درست در نقطه‌ی مقابل وی موسیو ابراهیم قرار دارد كه بر مبنای توصیف‌های پسر، تداعی‌گر نوعی سرخوشی عارف‌مسلكانه است و لحظه‌ای لبخند از لبانش جدا نمی‌شود. او مهربانانه برای مومو پدری می‌كند و همچنان كه او را با روح صوفی‌گرایانه‌ی قرآن آشنا می‌كند همچون انسانی آزاد اندیش زمینه های تجربه اندوزی و بلوغ جسمانی مومو را نیز فراهم می‌كند. موسیو ابراهیم در سراسر داستان این پیام حقیقی تصوف را بازتاب می‌دهد: «همگان را دوست بدار و چون به دیگران نیكی كنی خود را از یاد ببر.» (لاهوری، 1347: 80) او با دعوت مومو به دگرگونی عاطفی – جوهر وجودی تصوف- در برخورد با تمامی انسانها كه به زیبایی در داستان با عمل «خندیدن» بروز نموده است، به شكل نامحسوسی مومو را در مسیر رشد قرار می دهد. راوی نوجوان داستان همچنان كه تحت حمایت و توجه "موسیو ابراهیم" قدم در خیابان paradis می‌گذارد و مرد می‌شود، سفری عینی در سراسر اروپا را به مقصد تركیه تجربه و در راه آن به نوعی دریافت شهودی از تعلیمات تصوف می رسد . آنچنان كه در هنگام همراهی با رقص عارفانه ی موسیو ابراهیم احساس می كند تمامی تنفر و بدی از وجودش پاك شده است . كاراكتر مومو در داستان اشمیت نوجوانی پویا و فاعل است. او برای كشف معنای تصوف به دایره المعارف مراجعه می‌كند. جسورانه پشت فرمان می‌نشیند و پس از مرگ موسیو ابراهیم در پایان داستان ریاضت‌طلبانه به خانه‌اش باز می‌گردد.
در مرام موسیو ابراهیم كه در داستان به نمایندگی از اهل تصوف نمود یافته است، سفر وسیله ای است كه آدمی می تواند توسط آن به كشف معنای وجود و خویشتن نائل شود : ... و عشق مركب حركت است و نه مقصد آن. آنچنان كه اهالی نحله‌ی جمال‌گرا ی تصوف اعتقاد دارند.
بهره‌مندی نویسنده از چنین ظرفیت‌های ساده اما پرمغزی هر لحظه داستان را در لایه‌های زیرینش به جنبش و گفتگو با مخاطب وا می دارد . تمام تلاش اشمیت در داستان خویش مبتنی بر درونی نمودن قابلیتها و امكانات تصوف در تارو پود روایت بوده است . این درونی نمودن بیش از هرچیز در شكل تعامل موسیو ابراهیم و مومو آشكار است . محور بازخوانی اشمیت از تعالیم اهل تصوف متمركز بر عینی نمودن اندیشه این گروه در ساده و پذیراترین شكل آن بوده است. او با بازخوانی روح تصوف در داستانش محوری بیرون به درون را بر می‌گزیند. عمل و رفتار بیرونی كاراكتر ریشه در الگوی اندیشه و معرفتی خاص دارد. مخاطب بر اساس شكل ساده شده‌ی اعمال و رفتار هر یك از شخصیتها و در كانون آنها موسیو ابراهیم با رویكرد نویسنده نسبت به مفاهیم مورد بازخوانی شده در داستان آگاهی می یابد. اشمیت متفكری غربی است. پس اهل تصوفی كه او تصویر می‌كند در برخورد با "بریژیت باردو" گل از گل‌اش می‌شكفد و توصیه هایش به مومو برای سركیسه كردن پدر و یا تشویق او برای كسب تجربیات مردانه رفتاری عادی تصور می‌شود . این یكی از نكات قوت داستان است. نگاه اشمیت هیچگاه به تصوف ماورایی نیست. او تلاش می‌كند بروز جوهر این اندیشه را در تفكر غربی به نمایش در آورد و بیش از هر چیز آزادی درونی این نوع اندیشه‌ورزی را.

الف 460

طلوع شبانه
فاطمه زحمت‌کشان
شب آبستن است
ليلي شب بر بالينش بي‌تاب است
ماه آرام و قرار ندارد
تصویرش در لابه‌لای موج‌های حلقه‌ای بر دل برکه‌ی آبی خوانای بی قراریش است
ستارگان گويي اميدي تازه را در فرادست كهكشان به نظاره هستند
فانوس شب مضطرب بر كوشك رويايي خيال نور افشان است
باران آرام آرام از دل آسمان بر زمين خشك مي‌بارد
گويي آسمان نيز عقده‌اش را گشوده
ابرهاي سياه پاينده نيستند. ديگر چهره‌ي آبي آسمان را نمي‌پوشانند
ديگر حسي غريب پرده‌ي خلوتم را چاك نمي‌زند
ترنم اشك بر چشمانم نمي‌نشيند
ديگر نخواهم گريست
خواهم خنديد
خنده‌ای بس شیرین و دلنشین
رسایی صدایش عرش را می‌پیماید بی هیچ دغدغه‌ای

دو طرح از مصطفی کارگر
خودکار
می خواستم نامت را بنویسم
خودکارم رنگ نمی داد
کاغذ نامحرم بود

باران
باران که می بارید
من به مادرم پناه می بردم
مادرم که بارید
من باران شدم

ماموریت
حسن تقی‌زاده
نه کشتن او کار من نبود. فوق‌العاده تنومند بود. مثل یک غول جلو در قلعه نگهبانی می‌داد، ... مسلح. یک بار دیگر کوله‌پشتی و جیب‌هایم را گشتم، حتی یک فشنگ هم نبود. تنها سلاحم یک سرنیزه بود. با خودم گفتم صبر می‌کنم شاید نیروی کمکی برسن. ولی وقت نبود به زودی صبح می‌شد باید هر طور شده وارد قلعه می‌شدم و ماموریتم را انجام می‌دادم، ولی هر بار که به هیکل این غول نگاه می‌کردم از تصمیم منصرف می‌شدم. فکری به ذهنم رسید. اگر بدون درگیری با او وارد قلعه می‌شدم، کار تمام بود. سر نیزه را از غلاف کشیدم و پاورچین به قلعه نزدیک شدم باید پشت سر او قرار می‌گرفتم و او در هر رفت و برگشتی فقط نیم قدم از در قلعه دور می‌شد. به دو قدمی در قلعه رسیده بودم که پایم به شی‌ایی برخورد کرد. با شنیدن آن صدا، غول برگشت و مثل کوهی از گوشت و استخون جلوم ایستاده بود، نفسم بند آمده بود. از ترس قالب تهی می‌کردم که دستی از پشت بر روی شانه‌ام حس کردم. آه، خدایا نیروی کمکی! نگاه کردم قیافه عصبانی پدرم را دیدم.
«ساعت سه نصفه شبه دیگه حق نداری پلی‌استیشن بازی کنی.»

هفته‌های کتاب 15

روی ماه خداوند را ببوس
مصطفی مستور
متولد : 1342 در اهواز
داستان‌نویس، پژوهش‌گر و مترجم
برخي آثار:
چند روایت معتبر: مجموعه داستان) ۱۳۸۲(
استخوان خوک و دست‌های جذامی: رمان) ۱۳۸۳(
عشق روی پیاده‌رو: مجموعه داستان) ۱۳۷۷(
من دانای کل هستم: مجموعه داستان) ۱۳۸۳(

از متن رمان:
-علی گفت شک کردن مرحله‌ی خوبی در زندگیه، اما ایستگاه خیلی بدی است.
- اگه من برای همیشه تو این ایستگاه پیاده بشم چی؟ مصطفی مستور
- علی می‌گه چنین چیزی امکان نداره چون شک فقط یک توهمه.
خداوند است و بودنش هم ربطی به ما، تردید‌های ما و دانایی ما نداره.
گفت آن‌طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی. علی گفت شک تو هم حفره است.

رضا امیر‌خانی
چه چيزي مستور را متفاوت مي‌كند؟ برخلاف نظرات و آموزه‌هاي پيچيده و معمولا متناقض منتقدان، فرم نوشته‌هاي مستور نيست كه او را از ديگران متفاوت مي‌كند، بلكه اين نگاه عميق اوست كه وي را از سايرين متمايز مي‌كند. آبشخور فكري مستور، آنچنان كه از آثارش برمي‌آيد، مكتب فيدئيزم است. فيده‌ لاتيني، اصل همان فيث انگليسي است. فيدئيزم يعني مكتبي فكري مبتني بر اصالت ايمان؛ ايمان‌باوري يا ايمان‌گرايي. ايمان‌باوران يا فيدئيست‌ها با ادله‌ معروف سه‌گانه‌ كي‌يركگور اثبات عقلاني مي‌كنند كه ايمان، باور صادق موجه نيست. يعني چيزي نيست از جنس گزاره‌هاي عقلي. به زبان ساده‌تر بيان مي‌كنند كه رسيدن به كنه ايمان با ابزار عقلايي ممكن نيست و ساختمان اين اثبات را البته عقلاني بنا مي‌كنند؛ يعني بالكل متفاوت‌اند
با اين پست‌مدرن‌زده‌هاي امروزي مملكت ما كه از اين حرف‌ها بلغور مي‌كنند بدون استدلال. آنها ورود به غيب الهي را فقط از راه ايمان ممكن مي‌دانند. نزديك به همان توصيف قرآني كه از ما ايمان به غيب را مي‌خواهد و مي‌دانيم كه اصالتا علم به غيب عبارتي پارادوكسيكال است. فيدئيست‌ها در عالم به دنبال دست خدا هستند. به دنبال نشانه‌هايي كه آسمان را به اهل زمين نشان دهد. آنها وصول عقل را به آرامش ناممكن مي‌دانند و به دنبال ايمان‌اند.«همان كليدهايي كه قفل‌ها را باز مي‌كنند، آنها را مي‌بندند...» (نقل به مضمون) اين همان نگاه مستور است به عقل‌گرايي؛ و در پايان «روي ماه خداوند را ببوس» نيز بادبادك همان نشانه اتصال زمين به آسمان است كه براي يكي جواب مي‌دهد و براي بسياري از عقل‌گرايان جواب نمي‌دهد. مستور اين روش عقلاني مخالفت با عقل را تقريبا به عنوان تم اصلي همه داستان‌هايش حفظ مي‌كند و در اين مهم البته بيگانه نيست از هم‌پياله‌گانش در عالم؛ مثلا در مخالفت با عقل (و نه ايمان‌گرايي) بسيار نزديك است به كيشلاوسكي فيلمساز. به گمان من «چند روايت معتبر» اداي ديني است به كيشلاوسكي؛ خاصه در «ده فرمان». همان ده فيلم زير صد دقيقه‌اي كه تحت عناوين «داستان كوتاهي درباره‌ زندگي»، «داستان كوتاهي درباره‌ عشق» و... تقسيم‌بندي شده‌اند. اين نگاه مستور در ادبيات ما منحصر به‌فرد است. نگاهي شاعرانه و در عين حال عاقلانه از كسي كه هم شعر را مي‌فهمد (به معناي بار اتيمولوژيك لغات) و هم داستان را. بنابراين بيراه نيست كه عناوين كتبش همگي زيبايي‌هاي شاعرانه دارند، از «روي ماه خداوند را ببوس» تا «استخوان خوك و دست‌هاي جذامي» كه مأخوذ است از يكي از سخنان حضرت امير. باطن آثار مستور عميقا ديني است... آنچه مستور را متمايز مي‌كند نگاه اوست نه نحوه‌ روايت او، به هر روي مستور از معدود زحمتكشاني است كه بار ادبيات داستاني ديني را به‌دوش مي‌كشند و اين تلاش او قابل ستايش است.

فتح‌الله بی‌نیاز
اين پرسش پاسكال، همواره انسان انديشمند را به خود مشغول داشته است؛ چه آن كسي كه غذايش را روي هيزم مي‌پخت و در كلبه‌هاي
حصيري سه هزار سال پيش زندگي مي‌كرد و چه انديشمندان نحله‌هاي فكري زبان شناسي، نشانه شناسي و پست مدرنيستي مقيم برج‌هاي پاريس: «من كجاي عالم هستي ايستاده‌ام، كجا بايد بروم؟ كي و چگونه بايد بروم؟» موضوع محوري داستان بلند و ميني‌ماليستي «روي ماه خداوند را ببوس» همين است. بنابراين ناگفته پيداست كه «روي ماه خداوند را ببوس»، داستان انديشه است؛ مقوله‌اي كه متاسفانه چندان مورد عنايت جامعه ادبي ما قرار نمي‌گيرد. در اين داستان، يونس كه دوره دكتراي پژوهش‌هاي اجتماعي را مي‌گذراند، به دليل اين كه مي‌تواند از «مناسبات روزمره» فاصله بگيرد، دچار «ناامني» مي‌شود. اين «ناامني» يا در شكل حادتر «اضطراب»، به موضوعي مربوط مي‌شود كه ارتباطي با آب و نان و اجاره‌خانه ندارد: كي هستم؟ يا به زبان الهيات اگر نخواهيم بگوييم فلسفي ـ خدا چيست؟ زيرا اين دو پرسش، در بنيان يكي هستند؛ دست كم در فلسفه كانت، اسپينوزا، لايب‌نيتس و عرفان خودمان. ...
داستان مصطفي مستور، داستان «موقعيت» (Situation) به مفهوم كامویي، كاروري و بورخسي آن نيست، زيرا گرچه پرسش‌ها، هستي شناختي اند، اما محدود به روانشناختي فرديت در اين يا وضعيت خاص نيست، بلكه بر زمينه قبلي يا بافت معنوي شخصيت، كه حامل «تاريخ» هم هست، دلالت دارد و از ژرف‌ساخت انفكاك‌ناپذيري با منش شخص برخوردار است. حال آن براي نمونه، قتل مرد عرب به وسيله مرسو در داستان بيگانه، هر چند ناشي از پوچ‌انگاري مرسو است، اما يك پديده لحظه اي است و تداوم هم ندارد. مي‌توان گفت داستان به لحاظ «هنري» بيشتر به مرگ در ونيز نوشته توماس‌مان نزديك است. الگوي روانشناختي يونس همچون گوستاو آشنباخ، از قبل پي‌ريزي شده و ما مي‌دانيم كه شخصيت مورد نظرمان در پي دريافت پاسخ نه چندان ساده‌اي از زندگي است و دردش چيست. به عبارت ديگر، مستور زمينه هويت‌سازي يا شخصيت‌پردازي يونس را پديد مي‌آورد نه موقعيت‌سازي او را. اما پرسش‌هاي هستي شناختي مهرداد، دوست يونس، در ابتداي داستان بيش‌تر خصلت موقعيتي دارند؛ خصوصا زماني كه يك جوان منگل را مي‌بيند. البته مهرداد پيش تر به دليل بيماري لاعلاج جسماني همسر آمريكايي‌اش مقوله «عدالت» را در مفهوم كلي آن زير سؤال برده بود، اما با توجه به اين كه «واقعه» يا رخداد نامتعارفي اتفاق نمي‌افتد كه مسير زندگي اين دو دوست را دگرگون كند...
http://www.mostafamastoor.com/rooyemah.htm

1/17/2010

الف 459

رز پریشان
فوزیه ثابت
یک شاخه گل، سفید و روبان رز، حریر
تو ناخنک زدی به من و من شدم اسیر
آن روزها انار، سیب ، عشق، زندگی
حالا چگونه شد که شدیم از انار سیر؟!
بغ کردی و سکوت تو من را کلافه کرد
مثل کلاف درهم غصه شدم چه پیر!
عشقت برای من شده گندیده ای انار
من خوردم از تو مشت و لگدهای بی‌نظیر
وقتی کبوتر از قفس باز پر کشید
دیگر سراغ نام پریشان من مگیر

...
معصومه بهمنی
زَ زَ زبانم لکنتی در گفته‌هایش
دارد که پنهان می‌کند ناگفته‌هایش
با این که این دل ساده می‌گوید سخن را
از انتهای حلق می‌گیرد صدایش
چتری بیاور سایه‌بان خانه‌اش باش
ابری‌ست مثل اینکه باز امشب هوایش
آغوش بالش ساز ناآرام دارد
امشب بخوان تا صبح لالایی برایش
تا بلکه آرامش کنی خوابش بگیرد
دیگر نماند روی جاده رد پایش


هفته‌های کتاب 14

میرا
کریستوفر فرانک
نویسنده، بازیگر، فیلم‌ساز
12 دسامبر 1942، باکینگهام‌شایر
12 نوامبر 1993، پاریس
آثار مشابه: 1984 (جورج اورول)، کشور آخرین‌ها (پل استر)، دنیای جدید نو (آلدوس هاکسلی)

از متن کتاب:
به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از لذت آن‌ها، برای آنها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود ، کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهی‌تان به وجود خواهد آمد و با پای گروهی‌تان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است.

مجتبی پورمحسن
تعداد رمانهایی‌ که‌ در نقد وضعیت‌ فکری‌ خاصی‌ نوشته‌ شده‌اند کم‌ نیست‌ اما آنهایی‌ که‌ به‌ معنای‌ واقعی‌ ادبیات‌ هستند و صرفا کارکرد رسانه‌ای‌ ندارند خیلی‌ زیاد نیست. نقد وضعیت‌ انسان‌ مدرن‌ دقیقا با رسالت‌ رمان‌ یعنی‌ خلق‌ دنیای‌ فردی‌ شخصیت‌ها مطابقت‌ دارد. به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ که‌ رمان‌ را هنر دوران‌ مدرن‌ نامیده‌اند. «میرا» رمانی‌ است‌ که‌ هر دو این‌ ویژگی‌ها را به‌ بهترین‌ شکلش‌ دارد. یعنی‌ هم‌ ماهیت‌ رمان‌ را به‌ جا می‌آورد و هم‌ نقد اندیشه‌ای‌ خاص‌ را در دستور کار قرار داده‌ است. رمان‌ جمع‌ و جور میرا یکی‌ از مهمترین‌ بحث‌های‌ قرن‌ بیستم‌ را به‌ چالش‌ می‌کشد. تناقض‌ مفاهیمی‌ همچون‌ عدالت‌ با هویت‌ فردی‌ آدمها، مهمترین‌ مساله‌ی‌ کتاب‌ است. شخصیت‌ اصی‌ کتاب‌ که‌ راوی‌ هم‌ هست‌ در وضعیتی‌ که‌ دچارش‌ شده‌ و همه‌ به‌ آن‌ مبتلا شده‌اند به‌ روایت‌ پیرامونش‌ می‌پردازد. او سعی‌ می‌کند متفاوت‌ باشد. برای‌ مخاطب‌ در ابتدای‌ داستان‌ راوی، نویسنده‌ای‌ است‌ با افکار مالیخولیایی‌ که‌ دنیایی‌ موهوم‌ را به‌ تصویر می‌کشد. اما چندی‌ نمی‌گذرد که‌ ماهیت‌ کار راوی‌ مشخص‌ می‌شود. او اینگونه‌ می‌نویسد تا از دنیایی‌ پیرامونش‌ جدا باشد. در فضای‌ پیرامون‌ راوی‌ نیرویی‌ وجود دارد که‌ جز در چند فصل‌ آخر کتاب‌ هرگز تصویر مشخصی‌ از آن‌ ارایه‌ نمی‌شود. در فصل‌ پایانی‌ کتاب‌ است‌ که‌ نام‌ این‌ نیرو مشخص‌ می‌شود: “دولت”. کریستوفر فرانک‌ با امتناع‌ از وقوع‌ حوادث‌ داستان‌ در ساختاری‌ سیاسی، از تقلیل‌ رمانش‌ به‌ بیانیه‌ای‌ سیاسی‌ جلوگیری‌ می‌کند. چه‌ اگر کل‌ رمان‌ در فضایی‌ سیاسی‌ رخ‌ می‌داد درک‌ عمق‌ مشقتی‌ که‌ آدمهای‌ قصه‌ تحمل‌ می‌کنند چندان‌ امکانپذیر نبود. ...
کتاب‌ “میرا” علاوه‌ بر اینکه‌ قصه‌ای‌ جذاب‌ را روایت‌ می‌کند. در خود استعاره‌های‌ متعددی‌ دارد که‌ مخاطب‌ را به‌ دنیاهای‌ دیگری‌ ارجاع‌ می‌دهد که‌ به‌ نظرش‌ آشنا می‌آید. دریافت‌ “دولت” داستان‌ “میرا” از عدالت‌ بی‌شباهت‌ به‌ برداشت‌ رژیم‌های‌ کمونیستی‌ و مائوییستی‌ نیست. نظام‌هایی‌ که‌ از فرط‌ بی‌توجهی‌ به‌ “فردیت” انسانها به‌ توتالیتاریسم‌ رسیده‌اند. در این‌ برداشت‌ از عدالت، فرد معنای‌ خود را از دست‌ می‌دهد. و هر فرد باید در “همه” حل‌ شود. عدالت‌ به‌ مفهوم‌ تساوی‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ با ذات‌ انسان‌ نمی‌خواند. به‌ همین‌ سبب‌ است‌ که‌ بر هم‌ کنش‌ راوی‌ قصه‌ با جامعه، سنخیتی‌ با برداشت‌ دکتر معالج‌ او از اجتماع‌ و روابط‌ اجتماعی‌ ندارد. دکتر خطاب‌ به‌ راوی‌ می‌گوید: “انسان‌ ارزشی‌ ندارد مگر با عشق‌ به‌ دیگران. انسان‌ بدون‌ عشق‌ وجود ندارد. من‌ باید به‌ شما کمک‌ کنم، پس‌ می‌خواهم‌ کمک‌تان‌ کنم. من‌ زاییده‌ی‌ یک‌ زن‌ پیر هستم، آخرین‌ فرزندش‌ بودم. یک‌ روز مجبور شدم‌ انتخاب‌ کنم. یعنی‌ یا نجات‌ این‌ زن‌ پیر یا نجات‌ مردی‌ که‌ نمی‌شناختمش. من‌ مرد را نجات‌ دادم. بدون‌ هیچ‌ تردیدی، چون‌ نمی‌شناختمش.” دیگر خواهی‌ اجباری‌ در جامعه‌ای‌ که‌ راوی‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کند، هویت‌ فردی‌ انسان‌ را مخدوش‌ می‌کند و در واقع‌ آدم‌ها را به‌ اشیایی‌ تبدیل‌ می‌کند که‌ منحصرا از یکدیگر استفاده‌ می‌کنند تا زنده‌ بمانند. از منظری‌ دیگر می‌توان‌ جامعه‌ استعاری‌ “میرا” را در ابعادی‌ گسترده‌تر به‌ کل‌ جهان‌ امروز تسری‌ داد. جایی‌ که‌ به‌ قول‌ راوی‌ حتا مورخان‌ نیز قادر نیستند علت‌ بیماری‌ را توضیح‌ دهند زیرا همه‌ی‌ مورخان‌ اصلاح‌ شده‌اند و هیچ‌ چیز را به‌ یاد ندارد. اگر رژیم‌های‌ کمونیستی‌ یا مائوییستی‌ در جهان‌ امروز به‌ نابودی‌ کشیده‌ شدند در مقابل‌ اندیشه‌های‌ دیگر حاکم‌ بر دنیای‌ کنونی‌ نیز انسان‌ را با خطر مخدوش‌ ساختن‌ هویت‌ فردی‌ اش‌ مواجه‌ ساخته‌ است. اتاق‌ شیشه‌ای‌ رمان‌ “میرا” در واقع‌ فضای‌ وحشتناکی‌ است‌ که‌ انسان‌ امروز در آن‌ گرفتار شده‌ و خلوت‌ و آرامش‌اش‌ توسط‌ دیگران‌ و به‌ نام‌ دیگر خواهی‌ و عدالت‌ مورد تعرض‌ قرار می‌گیرد.